تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر رمان پرتگاه عشق
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد گیلان کده

توپی وب


جدید ترین موزیک های ایرانی و خارجی

نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

سامانیان دنده را عوض کرد و گفت
-حقیقت اینه که.....و سکوت کرد....نیکا با حرص ناخنش را جوید و با خودش گفت
-ایش ایکبیری!! زودباش دیگه....میمیری تند تر حرف بزنی؟؟ ژستو ترخداااااا ....
سامانیان ماشین را گوشه ای نگه داشت ...به روبه رو خیره شد و گفت
-حقیقت اینه که من دایی تم!!!
نیکا به یکباره زد زیر خنده!! داییییییییی ......
-استاد راستشو بگین....الان وقت شوخی نیست.....
سامانیان با تاسف سری تکان داد و عینک ته استکانی اش را برداشت......کاملا به سمت نیکا برگشت و گفت
-به من میخوره مردم آزار باشم....
لبخند نیکا خشکید!! یعنی استادش دایی شه که .....
-چیییی؟؟ داییی؟؟ولی مامانم میگفت کسی رو نداره.....میگفت مامان و باباش تو یه تصادف مُردن!! میگفت تک دختر خانواده اس....میگفت
-گوش کن چی میگم.....میدونم بهت نگفت ِ که یه برادر داره میدونی چرا؟
نیکا پوزخند زد و چیزی نگفت.....سامانیان دروغ میگفت......
-ببین...بعد از اینکه حرفامو شنیدی تصمیم با خودته!! فهمیدی؟؟؟ اونروز که مامان وبابات میخواستن فرار کنن قبل از فرارش اومد بهم گفت ....گفت میخواد فرار کنه....گفت بابات تنها مرد زندگیشه....گفت بدون اون نمیتونه ....ولی من..........من از خودم روندمش...بهش گفتم تو هم میشی دختر فراری.....میخوای با یه غریبه فرار کنی؟؟ ....خلاصه هرچی تونستم بارش کردم...آخرشم بهش گفتم اگه بری دیگه منو نمیبینی!!ناهید هم عشقشو بیشتر از خانواده اش دوست داشت و گفت میرم....میرم ولی هیچ وقت فراموشتون نمیکنم....
آهی کشید و گفت:از اون به بعد ندیدمش.....همه جا دنبالش گشتم....ولی انگار آب شده بود...تا اینکه یه روز بابات زنگ زد گفت داریم میریم فرانسه.....که بعدشم خودت میدونی....
نیکا سکوت کرد....باورش نمیشد فک و فامیلی داشته است...باورش نمیشد استاد سخت گیرش دایی اش باشد....باورش نمیشد ....چشم هایش را بست و سکوت کرد....
-حالا گوش کن چی میگم.....ناهید تورو دست من سپرده....از اینجا به بعدشو تو باید تصمیم بگیری....من یه مدت بعد میرم خارج....تو هم اگه خواستی بیا!...
نیکا پوزخند زد و با صدایی بلند گفت
-شما الان اومدی بگی دایی منی؟؟ سری تکان داد و چیزی نگفت........
سامانیان لبخندی زد و گفت
-میدونی منم دنبالت نگشتم!! اصلا برام مهم نبود....اتفاقی دیدمت ....تو کلاس وقتی میدیدمت یاد ناهید میفتادم....واسه همین اعصابم بهم میریخت و .....
-و عقده هاتونو رو من خالی میکردین!
-یه جورایی!!
***********
در سکوت به تیک تاک ساعت گوش میداد.....دلش میخواست میتوانست حرفهای سامانیان را باور کن....اما چیزی مانع این میشد...
-سلام خانومی....حال شما؟
چشم هایش را باز کرد و گفت
-سلام معین....چرا اینقد دیر اومدی؟ داشت خوابم میبرد
-هی چند تا بیمار داشتم دلم نیومد معاینه اشون نکنم...
نیکا خندید و گفت
-بس که مهربونییییییییییی!
معین بسته ی کوچکی را از جیب کتش درآورد و به سمت نیکا گرفت...نیکا با آرامش بسته را گرفت و باز کرد...بادیدن سوئیچ ماشین با خوشحالی از جا پرید و گفت
-باورم نمیشهههههه....معین خنده ای کرد و گفت-اگه باورت نمیشه که برش گردونم ....
-نهه....وبا خوشحالی لپ معین را بوسید
-حالا دلیل این لطف بزرگ شما چیه؟
-هیچی بخدا.....فقط دلم هوای یه دختر کوچولورو کرده!! همین!
نیکا شرمگین خنده ای کرد و چیزی نگفت....
*******




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق فصل هفتم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
در آینه قدی نگاهی انداخت....دکلته ای همرنگ چشماش که یقه اش با نگین هایی به رنگ آبی پررنگ تزیین شده بود...با اینکه تزیین این لباس فقط همین نگین ها بود و پایین تنه دکلته ساده ی بود ولی باز هم بخاطر خوش دوخت بودن لباس نیکا زیبا و افسانه ای شده بود...لباس چنان به نیکا می آمد که باعث شد لحظه ای به معین شُک وارد شود....نگاه معین از لباسش به موهای نیکا رفت.....نیکا موهای خرماای اش را بالای سرش بسته بود ....تک صرفه ای کرد و معین به خود آمد....
-حاضری؟
-آره
نیکا به کت و شلوار خوش دوخت معین که او را بیش از پیش جذاب تر کرده بود نگاه کرد....لبخند محوی گوشه ی لبش جا گرفت و به سمت در رفت...

*****
از ماشین پیاده شد و به سمت در نیکا رفت...در راباز کرد و به نیکا کمک کرد از ماشین پیاده شود....نیکا با لبخندی زیبا تشکر کرد و منتظر ایستاد تا معین در را ببندد.....در همین حین گوشی اش زنگ خورد
-الو
-سلام نیکا کجایی؟
-همین الان رسیدم...تو چی؟کجایی؟
-هی من اینجام.......صدای عسل بخاطر آهنگی که پخش شده به سختی شنیده میشد...پس نیکا بدون هیچ حرفی
گفت
-باشه الان میام .... و گوشی را قطع کرد....دستش را در بازوی معین قفل کرد و هردو به سمت ساختمان رفتند....به ساختمان نگاهی انداخت.....ساختمانی بزرگ دو طبقه ای خیلی شیک که حیاطش بیش از هر جایی نیکاراجذب کرد....گل های ارکیده و رز چنان زیبا در باغچه کاشته شده بودند که ...
-سلام خوش آمدین...
نیکا به خدمتکار نگاه کرد و با لبخند گفت
-ممنون ....ام میزبان نیستن؟
-چرا خانوم ...هستن ولی فکر کنم سرشون شلوغ باشه...بیاین راهنماییتون میکنم...معین با لبخند سری تکان داد و هردوبه دنبال خدمتکار راه افتادند...خدمتکار در ورودی را باز کرد که در همین حین بوی سیگار و مشروب از داخل بیرون زد...اخم های معین درهمرفت و به نیکا نگاه کرد....نیکا شانه ای بالا انداخت و زیر لب گفت
-چیکار کنم....نمیدونستم بخدا!
هردو با نارضایتی وارد شدند....نیکا مانتو و شال اش را درآورد و به خدمتکار داد...صدای دام دام ِ موزیک گوش نیکا را کر میکرد...معین با نارضایتی بازوی نیکا را کشید و هردو به سمت صندلی هایی که گوشه ی سالن بود رفتند....
-خب دیگه چی؟؟ میخواستی تنها بیای اینجا؟
-نه....من که نیمدونستم عسل تو همچین مهمونی هایی میاد!
معین کلافه به نیکا خیره شد....این دختر آخرش معین را سکته میداد....در همین حین گوشی نیکا زنگ خورد....نیکا گوشی اش را از کیف کوچک دستی اش بیرون آورد و گفت
-الووو
-سلام نیکا...کجایی:؟
-من تو نشستم رو اون صندلی هایی که ته سالنه!
-اهان باشه.....الان با آقای میزبان میام
-اوکی
معین به اطراف نگاه کرد...با اینکه بارها در اینجور مهمانی ها یا بهتره بگیم پارتی ها حضور داشت اما ایندفعه احساس بدی داشت....انگار ممکن است اتفاق بدی بیفتد
-خب...حالا این میزبان کیه؟
نیکا چشم از جوان هایی که در حال رقصیدن بودند برداشت و با صدایی بلند که به داد زدن شبیه بود گفت
-نمیدونم....درست نفهمیدم.....یکی از فامیلای دووووووور چیزه عسل!!
-اوه چه جالب!! میزبانو نشناخته میای مهمونیش!
-چیکار کنم....عسل اصرار کرد....در همین حین صدای عسل را از پشت شنید با لبخند به عقب برگشت و با دیدن شاهین لبخند روی لبش خشکید.....معین بهت زده و عصبانی به نیکا نگاه کرد اما با دیدن چهره نیکا تا حدودی خیالش راحت شد....
-سلام بر نیکا خانوم و آقای شریف!! حال شما؟ از این طرفا!
معین با بی خیالی لبخندی سرد زد و گفت
-ممنون.....عسل خانوم دعوتمون کردن!
عسل با دهنی باز به آن ها نگریست
-چی؟؟؟همدیگه رو میشناسین؟
شاهین خنده ای کوتاه کرد وگفت
-آره ملوسک .....نیکا تو دانشگاه ما درس میخونه و با آقای شریف دورادور آشنام....
این دفعه نیکا با دهن باز نظاره گر آن دو شد....
رک گفت
-عسلللللل!!! ملوسکککک!! و زد زیر خنده!
عسل لبش را غنچه کرد و گفت
-هی هی....همه اش که تو نباید ملوسک پسرا باشی....یه بارم من شدما!!
معین و شاهین خیره به هم نگاه میکردند...نیکا با این که هنوز تو شُک بود گفت
-خب دیگه...میزبانم میشناسیم....عسل حالا که تنها نیستی ما بریم خونه....بخدا دیشب اصلا نخوابیدم....
شاهین یک تای ابرو اش را بالا انداخت و گفت
-نه اصلا نمیشه....راستش اگه برین توهین بزرگی به میزبان کردینا...
عسل لبخندی زد و گفت
-راس میگه.....بشین و خوش بگذرون...
نیکا سردرگم به معین نگاه کرد....معین بیخیال گفت
-باشه میمونیم....
-خوبه...پس ما میریم به بقیه مهمونا سربزنیم....
*****
حدود یک ساعت بعد معین گفت
-نیکا میرم یه زنگ به سیامک بزنم کارش دارم! همینجا بمون زودمیام
-باشه برو....
معین رفت و دو دقیقه بعد شاهین جای معین را گرفت نیکا بیخیال پرتغالش را پوست کند
-چه اتفاق نادری!! از فامیلای دور عسلی!!
-نه نیستم
نیکا با تعجب به سمتش برگشت
-پس چی؟؟
-میدونی عشق.....عشق چه بازیایی که با آدم نمیکنه...
نیکا مبهوت نگاهش کرد
-چی؟نفهمیدم
-رک بهت میگم....تا یه ماه وقت داری این مرتیکه رو از خودت دور کنی....واگر نه بلایی سر این عسل ملوسک دربیارم که ...
گلوی نیکا سوخت....در چشمهای شاهین برق عجیبی بود...انگار
-چی میگی؟تو دیوونه شدی!!
-آره از وقتی دیدمت دیوونه شدم...اونم از نوع تیماریش....درهمین حین عسل آمد و با لبخند گونه ی شاهین را بوسید....نیکا با تعجب به عسل نگاه کرد
-چیه؟؟ چرا اینجوری نیگا میکنی؟؟آدم نمیتونه عشقشو ببوسه؟
نیکا به شاهین نگاه کرد....لبخندی شیطنت بار گوشه ی لب شاهین بود
-راس میگه این خانوم...ملکه ی قلب منه ها!!
عسل خنده ای کردو گفت
-تو هم سلطان قلب من!
حال نیکا بد شد....نمیدانست چکار کند...شاهین عسل معین سیامک سارا.....همه اینها اعصابش را به هم ریخته بود....حالا این شاهین احمق با تهدید کردنش میخواست اورا از معین دور کند....باید چکار میکرد...نمیتوانست بین صمیمی ترین دوستش و شوهری که عاشقانه دوستش داشت یکی را انتخاب کند....نه نمیتوانست....

با بغض به رو به رو خیره شد....فکر نمیکرد شاهین تا این حد پست باشد...دلش هوای هوای آزاد را کرده بود...از این بوی سیگار و مشروب و آهنگی که داشت کرش میکرد خسته شده بود....سرش را به گوش معین نزدیک کرد و گفت
-معین....بریم خونه...حالم بده...
معین بات عجب به سمتش برگشت....در چشمان معین چیزی موج میزد که نیکا را میترساند.....معین بدون هیچ حرفی سری تکان داد و گفت
-باشه بریم...

********
سرش را به شیشه ی کنارش چسباند و چشم هایش را بست....یاد روزهایی افتاد که با عسل گزرانده بود.....چه روز هایی بود...هر روز زنگ در یکی را فشار میدادند و فرار میکردند....یا هر روز از بستنی فروشی سر کوچه بستنی میخریدند...یا هر روز ....آهی کشید و لبخندی تلخ گوشه لبش نشست...چشم هایش را باز کرد و به معین که با خستگی ماشین را هدایت میکرد نگاه کرد...بسی از دوری از او میترسید....نمیدانست چگونه تو کمتر از یک ماه عاشق همچین مردی شده است....او هیچوقت به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشت اما حالا میدید همچین چیزی وجود دارد......معین با لحنی مهربان گفت
-حالت خوبه؟اگه درد داری بریم بیمارستان یه مسکنی چیزی بدن...
از رفتار معین بغضی در گلویش نشست که باعث شد نتواند حرف بزند
-نیکا ...خانومی؟ از دست من ناراحتی؟
نیکا با بیچارگی سری تکان داد وزیر لب گفت
-نه.....نه یی بیجان که باعث شد اخم های معین درهم برورد
-نیکا خانومی....ببخشید.....بخدا نگرانت شدم...اگه یه موقع اتفاقی واست میفتاد چی؟نمیگی من میمردم؟
نیکا سرش را به سمت پنجره چرخاند....به منظره بیرون نگاه کرد....در تاریکی شب چیزی دیده نمیشد....قطرات اشک آرام آرام از چشمانش ریختند...با بیچارگی هر چقدر آنها را پاک میکرد اما باز دیگری جانشین قبلی میشد...
-نیکا .....
نیکا چیزی نگفت....واکنشی نشان نداد....معین ماشین را گوشه ای پارک کرد و سرش را روی فرمان گذاشت.....
-نیکا میدونی کی عاشقت شدم؟؟
نیکا سکوت کرد.....
-همون موقع که تو اولین دیدار بهت زل زده بودم پرسیدی چیه آدم ندیدی منم با عصبانیت گفتم خوشگل ندیدم...تو ام پاشدی یه سیلی به من بزنی!!
لبخندی بی جان گوشه لب نیکا جا گرفت.....
-نیکا این کارو با من نکن...میدونی تو زندگیم تنها دلخوشیم تویی....تویی و خواهی ماند....میدونی اگه از دستت بدم داغون میشم...نیکا چشم هایش را بست از فکر اینکه روزی معین را از دست بدهد .....
-خواهش میکنم راه بیفت....سرم خیلی درد میکنه
معین بی هیچ حرفی راه افتاد....نمیدانست دلیل این رفتار نیکا چیست.....
**********
-سلاااام
-کوفته سلام....صبح به ای زودی زنگ زدی چی بگی؟
-وای خدااا...دارم میمیرم....نمیتونستم صبر کنم.....راستی چرا بی خداحافظی رفتین؟
-هیچی....من حالم بد شد...حالا چی شده؟
-وای دیروز شاهین جلو همه ازم خاستگاری کرد.......بهم گفت این مهمونی رو واسه من ترتیب داده.....
نیکا شوکه به عکس خودش و معین خیره شد...
-چی؟
-آره....راستی وقتی پیدات نکرد و دید تو و معین رفتین خیلی ناراحت و عصبانی شد....تو دانشگاه دیدی از دلش دربیار
نیکا بدون اینکه لحن خسته و ناراحتش را عوض کند گفت
-مبارک باشه...ولی عسل جان حداقل یکم درموردش تحقیق میکردی....یهو دیدی یه چیز از آب دراومدا!!!
-کردم بابااااا....سابقه بدی نداشته....فقط همین مشروب و سیگار داره که خودم مجبورش میکنم که ترکش کنه...
-عزیزم خیلی زود تصمیم گرفتی ها...
-نه .....خب زنگ زده بودم همینو بگم...اگه کاری نداری مامان صدام میکنه
-نه سلام برسون عزت زیاد...
-عزت زیاد...
با عصبانیت قاب عکس را گرفت و محکم به دیوار کوبید....قاب عکس پس از برخورد به دیوار روی زمین افتاد و تکه تکه شد...نیکا پوزخندی زد و به تکه های شیشه خیره شد....

معین با عصبانیت لگدی به ماشین زد و به راه افتاد حال و حوصله هیچ چیز نداشت باز هم خسته بود و اشفته....بازهم به هوای شمال نیاز داشت؟....اینم نمی تونست اینبار ارومش کنه.....از این زندگی به ستوه امده بود......
دوست داشت همه چیز تغییر کند......
احساس عجیبی داشت....از زندگیش به هیچ وجه راضی نبود.....از اشفتگی درونش بیزار بود.....از پنهانکاریهای زندگیش متنفر.....
از بچه بازی ها دلزده.....
دلش زندگی اروم می خواست.....یه زندگی در ارامشش....
کی میتوانست کمکش کند؟....کسی می توانست؟....خودش همه تلاشش را کرده بود.....ایا کرده بود؟....واقعا تلاش کرده بود....
کدام تلاش؟.....فقط فرار کرده بود.....درست مثل بچه ها فرار کرده بود و برای مدتی همه چیز را به فراموشی سپرده بود....
باز هم می توانست این کار را انجام دهد؟
مطمئنا نه این راه حل فقط برای یه بار و شاید هم برای مدت کوتاهی جوابگو بود....اما زندگی او راه حلی همیشگی می خواست....
نمی دونست چیکار باید بکنه باز هم بلاتکلیفی....
با ضربه ای که مرد در حال عبور زد به خود امد.نگاهی به اطراف انداخت جلوی پارک بود.
وارد پارک شد و روی نیمکتی کنار استخر نشست.
نگاهش را به برف سفید روی زمین دوخت.
با صدای خنده ی کودکانه ای سر بلند کرد و به زن و مرد جوانی که دست کودک چند ساله شان را گرفته بودند لبخندی زد چقدر دوست داشت الان به همراه نیکا و دخترکشان اینجا قدم می زدند.
امان پذیر بود؟......
چقدر زود زمان می گذشت .... در مدت کمی زندگیش به این شکل تغییر کرده بود!!!زود ازدواج نکرده بودند؟
نیکا را دوست داشت اما این زندگی به نظرش اصلا جالب نبود.....زندگی که همیشه انتظارش را داشت نبود؟
چرا؟...چون با یک دختر 10سال کوچیکتر از خود ازدواج کرده بود؟..... چرا نیکا بزرگ نمیشد؟
چرا معنی زندگی را درک نمی کرد ؟....مگر او چه می خواست؟.....دوست داشت نیکا هم مثل همسری مهربان در کنارش باشد اما نیکا بیشتر به دنبال خوشی هایش بود.....
به جای همسر نقش پدر را برای نیکا بازی می کرد....یه پدر که در همه حال سعی می کند حواسش به فرزندش باشد.....
پدری که می خواهد بازیهای فرزندش را ببیند.....به امید اینکه بزرگ شود و یاورش باشد....
نیکا کی قرار بود بزرگ شود؟......زمانی که او از این زندگی خسته شده بود؟.............زمانی که دیگر امیدی به زندگی نداشت؟....
بدر تمام این مدت بچه بازیهایش را تحمل کرده بود..... با همه ی رفتارهایش ساخته بود..... حال چی؟ ....بازم باید ادامه میداد؟ به امید روزی که نیکا بزرگ شود؟......به امید روزی که معنی زندگی مشترک را درک کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با زنگ موبایلش ،گوشی را از جیبش بیرون کشید.صدای منشی در گوشی پیچید :سلام دکتر.
-:سلام...
-:تشریف نمیارین مریض ها منتظرن....
-:دارم میام تو راهم.....
-:بله.خدانگهدار.
بدون پاسخ دادن گوشی را قطع کرد.....باز هم بلند شد و به راه افتاد ..... هنوز هم بلاتکلیف از این زندگی باید ادامه می داد....

در باز شد و قامت معین را دید....نفسی از سر آسودگی کشید....
-سلام....کجا بودی؟ نگران شدم....
معین سری تکان داد و با صدایی که انگار از ته چاه میاد گفت
-کار داشتم...خسته ام میرم بخوابم....
نیکا لبخندی تلخ زد و هیچی نگفت....دلیل این رفتارهای معین را نمیدانست....معین طوری با اون رفتار میکرد انگار دارد بزور تحملش میکند...نمیدانست چکار کند....بخندد...گریه کند...عصبانی شود....یا به معین حق بدهد....خسته از این زندگی که به هیچ وجه به زندگی زناشویی مردم عادی نمیخورد روی کاناپه دراز کشید و به سقف زل زد.....زندگی او در سراشیبی سقوط بود....سقوطی محض....نمیدانست چکار کند....باید فردا با عسل حرف بزند.....
******


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق فصل ششم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
از این دنده به آن دنده شد و به معین و حرف هایش فکر میکرد.....نمیتوانست درست تصمیم بگیرد.....از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت....باید خیلی زود دستشویی میرفت....همه جا تاریک بود و در تاریکی شب چیزی دیده نمیشد....به سختی از پله ها پایین آمد و به سمتی که فکر میکرد دستشویی است رفت....سلانه سلانه قدم برمیداشت....ناگهان به یکی برخورد کرد....سر بلند کرد و با دیدن سیامک جا خورد....با صدایی که میلرزید گفت
-س..سسلام دیووونه ترسیدم....
سیمک لبخندی زد و گفت
-از کی من؟؟ یعنی من اینقد وحشتناکم؟
نیکا خنده ای کرد و گفت
-هی بگی نگی!!!
-ای بابا از این حرفا نزن واگرنه میزنمت ها!
-هی هی پیاده شو با هم بریم....تو منو میزنی یا من تورو؟
سیامک دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت
-باشه باباااا هیچکی حریف تو نمیشه....وای به حال شوهرت!!!
نیکا احساس کرد کلمه شوهر را با پوزخند ادا کرد....توجهی نکرد و گفت
-ببین میرم یه جایی که خودشونو تخلیه میکنن .....پس برو اونور که باید هرچی زودتر برم...
سیامک با شیطنت نگاهش کرد وگفت
-ا؟؟ تا معذرت نخوای نمیرم....
نیکا با عصبانیت گفت
-دیوونه برو اونور....بخدا اضطراریه!!
-نچ
در حینی که نیکا سیامک را هول داد معین هم از پله ها پایین آمد و با دیدن این وضع با تعجب و خشم نگاهشان کرد
-اینجا چه خبره؟
سیامک و نیکا با ترس و تعجب به معین خیره شدند.....معین به سمت نیکا رفت و بازویش را گرفت
-بگو ببینم...داشت اذیتت میکرد؟؟؟ آره؟
نیکا لبخندی دست پاچه زد وگفت
-نه باباا.....نمیذاشت برم دستشویی هولش دادم....
معین خیره به سیامک نگاه کرد و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقشان رفت....نیکا و سیامک به هم نگاه کردند و شب بخیری گفتند....
*****
منا به سیامک و نیکا نگاه کرد....تقریبا هیچی از غذایشان را نخورده بودند.....
-نیکا سیامک....چرا نمیخورید...خوشتن نمیاد؟
-نه مرسی....من که سیرم...دیشب به اندازه ی کافی خوردم...و به معین خیره شد.....
منا شانه بالا انداخت و چیزی نگفت....میدانست بین نیکا و سیامک و معین اتفاقی افتاده است.....معین خواست از سرجایش بلند شود که هرکار کرد نتوانست.....ثانیه ای نگذشت که داد زد
-ایییی شهاب .....
منا خنده ای کرد و گفت
-این اولین بارش نیست.....با قیچی باید ببریش....نیکا که از خنده روده بر شده بود از جایش بلند شد و دنبال قیچی رفت....دقیقه ای نگذشت که سیامک با گفتن :ممنون سیر شدم به سمت نیکا رفت...تقه ای به در زد و به چارچوب در تکیه داد
-میدونی کار کی بود؟؟
نیکا سری تکان داد و گفت
-اره بابا.....میدونم کارخودت بود.....و بعد زد زیر خنده
-فکر میکردم ناراحت شی....
-نه باابا.....واسه چی ناراحت شم؟؟ ندیدی دیشب یه جور به ما نیگا میکرد انگار....لبش را به دندان گزید و چیزی نگفت...
سیامک از جواب نیکا ناخودآگاه لبخندی زد و گفت
-آره باااابااا...منم واسه همین کردم...
نیکا قیچی را پیدا کرد و گفت
-بریم ببینیم بقیه ماجرا چی میشه...

هردو لبخند زنان به سمت صندلی که معین به آن چسبیده بود رفتند .....سارا مشکوک به سیامک نگاه کرد.....واقعا تو این چند روز مشکوک میزد...آهی کشید و با لبخندی تصنعی گفت
-چه عجب....این معین هلاک شد تا شما بیاید....
معین در حالی که زیر لب به شهاب فحش میداد گفت
-نیکا....ببین بچه چیکار کرده...هرچی چسب تو خونه بوده رو ریخته رو صندلیم....اوف اصلا نمیفهمم چرا متوجه نشدم!!...نیکا و سیامک ریزریز خندیدند ....نیکا قیچی را گرفت و با هر جان کندنی بود قسمتی از شلوار معین را که به صندلی چسبیده بود را قیچی کرد وکند....وقتی معین از جایش برخاست همه با دیدن سوراخ بزرگی که پشتش بود زدند زیر خنده.....معین چشم هایش را بست و باز کرد....با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت
-این ورووجک کوووووووو؟؟
محمد دستش را روی شانه ی معین گذاشت و خنده کنان گفت
-داش بهتره اصلا کاری به کارش نداشته باشی چون عاقبت خوبی نداره....
منا گفت
-راس میگه!! یه بار از کارش ایراد گرفتیم....وای نمیدونی یه بلایی سرمون آورد که دیگه به چیزخوردن افتاده بودیم....
سیامک خنده ای کرد و با شیطنت گفت
-این پسر دست هرچی شیطونه رو از پشت بسته!!!
************
نیکا تقه ای به در زد و وارد شد...معین روی تخت دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود....به آرامی کنار معین خزید و سرش را روی سینه اش گذاشت....معین عکس العملی نشان نداد....نیکا آهی کشید و گفت
-معین
-هوووم
-ناراحتی؟
-نه...چرا؟
نیکا رک گفت
-راستش از اون شب....تو خودتی...میدونی میخوام بگم...من فقط تورو دوست دارم و
-نیکا بس کن....تو فک کردی من به زنم و به بهترین دوستم شک کردم؟؟
نیکا به چشم های معین خیره شد و گفت
-آره....حتی یه جورایی مطمئنم....آخه از اون روز خیلی باهام سرد شدی....مثه یه غریبه........اشک در چشمانش حلقه زد...او معین را بیشتر از جانش دوست داشت....معین دوباره به سقف زل زدو گفت
-نیکا....منم دوستت دارم....خیلی...ولی میدونی خب خسته ام....تو این چند روز یکم حالم گرفته اس....
-واسه چی؟
-نمیدونم.....نمیدونم

*******
وارد بازار وکیل شدند....نیکا با هیجان این طرف و آن طرف میرفت تا شاید بتواند سوغاتی مناسب برای عسل پیدا کند....
از کنار یکی از مغازه ها رد شد که ناگهان ساعت مچی مردانه ای توجهش را جلب کرد....نمیدانست از کجا اما آوایی از درونش فریاد میزد بخررر.....بخر....بی توجه به بقیه وارد مغازه شد و ساعت را خرید....با رضایت کامل ساعت را در کیفش گذاشت و از مغازه بیرون آمد.....کمی اینطرف و آن طرف را پایید و معین را پیدا کرد....لبخند زنان به سمتش رفت...
*****

همه وارد کلاس شدند جز نیکا....نیکا دم در کلاس ایستاد ...منتظر سامانیان بود....از دور سامانیان را دید که با لبخندی بر لب به سمتش میرود....با خجالت سلام کرد
-سلام..اینجا چیکار میکنی؟؟
-راستش آقا رفته بودیم شیراز ......بابت زحماتتون یه...یه کادوی ناقابل آوردم....و کادورا به سمت سامانیان گرفت...سامانیان نگاهی متعجب و مهربان به نیکا انداخت و با گفتن
-ممنون یه زحمت افتادی....نیکا را به داخل کلاس راهنمایی کرد.....

*************
معین نگاهی به نیکا انداخت.....اصلا بهش نمیومد آشپزی بلد باشه....
ببینم چی میپزی؟؟
-هی یه چیزایی .....تو چی دوست داری
-هرچی تو بپزی.....
نیکا لبخندی زد و گونه ی معین را بوسید.....

********
معین وارد آشپزخانه شد و گفت
-به به...چه بویی....چی پختی....
یه میز نگاه کرد....سه بشقاب قورمه سبزی و...با تعجب نگاهی به نیکا انداخ ت وگفت
-ما مگه چند نفریم؟
-هیچی گفتم حالا که یه چی درست حسابی پختم واسه سیامکم ببرم....طفلی هرروز میره از رستوران یه چی میخوره....
معین نمیدانست چی بگوید....پس خود را به بی خیالی زد و مشغول خوردن غذایش شد...
********

رو به رویش نشست و گفت:نمی خوای تکلیف ایندت و روشن کنی؟
-:چرا.اما می ترسم.
-:ازچی؟
-:اگه سیا نخوادم!اگه یه روز پشیمون شه.
-:سیا یه همچین ادمیه؟
-:نه.اما شاید عوض شه.
-:به نظرت می تونه؟اون خیلی پاک تر از این حرفهاست که بخواد به تو خیانت کنه.
سارا کلافه بلند شد و گفت:نمی دونم معین جان می ترسم.باید بهم زمان بدی،باید فکر کنم. تصمیم درست بگیرم.
-:می خوای با سیا حرف بزنم؟
-:نه.خودم باهاش حرف می زنم.
سارا به طرف در می رفت که معین گفت:سارا؟
سارا به طرفش برگشت.
-:هیچی برو.
با رفتن سارا به طرف پنجره رفت و نگاهش را به خیابان پر رفت و امد دوخت.
نمی دونست از زندگیش چی میخواد.حسته بود فکر میکرد سفر شیراز می تونه این خستگی رو از بین ببره.اما اینطور نشد و این سفر خسته ترش کرد.
نمی تونست با نیکا راحت باشد.نمی تونست با ارامش در کنارش زندگی کند.
یکنواختی زندگی عذابش میداد.
خوب می دونست نیکا رو بیشتر از جون دوست دارد.اما تکلیف زندگیش را نمی دانست...
حق با نیکا بود او شک کرد.برای یک لحظه شک کرد.به بهترین دوستش به همسری که بیشتر از جون دوستش میدارد.
کلافه بود

***************************************
به طرف نیکا که گوشه ی سالن ایستاده بود و با ناراحتی به او نگاه می کرد رفت.
دستش را به طرف چانه نیکا برد و سرش را بلند کرد.
اشکهای نیکا روی صورتش روون بود.
در اغوشش کشید و گفت:خانمی جای دووری نمیرم.یه سفر چند روزه هست زود زود برمیگردم.
-:معین نمیشه نری؟
-:نه عزیزم.نمیشه.باید برم.
با خود فکر کرد.اگه اینطور ادامه بدم زندگیمون از بین میره.باید برم تا زندگیمون و بسازیم.باید فکر کنم
نیکا همچنان گریه میکرد.
صورتش میان دستهایش گرفت و گفت:خانم خوشکله اینطوری گریه کنی من عذاب میکشما.سفر قندهار که نیست.چشم رو هم بزاری برگشتم.
سارا و سیا هم هستن.سارا میاد پیشت تنها نباشی.خواستی به عسل هم زنگ بزن بیاد.
-:من تو رو می خوام.
-:زود برمیگردم نیکا جان.حالا بیا شام بخوریم و بریم بخوابیم که دلم برای خانم خوشکلم خیلی تنگ شده.
نیکا با خجالت اشکهایش را پاک کرد و به طرف اشپزخانه می رفت که معین دستش را کشید و او را در اغوش گرفت.
بوسه ای برلبهایش زد و گفت: تعطیلات عید باهم میریم مسافرت.فقط خودمون دوتا.یه مسافرت دو نفری. ما ماه عسلم نرفتیما.تعطیلات عید میریم ماه عسل نظرت چیه؟
-:خوبه.
-:افرین گریه نکنیا.مواظب خودتم باش تا نگران نشم.

************************************
پشت میز نشست نیکا هم رو به وریش.اشاره ای به صندلی کنارش کرد و گفت:بیا اینجا.
نیکا بلند شد و به طرف صندلی کنارش رفت.
روی صندلی ننشسته او را به طرف خود کشید و روی پاهایش نشاند و زیر گوشش زمزمه کرد:همین جا بشین.
نیکا بوسه ای میان موهایش زد.
معین لبخندی زد و او را محکمتر در اغوش فشرد.قاشقی در دهان نیکا گذاشت و نیکا هم همین کار را تکرار کرد.
شام با ارامش و محبت صرف شد.
بعد از شام معین ظرفهای شام و شست و دست نیکا را گرفت و به طرف اتاق رفت.

************************************
کیفش را برداشت.به طرف تخت رفت.نیکا به ارامی نفس میکشید.روش خم شد و بو سه ای بر لبهاش زد.
موهای روی صورتش را کنار زد و لحظاتی خیره نگاهش کرد.
پتو را روی شانه های برهنه نیکا کشید.
کاغذی را که در دست داشت روی اینه چسباند، برای مرور ان را خواند:نیکا جان عزیزم.من رفتم.خواب بودی بیدارت نکردم.
دیشب شب خیلی خوبی بود.مواظب خودت باش.زود برمیگردم.
رسیدم بهت زنگ میزنم.
عاشقت معین.
لبخندی زد و در حالی که نگاهی دوباره به نیکا می انداخت از اتاق خارج شد
چشم هایش را باز کرد و با دیدن جای خالی معین آهی کشید....نمیدانست چکار کند...معین نبود....حوصله ی دانشگاه هم نداشت....به عکس معین خیره شد....دلش برایش تنگ میشد....چشم هایش را بست و یاد دیشب افتاد.....لبخندی بر لبش نقش بست....چقدر اورا دوست داشت.....

********

سیامک به سمت نیکا و شاهین رفت....با دیدن شاهین پوزخندی زد و بلند گفت
-به....ببین کی اینجاست....اقا شاهین....چه خبرا؟؟
شاهین لبخندی زد و مودبانه گفت
-سلام آقا سیامک....خوبم...شما خوبی؟
سیامک به نیکا خیره شد....چهره نیکا بی تفاوت و سرد بود....
-نیکا مزاحمه؟
-نه!!
سیامک خیره به شاهین گفت
-چیکار داری؟
-هیچی شنیدم تنها زندگی میکنن گفتم اگه میخوان بیان پیش سپیده.....
نیکا اخم هایش را در هم کشید و گفت
-خوبه دیگه....فکر کردی دیروز ندیدمت......فکر کردی کور بودم؟؟...فکر کردی نفهمیدم هرجا میرم تو هم میای دنبالم؟؟؟
سیامک متعجب و خشمگین نگاهش کرد....او به معین قول داده بود نگذارد شاهین به نیکا نزدیک شود و مواظب نیکا باشد
-نیکا بریم کلاس دیر میشه.....
نیکا کیفش را جابه جا کرد و با گفتن باشه آن دو را ترک کرد
-ببین شاهین دفعه آخرت باشه به این خانوم متاهل گیر میدی...میفهمی چی میگم؟
-من گیر ندادم.....خودش از روز اول گفته بود ازدواج مصلحتیه...
ببین دیگه نیست...نیکا و معین واقعا ...واقعا عاشق ..همن....
شاهین پوزخندی زد و گفت
-داری دروغ میگی.....میدونی حتی اگه واقعا عاشق هم باشن....خودم ...میفهمی خودم به زور عاشق خودم میکنمش....
سیامک با لحنی محزون گفت
-نه...نیکا هیچوقت ولش نمیکنه......میدونی همه زنا اگه مثه نیکا بودن چی میشد؟؟اوف به هرحال دفعه آخرت باشه....
*********
نیکا اخم هایش را در هم کشید و با صدایی خشمگین گفت
-سارا من نمیفهمم...من بچه ام یا...
-نه نه...ببین منو سیامک فکر کردیم که حالا که شاهین فهمیده تنهایی ...خب خطر داره دیگه....میدونی مایه دارا به هرچی بخوان میرسن....هرچی...
-ببین من هرچی نیستم....من به تنهایی نیاز دارم....باید فکر کنم میفهمی؟
سیامک با صدایی که از آن تحکم میبارید گفت
-ببین معین تورو به دست من سپرده ....خواهش میکنم به حرفم گوش کن.....خب؟؟
نیکا کلافه سری تکان داد و چیزی نگفت...
*******

منتظر اتوبوس بود....کلافه به ساعتش نگاه کرد....ده دقیقه دیر تر رسیده بود......ناگهان صدای بوق ماشینی را شنید
-ا سلام آقا....شمایین؟
سامانیان لبخندی زد و گفت
-آره...سوارشو میرسونمت....
-نه یه نیم ساعت بعد اتوبوس میاد...مزاحم نمیشم
سامانیان اخم کرد و عینک ته استکانی اش را تکان داد
-نه بفرمایید....مراحمی...
نیکا با حسی مبهم در را باز کرد و نشست....
-خب ...تعریف کن...چه خبرا؟؟...اون نامزدت چرا نیست؟؟آخه قبلنا میدیدم یه ماشین میاد دنبالت....
نیکا چشم هایش را گرد کرد و با خود گفت
-جلل خالق....این دیگه کیه!!
-راستش آقا ایشون همسرم هستن....چند روز پیش رفتن مسافرت......
سامانیان ناگهان ترمز را زد
-چییِیی؟؟؟ شوهر؟؟ مگه همسر دااری؟؟
نیکا تا جایی که جا داشت چشم هایش را گنده کرد
-آره....مشکلیه؟؟
سامانیان سردرگم سری تکان داد و گفت
-نه...نه...همینجوری.....کِی؟؟
نیکا دستش را روی قلبش گذاشت و با ترس گفت
-یه چند ماه پیش...وای آقا دارم سکته میزنم....ما وسط خیابونیما....شانس آوردیم پشتمون ماشینی نبود...
سامانیان دستپاچه ماشین را به حرکت درآورد و گفت
-اوه راس میگی...معذرت میخوام اگه ترسوندمت!!!
-نه..خواهش....
**********
نیکا زیر دوش رفت و به یاد معین گریه کرد..... میدانست هق هق گریه اش را سارا میشنود اما توجهی نکرد....یاد معین و شکی که به او و سیامک کرده بود افتاد...گریه اش شدت گرفت....یعنی معین به او اعتماد نداشت؟؟؟



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق فصل پنجم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
معین در را پشت سرش بست.نیکا از پله ها بالا رفت و به سرعت وارد اتاق خواب شد.
به طرف اشپزخانه رفت لیوانی برداشت و مستقیم سر یخچال رفت.
پارچ را بیروون اورد.لیوان اب را یک نفس سر کشید و لحظه ای چشمانش را بر هم گذاشت تا افکارش را سر وسامان دهد.
امروز شاهین تمام اعصابش را به هم ریخته بود.
با حرص لیوان را روی میز کوبید و به طرف اتاق به راه افتاد.از پله ها که بالا می رفت چراغ ها را خاموش کرد.وارد اتاق شد.نیکا جلوی اینه نشسته بود و ارایشش را پاک می کرد. نگاهشان لحظه ای در اینه به هم گره خورد.بی توجه به طرف دراور رفت و تی شرتی بیرون کشید.
لباسهایش را عوض کرد.تی شرتش را به تن می کرد که نیکا به طرفش امد.از پشت سرش را روی شانه اش گذاشت و گفت:معین من...
-:چیزی نگو نیکا.
-:اما باید گوش بدی.
-:خواهش می کنم نیکا الان نه...
-:اما من باید بگم...
معین در حالی سعی می کرد خشمش را کنترل کند به طرفش برگشت.
-:چی می خوای بگی نیکا؟ اینکه با یه پسر غریبه میری شمال؟یا اینکه به من دروغ میگی؟
-:من دروغ نگفتم!
معین به چشمانش خیره شد و گفت:واقعا؟
-:معین من فقط نگفتم شاهین هم همراهمون بود.
معین پوزخندی زد و گفت: خیلی چیزای دیگه هم نگفتی. اونطور که تعریف می کرد خیلی بهتون خوش گذشته.
-:معین شاهین دروغ می گفت.
معین کلافه به طرف دستشویی رفت و در همان حال گفت: نمی دونم نیکا.حرفات گنگه.

********

با کلافگی به نیکا که گوشه ی تخت جمع شده بود نگاه کرد. صدای ملایم گریه اش که سعی می کرد خفه اش کند در اتاق پیچیده بود.
دقایقی چشم روی هم گذاشت اما نمی توانست بی تفاوت باشد.دوستش داشت بیشتر از انچه فکرش را می کرد.
به ارامی به او نزدیک شد.به طرف خودش کشید...نیکا مقاومت می کرد....زمزمه کرد:بیا اینجا.
نیکا به طرفش برگشت و در حالی که سعی می کرد صورتش را پنهان کند سرش را در بالش فرو کرد.
معین دستش را زیر سرش گذاشت.در اغوشش فشرد و گفت: گریه نکن.
نیکا هق هقش بالا رفت.
او را بیشتر به خود فشرد و گفت: واسه چی گریه می کنی؟
-:من خیلی تنهام.من کاری نکردم...شاهین دروغ می گفت.
-:مگه من مردم تنها باشی؟
-:معی.....ن.
-:جونم؟!گریه نکن خانمی...
-:باور نمی کنی؟
-:نمی دونم نیکا.فراموشش کن...
-:اما من...
-:بعدا در موردش حرف می زنیم...گریه نکن...
نیکا با اخم سعی کرد از اغوشش بیرون بیاید.
معین او را محکمتر گرفت و گفت: شیطونی نکن.بگیر بخواب.فردا باید برم بیمارستان... در مورد شاهینم فردا نرو دانشگاه...
نیکا دست از جنب و جوش کشید و گفت: چرا؟
-:باید از شاهین دور بمونی....اگه می خوای باورت کنم فردا نرو دانشگاه....
-:نیکا سکوت کرد.
-:باشه نیکا؟
-:هووووم....باشه.
-:ناراحت شدی؟
نیکا با کمی درنگ گفت:نه...
-:یه کاری کن باور کنم اون ادم بده هست...سعی نکن با لجبازی زندگیمون و خراب کنی.
-:من لجبازی نمی کنم...
معین با شیطنت گفت:مطمئنی؟
نیکا پاسخی نداد.معین بوسه ای بر موهایش زد و گفت: بخواب.
سردرگم مانده بود چکار کند....نفسی عمیق کشید و به سمت در رفت.....تا پایش بیرون گذاشت باران آرام آرام شروع به باریدن کرد....لبخندی زد و دستانش را باز کرد.....باران تند تر بارید....چشمانش را بست و چند دور دور خودش چرخید....شادمانه خندید و ایستاد....داد زد:-بارااان بباااار در همین حین سنگینی چیزی را روی شانه هایش احساس کرد....چشم هایش را باز کرد و کتی را دید که روی شانه هایش بود....به عقب برگشت وبا دیدن شاهین جاا خورد...
-سلام خانوم خوشگله...چطوری؟
نیکا اخم کرد و گفت
-ببین شاهین من هی هیچی بهت نمیگم تو پررو میشی ...از اینجا برو و دیگه برنگرد واگرنه...
شاهین خیلی جدی به نیکا خیره شد و گفت
-ببین نیکا ....
-نیکا بی نیکا....میدونی تو این چند روز چیکار کردی؟؟ زندگیمونو بهم ریختی میفهمی؟؟
شاهین سکوت کرد....فقط صدای قطرات باران را میشنیدند...
-مگه....مگه نگفتی این یه...عروسیه مصلحتیه؟
نیکا پوزخندی زد و گفت
-بود....ولی الان معین همسرمه....و من خیلی دوستش دارم میفهمی؟؟
شاهین دهان باز کرد تا چیزی بگوید که ناگهان ماشین معین در کوچه پیچید....شاهین لبخندی شیطنت بار زد و گفت
-ولی من ازت دست نمیکشم...و نیکا را به سمت خود کشید....نیکا نمیخواست از خود ضعفی نشان دهد پس هیچگونه عکس العملی نشان نداد....شاهین سرش را نزدیک کرد که در همین حین معین از ماشین پیاده شد و داد زد
-حالم ازت بهم میخوره پست فطرت... وبه سمت شاهین آمد....نیکا با درماندگی به معین نگاه کرد....واقعا نمیدانست چی بگوید....چشم هایش را بست و باز کرد....معین و شاهین با هم دعوا میکردند.....معین از یقه ی شاهین گرفت و او را به دیوار کوفت
-از جون ما چی میخوای پست فطرت؟؟
شاهین لبخندی از سر خونسردی زد و گفت
-میدونی این سوالو من باید ازت بکند....آخه میدونی همین الان از نیکا پرسیدم عروسیتون مصلحتیه ؟گفت آره بابا پسره ی احمق فکر کرده واقعیه....میدونی نیکا عاشق منه نه تو....
نیکا داد زد
-خفه شو دروغ گو....چی از جون من میخوای؟؟ اگه حرف میزنی راست حسینی حرف بزن...
معین یقه ی او را ول کرد و به سمت نیکا چرخید به کُتی که روی شانه هایش بود نگریست و پوزخند زد
- خب خوبه دیگه تو دانشگاه همدیگه رو نمیبینید اومدین جلو درخونه....نیکا دیگه نبینمت فهمیدی؟؟؟
قطرات اشک از چشم هایش جاری شد...دهن باز کرد تا چیزی بگوید که معین داد زد
-فهمیدی؟؟؟
بغض نیکا شکست و گریه اش به هق هق تبدیل شد....برای معین سخت بود نظاره گر این صحنه باشد ...پس در را باز کرد و وارد شد و محکم آن را به هم کوفت....نیکا همانجا نشست و زار زار گریه میکرد....او معینش را از دست داده بود...آن هم برای همیشه....
شاهین به سمتش رفت اما نیکا داد زد
-از اینجا بروووو .....ازت متنفرم دروغ گو....
شاهین با خود فکر کرد الان وقت خوبی برای صحبت نیست پس به سمت ماشینش رفت و گازش را داد و از آنجا دور شد....
*******
نیکا آرام آرام گریه میکرد....عسل موهایش را نوازش کرد و گفت
-اشکال نداره....یه روز میفهمه چه اشتباه بزرگی کرده....میدونی...گاهی عشق خودش انتقامشو میگیره....
نیکا با بغض گفت
-منو از خونش بیرون کرد....حتی در رو روم باز نکرد...ازم ....متنفره....
عسل آهی کشید و گفت
-اشکال نداره ......خودم وسایلاتو میارم....
******
عسل زنگ در را فشرد...
-کیه؟
-منم عسل دوست نیکا....
معین در را باز کرد و ساک را کنار در گذاشت
عسل وارد خانه شد و با دیدن ساک پوزخندی زد و گفت
-خوبه دیگه....پسره اومده یه کلکی زده شما هم که...
-اینا وسایلاشه...کتاباشم هست...تو حساب بانکیش پول واریز میکنم...خداحافظ
عسل با خشم فریاد زد
-تو چی فکر کردی؟؟ فکر کردی نیکا یه هرزه است؟؟نه جانم...اون یه دختر معصومه....اشتباه بزرگی کردی.....
-خداحافظ!
عسل ساک را گرفت و با خشم از خانه بیرون زد

************

نیکا در گوشه ی دیگر کلاس نشست و مثل مجسمه به روبه رو خیره شد....افکارش آنقدر آزارش میداد که نمیدانست چکار کند....معین فقط گفته بود پول واریز میکند....همین؟؟ پس او فکر میکرد نیکا اورا به خاطر پولش میخواست؟؟؟پس معین...او نمیدانست از کی متنفر باشد معین زودباور یا شاهین دروغگو.....
-سلام
جوابی نداد میدانست اگه جوابی بدهد اورا میکشد...
-نمیخوای حرف بزنی؟
-از اینجا برو.....خواهش میکنم...تو زندگیمو نابود کردی...همین کافی نبود؟؟اومدینمک رو زخمم بپاشی؟؟
-ببین نیکا..من واقعا دوستت دارم..اگه با من بیای خوشبخت ترین میشی...میفهمی؟؟
نیکا پوزخندی زد و گفت
-چه شکلی کسی که آدمو بدبخت کرده میتونه خوشبختش کنه؟؟؟ اوداشت نیکا را عصبانی میکرد درهمین حین آقای سامانیان وارد شد و شروع به توضیح دادن درس کرد....
-ببین نیکا....من واقعا عاشقتم...خواهش میکنم
-بس کن...اگه عاشقمی ولم کن...منو به حال خودم رها کن
-نیکا
نیکا عصبانی شد و داد زد
-نیکا و کوفت نیکا و مرگ....بسه.....خسته ام....دیووونه ام کردی...واز جایش بلند شد و با گریه از کلاس بیرون رفت
سپیده آهی کشید و با خود فکر کرد
-صد بار باهاش حرف زدم ولی نمیخواد گوش بده....خدا این شاهینو لعنت کنه....
*********

تقه ای به در خورد و عسل وارد شد
-چیزی لازم نداری؟
-نه...ممنون...
-حالت خوبه؟
-آره...خوبم
-نیکا بس کن...به خودت یه نیگا بنداز ...شدی مرده ی متحرک...معین از دستت رفت خب خداروشکر....اصلا لیاقت تورو نداشت....تو بیشتر از اینا می ارزی.....نیکا پاشو یه کاری کن....اون واقعا لیاقتتو نداره.....
نیکا در خورد فرو رفت....شاید راست میگفت...معین ارزشش را نداشت.....شاید هم داشت.....
**********
موبایلش زنگ خورد
-بله؟
-خانوم شریف؟
-بله امرتون
-از شرکت زنگ میزنم...شما برای کار قبول شدین....از فردا میتونید بیاین شرکت
نیکا لبخندی زد و گفت -مرسی.....حتما میام....
-باشه خداحافظ
-بله خداحافظ
*********
پشت میزش نشست....نگاهی به اتاق انداخت...اتاقی شیک که پنجره اش از هرچیزی بیشتر جلب توجه میکرد...به بیرون نگاه کرد...پنجره آن قدر بزرگ بود که میشد گفت یک سمت دیوار را مخصوص پنجره است....با لبخندی از سر رضایت گفت..
-ممنون اتاقش عالیه....
طبائی لبخندی زد و گفت
-خواهش عزیزم...کارت از فردا شروع میشه...از راس ساعت نه میای تا ساعت دو بعد از ظهر اینجایی باشه؟
نیکا سری تکان داد و گفت
-باشه...حتما
**********
گوشی اش را برداشت
-الو
-سلام نیکا....منم سیا
نیکا نفس عمیقی کشید و گفت
-سلام...چطوری؟؟کجا رفتی بی خبر؟
سیا لحظه ای مکث کرد و گفت
-با سارا رفته بودیم...شمال....ببینم چی شده؟؟ چرا معین اینجوری شده؟
نیکا چشم هایش را بست و گفت
-چه شکلی/؟
-تو یک کلمه بهت میگم....داغون شده!
نیکا با بغض گفت
-اون واقعا احمقه...میدونی فکر میکردم بیشتر از اینا بهم اعتماد داره....اون منو بدون محاکمه محکوم کرد...
سیامک لبخندی زد و گفت
-تو هم واسه همین رفتی؟
-نه....من نرفتم...پرتم کرد بیرون...میدونی حتی نذاشت وسایلامو جمع کنم....زیر بارون تک و تنها مونده بودم...
-متاسفم...اگه زودتر خبردار میشدم حتما میومدم....حالا از اول تعریف کن چی شد...
نیکا همه چیز را بی کم و کاست تعریف کرد و در آخر اضضافه کرد
-فکر کنم فکر میکنه من یه...یه هرزه
-نیکا خواهش میکنم....از این حرفا نزن






****************
به درماندگی تقه ی محکمی به در زد....صدای سامانیان راشنید
-بیا تو...
آهسته در را باز کرد و گفت
-سلام استاد....من
نیکا فکر میکرد سامانیان با لگد پرتش میکند بیرون اما.....لحن سامانیان و رفتارش باعث شد نیکا چشم هایش تا جایی که جا دارند گرد شود
-بیا تو....اشکال نداره...
نیکا تشکری کرد و به سمت جایش رفت....نگاهی به ساعت انداخت....حدود یک ساعت از کلاسش مانده بود...
******
سلام میخواستم حساب بانکیمو چک کنم.....
-بله شماره بانکیتون
-4590...
-تو حساب بانکیتون...حدود چهل میلیون و دویصت هزارتومن پول هست ....
نیکا آب دهنش را قورت داد و گفت باشه....ممنون...
زیر پتویش خزید و با خود فکرکرد..
-نمیتونم سربار عسلینا باشم...با حقوق این ماهم و حساب بانکیم خونه میخرم..
********
به عکس معین درموبایلش خیره شد....دلش برای چشم های خاکستری او تنگ شده بود....ناخود آگاه شماره ی معین را گرفت
پس از چهار بوق پی درپی گوشی را گرفت اما حرف نزد...فقط صدای نفس هایش را میشنید....نیکا آهی کشیدو گفت
-ببین....میخوام بگم واقعا چه اتفاقی افتاده بود....من اونجور که تو فکر میکنی نیستم من
معین سکوتش را شکست و گفت
-من خوب میدونم تو چه جور آدمی هستی...دیگه زنگ نزن وبعد از آن صدای بوق ....
اشک درچشمانش حلقه زد....معین ارزشش رانداشت...شاید هم داشت...
******
بالاخره حقوقش را گرفت....از شرکت بیرون آمد با خود فکرکرد باید هرچه زودتر خانه بخرد...
****
خب چطوره خانوم؟
نگاهی به اطراف انداخت...خانه ای کوچک و ساده دو خوابه....خوب بود....حتی میشد گفت عالی بود...
-خوبه همینو میخوام...
**
بالاخره جابه جه کردن وسایل تمام شد....عرقش را پاک کرد و با رضایت به همه جا نگریست..خوب بود...در همین حین زنگ در خورد...با تعجب به سمتش رفت ودر را باز کرد با دیدن سیامک و سارا لبخندی زد و تعارف کرد...
-به به...چه خونه ای ....ماشالله کم نمیاری ها...
-مرسی عزیزم....تو چطوری سارا؟؟
-خوبم عزیزم...اومدیم باهات حرف بزنیم...
-باشه...همه روی مبل نشستند...نیکا سکوت را شکست و گفت
-خب؟؟
سیا تک صرفه ای کرد و گفت
-ببین....اگه وضع اینجوری پیش بره....هردوتون نابود میشین...میدونی که چی میگم؟؟
نیکا پوزخندی زد و گفت
-من همون لحظه نابود شدم وقتی فهمیدم معین دیگه دوستم نداره......من نابود شدم...میفهمی؟
-نه ببین تو اشتباه میکنی...معین عاشقته...اگه نبود که الان حال و روزش اینجوری نبود...
-ببین همه چیز بین من و اون تموم شده....خودش همینو میخواد.....
*******
-ببین شاهین دست از سر کچل من بردار باشه؟
-نیکا من نمیتونم...دست خودم نیست..این مدت اگه دووم آوردم فقط بخاطر خودت بود...نیکا درکم کن...من بخاطر عشقم به تو
-بسه....من ازت متنفرم...تو نابودم کردی...حالا هم دست از سرم بردار....به اطراف نگریست...اتوبوس هنوز نیامده بود...آهی کشید و سرش را پایین انداخت
-نیکا خواهش میکنم گوش کن...درهمین حین بوق ماشین راشنید سرش را بالا گرفت و با دیدن سامانیان کم بود شاخ دربیاورد
-خانوم پاک نژاد....بیا سوارشو میرسونمت....
نیکا نمیخواست همچین فرصت خوبی را برای خلاصی از دست شاهین احمق بدهد پس با لبخندی پر از سپاس در صندلی جلویی جا گرفت...
ماشین به راه افتاد.....هردو سکوت کرده بودند...نمیدانستند چی بگویند..نیکا نفس عمیقی کشید و گفت
-ممنون...این پسره هی مزاحمم میشد...میدونید که...
سامانیان وارد خیابان اصلی شد و گفت
-کاری نکردم...خب آدرس منزلت؟
-خیابان...
باز هم سکوت.....در ذهن مغشوش نیکا افکار زیادی بود....
-رسیدیم....
نیکا به نرمی پیاده شد و گفت
-ممنون آقای سامانیان
سامانیان لبخندی زد و گفت
-کاری نکردم....به سلامت
**********معین خسته روی کاناپه ولو شد.اعصابش بهم ریخته بود اما نگران نیکا بود.بلند شد مثل این چند شب به محل کار جدید نیکا رفت.
تازه رسیده بود که نیکا از شرکت خارج شد.ارام به دنبالش رفت. نیکا به ایستگاه اتوبوس رسید.معین در جایی که بتواند کاملا او را زیر نظر بگیرد ماشین را متوقف کرد.
دقاقیقی بعد اتوبوس رسید.
نیکا هم به همراه مسافران سوار شد.با حرکت اتوبوس معین هم به دنبالش حرکت کرد.
در همین حین زنگ گوشی اش به صدا در امد.
نگاهی به صفحه گوشی انداخت.دکمه پاسخ را فشرد
-:سلام .
-:سلام سیا.
-:خوبی؟
-:می گذره!
-:از دست شما دوتا.
-:چطور مگه؟
-:با نیکا حرف زدم.
-:خب که چی؟
-:معین اون مقصر نیست...
-:نمی خوام بشنوم سیا.خودم دیدم.اون پسره جلوی خونه من چیکار می کرد؟
-:معین داری قضاوت می کنی.
-:سیا باور کن خیلی راه اومدم.تمام مدتی که شمال بودین این پسره شده بود بلای جونم. نمی تونم بگم نیکا مقصره اما فکر اینکه از سر لجبازی می خواسته به طرف اون بره داره عذابم میده.نمی تونم حرفهاش و فراموش کنم.همش تو گوشمه.
-:اما باید باهاش کنار بیای.اونم همین و می خواد.
-:سیا بهم وقت بده.
-:اما این وقت نیکا رو نابود میکنه.خودتم از اون بدتر
-:نیکا...
-:معین هر دوتون دارین از بین میرین.اصلا چند وقته مطب نرفتی؟
-:نمی دونم...امروز چندمه.
سیا پوزخندی زد و گفت:می بینی...تو حتی روزاتم فراموش کردی...
شما دارین با زندگیتون چیکار میکنین؟....خودت و تو اینه دیدی؟امروز صبح که دیدمت شاخ در اوردم....
-:سیا....حالم خوش نیست....بزار به درد خودم بسوزم....
-:باید باهم حرف بزنیم...
-:باشه بعد...الان کار دارم.
-:خیلی خب...فعلا خداحافظ.
-:سیا...
-:بله؟
-:مواظب نیکا باش.اگه چیزی لازم داشت...
-:می دونم حواسم بهش هست.اون الان فقط به تو احتیاج داره...

**********


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق فصل چهارم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

کتاب و بست و روی تخت دراز کشید.نگاهش را به باران که به تندی خود را بر شیشه می کوبید دوخت.
چشمانش گرم می شد که با صدای فریاد و گریه ای بلند شد.صدای نیکا بود. هراسان خود را به اتاق او رساند.نیکا در رختخواب دست و پا میزد. به طرفش رفت و صدایش زد. تکانش داد. نیکا چشم باز کرد و با وحشت به او خیره شد. بلندش کرد و گفت:اروم باش.خواب دیدی.
نیکا با وحشت در اغوشش فرو رفت و گفت: من و تنها نزار.
معین او را به خود فشرد:تنهات نمی زارم.
با گریه:هیچ وقت تنهام نزار.من می ترسم.
-:تنهات نمیزارم.همیشه پیشتم.مطمئن باش.
نیکا فین فین کنان اشک می ریخت.
معین به ارامی نوازشش می کرد:ارم باش نیکا.گریه نکن فقط یه خواب بود.
-:می ترسم.
-:من اینجام....تا وقتی هستم نباید از هیچی بترسی.اروم باش عزیزم......بگو چه خوابی دیدی؟
-:نه.نمی خوام یادم بیاد.
-:باشه....اروم باش.هیچ اتفاقی نمی افته.اروم باش و بخواب...
لحظاتی بعد نیکا ارام بود.
معین جا به جا شد و گفت:حالا بخواب.
نیکا دستش را گرفت:نرو معین.
معین روی تخت نشست و گفت:نمیرم.بخواب.
نیککا بدون اینکه دست او را ول کند.چشم روی هم گذاشت.معین نگاهش به صورت او بود لحظاتی بعد در کنارش دراز کشید.نیکا به طرفش خم شد و خود را در اغوش معین فشرد. معین هم دستش رو دور او گذاشت و با لبخند چشم روی هم گذاشت.

*********
با حرکت چیزی در کنارش چشم باز کرد. نیکا در اغوشش جا به جا شد.لبخند زد و دوباره چشم بر هم گذاشت. دقایقی نگذشته بود که با صدای فریادی بلند شد.نیکا هم بلند شد.
مهدیه رو به رویشان ایستاده بود.
معین پرسید:مامان شما اینجا چیکار می کنین؟
-:سلامتون کو؟
-:هر دو سلام دادند.
-:علیک سلام.ببینم شما محرمین اینطور راحت باهم می خوابین؟
با این حرف مهدیه نگاه معین و نیکا به طرف هم کشیده شد. نیکا با خجالت سرش را پایین انداخت ومعین گفت: سو تفاهم شده...
-:بسه.نمی خوام چیزی بشنوم.زود تند سریع ماده باشین می ریم عقد می کنین.
معین گفت:اما مامان...
-:اما اگر نداره.
نیکا معصومانه و خجالت زده نگاهش می کرد.
-:مامان من باید برم مطب.
-:امروز کار تعطیله.همین که گفتم.
قبل از اینکه چیزی بگن از اتاق بیرون رفت. معین به طرف نیکا برگشت و گفت: معذرت می خوام.
-:تقصیر منه.تو کس دیگه ای رو دوست داری این و باید به مامانت بگی سارا رو دوست داری.
معین کلافه دستی بر سرش کشید.نیکا فکر می کرد او هیچ علاقه ای بهش ندارد.
گفت:نه.بلند شو.زود بیا پایین.
از روی تخت بلند شد. نیکا گفت:چرانه؟بهش بگو سارا رو می خوای.
-:لازم نیست.تو اگه دوست نداری زن من شی می تونی خودت بری به مامان بگی اما من چیزی به مامان نمی گم.
به سرعت به طرف اتاق خودش رفت. ابی به دست و صورتش زد و لباسهایش را عوض کرد. جلوی اینه ایستاد و گفت: من از خدامه زنم شی.خدایا ممنونتم.
از اتاق خارج شد. به طرف پله ها رفت.قدم در اشپزخانه که گذاشت مهدیه گفت: معین تو کس دیگه ای رو دوست داری؟
-:نه.کی گفته؟
-:نیکا میگه.
-:نیکا واسه اینکه با من ازدواج نکنه میگه.وگرنه من کس دیگه ای رو نمی خوام.
مهدیه به طرف نیکا که با تعجب به معین نگاه می کرد برگشت و گفت: اره نیکا؟ واسه اینکه با معین ازدواج نکنی این و میگی؟
نیکا با تته پته گفت:ن..ه.نه
-:پس مسخره بازی در نیارین.گناهه دختر و پسر جوون تو یه خونه اینطوری باهم زندگی کنن. ببینم اصلا تو اون شال و واسه چی می بندی سرت؟
نیکا به معین اشاره کرد.
مهدیه خندید و گفت: خوبه شب و پیش هم خوابیدین و شال می بندی.در غیر این صورت می خواستی چادر ببندی.
صندلی را عقب کشید و رو به روی نیکا که خجالت زده سرش را پایین انداخته بود نشست و گفت:این به نفع خودته دخترم.
به معین نگاهی انداخت و گفت:چیه؟برو بیرون.نمی بینی داریم حرف می زنیم؟
معین کلافه از اشپزخانه بیرون رفت.
مهدیه ادامه داد: اون دوست داره من پسرم و خوب می شناسم.
-:نه.اون من و نمی خواد...
-:اشتباه می کنی.معین خیلی دوست داره. صبح که اومدم تو اتاقت دیدم چطور تو خواب بغلت کرده بود. تو هنوز این چیزا رو نمی فهمی. اما من با تجربه تر از این حرفهام.می دونم دوست داره این و مطمئن باش.
نیکا لبخندی زد.
مهدیه ادامه داد: خیالت راحت باشه.معین پسر خوبیه.سرش گرم کارشه. دنبال علافی و این حرفاهم نرفته...یه مردیه که می تونه هر دختری رو خوشبخت کنه.اینا رو چون پسرمه نمی گما...
-:می دونم.
-:افرین دخترم.سعی کن با کمکش زندگیت و بسازی از زندگیت لذت ببر.زندگی اونم بساز. شما بهم میاین.

*********
مهدیه صندلی را عقب کشید و در حالی که بلند می شد گفت: من دیگه باید برم.
نیکا هم بلند شد و گفت: کجا هنوز زوده.
-:نه عزیزم.شما هم باید با هم تنها باشین.تا الانشم مزاحمتون شدم.
نیکا سرخ شد و معین بی خیال مشغول خوردن بود.
مهدیه از اشپزخانه بیرون امد.پالتویش را به تن کرد. به طرف در خروجی می رفتند که معین از اشپزخانه بیرون امد و گفت: می رسونمت مامان.
مهدیه نگاه شیطنت امیزی به او انداخت و گفت:خسته نباشی مادر.زنگ زدیم اژانس.
نیکا بازهم گفت:بمونین دیگه.
-:نه.عزیزم.با زنگ ایفون صورت نیکا و معین را بوسید و گفت:مواظب همدیگه باشین.
معین به دنبالش رفت.مهدیه از نیکا خداحافظی کرد و از خونه خارج شد.معین به همراهش وارد اسانسور شد.
با سوار شدن مهدیه به تاکسی معین با ارامش به خانه بازگشت.
در را بست و لبخند زیبایی زد.به طرف اشپزخانه رفت.نیکا در حال جمع کردن میز بود. جلوی در ایستاد و به او خیره شد.
نیکا به طرفش برگشت و گفت:چیزی شده؟
-:نه.
-:پس چرا اونطوری نگام می کنی؟
-:دلم می خواد.
نیکا با چشمان گرد شده اش به او خیره شد. معین قدمی به طرفش رفت و گفت:خسته شدی.من ظرفا رو می شورم.
نیکا با خوشحالی گفت: ایول...دستت درد نکنه....منم برم درسام و بخونم...قبل از اینکه معین چیزی بگوید از اشپزخانه بیرون رفت.معین پووزخندی زد و مشغول شد.

بعد از شستن ظرفها به طرف اتاق نیکا رفت.چند ضربه به در زد و وارد شد.نیکا جزوهایش را روی تخت پهن کرده بود ومشغول خواندن. روی صندلی نشست و گفت: نمی خوای بخوابی؟
-:اینم تموم کنم بعد می خوابم.
-:خیلی مونده؟
-:اره.یکمی هست.
-:فردا میری شرکت؟
-:اره.چرا نرم؟
-:اونجا خوب نیست.بهتره نری.
-:چرا؟خیلی هم خوبه...
معین نمی خواست امروز لجبازی کند گفت: من خوابم میاد.بریم بخوابیم؟
-:خوابت میاد برو بخواب...
معین کلافه بلند شد و گفت: باشه.تموم شد بیا بخواب.
نیکا لبخندی زد و گفت:شب بخیر.
معین در را تقریبا کوبید و وارد اتاقش شد.نگاهی به تخت دو نفره اش انداخت و با پوزخند زیر لحاف خزید و چشمانش را بست.
با خمیازه به سمت آشپزخانه رفت....نگاهش به سمت میزکشیده شد...با تعجب به صبحانه ای که روی میز بود خیره شد....
-معییییییییین
صدای معین از بالا آمد
-چیهههه؟
-این صبحونه واسه چیه؟
-بده واسه زن عزیزمممم یه صبحونه درست کردم؟
-ببییییین اولشم من زن تو نیستم ....دومشم من زن تو نیستم...سومشم سارا جووون منتظرته!! و وقتی دید معین هنوز نیومده ادای بالا آوردن را در آورد
-معین بدو دیگه...دیر شد بخدا
-اه زن چقد گیر میدی؟
نیکا درحالی که سعی میکرد بی تفاوت جلوه بدهد گفت:
-برو بابااا دیوار کوتاه تر از من گیر نیاوردی؟؟من زنت نیستم ما دوتا فقط فقط همخونه ایم....گرفتی؟؟
معین وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست...
-بیا بخور دیگه
-سیرم...نمیخوام
-ا؟مگه چی خوردی؟؟
-هیچی تو اتاقم کلی هله هوله خوردم....
-باشه بابا دیگه از این غلطا نمیکنم...
*************
با دیدن آن مرد حالش بهم خورد...قاتل پدرش روبه رویش نشسته است ودارد بدون هیچ حرفی به او نگاه میکند...
-خب اقای شجاعی ...شما روز حادثه کجا بودین؟؟
مرد پوزخندی زد و گفت:-تو همون خیابون...ولی من نکشتمش
-ببینید...این آقا و به معین اشاره کرد...ماشین شما رو شناختن و شهادت دادن که دیدن چطور این پیرمرد رو
-ولی منم همینجا شهادت میدم این آقا اون پیرمرد نکبتی رو کشت
نیکا لبش را به دندان گزید و به معین نگاه کرد ...معین سری تکان داد و زیر لب گفت
-اشکال نداره...این مرد دیوونه است...به حرفش اصلا گوش نده...
-ببینید انکار کردن این موضوع که شما به اون پیرمرد زدین بی معناست چون کمی از خون اون مرد روی بدنه ی ماشینتون پیدا شده و از همه مهمتر روی ماشینتون کمی خراش افتاده...که همه اینا نشان دهنده یک تصادفه!
متهم سری تکان داد و با درماندگی گفت
-اه اصلا آره...من کشتمش...من قاتلم...ولی بخدا از قصد که این کارو نکردم...من عجله داشتم....باید خیلی زود خودمو میرسوندم بیمارستان...
-ببینید اینا توجیهی برای قتلی که توسط شما انجام شده نمیشه...
پس از نیم ساعت دادگاه آن مرد را به پنج سال حبس محکوم کرد...

********
نیکا با ذهنی آشفته به برگه هایی که روی زمین پخش شده بود نگاه کرد....
-خانوم شریفی؟؟
نیکا با تعجب به سمت رئیسش برگشت و به او نگاه کرد...
-چی؟ شریفی؟؟من پاک نژاد هستم...مثه اینکه اشتباه کردین
-نخیر...الان شوهرتون اومده بودن و گفتن دیگه حق ندارین کار کنین....درضمن این دفعه شناسنامه نشون داد و من دیگه هیچ راهی ندارم....لطفا وسایلاتونو جمع کنید و از اینجا برین...شوهرتون پایین منتظرن...
نیکا از شدت عصبانیت در حال انفجار بود....از شرکت بیرون آمد و دستی تکان داد :-تاکسی....
***********
با عجله زنگ در را فشرد
-کیه؟
-منم ..عسل درو باز کن...
در با صدای گوشخراشی باز شد و نیکا با عجله وارد شد و در را بست....عسل با نگرانی به سمتش رفت
-وای خاک عالم ...چته؟؟ چرا اینجوری اومدی؟؟
-بریم تو
هردو وارد حال شدند و روی کاناپه نشستند...
-چی شد خفه ام کردی؟؟
-هیچی ...آقا فکر کرده واقعا شوهرمه...ایش نکبتی....بره با همون نامزد احمقش خوش بگذرونه
-وااااااا روااانی...منو بگو فکر کردم چه اتفاقی افتاده ...حالا چی شده ناقلا!! حرفات بوی حسادت میده
نیکا مشتی به بازوی عسل زد و گفت:-برو باباا....این پسره واقعا خیلی احمقه...نه میتونی از اون سارا جونش دل بکنه نه از من....دیگهه نمیدونم چیکار کنم!! چند روز پیش عروسی مصلحتی کردیم
عسل لحظاتی در فکر فرو رفت و گفت"-مبارک باشه ایشالله به پای هم پیر شین....راستی ببینم گفتی پولداره؟؟
-پـــ نـــ پـــ عین منو تو فقیره!!
-ببین حالا که اون داره از تو استفاده میکنه تو هم از اون استفاده کن....میدونی یادمه قبلنا که ازت میپرسیدم چرا میری سر کار میگفتی میخوام پول جمع کنم بدم پرورشگاه ها و از اینجور چیزا!! خلاصه میخواستی صرف کارهای خیرخواهانه کنی دیگه!
-خب آره که چی؟؟
-ببین تو الان زنشی؟؟ مگه نیستی؟؟
-خب چرا.....حالا منظور؟؟
-خنگ خدا تو حق داری از پولاش استفاده کنی....
نیکا با این حرف عسل به فکر فرو رفت..

*********
زنگ در را فشار داد ...در باز شد و نیکا شیرینی را به دست معین داد
-سلام عزیزم ..... چی شده ؟ فکرکردم خوابی!
معین با تعجب به او خیره شد...رفتارش واقعا او را شگفت زده کرده بود....
-خ..خوبم....کجا بودی تا الان؟
-هیچی یه سر رفتم پیش عسل خبر عروسیمونو بدم....بیچاره خیلی ناراحت شد ...فکرکرده بود جشن گرفتیم اونو دعوت نکردیم..
معین وارد آشپزخانه شد و به نیکا نگاه کرد
-خب....ببینم مرگ من تو سرت به جایی نخورده؟؟
نیکا در حالی چشم هایش از شیطنت برق میزد گفت
-نه بابا...مگه بده با شوهر عزیزم حرف بزنم؟؟
معین با خوشحالی به سمتش رفت و گفت
-وای خدا بالاخره آدم شدی؟
-نیکا به طور افسونگری به چشم های خاکستری او زل زد
-آره عزیزم...بالاخره آدم شدم...
معین آب دهنش را قورت داد و گفت
-خب ....بیا با هم شام بخورم که گرسنمه حسابی
نیکا خنده ای کرد و با گفتن چشم به سمت میز رفت....
*****
معین امروز میرم یه سر لباس بخرم....پول میدی؟
معین بالبخند گفت
-آره چقد میخوای؟200 خوبه؟
نیکا لبخندی زد و گفت:-اره عالیه..
-باشه
***********
زن درحالی که دست نیکا را میفشر گفت:
-از همکاریتون و عمل خیرخواهانتون واقعا ممنون....این بچه ها واقعا خیلی به کمک شما نیاز داشتند..
نیکا با متانت سری تکان داد و گقت:
-وظیفه ام بود...خواهش میکنم
********
معین دستش را کشید و او را کنار خود نشاند
-خب عزیزم....برو خریدات رو بیار ببینم...
رنگ از روی نیکا پرید...فکر نمیکرد معین همچین حرفی بزند
-نه..من ...من الان خوابم میاد...میرم بخوابم...
-ا ا ا...بدو برو بیار میخوام ببینم چی انتخاب کردی؟
-نیکا دستش را از دست معین کشید و گفت
-نه من خوابم میاد
و از سر جایش پا شد و به سمت اتاقش رفت...هنوز دو قدم برنداشته بود که معین صدا زد
-نیکاا؟
-بله؟
-میری اتاق خودت؟؟
-پـــ نـــ پـــ اتاق تو
-ببین میری اتاق خودم و حق نداری بری اتاق خودت
نیکا پفی کرد و به سمت اتاقش رفت اما هرچه کرد نتوانست






در اتاقش را باز کند
-معییین
-جان معین
-چرا درمو بستی؟
-چون باید بری اتاق خودمون
-برو بابا ...تا صد سال سیاه عمرا اگه بیام اونجا
-هرجور راحتی
نیکا باز پایین آمد و به سمت یکی از مبل ها رفت....روی مبل خوابید که صدای معین راشنید
-تا آخر عمر که نمیتونی اونجا بخوابی.....بالاخره تسلیم میشی
نیکا زهرخندی زد و چیزی نگفت...
************
نیکا خمیازه ای کشید و سیامک گفت
-چیه خوب نخوابیدی؟
-اوف مگه اون کله خر میذاره؟؟ در اتاقو بسته که برم تو اتاقش بخوابم!هه تا صد سال سیاه هم منتظر بمونه عمرا اینکارو کنم...
سامک خنده ای کرد و گفت
-خب کجا خوابیدی؟
-رفتم رو یکی از مبل ها خوابیدم...وای صدبار از روش افتادم...حالا اینارو ولش کن امروز بیام تمرین پیانو؟
-آره بیا میخوام با نامزدم آشنات کنم...
نیکا یکه خورد با صدایی نسبتا بلند گفت
-نامزد داری؟
ناگهان همه کلاس به سمت آن دو برگشتند ..نیکا سری تکان داد و دهنش را کج کرد و گفت:-وای الان این سامانیان میگه هردو بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون! سیامک نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و زد زیر خنده....سامانیان عینک ته استکانی اش را تکان داد و گفت:-خوش میگذره؟ هردو بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون...نیکا و سیامک نگاهی به هم انداختند و زدند زیر خنده...
-ای باباااا بازهم همون آش و همون کاسه....بابا بدبخت شدم رفت...
-چی چیرو؟؟ تقصیر خودت بود...حالا این نامزدت کی هست ناقلا؟
سیامک ابروهایش را بالا داد و گفت
-خودت میبینی!!
*********
نیکا بستنی سفارش داد و کتابش را جلوی خود گذاشت....مشغول خواندن بود که موبایلش زنگ خورد
-بله
-معینم....کجایی؟؟مگه بعد از ظهر کلاسات تموم نمیشن؟
-چرا...ولی اومدم کافی شاپ دارم بستنی میخورم
-چی؟؟ با کی؟
نیکا کلافه جواب داد
-ای بابا چرا اینقد گیری؟؟ نکنه واقعا فکر کردی شوهرمی؟
-ببین نیکا تا یک ساعت دیگه خونه ای همین و بس
-برو بابا....برو با همون سارا جوونه عشوه خرکیت خوش باش و گوشی را قطع کرد.....
حدود سه ساعت بعد سیامک زنگ زد و گفت
-سلااام کجایی؟مگه نمیای نامزدمو ببینی؟
-چرا الان میام
*****
زنگ در را فشار داد و با کمال تعجب معین در را باز کرد
-اینجا چیکار میکنی؟
-هیچی خونه دوستمه تو چیکار میکنی؟
-هیچی اومدم نامزد دوستمو ببینم...
معین جان اومد؟؟
صدای سارا کفر نیکا را در آورد پس نیکا با صدایی بلند گفت
-اوف سیا مگه نگفتی میخوای نامزدتو معرفی کنی؟؟ این نامزد دوستتو خودم میشناسم...سارا با لبخندی گرم و متفاوت گفت
-سلاممم نیکا جان بیا تو
-سلام همه دور میز نشستند و نیکا اول شروع کرد
-خب سیامک بدو.. بدوو عروس خانومو بیار میخوام ببینمش
سیامک دست پاچه گفت
-اممم ببین نیکا یه موقع...فکر نکنی این کارارو واسه ...واسه اینکه بهت بخندیم کردیم ها...من بخاطر خودت قبول کردم...
نیکا گیج و منگ نگاهش کرد
-چی میگی؟ یه عروس نشون دادن این همه حرف زدن داره؟
سیامک آب دهنش را قورت داد و گفت:-سارا هاشمی...نامزدمه....
نیکا گیج تز این پیش به این سه نفر نگاه کرد..نمیدانست چه اتفاقی افتاده است...به معین نگاه کرد و گفت
-معین....نامزدت ولت کرد؟
سارا خنده ای کرد و گفت
-نه بابا ما دوتا دوتا دوست معمولی هستیم همینو بس...اون چند روزم فقط چون..چون میخواستیم...ببینیم..که..که تو معینو دوست داری اون کارا رو کردیم...از ذهن نیکا گذشت همه دروغ گفتن..همه...ناگهان از جایش برخواست و داد زد
-سیامک...تو...من از تو همچین توقعی نداشتم....خوبه دیگه...من بهت اعتماد میکنم و حرف دلمو میگم و تو...تو همه رو میذاری کف دست اربابت!
معین با صدای نسبتا بلند گفن
-نیکا درست حرف بزن...منو سیامک دوستای قدیمی هستیم فهمیدی؟؟؟
اشک های نیکا فرو ریخت داد زد
-دروغگو ها....معین حتی اگه قبلا دوستت داشتم دیگه ازت متنفرم....وبه سمت خانه خودشان رفت
معین چنگی به موهایش زد و گفت
-اه این دختر روانیه...دیگه نمیدونم از دستش چیکار کنم!!

نیکا وارد اتاقش شد و در را قفل کرد....نگاهش را به اسمان دوخت....با خود فکرکرد هرگز نمیتواند از کسی آن هم معین متنفر باشد ولی باید درسی درست حسابی به او میداد تا او هرگز جرات دروغ گفتن را نکند....
صدای معین را از پشت در شنید
-نیکا نیکا...
سکوت
-نیکاااا
سکوت
-نیکا منو سیامک دوستای قدیمی هستیم....میدونی قبلا با هم پزشکی رو میخوندیم که نظرش عوض شد و اومد حسابداری...سارا هم از خیلی وقت پیش نامزدشه و برام حکم خواهر رو داره....
نیکا دهنش را کج کرد و گفت:
-حکم خواهر؟؟ خوبه دیگه هرکی خواهرت بود باید بیای و واسه یه خری مثه من نقشه بکشی که
-ببین نیکا من فقط میخواستم ببینم بهم علاقه داری یا نه....باور کن منظور دیگه ای نداشتم
نیکا نگاهش را به قاب عکس انداخت او و معین....لبخندی زد اما خیلی زود لبخندش را فروخورد
-ببین معین من و تو هیچ حرفی و رابطه ای با هم نداریم....من..هرموقع دانشگام تموم شد از اینجا میرم...میدونی که
صدای معین بلند شد
-ببین نیکا تو زن منی...زن من...از این به بعد از این رفتارای مهربانانه باهات نمیکنما
-ببین معین خسته شدم دیگه....بابا روزی صد بار میگم توهم زدی من زن تو نیستم...این یه عروسیه مصلحتی وبه اجبار مامانت بود...واگرنه من که اصلا راضی به عروسی کردن با تو نبودم...
معین پوزخندی زد و گفت:-آره معلوم بود اصلا راضی نبودی...وصدای قدم هایش از اتاق دور شد....
نیکا زیر پتو خزید و نگاهش را به ماه دوخت....دلش برای آغوش مادری تنگ شده بود...پدرش گفته بود وقتی او پنج سالش بود مادرش سکته میزنه و برای معالجه اش میبرنش فرانسه....اون جا هم از دار دنیا میره....آهی کشید و چشم هایش را بست...اگر الان مادرش اینجا بود نیکا مجبور نبود این وضع را تحمل کند....
*********




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق فصل سوم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.