تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر رمان برادر ناتنی
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد گیلان کده

توپی وب


جدید ترین موزیک های ایرانی و خارجی

نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
حتماً باید كار خاصی داشته باشم ؟
رادین لبخندی زد و گفت :
ـ خب پس نپیچون ، بگو دلت برام تنگ شده بود .
لینا لبخندی زد و گفت : دوست داری اینو بشنوی ؟ خب آره دلم برات تنگ شده بود
رادین احساس وصف نشدنی ای داشت . اینكه دوست داشتن های لینا ادامه داشت ، واقعی بود و دلش رو نمی زد .
ـ خب دیگه چه خبر ؟ خوبی ؟
ـ آره خوبم .
لینا با خوشحالی گفت : چی بهتر از این كه خوبی .
رادین نیمچه لبخند زد و لینا گفت :
ـ رادین !!!؟؟؟
اون قدر لحن صدای لینا نوازشگرانه بود كه بی اختیار گفت :
ـ جانم .
بند بند وجود لینا لرزید . با خوشحالی گفت :
ـ امروز تولدمه .
رادین اول فكر كرد لینا الكی داره می گه تا ببینه عكس العمل اون چیه . گفت :
ـ خب چی كار كنم ؟
لینا به یكباره پكر شد و گفت : خب ...هیچی ...بهم تبریك بگو دیگه ...
ـ داری جدی می گی تولدت ِ ؟
ـ نه پس ، داشتم جك می گفتم دور هم بخندیم . تولدمه دیگه چرا باور نمی كنی .
ـ خب چرا زودتر بهم خبر ندادی ؟
ـ خب حالا گفتم دیگه .
ـ حالا دیره ...
لینا با ناز گفت : مگه چی كار می خوای برام بكنی ؟
رادین در حالی كه سمت دانشگاه می رفت گفت :
ـ هیچی زیاد ذوق نكن ، هیچ كاری نمی خوام برات بكنم .
ـ می دونستم خیلی بی ذوقی .
رادین خندید و گفت : كیك خریدی ؟
ـ نه خیر نخریدم .
ـ چرا ؟
ـ چرا بخرم ؟ اینكه برم برای خودم كیك بخرم یه كم مسخره به نظر می رسه .
ـ آخی دلم برات سوخت هیچ كس رو نداری كه برات جشن بگیره .
لینا به مسخره خندید :
ـ هه هه هه ، بابام بهم زنگ زد تلفنی بهم تبریك گفت .
دیگه نگفت كه مسیح هم زنگ زد و خواسته بود براش جشن بگیره ولی او بی حوصلگی رو بهانه كرده بود .
رادین گفت :
ـ ببین من دارم می رم دانشگاه ، فعلاً كاری نداری ؟
ـ نمیایی پیشم ؟
ـ بیام چی كار ؟
لینا عصبی شد و گفت :
ـ رادین پا تو اینجا بگذاری ، پاتو قلم می كنم ...منو بگو با چه شوقی زنگ زدم بگم تولدمه ، برای تولدت جبران می كنم .
رادین خندید و گفت : تولد من گذشته .
ـ به هر حال دوباره تولدت می رسه كه .
رادین یه لحظه فكر كرد "اگر واقعاً نرسه چی ؟" لبخندش هر لحظه كم رنگ تر می شد .
ـ الو...چی شد ؟ چرا ساكتی ؟

صدای آرنیكا تو گوشش پیچید كه گفت "رادین امیدوار باش ، فردا پیش بینی نشده ست ولی می تونی با افكارت اونو بسازی . "
لبخند محوی زد و گفت :
ـ لینا فعلاً خداحافظ .
لینا به آرامی خداحافظ گفت و رادین سمت دانشگاه رفت .
لینا گوشیو روی پاش گذاشت ، هنوز به فكر نرفته بود كه یه پیام براش رسید . از طرف مازیار بود . خوند .
"سلام لینا جان.
آغاز دوباره تو تبریك می گم ."
لینا جواب فرستاد :
"ممنون كه به یادمی ."
كمی كه گذشت گوشیش زنگ خورد . باز هم مازیار بود ، جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام ، من همیشه به یادتم ، حالا چی كار می كنی برای تولدت ؟
ـ هیچی تو خونه ام .
ـ چرا خونه ؟ پاشو بیا اینجا هم كمی تمرین می كنیم ؛ هم برات یه جشن كوچولو می گیرم .
ـ واقعاً ممنونم ، ولی منتظر كس دیگه ای هستم .
مازیار بعد كمی سكوت گفت :
ـ رادین ؟
ـ اوهوم .
ـ باشه لینا جان ، خلاصه تنها نمونی ...
لینا لبخند زد و گفت : نه .
ـ باشه ، پس دیدمت كادوت رو می دم .
ـ وای مازیار من كادو نمی خوام .
ـ خب این حرفا رو ول كن ، چیز قابل داری نیست .
ـ بازم تشكر می كنم .
ـ اصلاً حرفش رو نزن ، من با یكی از بچه ها تمرین دارم ، فعلاً قطع می كنم ، آخر شب بهت زنگ می زنم باشه ؟
ـ باشه .
ـ بدرود .
لینا خندید و گفت :
ـ بدرود .
تماس قطع شد . لینا رفت تا آماده بشه . رادین نگفته بود كه میاد ولی اون منتظر بود . ترجیح می داد امیدوار باشه .
بودن كسایی كه تولد لینا رو یادشون بوده و دوست داشتن براش جشن بگیرن ولی اون منتظر همون كسی بود كه حتی از روز تولدش خبر نداشت .
***

رادین بعد تحویل مدارك تو محوطه ی دانشگاه چند تا از دوستانش رو دید . هیچ كس از بیماریش خبر نداشت و این راضیش می كرد . هر كی یه چیزی می گفت :
ـ چه عجب آقا اول شدن كلاسشون رفته بالا .
ـ آقا اول دانشگاه شدی دیگه ، رئیس جمهور می شدی فكر كنم ما رو بی دلیل ترور می كردی .
ـ آخه فقط اینم نیست . الان برای خودش یه پا استاده ، برنامه نویسه ، دیگه در شأنش نیست كه با ما بگرده .
فرامرز دستش رو رو گلوی رادین گذاشت و گفت :
ـ داداش چرا گوشی تو جواب نمی دی ؟
رادین برگشت سرفه كرد ، بعد دست فرامرز رو پس زد و گفت :
ـ نكن ببینم .
بعد نگاهی به جمع كوچكشون انداخت و گفت :
ـ شما الاف ها اینجا چی كار می كنید ؟
ساشا پوزخند زد و گفت :
ـ همون كاری كه تو می كنی ...
علی زد پس گردن ساشا و گفت :
ـ تو دیگه خالی نبند ، تو كه مشروط شدی ...
همه زدند زیر خنده و رادین گفت :
ـ واقعاً ؟ !!!
ساشا با خنده سری تكان داد . رادین پوزخند زد و گفت :
ـ تو دیگه عجب آدمی هستی ...
ـ حالا چند تا از درس هاتون رو افتادید ؟
فرامرز با لحن لوتی گفت :
ـ داداش افتادن كه تو مرام ما نیست ، این استاد ها هستند كه ما رو می اندازن .
رادین مدتی با آنها حرف زد و از دانشگاه خارج شد . داشت سوار ماشین می شد كه دختری صداش زد :
ـ آقا رادین !

برگشت ، ترانه بود . لبخندی زد و سر تكان داد . ترانه هم لبخند محجوبانه ای زد و گفت :
ـ تو دانشگاه صداتون كردم نشنیدید .
ـ بله ، اشكالی نداره ، بفرمایید .
ـ اول خیلی خوشحال شدم بابت موفقیت تون ، دوباره بهتون تبریك می گم ...بعد یه مزاحمت براتون داشتم .
ـ خواهش می كنم ، بفرمایید .
ـ می دونم سرتون شلوغه ، ولی شرمندم یكی از اقوام مون تازه وارد دانشگاه شده ، می خواستم ازتون بخوام اگر امكانش هست یه سری دروس پایه رو باهاش كار كنید.
رادین در دل دعا می كرد این آغاز دوباره دیدن های هم نباشه . هر چند هنوز مطمئن نبود بتونه به تدریس كردن ادامه بده . برای همین گفت :
ـ ببخشید من یه سری مشكلات برام پیش اومده ، به خاطر همین دوباره تدریس كردن رو شروع نكردم .
ترانه مایوسانه نگاهش كرد .
ـ ولی اگر خواستم برای بقیه كلاس بگذارم ، شماره تون رو دارم حتماً خبرتون می كنم.
ترانه تشكر كرد و رفت . رادین سوار ماشینش شد . باز دلش می سوخت . تنها دختری بود كه خیلی سعی می كرد موقع حرف زدن و رفتار كردن خیلی باهاش معدب باشه و خوب برخورد كنه . ترانه دختر خوبی بود ، نمی خواست الكی امیدوارش كنه.
***

سخت ترین كار ممكن خریدن هدیه بود . فكر می كرد از پسش بر نمی یاد . تا به حال یادش نمی اومد كه برای دختری هدیه خریده باشه .
دیگه كم كم اعصابش داشت به هم می ریخت . با خودش فكر كرد یه دسته گل بگیره و بره پیشش ولی دلش نیومد كادوی دیگری نخره .
بعد كلی بلاتكلیفی آخر سر یه ست مروارید اصل براش خرید و راهی شد . بین راه یه دسته گل رز خرید . تو چهارراه پشت چراغ قرمز بود كه نگاهش به بادكنك فروش افتاد كه ایستاده و با تلمبه بادكنك هایش رو باد می كنه .
نگاهی به بادكنك هایی كه به چوب متصل بود انداخت و و مرد رو صدا كرد .
مرد جلو اومد خم شد و گفت : بله ؟
ـ یه چند تا بادكنك می خواستم .
ـ چشم . چند تا ؟
ـ یه ده بیستایی بده ...
مرد داشت بادكنك می شمرد كه گفت :
ـ نه عمو جون كی نفس داره باد كنه ، باد شده شو می خوام .
مرد نگاهش كرد و گفت : باد شده می بری ؟
ـ آره بگذار رو صندلی عقب .
مرد سری تكان داد . در عقب رو باز كرد و در حالی كه داشت نخ های بادكنك رو از چوب جدا می كرد رادین گفت :
ـ خوش رنگ هاشو بگذار .
ـ چشم .
ـ دستت طلا .
پول نقد از جیبش بیرون آورد . بادكنك فروش در عقب رو بست ، كنار شیشه خم شد و گفت :
ـ اینم بیستا ..
رادین كمی فكر كرد . چون لینا بیست و یك ساله می شد گفت :
ـ یه دونه دیگه هم اضافه تر بگذارید .
ـ به چشم . بفرما .
آخرین بادكنك رو روی صندلی جلو گذاشت و رادین پول رو بهش داد . بادكنك فروش نگاهی به پول انداخت بعد دستی تو جیبش كرد تا بقیه ی پولش رو بده .
رادین نگاهی به چراغ كه سبز می شد انداخت و گفت :
ـ بقیه ش مال خودتون ...
صدای تشكر بادكنك فروش رو نشنید ، چرا كه سبز شد پاشو روی گاز گذاشت و دور شد .
بین راه از كیك فروشی یه كیك قلب سفید كه روش یه قلب قرمز ژله ای داشت خرید و ازشون خواست كه روش بنویسند "لینا جان تولدت مبارك "

زنگ رو نزد ، با كلید در رو باز كرد ، داشت در پاركینگ رو برای بردن ماشینش به داخل باز می كرد كه دید لینا روی ایوان ایستاده .
لبخندی بهش زد و ماشین رو داخل برد . لینا پا برهنه سمتش دوید و گفت :
ـ آخ جون رادین اومدی ؟
رادین لبخند قشنگی زد و در پشت رو باز كرد . لینا سمتش رفت . وقتی گل و كیك و بادكنك ها رو دید ذوق زده دستش رو دور گردن رادین انداخت و گونه ی او را بوسید .
رادین دلخور شد و گفت :
ـ برو عقب لینا .


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
رایكا با آرنیكا وارد اتاق شدند ، آرام در رو بستند . اردشیر با خوشحالی به آرنیكا نگاه كرد ، آرنیكا انگشت قلمی شو روی بینی اش به نشانه سكوت قرار داد . اردشیر سری تكان داد و رفت آرنیكا رو بغل كرد و آرام خوش آمد گفت .
رادین ملحفه رو روی سرش كشیده و سعی می كرد به چیزی فكر نكنه . رایكا برای آرنیكا لبخندی زد . اردشیر آرام به رایكا اشاره كرد كه دیرش شده و میره .
رایكا سری تكان داد .
سكوت چند ثانیه ای اتاق با صدای رایكا شكست .
ـ رادین ....
همان طور كه ملحفه رو روی سرش نگه داشته بود "هوم" كشیده ای گفت.
ـ منو نگاه كن .
رادین بی حوصله گفت :
ـ بگو می شنوم .
ـ نمی خوام بشنوی ، منو نگاه كن .
رادین زیر ملحفه غلتی زد و پشت كرد . آرنیكا به آرامی رو به رایكا گفت :
ـ می تونم باهاش صحبت كنم ؟
ـ حتماً ...من بیرونم .
رایكا رفت . آرنیكا نزدیك تخت شد ، از روی ملحفه به بازوی او زد . رادین بی حوصله گفت :
ـ رایكا دست از سرم بردار ، حوصله تو ندارم ...
آرنیكا لبخندی زد و دوباره به بازویش زد . رادین كه عصبی شده بود غلتی زد ، سریع و عصبی ملحفه رو از رو خودش كنار زد و دهانش رو باز كرد كه چیزی بگه ولی با دیدن آرنیكا كه بهش لبخند می زد ، شوكه شد . چشمانش گرد شده به آرنیكا دوخته بود.
آرنیكا لبخندی از صمیم قلب زد و گفت :
ـ خوبی ؟
ـ آرنیكا تویی ؟
با لبخند حرفش رو تایید كرد .
ـ اینجا چی كار می كنی ؟
لبه ی تخت نشست ، كیف فانتزی شو روی پاش گذاشت و گفت :
ـ اومدم تو رو ببینم .
رادین نیم خیز شد و نشست . آرنیكا گفت :
ـ الان بهتری ؟
ـ ممنون .
ـ رادین تا جایی كه شناختمت تو خیلی همه چیز رو تو خودت می ریزی ، و اینكه از خانواده ت فاصله می گیری .
رادین پوزخندی زد و گفت :
ـ اومدی نصیحتم كنی ؟
آرنیكا سری تكان داد و گفت : نه اصلاً . فقط اومدم باهات حرف بزنم ...
ـ ممنون كه اومدی .
ـ می دونم روزهای سختی رو گذروندی ، ولی تا اونجایی كه شناختمت می دونم آدم ضعیفی نیستی ...
رادین سرش رو پایین انداخت و گفت : دیگه نمی تونم ضعیف نباشم .
ـ نمی تونی چون مدام داری به خودت تلقین می كنی .
رادین آه دردناكی كشید .
آرنیكا دست او را میان دستانش گرفت و گفت :
ـ رادین ، مرگ و زندگی دست خداست ، به خدا باور داری ؟
نگاهش رو به آبی چشمان او دوخت .
ـ دكترها فقط تشخیص می دن ، هیچ وقت نمی تونن زمان مرگ یه آدم رو تعیین كنند ، حتی تخمین زدنشون برای اینكه بیمارها چه قدر فرصت زندگی كردن دارن اشتباهه...
نگاهش رو از آبی آرامش بخش چشم های او گرفت .
***

لینا گل به دست از پله های بیمارستان بالا می رفت كه گوشی اش زنگ خورد .

ایستاد و جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام لینا خانوم خوبی ؟
ـ اوه سلام آقای كاویانی خوبید ؟
ـ ممنون لینا جان تو خوبی ؟ پدر نیومدن ؟
ـ مرسی ممنون ، آخر این ماه میاد .
ـ بگو یه كم هم ما رو تحویل بگیره ، یه سری بزنه ...
ـ خواهش می كنم این چه حرفیه ؟ همیشه ذكر و خیر خوبی هاتون هست .
ـ خوبی از خودته دخترم ، راستش زنگ زدم ببینم این برنامه نویس ما نمی خواد بیاد سر كار ؟ امتحاناتش تموم شد نه ؟
دوباره اندوهی بی پایان قلبش رو آكنده كرد . آه بی صدایی كشید و گفت :
ـ ببخشید آقای كاویانی ، من باید زودتر بهتون زنگ می زدم و اطلاع می دادم .
ـ چی رو دخترم ؟
ـ رادین دیگه فكر نكنم بتونه بیاد سر كار .
كاویانی با تعجب گفت :
ـ چرا ؟ مگه چیزی شده ؟
ـ راستش الان بیمارستان بستریه ، بعدش هم فكر نكنم شرایط كار كردن داشته باشه.
كاویانی كه نگران شده بود گفت :
ـ رادین رو چرا بردید بیمارستان ؟ مریضه ؟
آرام و غمگین گفت : بله .
ـ كدوم بیمارستان ؟ بگو بیام حتماً بهش سر بزنم ، خیلی برام زحمت كشیده .
ـ ممنون ، خوشحال می شه ببینتون .
***

كمی دسته گل را جا به جا كرد . شش شاخه رز سرخ ساقه بلند دسته گلش رو تشكیل داده بود . لبخندی زد و وارد شد . با تعجب به دختر چشم آبی و زیبایی كه لبه ی تخت نشسته و دست رادین رو گرفته بود نگاه كرد .
بدون اینكه نگاه حسودش رو بگیره تخت رو دور زد ، گل ها را با گل های خشكیده ی گلدان عوض كرد و به رادین چشم دوخت .
رادین هم نگاهش كرد . آرنیكا لبخندی زد و سلام گفت .
لینا تازه یادش اومد كه سلام كنه ، جوابش رو داد .
به دست هایشان خیره شد كه همان لحظه آرنیكا دست رادین رو ول كرد . لینا به دست او كه سمتش گرفته شده بود نگاه كرد .
آرنیكا صمیمانه لبخند زد و گفت :
ـ من آرنیكا هستم ، تو باید دوست رادین باشی .
لینا بی تمایل دست داد در دل با حرص گفت "فقط دوست خالی !" خودش رو معرفی كرد:
ـ منم لینا هستم .
آرنیكا خنده ی ملایمی كرد كه دندون های ردیفش رو به نمایش گذاشت .
ـ پس لینا تویی ؟
لینا با تعجب نگاهش كرد .
ـ رادین درباره ت حرف زد .
رادین خودش هم باورش نمی شد با آرنیكا درد و دل كرده باشه ، آخرین بار با لینا بود كه درد و دل كرده . همان موقع كه حس می كرد تنهاست و كسی رو نداره . شاید چون آن لحظه همان حس مشابه رو داشت .
لینا نگاهش رو بین رادین و آرنیكا رد و بدل كرد بعد روی صورت بشاش آرنیكا ثابت نگه داشت و گفت :
ـ رادین درباره ی من چی گفته ؟
رادین به آرنیكا نگاه كرد و ابرویی بالا انداخت . آرنیكا لبخند مرموزی زد و لینا كنجكاوانه گفت :
ـ باید بدونم وگرنه دست بر نمی دارم .

آرنیكا نگاهی به لینا انداخت و درحالی كه كنجكاوانه عكس العمل او رو زیر ذره بین نگاه تیزبینش گرفته بود گفت :
ـ خودت حدس بزن .
لینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ نمی تونم چیزی حدس بزنم ، چون تا به حال از من پیش هیچ كس حرفی نزده.
آرنیكا اخم ظریفی به رادین كرد و رادین لبخند كجی زد .
لینا لیوان آب رو پر كرد . رادین نگاهش كرد و لینا گفت :
ـ ولی خیلی كنجكاوم بدونم ها ...
بعد به آرنیكا نگاه كرد و گفت : راجع به یه چیز دیگه هم كنجكاوم.
آرنیكا پرسید :
ـ چی ؟
ـ تو فامیلشی ، فقط اسمت رو می دونم .
آرنیكا لبخندی زد و گفت : از آشناهاشون هستم .
لینا سری تكان داد و لیوان رو به سمت لبش برد . رادین كه فكر می كرد برای او آب ریخته ، سریعاً خودش رو جلو كشید ، با دستش محكم به لیوان زد و بعد پرت شدن از دست لینا روی زمین كوبیده و هزار تكه شد .
لینا با تعجب دستشو روی قلبش گذاشت و گفت :
ـ چی كار می كنی ؟
رادین عصبی به تخت تكیه داد اخم كرد و گفت :
ـ اون لیوان منه ، نمی فهمی نباید توش آب بخوری ؟
آرنیكا لبخند تلخی زد . لینا آهی كشید و گفت :
ـ خب ، چرا این طوری می كنی ؟ ترسیدم .
رادین نگاهشو از نگاه عسلی و نگران او گرفت . همان موقع پرستاری وارد شد و گفت :
ـ صدای چی بود ؟
***

رایكا ، آرنیكا رو تا خونه خودشان رساند تا كمی پیش مریم بمونه هم استراحت كنه ، هم تنها نباشه ...
وقتی به بیمارستان برگشت ، كمی رادین رو برد تا توی محوطه قدم بزنه ، وقتی به اتاق برگشتند ، رادین آهی كشید . دیگه خسته شده بود .
رو به رایكا گفت :
ـ پس كی مرخص می شم ؟
ـ به زودی ...
زهرخندی زد . چه قدر این جمله تكراری شده بود . به زودی .
رایكا كمك كرد تا روی تخت دراز بكشه .
لینا گفت :
ـ من پیشش هستم ، تو برو یه كم استراحت كن .
ـ ممنون ، خودت خیلی وقته اینجایی ، برو خونه .
لینا با تاكید گفت : نه می خوام بمونم .
رایكا سری تكان داد و گفت : پس اگر كاری داشتی بهم زنگ بزن.
لینا لبخندی زد و گفت :
ـ باشه .
رادین تا نزدیك در رفت . چیزی یادش اومده بود ، برگشت و رو به رادین گفت :
ـ وقتی آرنیكا رو بردم پیش مریم ، بهش قول دادم كه تلفنی باهات حرف بزنه.
رادین سری تكان داد و گفت : باشه .
رایكا رفت و او داشت آخرین دیدارش رو با مریم به یاد می آورد . اشك هایش كه حتی برای مدت كوتاهی بند نمی اومد ، آغوش او و حرف هایی كه با هق هق زده می شد . می دونست الان حال مریم بهتر از او نیست .
لینا لبه ی تخت نشست و گفت :
ـ به چی فكر می كنی ؟
رادین نگاهش كرد و گفت :
ـ هیچی ...
لینا دستش رو دو طرف گونه ی او گذاشت و گفت :
ـ راجع به من چی به آرنیكا می گفتی ؟
رادین جوش آورد ، دست های لینا رو پس زد و با صدای بلند گفت :
ـ بهت می گم به من دست نزن ، نزدیكم نشو ....چرا نمی فهمی ؟
لینا با دلخوری نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ چرا نمی فهمی ؟ برو خونه ت ، من دیگه ...
جمله اش رو "دوستت ندارم" تكمیل می كرد ولی نگفت . برایش سخت بود . لینا منتظر نگاهش می كرد . رادین روشو گرفت و گفت :
ـ دیگه حوصله تو ندارم .
لینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ هر چه قدر دلت می خواد دروغ بگو ...
رادین نگاه تند و تیزی به او انداخت و لینا گفت :
ـ می دونم از ته قلبت نمی گی .
رادین با حرص دندان هایش را روی هم فشرد . لینا از روی تخت بلند شد ، سمت گل هایی كه خریده بود رفت ، درحالی كه داشت گلبرگ ها رو نوازش می كرد گفت :
ـ حتی اگر یه درصد هم حقیقت داشته باشه ، باید بهت بگم مجبوری منو تحمل كنی ، چون نمی تونم هیچ لطفی بهت كنم .
رادین عصبی چشمانش رو بست و گفت :
ـ لینا خواهش می كنم بیشتر از این اذیتم نكن ، برو ...دیگه هم هرگز نیا اینجا . هیچ وقت ...
لحن تحكم آمیز رادین قلب لینا رو لرزوند . دلخور در حالی كه لب پایینی اش آویزون شده بود گفت :
ـ رادین تو هم داری منو اذیت می كنی ...نبین من می خندم ، تو گریه های خاموش منو نمی بینی ...قلب من داره می سوزه ، ولی من چیزی نمی گم ...
صدایش شروع به لرزیدن كرد :
ـ یه كم منو درك كن ...من تازه داشتم حس می كردم كه با هم خوشبختیم ...به خودمون امیدوار بودم ...من خیلی تنها بودم ...آدمك های دور و برم هیچ نقش اصلی تو زندگی من ندارن ...دل من فقط به تو خوشه ...
دو قطره اشك گونه هایش رو تر كرد و تا زیر چانه هایش سُر خورد .
ـ می خوای دلخوشیمو بگیری ؟
دو قطره اشك دیگه جایگزین شد و همان مسیر قبلی گونه اش رو پیمود .
رادین آهی كشید . از اینكه اشك های اونو در آورده بود ، عذاب می كشید . لینا با تردید نزدیكش شد و لبش رو كه می لرزید، گزید .
رادین كه دیگه طاقت پس زدنش رو نداشت دستش رو دراز كرد ، گونه های تَرِش رو پاك كرد . به زحمت بغضش رو فرو داد و گفت :
ـ بسه ...اشك نریز .
پره های بینی لینا می زد ، سرشو روی شونه ی رادین گذاشت و گفت :
ـ من دوستت دارم .
رادین در دلش گفت "منم"
لینا بینی شو بالا كشید و گفت :
ـ من از آرنیكا پرسیدم ، تو بهش گفتی كه منو دوست داری ..
با حسرت آه كشید و گفت :
ـ هیچ وقت به خودم نگفته بودی ، ولی من به همون نگاه صادقت دلخوش بودم.
رادین آرام دستشو بالا برد و روی سر لینا گذاشت. شالش روی شانه هایش افتاده بود ، شروع كرد موهای لینا رو نوازش كردن .

درمان های دارویی رادین همچنان ادامه داشت ، رادین از دكتر خواسته بود مرخصش كنه ، چون دیگه اصلاً تحمل بیمارستان رو نداشت .
مدتی كه تو بیمارستان بود ، گاهی تب می كرد بهش تشنج دست می داد به خاطر همین دكتر هنوز اصرار داشت یه سری مراقبت های دیگه و تحت درمان بودن ها ادامه داشته باشه .
مریم آخر سر دوباره به بیمارستان اومده بود . هر چند كه گاهی قولی كه داده بود می شكست و سیل اشك هایش فرو می ریخت . از طرفی لینا رو دیده و با او آشنا شده بود . لینا از این موضوع كه با خانواده ی رادین دیدار داشته ، خشنود بود .
آرنیكا هنوز هم به ملاقات رادین می رفت . رادین به رفت و آمد های آنها عادت كرده بود ، فقط این بین ملاقات های فامیل ها او را عصبی می كرد . وقتی یه بار از همین رفت و آمد و شلوغی ها سر درد شدیدی گرفته بود ، دكتر ملاقات ها رو به همین افراد نزدیك و درجه یك ، محدود كرد و گفت كه بهتره دورش خلوت باشه و اون به آرامش نیاز داره .
رادین نسبت به نور شدید و صدا های خیلی بلند حساس شده بود و وقتی با چنین شرایطی رو به رو می شد بی قراری می كرد یا سرش درد می كرد و حتی گاهی می زد زیر گریه .
آخرین باری كه این طور شد مریم هم زد زیر گریه ولی با حرف های دكتر گریه هایش بند اومد .
هنوز هم حرف های دكتر توی گوشش می پیچید .
"خانم شما نباید این قدر رادین رو عذاب بدی . گریه های شما بیشتر حال اونو بد می كنه . خودش به اندازه ی كافی داره تحمل می كنه ، ازتون می خوام اگر طاقت ندارید دیگه به بیمارستان نیایید. باید خدا رو شكر كنید كه زود به بیمارستان رسوندینش و ما زود بیماری شو تشخیص دادیم . وگرنه ممكن بود اتفاقات بدتری بیافته . ممكن بود علائم دیر بروز كنه ، ما تشخیص نمی دادیم و رادین حس شنوایی و بینایی شو از دست می داد یا اختلال گفتاری و مشكلات رفتاری پیدا می كرد یا حتی اندام هاش فلج می شد .
حرف آخر دكتر كه بی تعارف بیان شده بود تو گوشش زنگ می زد :
ـ شما باید شكر كنید . چون ممكن بود تا به حال رادین می مُرد . ولی خب شانس آورده و ما به موقع بیماری شو تشخیص دادیم "

مریم جلو رفت و موهای رادین رو نوازش كرد . او آرام خوابیده بود . با حسرت نگاهش كرد و آهی كشید .
حداقل جای شكرش باقی بود كه هنوز هم كنارشون بود .
***

رایكا وارد اتاق شد ، لینا و مریم هنوز آنجا بودند . لبخندی برای رادین زد كه خواب بود.
مریم رو به رایكا گفت :
ـ بیرون بمون ، بهتره اینجا آروم باشه . رایكا گفت : مامان شما برید ، تا به حال اینجا بودید ...منم دلم برای رادین تنگ شده ، بگذارید من یه كم اینجا باشم .
مریم نگاهی به لینا انداخت . لینا وانمود كرد نگاهش رو ندیده . چون دوست نداشت به او بگویند كه بیرون بره .
مریم بی میل سمت در رفت و گفت :
ـ دوباره بر می گردم .
در رو باز كرده بود كه متوجه نفس نفس زدن های یهویی رادین شد . با عجله برگشت . لینا با وحشت روی تخت خم شد و به رادین نگاه می كرد . رایكا با ملایمت او را عقب كشید و گفت : می رم دكتر رو صدا كنم .
دوباره اشك های مریم سرریز شده بود . دوباره بهش تشنج دست داده بود .
رایكا بیرون دوید . با دیدن اولین پرستار ، سراغ دكتر رو گرفت . طولی نكشید كه با دكتر و سرپرستار برگشت . آنها به سمت اتاق دویدند ولی رایكا نرفت ، دیگه طاقت دیدن آن صحنه ها را نداشت . قلبش گرفته بود . با گام هایی بی هدف سمت انتهای راهرو می رفت .
لینا در حالی كه خودش رو كنترل می كرد كه اشك نریزه ، مریم رو به زور بیرون آورد و سعی كرد او را روی صندلی بنشاند ....



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
وقتی تخت رو داخل اتاق بردند و رادین و روی تخت اصلی منتقل كردند ، دكتر نیم نگاهی به مریم انداخت كه با هق هق گریه می كرد . مریم وقتی نگاه دكتر رو دید با نگرانی پرسید :
ـ چش شده آقای دكتر ؟
دكتر كمی اخم كرد و گفت : ممكنه یه تشنج ساده باشه ...
بعد رو به رایكا و اردشیر گفت :
ـ لطفاً ایشون رو بیرون نگه دارید .
رایكا دست مریم رو گرفت و بیرون برد . مریم با بی میلی از اتاق خارج شد . اردشیر به دكتر كه دستوراتی می داد نگاه كرد بعد هم به رادین ...پسرش .
مریم پشت در اتاق بی تابی می كرد . رایكا می خواست پیش رادین باشه ولی مجبور بود كنار مریم بشینه و او را آرام كنه .
یاد رادین افتاد وقتی با هم حرف زدند ...یاد بی تفاوتی های او ، سرد بودن های او ...با همه ی اینها دوستش داشت ، با تمام وجود . مریم سرش و روی شونه ی او گذاشته و گریه می كرد .
از پرستاری كه برای مریم لیوان آب آورده بود ، تشكر كرد و لیوان رو جلوی لب او گرفت. هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت . حتی آب . با این حال جرعه ای به زور نوشید .
مدتی گذشت تا اینكه دكتر به همراه اردشیر و یكی از پرستارها از اتاق خارج شد.
مریم سراسیمه بلند شد ، مقابل دكتر ایستاد و گفت :
ـ چی شد آقای دكتر ؟ حال پسرم خوبه ؟
دكتر كه شیفت شبش بود و كمی خسته و كم حوصله بود گره ی اخم های خاكستریش رو باز كرد و گفت :
ـ فعلاً چیزی مشخص نیست ، سابقه ی تشنج داشته ؟
ـ نه .
ـ سردرد های شدید ، تهوع ، گیجی ، بی خوابی و تب چی ؟
مریم كمی فكر كرد و گفت :
ـ راستش بعضی وقت ها سردرد داشت ولی بی خوابی و ...نه ...
صدایش از بغض لرزید .
ـ یه سری سوال های دیگه پرستار ازتون می پرسه ، مثل میل به غذا و حساسیت و این حرف ها ...با دقت جواب بدید ، فعلاً چیز خاصی نمی تونم بگم ، باید یه سری تست و آزمایش ازش بگیریم ...
مریم منتظر بود باز هم دكتر چیزی بگه ولی دكتر از كنارش رد شد و سمت انتهای راهرو رفت .
مریم به رفتن دكتر نگاه می كرد و ذهنش پیش رادین بود . دستان رایكا رو كه روی شونه هایش حس كرد ، چانه اش شروع كرد به لرزیدن ، برگشت و با التماس گفت :
ـ میخوام ببینمش ...
رایكا نگاهی به اردشیر انداخت بعد آرام همراه مریم سمت اتاق رفت . رادین تقریباً آرام گرفته بود . دیگه بهتر نفس می زد . هنوز سیر نگاهش نكرده بود كه پرستاری شروع كرد به سوال پرسیدن .
با بی میلی نگاهش رو از رادین گرفت و به همه ی سوالات به دقت جواب داد .

رایكا وارد اتاق دكتر شد . با اجازه ای گفت و نشست . دكتر سری تكان داد و گفت :
ـ پدرتون كجاست ؟
ـ مادرم رو برده كمی بیرون از بیمارستان هوا بخوره .
ـ مادرتون خیلی خانم حساسی هستند ، چرا نمی بریدش خونه ؟
رایكا آهی كشید و گفت : حاضر نمی شه ، الان هم با كلی اصرار یه كم دورش كردیم.
دكتر به نشانه ی فهمیدن سری تكان داد . و رایكا بی تاب گفت :
ـ درباره ی وضع رادین می خواستید بگید ؟
دكتر خودكار رو بن انگشت شست و اشاره اش چرخوند و سری تكان داد .
رایكا بدون پلك زدن به دكتر خیره موند .همان طور كه رایكا به لب های دكتر خیره بود از هم باز شد و گفت :
ـ پرونده شو بررسی كردم ، سابقه ی تشنج نداشته ، ولی ممكنه از این به بعد داشته باشه ، چیزهایی كه بعد بررسی ها دیدم علائم آنفولانزا بود ولی خب خیلی از علائم آنفولانزا به بیماری های دیگه نزدیكه ...
رایكا بی صبرانه پرسید :
ـ چه بیماری ای .
دكتر نگاهی به او انداخت ، خودكار را در جیب روپوش سفیدش گذاشت و گفت :
ـ فعلاً نمی تونم چیزی بگم ، چیزی كه حدس زده بودم خدا رو شكر بعد تست ها
وجود نداشت ولی می خوام چند روز دیگه ای بیمارمون رو اینجا نگه دارم و دوباره ازش تست بگیرم ، چون ممكنه اعلائم بعد چند روز بروز كنه ...
در حال حاضر سعی كردیم تبشو پایین بیاریم ولی وقتی آورده بودید اینجا تبش بالای 5/38 بود . تب و تشنجش باعث شده من رو شكم پافشاری كنم . هرچند كه امیدوارم چیزی نباشه ، ولی بهتره تا جایی كه از دستم بر میاد از سلامت بیمارم مطئن شم.
رایكا گنگ نگاهش می كرد . دكتر زیر ابروی خاكستری اش رو خاراند و گفت :
ـ با این حال من براش آنی بیوتیك های ساده رو تجویز كردم . تا تشخیص كامل نشه نمی تونم بگم دقیقاً چه نوع آنیوبیتیكی مصرف بشه ...
شانه ای بالا داد و گفت : شاید اصلاً لازم نباشه ...
رایكا پرسید :
ـ نمی خواهید بگید درباره ی بیماری رادین چه حدس هایی زدید ؟
دكتر سری تكان داد ، تكیه اش رو به صندلی زد و گفت :
ـ گفتم دوباره ازش یه سری آزمایش و تست های تصویر برداری بگیرند ، به علاوه ی آزمایش مایع مغزی نخایی ...ما مقداری از مایع مغزی نخایی رو برمی داریم و روش آزمایش می كنیم ، جواب این تست تشخیص قطعی برای منژیت هست .
رایكا شوكه شده بود . آب دهانش را قورت داد و گفت :
ـ آقای دكتر ...
دكتر با لحن دلداری دهنده ای گفت :
ـ ما فقط یه سری حدس زدیم ، امیدواریم كه این طور نباشه . خب این بیماری تو كودكان زیر پنج سال ، جوان های بین 18 تا 24 سال و افراد سالمند خیلی شایع هست .
رایكا دعا می كرد كه این طور نباشه . دكتر اشاره ای به او كرد و گفت :
ـ سریعاً باید اطرافیان بیمار ، مثل خانواده و اشخاصی كه بهش نزدیكن و زندگی می كنند پروفیلاکسی بشن . چون شما هم در معرض خطرید و باید سریعاً پیشگیری بشه ....

***

رایكا از اتاق خارج شد . حس بدی كه قلبش رو خاكستری كرده بود به هم ریخته اش می كرد . فقط امیدوار بود كه این طور نباشه . تو راهرو به مریم و اردشیر رسید . مریم با دیدنش سریع پرسید :
ـ چی شد كجا بودی ؟
رایكا نگاه بیمارگونه اش رو به اردشیر دوخت . هر دو غم نگاهش رو حس كردند . مریم گریه كنان گفت : رفته بودی با دكترش حرف بزنی ؟ چی گفت ؟
رایكا سرش رو پایین انداخت . پنهان كردن هیچ فایده ای نداشت . چون قرار بود درمان پروفیلاکسی برای آنها به زودی انجام بشه . خواه ناخواه مریم می فهمید . ولی نمی تونست خودش حامل خبر بدی باشی . بر عهده ی دكتر گذاشت .
اگر او الان هر چه قدر می گفت كه همه ی اینها حدس و گمان است و ممكنه هیچ جای نگرانی ای نباشه ، مریم به هیچ وجه حرفش رو باور نمی كرد و وضعش بدتر از این می شد .

مریم وقتی جوابی از رایكا نشنید ، به سمت اتاق رفت . در رو باز كرد . دكتر داشت به پرستار می گفت :
ـ تست PCR هم ازش بگیرید ...
مریم بغضش رو فرو داد و رو به دكتر گفت :
ـ پسرم چه طوره دكتر ؟
دكتر به رایكا كه تازه وارد اتاق شده بود نگاه كرد بعد دوباره به مریم چشم دوخت و گفت :
ـ داریم دوباره آزمایش می گیریم ...
ـ چی شده دكتر ؟ به من بگید ...
ـ حرف هایی كه به پسرتون زدم در حد یه سری حدس و گمان های پزشكی بود ، هنوز هیچ چیز مشخص نیست ، بهتر امیدوار باشید .
مریم پر استفهام به رایكا نگاه كرد . اردشیر هم به جمعشان اضافه شده بود . نگاه مریم دوباره سوی دكتر كشیده شد . پر از سوال ...باید می فهمید ، باید سر در می آورد . به خاطر همین دوباره پرسید .
***

رایكا روی صندلی های انتظار نشسته و انتظار می كشید . دیروز وقتی مریم حدس و گمان های دكتر رو شنید پس افتاد . رایكا داشت فكر می كرد اگر واقعاً چنین چیزی باشه ...نمی خواست اصلاً فكر كنه . نه به عاقبت رادین نه مریم .
فقط منتظر بود .
وقتی دكتر وارد راهرو شد ، رایكا سریع از جایش بلند شده و سمت دكتر رفت . نگاه دكتر نمایان گر چیزی نبود . رایكا پرسید :
ـ چی شده دكتر ؟
دكتر سمت اتاق پزشكان می رفت . رایكا گفت : جواب تست ها چی شد ؟
دكتر وارد اتاق شد و در را برای رایكا باز گذاشت . وقتی رایكا رو به رویش نشست ، دكتر گفت :
ـ مادرتون كه دیگه بیمارستان نیومدند ؟
ـ نه ، به اجبار خونه مونده ...
ـ بهتره یه مدت ایشون بیمارستان نیاد .
رایكا با استرس به دكتر خیره شد . دكتر آرام نفس عمیقی كشید و گفت :
ـ رادین برادر ناتنی شماست ؟
رایكا سرش رو پایین گرفت ، دوست نداشت به او لقب ناتنی بدهد ، او برادرش بود.
با این حال با سر تایید كرد . دكتر كمی به فكر رفت . رایكا دوباره نگاه منتظرش رو به او دوخت .
ـ جواب مایع مغزی اومد ، و بقیه ی تست ها ...
رایكا نمی دونست امیدوار باشه یا نه .
ـ متاسفانه حدسم درست بود ، علائم روزهای اول زیاد خودشون رو نشون نداده بودند.
رایكا دیگر چیزی نمی شنید . پلك هایش سنگینی می كرد . آنها را روی هم گذاشت . دوست داشت یه قطره اشكی كه پشت سد مژه هاش گیر كرده بود ، آزاد شه ...
بغض گلویش را سنگین كرده و قلبش از احساس درد مچاله می شد .
آرام زیر لب زمزمه كرد "رادین"

رایكا وارد اتاق شد . لبخند زد .
رادین همان طور كه روی تخت نشسته و تكیه داده داده بود ، نگاهش رو به ملحفه ی سفید داد . رایكا با مهربونی نگاهش كرد ، جلو رفت و لبه ی تخت نشست .
دست او را گرفت و گفت : خوبی ؟
رادین بی حال دستش رو عقب كشید و گفت :
ـ سرم درد می كنه .
ـ خوب می شی .
رادین پوزخندی زد و به پنجره ی اتاق خیره شد . نور چشم هایش را می زد ولی اهمیتی نداد . همان طور نگاه كرد . دكتر همه چیز رو بهش گفته بود . خیلی باهاش حرف زده و او می دونست از این به بعد باید زندگی شو تفكیك كنه ، لوازم مخصوص به خود داشته باشه ...
داشت فكر می كرد كه بره جای دیگر ...حالش از ترحم به هم می خورد .
رایكا دستی به پشت او زد و گفت :
ـ تو فكری ...
بدون اینكه نگاهش رو از نقطه ی نامعلوم آنسوی پنجره بگیره گفت :
ـ نباشم ؟
رادین آهی كشید و نگاهش رو به داخل اتاق برگردوند . چشمانش كه به نور عادت كرده بود سیاهی می رفت . رایكا دستش رو گرفت . این بار رادین شدید تر دستش رو بیرون كشید و با كمی تندی گفت :
ـ دور شو از من .
رایكا اول از رفتار او یكه خورد ، ولی دركش می كرد ، از اینكه رادین سعی داشت خودشو دور نگه داره ، عذابش می داد .
رایكا بلند شد تو اتاق شروع كرد به قدم زدن تا كمی آرام بگیره . چند دور فضا اتاق رو پیمود بعد رو به روی تخت ایستاد ، دستی به چانه كشید و گفت :
ـ چیزی لازم نداری ؟
رادین نگاهش كرد و گفت :
ـ گوشی ...
رایكا لبخند زد و گفت :
ـ برات میارم .
رادین سری تكان داد و بعد سكوت چند ثانیه ای گفت :
ـ مریم كجاست ؟
ـ نگران نباش ، حالش خوبه ...ولی دكترش گفته باید استراحت كنه .
رادین حس می كرد مریم هم در حال پژمرده شدن هست ، مثل خودش . لبخند تلخی زد و گفت :
ـ بگو دیگه نیاد اینجا .
رایكا كه كنار در ایستاده بود ، با قدردانی نگاهش كرد ، لبخند زد و قبل از اینكه از اونجا بره گفت :
ـ زود بر می گردم .
تنها شده بود ، به این تنهایی نیاز داشت . پاهایش رو تو شكمش جمع كرد و پیشانی اش رو به زانویش تكیه داد . چشم هایش را بست . به این تنهایی نیاز داشت . ولی با اومدن دكتر دوباره تنهایی اش شكست .
***

رایكا گوشی رادین رو برداشت . نگاه انده باری به اتاق او انداخت . دوباره بغض گلویش رو می فشرد . می دونست سیلی از پیام و تماس ها در گوشی رادین دست نخورده باقی مونده ، به هیچ كدام نگاه نكرد و گوشی رو در دست گرفت و با یه آه از اتاق رفت بیرون . سمت اتاق مریم رفت . عمه كنار تخت نشسته و مریم را كه اشك می ریخت دلداری می داد . آیدا هم روی زمین نشسته و با چشمانی سرخ اشك هایش تكرار می شد . مریم با دیدن رایكا از جایش پرید و گفت :
ـ چرا بچه مو تنها گذاشتی ؟
شانه های رایكا را تكان داد و با هق هق گفت : چرا ؟ چیزی شده ؟ نگو ...
رایكا دست های مریم رو گرفت و گفت :
ـ مریم این قدر خودت رو عذاب نده ، رادین خوبه ، من فقط اومدم گوشی شو ببرم.
ـ منم میام .
رایكا سریع گفت : نه ...
ـ نه منم میام ، می خوام ببینمش ، قول می دم هیچی نگم ، گریه هم نمی كنم ، اصلاً خفه می شم .
رایكا روی سر مادرش رو بوسید و گفت : خواهش می كنم مریم ، آروم باش . من پیشش هستم .
مریم سمت كمد دوید و گفت : نه میام .
رایكا نگاهی به عمه اش انداخت ، او بلند شد ، سمت مریم رفت و گفت :
ـ بیا بشین مریم جان ، تو باید استراحت كنی ...
ـ نه من خوبم .
رایكا دیگه تحمل آن فضا كه بغضش رو تشدید می كرد رو نداشت . رو به مریم گفت :
ـ بهت قول می دم زنگ بزنم باهاش حرف بزنی باشه ؟
مریم با نا امیدی روی زمین نشست و گریه سر داد .
رایكا نگاه نگرانش رو به عمه دوخت . عمه سری تكان داد و زیر لب گفت :
ـ برو ، آرومش می كنم .
رایكا قبل از اینكه بره بیرون ، به آیدا اشاره كرد . آیدا از جایش بلند شد و بیرون رفت . نگاهی به رایكا انداخت و گفت :
ـ بله ؟
ـ تو دیگه چرا گریه می كنی ؟
پره های بینی آیدا از هق هق خفه ای می زد . رایكا نفس عمیقی كشید و گفت :
ـ آیدا می دونم برای رادین ناراحتی ، حال همه رو درك می كنم ، ولی مریم رو كه می بینی ، خواهش می كنم یه كم مراعات اونو بكن .
آیدا به معنی فهمیدن سری تكان داد . رایكا تشكر كرد و از پله ها پایین رفت و بعد هم خانه را ترك كرد .
آیدا با تردید سمت اتاق رادین رفت . در رو بست و هق هقش رو رها كرد . همه جا بوی رادین رو داشت .با هق هق پشت در لیز خورد و نشست .

رایكا گوشی رو سمت او گرفت و گفت :
ـ بفرما .
رادین با یه لبخند گوشی شو گرفت . هنوز هم كلمات تشكر آمیز در زبانش نمی چرخید .
رایكا روی مبل كنار تخت نشست و رادین مشغول چك كردن گوشی اش شد . پیام هایی كه حس می كرد غیر ضروری هستند رو پاك كرد ، inbox گوشی اش پر شده بود . پیام های فرامرز و علی و ساشا و بقیه ی دوستانش رو پاك كرد . وقتی چشمش به اسم لینا خورد ، دلش گرفت . چندین پیام از آیدا داشت ...دست نخورده نگه داشت . چندین پیام از شماره های ناشناس ...
می خواست پیام های لینا رو پاك كنه . دستش تا روی دكمه ی Delet رفت . پیام مبنی بر اینكه مطمئنید پیام حذف شه رو خوند . دستش رو كلید رفت و no را زد. هر كاری كرد نتونست نخونه . با نوك انگشت به صفحه ی لمسی زد و پیام باز شد .
"رادین كجایی ؟ چرا گوشی تو جواب نمی دی"
فقط پیام های لینا رو خوند .
"ببین من منتظر زنگت هستم ، چرا گوشی تو جواب نمی دی ؟"
"الـــــــــــو ؟ هی تو كجایی ؟"
"ببین رادین ، اگر به این پیامم هم جواب ندی نه من نه تو ."
"شوخی كردم بابا ، تو رو خدا زنگ بزن دیگه ."
"ببین كم كم دارم عصبانی می شم ها ، چرا ناز می كنی ؟ "
"خودت خواستی ها..."
"من رفتم ، آ ...آ...دیگه منو نمی بینی ها ..."
"رادین دیوونه م كردی . چه قدر ناز داری تو . چیزی شده ؟ (شكلك گریه) "
"ببین نه دیگه زنگ بزن نه بهم فكر كن ، فكر می كنی كی هستی ؟ "
دیگه تحمل خوندن باقی پیام ها رو نداشت . لبش رو به دندان گرفته و سرش پایین بود ، می دونست كه رایكا داره نگاهش می كنه .
لب پایینی اش زیر فشار دندانش بی حس شده بود . پشتش رو به تخت كه بالا كشیده بودنش تا بتونه به حالت نشسته تكیه بده ، زد و به پنجره خیره شد . باز هم نگاهش در نقطه ی روشن نا معلومی گم شد
***



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
هر چه به آرنیكا اصرار كرد او قبول نكرد و ازش خواست كه بخوابه . ولی تا صبح خواب به چشمان رایكا نیومد .
***
ـ رادین ....
برگشت و نگاهش كرد .
ـ تا ساعت چند سر كاری ؟
ـ هوووووم ؟ چرا می پرسی ؟
ـ آرنیكا امروز پرواز داره ، خواستم همه گی برای بدرقه ش بریم .
نگاهی به چشمان نگران رایكا دوخت و گفت : باشه میام .
رایكا سرش رو پایین گرفت و آهی كشید . رادین در رو باز كرد و خارج شد . داشت با خودش فكر می كرد یعنی جدی رایكا ، آرنیكا رو دوست داره ؟ پس چرا آرنیكا داره می ره ؟
سوار ماشینش شد و راه افتاد . بین راه ، لینا بهش زنگ زد ، جواب داد :
ـ الو ؟
ـ سلام ، خوبی ؟
ـ اوهوم .
لینا خندید و گفت : الان خوش اخلاقی یا بد اخلاق ؟ نمی شه از پشت تلفن فهمید .
ـ هر دوش .
ـ باز خوبه .
ـ چیه ؟
ـ همین طوری زنگ زدم . شركتی ؟
ـ تازه دارم می رم .
ـ نمی یایی دیدنم ؟
ـ برای بدرقه باید برم فرودگاه .
ـ بدرقه ی كی ؟
ـ یكی از آشناها ...
ـ آها ...
ـ خب من دیگه رسیدم ، بعداً خودم بهت زنگ می زنم .
ـ باشه . سعی كن خوش اخلاق باشی . برای اون كه داره بدرقه می شه خوبه .
رادین لبخندی زد و خداحافظی كرد .
***

سرش رو بالا گرفت و نگاه آبی شو به چشمای سبز او دوخت . رایكا آهی كشید و گفت :
ـ این كه می خواهی بری منصفانه نیست .
آرنیكا دستشو رو دست او كه روی میز بود گذاشت و گفت :
ـ رایكا من می خوام یه مدت زندگی آرومی داشته باشم . هیچ وقت هم تنها زندگی نكرده بودم ، خیلی سخته .
رایكا سرش رو پایین گرفت و گفت :
ـ می تونیم ازدواج كنیم .
آرنیكا لبخندی زد . رایكا سرش رو بالا گرفت ، به این فكر كرد كه چه قدر دلش برای لبخند او تنگ خواهد شد . نگاهش بغض داشت و تمنا توش موج می زد . كاش آرنیكا نگاهش رو درك می كرد .
آرنیكا با انگشتان قلمی اش روی دست او كشید و گفت :
ـ منم دلم برات تنگ می شه رایكا ، خودت می دونی .
رایكا دوست نداشت با بغض حرف بزنه ولی سكوت هم هیچ كمكی بهش نمی كرد.
ـ پس نرو .
ـ من بر می گردم ، رایكا بهت قول می دم ....
ـ برام سخته . كی بر می گردی ؟ دلم رو تا كی خوش كنم ؟
آرنیكا دستانش را پس كشید و گفت :
ـ باید فكر كنم .
ـ از همین می ترسم ، تو خودت هم مطمئن نیستی كه بر می گردی یا نه ، فقط قول می دی ...
فقط نگاهش كرد . رایكا باز گفت :
ـ تو فقط برای تنهایی می ری یا اینكه مهبد سر به سرت گذاشته ؟
آرنیكا كه تمام مدت خونسرد بود كم كم سنگینی بغض رو در گلویش حس می كرد . سری تكان داد . رایكا گفت :
ـ اگر با هم ازدواج كنیم ، مهبد دست از سرت بر می داره ، اون وقت دیگه نمی تونه كاری كنه ....
آرنیكا با نگاه شفافش به او خیره شد و گفت :
ـ رایكا خواهش می كنم یه كم به من فرصت بده .
رایكا دستی میان موهایش كشید . دیگه چی می گفت ؟ آرنیكا تصمیم خودش رو گرفته بود . هر چند او فكر می كرد این تصمیمش به اون شبی بر می گرده كه مهبد قصد داشت شبانه وارد خونه ی آرنیكا بشه و او را اذیت كنه و یكی از همسایه ها به پلیس خبر داده بود .
بیش از پیش از مهبد بدش اومد . نگاهی به او انداخت . آرنیكا به ساعت مچی نقره ای رنگش نگاهی انداخت و گفت :
ـ پروازم دیر می شه ، بریم ؟
رایكا حس كرد این بی رحمانه ترین خواسته ای بود كه شنیده بود . به همین سادگی ؟ بریم ؟ نه قرار بود فقط او بره ...رایكا می موند ، تنها ....
بلند شدند و در حالی كه فنجون های قهوه شون دست نخورده باقی مونده بود ، كافه رو ترك كردند .

آرنیكا موقع خداحافظی مریم و اردشیر حتی رایكا و رادین رو بغل كرد و بابت كمك هاشون تشكر كرد . بعد هم رفت . رایكا فكر نمی كرد به همین سادگی ...
وقتی هواپیما از زمین بلند شد ، رایكا فهمید دیگه هیچ انگیره ای برای زندگی كردن نداره . دیگه مثل گذشته نبود . اون به امید دیدن آرنیكا زندگی می كرد ، نفس می كشید ...دوست داشت تنها باشه ....تنهای تنها ...دیگر آرنیكا نبود ...به نظرش زندگی بی معنی و بی رنگ شده بود .
رادین وارد شكلات فروشی شد . دیگه بعد این همه مدت می دونست لینا چه شكلات هایی دوست داره . دو جعبه از شكلات های مورد علاقه ی لینا رو برداشت ، روی پیشخوان گذاشت و رو به فروشنده لبخند زنان گفت :
ـ اینها رو می برم .
فروشنده كه پسری خوش اخلاق بود لبخندی زد و شكلات ها رو در ساك مقوایی دسته دار گذاشت و گفت :
ـ بفرمایید .
ـ چه قدر می شه ؟
ـ اصلاً قابلتون رو نداره .
رادین سری تكون داد و گفت : خواهش می كنم .
بعد پرداخت پول ، سمت ماشینش رفت . شكلاتو روی صندلی گذاشت و ماشین رو روشن كرد . لبخند زد و سمت خونه ی لینا راه افتاد . یه هفته می شد كه ازش خبری نداشت . فقط لینا دو بار تماس گرفته و گفته بود كه سخت مشغول تمرین هست . رادین هم اونقدر سرش شلوغ شده بود كه نتونست به او سر بزنه . از یه طرف می رفت سر كار بعدش هم یا دانشگاه بود یا برای بچه ها كلاس جبرانی می گذاشت . موقع امتحانات اونقدر سرش شلوغ شده بود كه درست و حسابی به درس های خودش هم نمی رسید . اون قدر تعداد شاگردانش زیاد شده بود كه نمی تونست چه طوری كلاس هاش رو زمانبندی كنه .
ولی توی كلاس ها همیشه از دست دخترهایی كه سعی می كردند آویزون بشن ، بدش میومد . فكر می كرد بعضی ها درس و كلاس رو بهونه كردند . او خیلی جدی باهاشون رفتار می كرد . از طرفی دلش برای ترانه همكلاسی اش می سوخت . می دونست اون هم مثل خیلی از هم دانشگاهی هاش از او خوشش اومده اما او با همه ی دخترهای دانشگاه فرق می كرد . خیلی نجیب و آروم بود . هیچ وقت سعی نكرد اونو ضایع كنه یا سر به سرش بگذاره .
ترانه با اینكه از رفتارهای سرد او نا امید شده بود ولی باز به بهانه ی سوال پرسیدن نزد او می رفت و رادین با حوصله براش تمام سوال هاشو توضیح می داد . ولی هیچ رفتار امیدوار كننده ی دیگری از خودش نشون نمی داد كه ترانه رو امیدوار كنه .
دیگه به خونه ی لینا رسیده بود . جلوی در پارك كرد . شكات ها رو برداشت و پیاده شد . در رو با كلیدی كه داشت باز كرد . از حیاط گذشت . رو ایوان كفشش رو در آورد . دستش رو دستگیره بود كه یه لحظه از شنیدن صدای گفتگو بی حركت موند .
ـ لینا بیا بشین .
صدای یه پسر بود . بعدش هم صدای لینا . به نظر خوشحال میومد .
ـ الان میام . بمون یه چیزی بیارم بخوریم .
با حرص دندون هاشو روی هم فشرد . خون جلوی چشم هاشو گرفته بود .
ـ لینا می گم ها ، پنج شنبه هستی ؟
لینا از توی آشپزخونه با صدای بلند گفت : باید فكر كنم .
خون جلوی چشماش رو گرفته بود . عصبی دستگیره رو كه بین دستش فشرده می شد رو پایین كشید . وارد شد . پسری كه روی مبل نشسته بود متوجه ی در شد و برگشت . رادین با تنفر نگاهش كرد و پسر با تعجب .
لینا لبخند زنون از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت :
ـ چیه ساكت شدی ؟
ولی به محض اینكه رادین رو دید دهانش از تعجب باز مونده بود . پسر بلند شد كنار لینا رفت . كم كم اخم هایش در هم می رفت . رو به لینا گفت :
ـ لینا این كیه ؟ چه طوری اومد تو خونه ت ؟
لینا موهایش رو پشت گوشش گذاشت خواست چیزی بگه كه رادین با تنفر نگاهش كرد . با تاسف سری تكان داد . جعبه ی شكلات ها روی زمین افتاد و بدون بستن در رفت

از گل فروشی لبخند زنون خارج شد . یه رز شاخه بلند سفید خریده بود . در كوله اش گذاشت و سر گل رو طوری گذاشت كه از كوله اش بیرون بمونه . بعد كوله رو روی دوشش انداخت و راه افتاد .
سمت دانشگاه رادین رفت . تمام راه پسرها بابت گلی كه در كوله اش گذاشته بود بهش متلك گفتند ، ولی او اهمیتی نداد . نزدیك دانشگاه سه پسری كه پشت سرش راه می رفتند شروع كردن متلك گفتن . یكی از اونها كه از سكوت لینا خوشش اومده بود ، كنار او قرار گرفت و گفت :
ـ چرا جواب نمی دی خوشگله ؟
لینا نگاهی به او انداخت . از اون پسر های پولداری كه تمام كارهاشون تو سر به سر گذاشتن دخترها و دوست دختر گرفتن خلاصه می شد . نگاشو گرفت و به راهش ادامه داد . پسر لبخند كجی زد و گفت :
ـ می دونی ازت خیلی خوشم اومد . حالا تو یه چیزی بگو چون در این صورت فكر می كنم موش زبونت رو خورده .
اخم های لینا تو هم رفت . پسر نگاهی به كوله ی او انداخت و گفت :
ـ برای كی گل گرفتی ؟ نگو دوست پسر داری ...ها ؟
لینا باز چیزی نگفت . پسر با پررویی نگاش كرد و گفت :
ـ اگر داری باید باهاش به هم بزنی ، چون می خوام دوست دختر من باشی .
لینا پوزخندی زد و یه دستشو روی بند كوله اش گذاشت .
پسر نگاهی به دوستانش كه پشت سر آنها راه می افتادند انداخت و بعد رو به لینا گفت :
ـ عزیزم چرا چیزی نمی گی ؟
یكی از دوستانش گفت :
ـ شاید واقعاً لال باشه .
آن دو برای خودشون خندیدند . پسر براشون چشم غره رفت و به نیمرخ لینا چشم دوخت .
ـ حرف نمی زنی نه ؟
دستش رو سمت صورت او برد با انگشت اشاره صورت لینا رو نوازش كرد كه لینا عصبی ایستاد ، دست او را گرفت و پیچ داد .
پسر گفت :
ـ آخ ...آخ ولم كن ...باشه بهت دست نمی زنم .
لینا با تنفر دست او را ول كرد . سمت دوستان او چرخید و كج كج نگاهشون كرد . پای راستش رو محكم به جلو كوبید و آن دو از ترس عقب رفتند . لینا پوزخندی زد و بعد از ضربه ای كه به ساق پای همون پسر زد ، سمت دانشگاه راه افتاد .
ـ ببین آیدا دست از سرم بردار . چرا اومدی اینجا ؟
آیدا اخم كرد و گفت : تو كه خونه پیدات نیست . از كی تا به حال می خواستم باهات برم بیرون .
رادین عصبی دستی میان موهایش كشید ، سری برای یكی از شاگردانش كه در محوطه بود تكان داد و رو به آیدا گفت :
ـ این همه آدم . با دوستات برو بیرون . چرا به من پیله كردی ؟
ـ رادین خیلی بدجنسی ...خب چی می شه با هم بریم بیرون ؟
ـ من كه نمی فهمم چی از جونم می خواهی ...من خسته م می خوام برم خونه استراحت كنم .
ـ قول می دم زود برگردیم .
آن دو با هم سمت در می رفتند و لینا جلوی در با یه پوزخند نگاهشون می كرد.
آیدا دست رادین رو گرفت ولی رادین عصبی دستش رو بیرون كشید و گفت :
ـ اینجا خونه ی خاله نیست ها . چرا آبروریزی می كنی ؟
آیدا در جواب فقط لبخند زد .
لینا نفس عمیقی كشید و به آن دو كه كم كم به در نزدیك می شدند نگاه كرد . سری از تاسف تكان داد . فكرش رو هم نمی كرد رادین به این زودی بخواد تلافی كنه .
با یه حركت بدون اینكه كوله شو از روی شونه برداره ، گل رو ازش خارج كرد . با تنفر نگاهی به رادین و آیدا انداخت و گل رو رو زمین انداخت و لگد زد .

وقتی برگشت نگاهش به سه پسری افتاد كه مزاحمش شده بودند . با چشم غره نگاهش رو گرفت و راه افتاد . ولی سه پسر هم دنبالش راه افتادند .
ـ وای خانمی دوست پسرت چی كار كرده كه عصبی هستی ؟
ـ گل قشنگی بود ، حیف ...باور كن به من می دادی لیاقتش رو داشتم .
ـ حالا كه قضیه حل شد ، با ما دوست می شی ؟

رادین در حالی كه با آیدا از دانشگاه خارج می شد گفت :
ـ فقط نیم ساعت .
آیدا با ذوق لبخند زد و گفت : باشه .
سوار ماشین رادین شدند . رادین بعد بستن كمربند ، ماشین رو روشن كرد . سرش رو كه بالا گرفت ، لینا رو دید كه سه پسر دورش كرده بودند . عصبی فرمون رو فشرد .
اخم هایش در هم رفت .
آیدا لبخند زد و گفت : چرا راه نمی افتی ؟
رادین سری تكان داد . نگاهش رو از لینا گرفت . متوجه شد كه سه پسر مزاحمش شدند ولی سعی كرد بی تفاوت باشه . هنوز از دستش عصبی بود . راه افتاد .
لینا نگاه حسرت بارش رو ماشین او كه از كنارش رد می شد و صورت آیدا دوخت .
رادین بدون اینكه نگاهی به او بیاندازه ، رد شد . لینا لب پایینی اش رو با دندان فشرد نمی خواست گریه كنه . نگاهی به سه پسر انداخت . مطمئناً اگر شمشیرش همراهش بود شكم هر سه نفرشون رو سفره می كرد . آن قدر عصبی بود كه می تونست آن ها رو تكه تكه كنه .
همون پسر اولی گفت :
ـ آخی نازی ، غصه نخور ، من باهات دوست می شم .
لینا عصبی شد و گفت :
ـ خفه شید ، برید گم شید ، وگرنه همچین می زنمتون كه خرد بشید ها !
یكی از پسرها خندید و دیگری گفت :
ـ دیدی بالاخره به حرف اومد .
پسر اولی كه خیلی از لینا خوشش اومده بود گفت :
ـ حیف این صدا نیست كه با خشونت حرف می زنی ؟ چرا عصبی هستی عزیزم .
لینا سری تكون داد و گفت : خودت خواستی .
یه قدم عقب رفت ، محكم پای چپش رو بالا برد و به زیر چانه ی پسر لگد زد .
سر از درد افتاد و چانه شو نگه داشت . لینا نگاهی به آن دو انداخت و گفت :
ـ شما هم چوب می خواهید ؟
یكی از پسر ها به سمتش یورش برد ولی دوستش از پشت سر گرفتش و گفت :
ـ بیخیال دردسر درست نكن .
ـ ولش كن ببینم چه غلطی می خواد بكنه .
نگاه تحقیر آمیزی به پسر عصبانی انداخت و گفت : برو به دوستت برس تا نمرده .
و راهش رو كج كرد و رفت .
به خونه كه رسید كوله اش رو پرت كرد . چند تا احتمال می داد . ممكن بود رادین قصد تلافی كردن داشته باشه . شاید دختر یكی از آشناهاشون بوده و یا اینكه واقعاً خبریه ...ولی هر چه كه بود لینا رو عصبی می كرد . اینكه بی تفاوت از كنارش رد شده بود .
اون روز كه مسیح رو تو خونه ش دید می خواست توضیح بده ، ولی خودش گذاشت و رفت . جواب تلفنش رو هم نمی داد . خودش این طوری خواست .
مسیح پسر عموی ناتنی اش بود . از وقتی كه لینا رو به فرزند خواندگی قبول كرده بودند همیشه مسیح هم بازی اش بود و از اول لینا رو دوست داشت . سال پیش هم از پدرش او را خواستگاری كرده بود ولی لینا جواب منفی داده بود . ولی باز مسیح او را دوست داشت و هر از گاهی بهش سر می زد . حتی دفعه ی آخری كه اومده بود هم به لینا گفت كه بیشتر رو پیشنهادش فكر كنه ولی اینها دلیل نمی شد . لینا هیچ اشتباهی نكرده بود . نمی دونست اگر اینها رو به رادین بگه چه قدر باورش می شد .
حرف زدن با رادین و عكس العمل او را پیش بینی كرد . از اینكه باید می رفت منت كشی و سر آخر هم رادین حرفش رو باور نمی كرد ، لجش در اومد . یه لحظه ی از روی عصبانیت تصمیم گرفت كه به مسیح زنگ بزنه .
با خودش گفت "این همه آدم های خوب دور و برم ، من چرا باید به رادین بچسبم ؟ "
تلفن به دست شد . اول مشغول می زد ولی وقتی دوباره تماس گرفت ، مسیح جواب داد :
ـ سلام .
ـ سلام لینا جان خوبی ؟
ـ مرسی مسیح ، تو چه طوری ؟
ـ منم خوبم ، چیزی می خواهی ؟ چون یادم نمیاد دلت برام تنگ شده باشه و زنگ بزنی .
لینا لبخند زد . چه می گفت ؟ مجبور شده بود همون روز به مسیح توضیح بده كه رادین رو دوست داره ، حالا اگر می گفت كه درباره ی پیشنهاد او تغییر عقیده داده حتماً مسیح فكر می كرد كه داره او را گیر میاره و از روی لج بازی این كار رو می كنه . از طرفی دلش بهش اجازه نمی داد . اون هنوز رادین رو دوست داشت .
ـ الو لینا چرا ساكتی ؟
ـ مسیح ببخش ...من بعداً بهت زنگ می زنم .
ـ چیزی شده ؟
ـ نه ...نه ...
***

آیدا با تعجب نگاهش كرد و گفت : چی كار می كنی ؟
ـ می برمت خونه تون .
دهان آیدا با اعتراض باز شد و گفت : ولی تو قول دادی می ریم بیرون .
ـ آیدا خواهش می كنم بگذار برای یه روز دیگه ، من امروز حوصله ندارم .
ـ اما آخه چرا می زنی زیر حرفت ؟ جلوی دانشگاه گفتی می ریم بیرون .
رادین عصبی جلوی در خونه پاشو روی ترمز گذاشت و گفت :
ـ برو پایین .
ـ رادین ...خیلی ...خیلی مسخره ای .
رادین با چشم غره نگاهشو گرفت و منتظر موند . آیدا با ناراحتی پیاده شد و در ماشین رو به هم كوبید . رادین قبل از اینكه آیدا به در برسه ماشین رو راه انداخت و با صدای گوشخراشی كه لاستیك ها تولید كردند ، ماشین از جا كنده شد .
آیدا برگشت نگاهش كرد و بعد لگدی به در زد و زنگ رو فشرد .
رادین به خونه برگشت . از پله ها بالا رفت . صدای مریم رو از اتاق رایكا می شنید كه داشت دلداری اش می داد . دیگه همه می دونستند رایكا از رفتن آرنیكا غمگینه و بیشتر ساعات رو تو اتاقش در سكوت سپری می كنه .
اهمیتی نداد و به اتاق خودش رفت . چشم های عسلی لینا به یكباره جلوی چشماش جون گرفت . با تنفر سرش رو تكون داد . نگاهش به عكس مادرش افتاد كه قاب گرفته بود .
همه چیز به نظرش بد اومد . دوباره همه چیز شروع شد . دیگه تحملش رو نداشت . با سر درد روی تخت دراز كشید و سرش رو با دست هاش گرفت . از درون تمایل داشت به لینا فكر كنه اما مدام غرورش افكارش رو پس می زد .
***

پشت سیستم نشسته بود و سعی می كرد برنامه ای رو كه تحویل گرفته و پروژه ی یكی از دانشجویان بود رو بنویسه .
لینا آرام وارد شركت شد . فقط صدای چیك چیك كیبرد می اومد . نزدیك تر رفت . به رادین كه نگاه كرد . دلش براش تنگ شده بود . طاقت نداشت كه رادین او نو پس بزنه . دوست داشت حرف هاشو باور كنه .
رادین با دیدنش تعجب كرد . لینا لبخند زد ولی رادین اخم كرد و جدی گفت :
ـ اینجا چی كار می كنی ؟
ـ اومدم باهات حرف بزنم .
با نفرت نگاشو گرفتم و در حالی كه سعی می كرد روی برنامه اش تمركز كنه گفت :
ـ برو من حرفی باهات ندارم .
لینا دستشو روی میز گذاشت و گفت :
ـ رادین ، باید باهات حرف بزنم .
رادین مصرانه سر تكون داد . یعنی نه . لینا به اتاق بغلی رفت بعد از سلام و احوالپرسی اجازه گرفت كه تو یكی از سایت ها بره . نزد رادین برگشت و گفت :
ـ سایت A خالیه ، بیا با هم حرف بزنیم .
رادین عرق كرده بود . حس می كرد حالش خوب نیست . نمی دونست حالش واقعاً بد بود یا نه برای وجود لینا این قدر دگرگون شده بود . با دستمال عرق پیشانی اش رو پاك كرد و گفت :
ـ برو .
لینا با نگرانی نگاهش كرد و گفت :
ـ چه قدر كار می كنی ؟ خسته شدی ، پاشو بیا كارت دارم .
سرش رو بالا گرفت ، جدی نگاهش كرد و گفت : حرفی هم برای گفتن مونده؟
لینا سری تكون داد و گفت :
ـ آره ، اگر نمونده بود من اینجا نبودم .
بعد به چشماش خیره شد و گفت : حالت خوب نیست ؟
ـ نه ، وقتی تو رو می بینم حالم بد می شه .
ـ از من بدت میاد ؟
در مقابل لحن آروم اون داشت نرم می شد ولی از دست خودش حرصش گرفت و گفت :
ـ آره ازت بدم میاد .
لینا آهی كشید و گفت :
ـ دروغ می گی . دروغگوی خوبی هم نیستی .
در حالی كه از میز فاصله می گرفت گفت :
ـ تو سایت منتظرتم .

وقتی لینا رفت رادین دست از كار كشید . تمركز نداشت . برنامه رو اجرا گرفت ولی Error داد . عصبی ماوس رو رها كرد . بهتر بود كه می رفت و با لینا حرف می زد . نمی تونست رو كارش تمركز كنه . از پشت سیستم بلند شد و آرام به سمت سایت A رفت .
لینا با ورود او لبخند زد و گفت : بیا بشین .
رادین صندلی ای عقب كشید و نشست . لینا گفت :
ـ رادین می دونی كه درباره ی چی می خوام صحبت كنم ...
بین حرفش گفت :
ـ آره خوب می دونم ، اومدی كه خودت رو تبرئه كنی .
ـ باشه . من تو رو با افكارت آزاد می گذارم ، ولی وظیفه دارم سوء تفاهمی كه پیش اومده رو برطرف كنم . باور كردن یا نكردن پای خودت . این طوری خوبه ؟ من حرف هامو می زنم و بعدش هیچ توقع و اصراری ندارم كه باورشون كنی ..


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
آره ، گوش كن مهبد من تو پاساژ (...) هستم .
ـ خب ؟
ـ الان آرنیكا اینجاست با اون پسره رایكا ....
مهبد فكری كرد و گفت : با رایكا ؟
ـ آره .
ـ پسر دوست باباشه ....
ـ می دونم ولی خیلی عجیب به نظر می رسه ، به نظرم مثل دو دوست عادی نیستند ...
مهبد به فكر رفت . فرشید نگاهی به آرنیكا و رایكا كه با صحبت و لبخند زنان سمت ویترین بعدی می رفتند نگاه كرد ...
***

با هم داشتند قدم می زدند . رایكا با عشق نگاهش كرد و گفت : چیزی نخریدی ها
آرنیكا لبخند دلربایی زد و گفت :
ـ آره ، عمو بی كادو موند .
ـ نگران نباش . حتماً یه چیزی كه خوشت بیاد پیدا می شه .
آرنیكا لبخندی به او زد و گفت : ممنون خیلی خوشحالم كه همراهیم كردی ...
مهبد كه كارد می زدی خونش بیرون نمی اومد . خشمگین پشت سر آنها راه می رفت . دندان قروچه ای رفت و به گامش سرعت بخشید . از پشت شانه ی رایكا را گرفت ، وقتی برگشت محكم مشتش را زیر چشم او خواباند .
ـ آخ ...
آرنیكا وحشت زده دستش را روی دهانش گذاشت . مهبد عصبی نگاهی به آرنیكا انداخت و بعد مشتش را محكم در پهلوی رایكا خواباند . رایكا روی زانو هایش افتاد . با یه دست خودش رو از زمین دور نگه داشته و با دست دیگر پهلویش را گرفته بود . آرنیكا با نگرانی سمت رایكا رفت كه مهبد او را هول داد . آرنیكا نزدیك بود بیافتد . مهبد خم شد موهای رایكا را گرفت . سرش با موهایش به سمت عقب كشیده شد . چهره اش در هم رفت . اون قدر توانش رو داشت كه با یه مشت جواب كتك های مهبد رو بده ، ولی هیچ وقت اهل دعوا نبود . مهبد عصبی موی او را كشید و گفت :
ـ ببین بچه پررو دیگه نبینم دور و بر نامزد من پیدات بشه ها .
موهایش را بیشتر كشید و گفت : فهمیدی ؟
مردم كم كم دورشان جمع می شدند . آرنیكا بغض كرده نگاهشان می كرد . با خواهش رو به مهبد گفت : ولش كن .
مهبد نگاه خشمگینی به آرنیكا انداخت ولی آرنیكا نترسید و گفت : اون كه كاری نكرده
مهبد موهای او را ول كرد ، بلند شد . سری تكان داد بعد عصبی برگشت و محكم به دست رایكا كه به آن تكیه كرده بود زد و رایكا روی زمین افتاد . چند نفر كه فكر نمی كردند به قیافه ی رایكا بیاد مزاحم شده باشد سمتش خم شدند و او را بلند كردند .رایكا از میان جمعیت به آرنیكا نگاه كرد كه مهبد بازویش را گرفته و به زور می برد . آرنیكا همان طور كه كشان كشان می رفت ، برگشت و به رایكا نگاه كرد ....
قلب رایكا لرزید ...آرنیكا داشت اشك می ریخت .

كلید انداخت و سر به زیر وارد خانه شد . مریم از روی مبل بلند شد و گفت :
ـ سلام رایكا جان ، چرا دیر كردی ؟
ایستاد . رخ زخمی اش سمت دیوار بود و مریم چیزی نمی دید . آرام سلام گفت. مریم دقیق نگاهش كرد و گفت :
ـ چرا گرفته ای ؟
رادین كه سیب به دست از پله ها پایین می آمد با دیدن رایكا روی یكی از پله ها نشست ، سیبش را گاز زد و گفت :
ـ هه دعوا كردی ؟
مریم با وحشت مقابل او قرار گرفت و با دیدن زیر چشمش كه كبود شده بود رنگش پرید و جیغ خفیفی كشید . رایكا گفت :
ـ چیزی نیست .
مریم دستی به زیر چشم او كشید كه چهره ی رایكا از درد تو هم رفت . مریم با چشمانی به اشك نشسته گفت : چه بلایی سر خودت آوردی ؟
رایكا شانه های مریم را گرفت و گفت : عزیزم می گم چیز مهمی نیست .
صدای مریم از بغض می لرزید :
ـ تو به این می گی چیزی نیست ؟
رادین دستش را زیر چانه زد ، در حالی كه به رایكا نگاه می كرد رو به مریم گفت:
ـ بابا این دیگه صورتش خیلی دست نخورده بود ، چرا این قدر لوسش می كنی ؟ بگذار دوبار كتك بخوره ، از بچگی شبیه از این دختر بچه های لوس بود .
رایكا از حرف او خنده اش گرفت . لبخندی زد و سمت پله ها رفت . مریم دو طرف كمر او را گرفت و گفت : بیا بریم دكتر .
رادی كه حوصله اش سر رفته بود گفت :
ـ دكتر چیه ؟ برا خودش خوب می شه ...رایكا ولی جدی جدی دعوات شد ؟ با كی ؟ سر چی ؟
رایكا كه مایل نبود توضیح بده گفت : چیز مهمی نیست . اشتباهی شده بود .
رادین به زور خنده اش رو كنترل كرد و گفت :
ـ راستش رو بگو ، نگو داشتی شیطونی می كردی ، مزاحم یه دختری شدی بعد برادرش اومد حالتو جا آورد ؟ آره
رایكا نگاهش را از او گرفت و در حالی كه از پله ها بالا می رفت گفت : مسخره
وقتی از كنار رادین كه هنوز رو پله ها نشسته بود رد می شد رادین گفت : بفرما سیب .
نگاهی به سیب گاز زده ی او كرد و با چشم غره رفت بالا . رادین ولی زد زیر خنده . مریم با نگرانی رفتن رایكا را نگاه كرد و بعد به رادین كه برای خودش می خندید نگاه كرد .
رایكا دكمه های بلوزش را باز كرد . داشت بلوزش را در می آورد كه مریم وارد ، شد سریع و با عجله دكمه هایش را بست ، اگر مریم پهلوی كبود شده اش را می دید دیگه دست بردار نبود . مریم با نگرانی سمتش رفت ، دستی به صورتش كشید و گفت : به من نمی گی چی شد ؟
رایكا با محبت دست او را گرفت ، آرام فشرد و گفت :
ـ عزیزم گفتم یه اشتباه شد ، همین .
مریم كه چیزی از نگرانی اش كم نشده بود گفت : تو كجا بودی كه این طور شد ؟
رایكا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . مریم او را بغل كرد . نگرانی اش مثل نگرانی یه مادر در مقابل پسر بچه اش بود . رایكا سابقه نداشت كه اهل خشونت و دعوا باشد .
پهلویش كه توسط دستان مریم فشرده می شد ، تیر كشید ولی هیچ عكس العملی نشون نداد كه بیشتر از این مریم رو ناراحت كرده باشه .
وقتی او را از خودش جدا كرد دید كه مریم داره اشك می ریزه . دلخور شد و اشك هایش را پاك كرد .
رفت دوش آب گرم گرفت تا كمی دردهایش را تسكین دهد . وقتی بیرون اومد ، مریم برایش كمپرس یخ آورد تا زیر چشمش بگذاره . روی نشسته بود ، به پهلوی كبودش نگاهی كرد ، داشت بلوزش را تن می كرد كه صدای ویبره ی گوشی اش را شنید ...بلند شد و جواب داد . رفت چك كرد كه در بسته باشه . بعد جواب داد . آرنیكا بود .
وقتی جواب داد صدای نگران آرنیكا تو گوشش پیچید :
ـ الو ؟
ـ سلام ...
صدایش از هق هق مقطع شده بود : رایكا ...چـ....چرا ...گوشیتو ...جواب ..نمی دی؟
نگران پرسید : آرنیكا چرا گریه می كنی ؟
بعد عصبی پرسید : مهبد اذیتت كرده ؟
ـ تو حالت خوبه ؟ چرا گوشیت رو جواب نمی دادی ؟
از اینكه آرنیكا را ناراحت كرده ، شرمنده بود . گفت : ببخش ، رفته بودم دوش بگیرم .
ـ خوبی ؟
بند بند وجودش لرزید ، دوست داشت كنارش بود و آرومش می كرد ، گفت :
ـ آره ، من خوبم . نگران من نباش .
ـ رایكا همش تقصیر من بود . مهبد به خاطر من تو رو زد .
ـ مهم نیست ، اذیتت كه نمی كنه ؟
او كه گریه هایش بند آمده بود صدایم آرام تر شد و گفت : تا خونه باهام بحث كرد ، ولی الان تو اتاقم هستم ، در رو هم قفل كردم .
رایكا با نگرانی پرسید : عمو و زن عموت خونه نیستن ؟
ـ چرا ، مثلاً تولد عمو هست ...ولی دیدن با بحث و گریه اومدیم خونه همه چیز به هم خورد .
رایكا آه بی صدایی كشید و آرنیكا گفت : منو ببخش رایكا . می دونم كه از دستم ناراحتی .
ـ نه عزیزم ، من از دستت ناراحت نیستم .
خجالت زده سكوت كرد . خودش هم نفهمید كلمه ی عزیزم چه طور از دهانش خارج شد . آرنیكا سكوت رو شكست و گفت :
ـ مواظب خودت باش ، اگر حالت خوب نیست برو دكتر ....خودم رو نمی بخشم ، به خاطر من تو دردسر افتادی ...از طرف مهبد ازت عذر می خوام ...اون نفهمید چی كار كرد ، دیوونه شده بود .
ـ نگران من نباش ، مواظب خودت باش .
ـ تو هم همین طور ...
ـ می تونم درباره ی روابط تو و مهبد بپرسم ؟
آرنیكا آرام گفت : راستش بعد اون شب تو باغ كه دیدمش ، خیلی ازش نا امید شدم..
ـ میخوام بدونم چیزی بهش گفتی ؟
ـ آره ، بهش گفتم ولی اون به خودش حق داد كه چنین كاری كرده باشه ، درباره ش حرف زده بودیم كه ...
ـ آره .
ـ مهبد خیلی عصبی شد ، دیگه نمی دونم چی ازم می خواد ، بهش گفتم كه دیگه نمی خوام كنارش باشم . عمو و زن عمو هم یه چیزایی فهمیدن .
رایكا لبخندی زد . دیگر شرمنده نبود كه بین آن دو قرار بگیره . بهش ثابت شده بود كه مهبد یه پسر هوس بازه و آرنیكا براش زیادیه ...
ـ كاری نكن كه اذیتت كنه ، باشه ؟
آرنیكا سكوت كرده بود . رایكا گفت : باشه ؟ قول بده .
ـ باشه ...
ـ آفرین ، نگران منم نباش ...من حالم خوبه .
ـ رایكا ...ممنونم ...ازت ممنونم ...
صدایش دوباره بغض دار شده بود .
ـ آرنیكا خواهش می كنم گریه نكن .
با همون صدای بغض دارش گفت : باشه ...
اشك هاش رو پاك كرد و گفت : زن عمو داره صدام می كنه ...
ـ باشه ، خداحافظ ...
ـ خداحافظ .
خداحافظی كرده بود ولی هنوز صدای نفس های آرنیكا رو می شنید تا وقتی كه او گوشی رو گذاشت ، قطع نكرد .

با پایش در كمد را بست . به خودش عطر زد و دو دستش را میان موهایش فرو برد و حالتش داد . گوشی اش زنگ می خورد . برداشت .
ـ سلام رادین .
شُل و ول گفت : سلام .
ـ نیافتی به بار ...
"نه" كشداری گفت و آیدا گفت :
ـ می خوام بیام خونه تون ...
ـ خب چرا به من زنگ می زنی ؟
ـ نمی گذاری حرفم رو بزنم كه ، می خوام بیام با هم بریم بیرون .
ـ تو چرا همش خودت رو دعوت می كنی ؟
ـ رادین دارم شوخی نمی كنم .
با مسخرگی ادایش را در آورد : رادین دارم شوخی نمی كنم ، منم جدی ام .
ـ مسخره .
ـ برو بچه درس هات رو بخون ...
آیدا با اعتراض تو گوشی داد زد : رادیــــــــــــــــــن ...
ـ صداشو ...بیچاره شوهر آینده ت ...
آیدا خندید و گفت : می دونی شوهرم كیه ؟
ـ آره .
ـ كیه ؟
ـ بقالی سر كوچه تون .
آیدا خشمگین شد مخصوصاً كه صدای خنده ی رادین در گوشی پیچید . رادین با خنده هایی مقطع گفت : من رفتم خاله سوسكه ...
ـ خیلی بی ادبی .
رادین دوباره خندید و گوشی رو قطع كرد . یه پیام براش رسید .
" دارم میام ها ، اومدم ها ..."
سوویچ رو برداشت و در حالی كه از پله ها پایین می رفت جواب پیامش رو فرستاد
"برو به درس و مشقت برس بچه ، من خونه نیستم ."
سوار ماشینش شد ، در ریموت باز شد و او با سرعت دنده عقب گرفت و خارج شد . صدای موسیقی اش بلند بود . بین راه جریمه شد ولی باز با همون ولوم به شعر ها گوش داد و تا اینكه به مقصد رسید .
ماشینش را پارك كرد . جلوی یه باشگاه خصوصی در واقع خانه بود كه به شكل باشگاه استفاده می شد . از ماشین پیاده شد و زنگ رو زد .
مردی جوان در را باز كرد با او دست داد و گفت : باید رادین باشی .
تبسمی كرد و سر تكان داد .
ـ بیا داخل .
وارد شد و مرد در را پشت سرش بست . در حالی كه با او هم قدم می شد هنوز مطمئن نبود كه او خود مازیار هست یا نه . از سالنی كه با تشك های ورزشی پوشیده شده بود رد شدند و به سالن بعدی كه با یه در كشویی به سبك ژاپنی جدا می شد رسیدند .
لینا آنجا بود . با دیدن آن دو لبخندی زد . رادین به او نگاه می كرد . پیراهنی گشاد تا زانویش پوشیده بود با شلواری كه ست بودند . مشكی با طرح و حاشیه دوزی های قرمز رنگ . موهایش را محكم بالا دم اسبی بسته بود و قیافه اش در آن حالت بامزه شده بود .
لینا همراه با لبخند كشداری گفت : این رادین دوستمه ، این هم مازیار استادم...فكر كنم جلوی در با هم آشنا شدید .
مازیار سری تكان داد . با اینكه حدس می زد رابطه ی بین آنها چیزی بیشتر از یه دوستی ساده باشد ، ولی باز با رویی خوش از رادین استقبال كرد .
مازیار نیم نگاهی به رادین انداخت و بعد به لینا نگاه كرد و گفت :
ـ به تمرینات ادامه می دی یا اینكه بشینیم با دوستت حرف بزنیم ؟
رادین سری تكان داد و گفت : نه مشغول باشید ، من نگاه می كنم .
مازیار رفت و برای او كه دست به سینه ایستاده بود ، صندلی تا شو آورد تا بنشیند .رادین لبخندی زد و نشست .
مازیار نگاهی به ساعت رو دیوار كه به شكل یه كلبه بود انداخت و گفت : خب این نیم ساعت رو فقط گارد ها رو تكرار می كنیم .
لینا با جدیت سری تكان داد . رادین آنها را تماشا می كرد . مازیار نام گارد ها رو می برد و لینا یك به یك اجرا می كرد . مازیار بدون شمشیر بود و لینا تنهایی تمرین می كرد .
رادین به او كه تمام تمركزش روی حركاتش بود ، نگاه كرد . لینا با دو دست دسته ی شمشیر رو گرفت . ته دسته سمت شكم خودش و با یه حركت نوك شمشیر مقابل سینه ی مازیار قرار گرفت . در یك سانتی متری اش . مازیار به كمك دستش ضربه ای به زیر شمشیر زد آن را به طرف دیگری راند و گفت : خوبه ، ولی نرم تر ، من اگر شمشیر داشته باشم دیگه بهت فرصت عكس العمل نمی دم .
لینا لبخند جدی ای زد و دوباره همان گارد را تكرار كرد .
آخر های تمرین بودند كه نگاه لینا به رادین افتاد . از همان جا حواسش پرت شد و باعث شد مازیار از دستش عصبی بشه . مازیار با یه حركت سریع شمشیرش رو برداشت و بدون اینكه به لینا فرصتی بده گفت : از خودت دفاع كن .
ولی تا لینا خواست تمركز كنه و ببینه باید چی كنه ، مازیار با یه حركت اریب شمشیرش را از كنار گردن او رد كرد و به سمت پایین كشید . شمشیر برنده آستین لینا را خیلی صاف برید و دستش را خراش داد . رادین با تعجب و وحشت به آن ها نگاه كرد . لینا خونسرد بود و به دستش اهمیتی نمی داد . شمشیرش را بالا آورد و به صورت مایل به حركت در آورد ، اما قبل نزدیك شدن به مازیار ، شمشیرش توسط لبه ی شمشیر مازیار مهار شد . یه قدم عقب برداشت و بعد با یه فن شمشیرش به مازیار نزدیك كرد اما این بار هم مازیار شمشیرش را به لبه ی شمشیر او چسباند و مهارش كرد و چون خیلی سریع و فرز و با قدرت این كار را كرد ، دست لینا پیچ خورد و شمشیر افتاد .
لینا آهی كشید و گفت : بسه ....
مازیار عقب عقب رفت ، ساعت را نگاه كرد و گفت : داشتی خوب پیش می رفتی آخرش اصلاً حواست نبود .
لینا كه موافق بود ، سری تكان داد و گفت : باشه ، جلسه ی بعد جبران می كنم .
و رفت به اتاق تا لباس هایش را عوض كنه . تاپی ركابی تنش كرده بود با شلوار جینش كه رادین در زد .
ـ بیا تو .
رادین وارد شد نگاهی به او انداخت ، بعد نگاهش را گرفت و جلو رفت . لینا خم شد ، مانتو اش را برداشت ، داشت می پوشید كه متوجه شد رادین داره با نگرانی به بازوش نگاه می كنه . بی خیال شد ، داشت دستش را در حلقه آستین روپوش می انداخت كه رادین مانع شد و گفت : بازوتو نمی بندی ؟
لینا نگاهش كرد ، لبخند زد و گفت : نه چیزی نیست .
رادین نگاهش رو بین بازو و چشمان او جا به جا كرد و گفت : اما ممكنه چیزیت بشه .
لینا مانتویش را پوشید و گفت :
ـ نگران نباش ، یه خراش كوچیكه ...زیاد این طوری شدم .
ـ من می رم با استادت خداحافظی كنم ..
ـ باشه منم دیگه حاضرم .
رادین رفت بیرون . لینا موبندش را باز كرد . از بس موهایش را محكم بسته بود سرش درد می كرد . كمی سرش را مالید و بعد شالش را گذاشت ، خم شد كوله اش را برداشت و بیرون رفت . رادین و مازیار با هم تا جلوی در می رفتند .
از كنار سالن كفشش را برداشت و سمت آنها رفت . لینا هم با مازیار دست داد و خداحافظی كرد. وقتی از آنجا خارج شدند رادین در ماشین را برایش باز گذاشت . پیش خودش فكر می كرد كه بابت بازویش درد دارد ولی برای لینا این ضربه ها عادی بود ، مخصوصاً وقتی اول كار بود ، قسمت گردن ، بالای سینه و بازوهایش خیلی زخمی می شد .
رادین پشت رل نشست و گفت : بریم شام بخوریم ؟!
چند لحظه برگشت و به لینا كه در سكوت به خیابان نگاه می كرد نگاه كرد . لینا نگاهش ماتش را به دستانش دوخت و گفت : نه خسته ام ، می رم خونه دوش بگیرم.
رادین تا وقتی مقابل خانه اش نگه داشت ، چیزی نگفت ، وقتی لینا داشت پیاده می شد ، گفت : منتظرتم ...
لینا با تعجب نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ برو دوش بگیر بیا بریم شام بخوریم .
لینا با خوشحالی نگاهش كرد و گفت : خسته می شی ، برو ...
رادین لبخند مهربونی زد و گفت : اگر زود آماده شی نمی شم ، تو كه آرایش نمی كنه ...
لینا با لبخند سری تكان داد و گفت : زود بر می گردم .
رایكا با شنیدن صدای زنگ گوشی اش ، سمتش رفت . آرنیكا بود . سریع جواب داد.
ـ سلام .
ـ سلام رایكا .
ـ حالت خوبه ؟
ـ مرسی .
ـ به نظر نمیاد خوب باشی .
ـ رایكا می تونی بیایی ...
آرنیكا شرمنده سكوت كرد ، رایكا برایش اهمیتی نداشت كه باز هم از مهبد چوب بخوره . گفت :
ـ كجایی ؟
ـ من بیرونم ...
از پله ها پایین می رفت كه مریم گفت : كجا رایكا جان ؟
ـ الان بر می گردم .
ـ آخه عزیزم تو كه تازه اومدی ، چیزی شده ؟
رایكا كنار در ایستاد و گفت : نه مامان جون ، نگران نباش .
ـ گوشی تو در دسترس بگذار ها .
ـ چشم .
سریع از خانه خارج شد . تو ترافیك موند . به خاطر همین كمی عصبی شد چون آرنیكا را منتظر گذاشته بود . وقتی رسید از دور چشم گرداند . آرنیكا را دید . با دیدن پسری كه كنارش بود عصبی شد . آرنیكا این پا و اون پا می كرد و پسر دور و برش می چرخید . رایكا عصبی با دندان هایی كلید شده ، پیاده شد ، ماشین را همان وسط رها كرد و با گام هایی سریع سمت آنها رفت . آرنیكا با دیدن رایكا ترسش ریخت . رایكا بین آرنیكا و پسر قرار گرفت و رو به پسر گفت :
ـ خجالت نمی كشی مزاحم می شی ؟
پسر با نفرت او را نگاه كرد بعد فحش ركیكی داد و رفت . رایكا سمت او برگشت و گفت : اذیتت كرد ؟
ـ نه خوبم .
ـ بیا بریم .
با هم سمت ماشین رفتند . ماشین های پشت سرش مدام بوق می زدند . رایكا راه افتاد و گفت : خب چیزی شده ؟ مهبد اذیتت كرد ؟
آرنیكا در حالی كه با انگشتان قلمی اش بازی می كرد گفت :
ـ راستش باهام دعوا كرد ...اون اصلاً منطقی نیست ...
رایكا با نگرانی نگاهش كرد و آرنیكا گفت : من با عمو و زن عمو حرف زدم ، یعنی ...یعنی گفتم كه نمی تونم آینده مو با مهبد برنامه ریزی كنم ...
رایكا با تمام وجود حس شادی كرد . حالا می تونست به خودش فرصت بده . چون می دونست آرنیكا هم از او بدش نمیاد .
آرنیكا به رو به رو نگاه كرد و گفت :
ـ عمو و زن عمو خیلی ازم دلخورن ...
آهی كشید و افزود : من با خانواده ام تماس گرفتم .
یه لحظه قلب رایكا از فكر اینكه آرنیكا بخواد برگرده ، گرفت . با حزن نگاهش كرد . آرنیكا بعد كمی سكوت گفت :
ـ من باید برای خودم یه خونه بگیرم .
رایكا لبخندی زد و گفت : میخواهی از الان بریم خونه ببینیم ؟
ـ رایكا اگر ...اگر مزاحمتم بگو .


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.