سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
لحن پدربزرگ بعد از سخنرانی من دیگر خشک و بی مهر نبود و او را برشمردن امتیازات نوه هایش دل مادر را نیز نرم کرد و مهر خود را برای او هم خرید. ربع ساعتی نگذشته بود که پدربزرگ بلند شد و روی چرخ دستی نشست و به پدرم رو کرد و گفت: _ بیا برویم گلخانه کمی کمکم کن. با بلند شدن پدر، پدربزرگ از نامی هم دعوت کرد و سه مرد به دنبال هم از سالن بیرون رفتند. مادربزرگ که دلش به حال دو نوه خردسال خود سوخته بود رو به آنها کرد و گفت: _ شما هم بروید بازی کنید، فقط مواظب باشید توی باغچه ها نروید که خود را گلی نکنید. نیلوفر و ناجی هنوز حرف مادربزرگ تمام نشده بود که از روی مبل پایین پریدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند و گمان می کنم که سخن آخر مادربزرگ را نشنیدند. من به دیانا گفتم: _ بیا تا اتاقی که مادربزرگ در اختیار من گذاشته را نشانت بدهم، نمی دانی چقدر قشنگ است و چه منظره زیبایی دارد. وقتی با دیانا به اتاقم رفتیم نفس بلند آسوده ای کشیدم و با گفتن آخیش بخیر گذشت به او گفتم: _ نمی دانی وقتی پدر و مادربزرگ در مورد من صحبت می کردند چقدر زجر کشیدم و دلم می خواست می توانستم بگویم سوژۀ دیگری برای حرف زدن پیدا کنید و مرا راحت بگذارید. دیانا گفت: _ توی اتاق دلم می گیرد، بیا ماهم برویم بیرون و در ضمن مواظب بچه ها باشیم. من هم پذیرفتم و هر دو به حیاط رفتیم و ضمن قدم زدن آن چه از کلاس دیده بودم برای او شرح دادم و دیانا با کشیدن آه بلندی گفت: _ خوش به حالت، ای کاش من جای تو بودم و آنها مرا انتخاب کرده بودند. من پیش بینی می کنم که تا چند ماه دیگر تو راهی خانه بخت شوی و با کسی که شایسته است ازدواج کنی. با صدا خندیدم و به تمسخر گفتم: _ تو هم خلی دختر، چه کسی حاضر است با من ازدواج کند؟ من نه زیبایی تو را دارم و نه زیبایی نادیا و نیلوفر را، داماد باید کور باشد تا مرا بپسندد. به قول پدربزرگ قدم هم که هی دارد درازتر می شود و شده ام نردبان دزدها! دیانا مشت گره کرده اش را به بازویم کوبید و با گفتن خفه شو، تو خیلی هم از ما بهتری به من دلگرمی داد اما خودم را که نمی توانستم گول بزنم، با این که از چشمهایی درشت و بینی و دهان کوچک برخوردار هستم اما صورتم آن زیبایی و گیرایی لازم را ندارد و خودم صورتم را عروسکی و بی نمک می بینم. طرز نگاهم خشک و بی روح است که اصلا با روحیه شلوغ و پرتحرکم همخوانی ندارد، رنگ پوستم پریده و بیشتر به بیمارها شباهت دارم تا موجودی سالم و سرزنده. خود به خوبی می دانم که در اولین برخورد تأثیری خوشایند روی کسی نمی گذارم و کسی را مشتاق مصاحبت مجدد نمی بینم. یکی، دو خواستگاری که داشتم به همین دلیل رفتند و دیگر برنگشتند. به قول مادر وقتی خواستگار با قیافه برج زهر مارم روبرو می شود از آمدن پشیمان می شود و در دل آروز می کند که ای کاش نیامده بود. اما در مورد نادیا موضوع کاملا متفاوت بود، او چنان رفتار کرده بود که در همان جلسه اول کار به بله بران کشیده بود. با صدای دیانا که پرسید به چی فکر می کنی؟ خندیدم و گفتم: _ به این که پدربزرگ و مادربزرگ چون می دانستند من شانس ازدواج ندارم و برای همیشه بیخ گیس شان می مانم مرا انتخاب کردند، چون هم تو زیبایی و هم سمیرا که به حق از تو و نادیا هم زیباتر است. دیانا سر فرود آورد و من برای این که با او شوخی کرده باشم گفتم: _ دیدی تو هم تأیید کردی! دیانا وای بلندی گفت و ادامه داد: _ من زیبایی سمیرا را تأیید کردم نه ترشیده شدن تو را. آه آریانا باور کن که منظور من تو نبودی! زیر بازویش را گرفتم و گفتم: _ اگر منظورت من هم باشم دروغ نگفته ای و دلگیر نمی شوم، بیا از مقوله ای دیگر صحبت کنیم. دیانا با گفتن، ای کاش مادربزرگ مرا هم به کلاسش می برد آرزوی خود را بر لب آورد و مرا به این فکر انداخت که چرا دیانا آرزوی پدربزرگ را برآورده نکند و خطاط نشود. به او گفتم: _ نقشه ای دارم. بهتر است برگردیم به اتاق تا در آنجا برایت بگویم که تو چکار باید بکنی. اینبار به حالت دو به اتاق برگشتیم و او را پشت میز تحریر نشاندم و گفتم: _ همین جا بنشین تا برگردم. و خودم یکراست رفتم پیش مادربزرگ و هر دو را سر سجاده نماز یافتم، صبر کردم تا مادربزرگ سجاده اش را جمع کرد و گفتم: _ مادربزرگ اجازه بدهید قلم و دوات شما را ببرم برای دیانا، او می خواهد این بیت شعر سعدی را با خط درشت بنویسد که کم گوی و گزیده گوی چون چون در، تا از سخنت جهان شود پر. آیا این اجازه را می دهید؟ مادربزرگ با پایین آوردن سر موافقت کرد و من وسایل او را برداشتم و به اتاقم برگشتم و آنها را مقابل دیانا گذاشتم و گفتم: _ بنویس. مخصوصا این بیت سعدی را که می دانستم پدربزرگ دوست دارد انتخاب کردم و او هم نوشت و در همان زمان آقایان به سالن برگشتند در حالی که دیگر کم حرفی صبح را به همراه نداشتند. به دیانا گفتم: _ تا تو برای آنها چای بریزی من هم می روم زمینه را فراهم کنم. و با این حرف نوشته را برداشتم و خارج شدم. خوشبختانه پدربزرگ را شاد و سرحال مثل روزهای دیگر دیدم و این به من اطمینان خاطر داد لذا مستقیم رفتم کنارش نشستم و نوشته را مقابل چشمش گرفتم و گفتم: _ پدربزرگ این بیت را دیانا نوشته، با این که پر شتاب نوشته اما فکر می کنم زیباست. پدربزرگ به خط نوشته نگاه کرد و خیلی زود از آن گذشت و فقط گفت: _ خوب است، تمرین کند بهتر می شود. جواب پدربزرگ جوابی نبود که من انتظارش را می کشیدم و به همین خاطر مأیوس شدم و ناامید کاغذ را لوله کردم. مادربزرگ که به من توجه داشت و فهمید که پدربزرگ دلم را شکسته است لبخند زد و گفت: _ بده من هم ببینم. حرف مادربزرگ بارقه امید را بار دیگر در قلبم تاباند، این بار به او دل بستم و کاغذ لوله شده را به دست او دادم و در دل خدا، خدا کردم که لااقل مادربزرگ تعریف کند. دیانا با سینی چای وارد شده بود و داشت به دیگران تعارف می کرد که مادربزرگ گفت: _ دیانا احتیاج به معلم دارد تا خطش پخته شود و ... پدربزرگ نگذاشت مادربزرگ جمله اش را تمام کند و گفت: _ چه معلمی بهتر از پدرش! او بهتر از همه می تواند به دیانا کمک کند. البته اگر او ذوق این کار را داشته باشد چه اگر اشتباه نکرده باشم علی گفت که دیانا ورزشکار است و تنیس روی میز را به خطاطی ترجیح می دهد. پدرتأیید کرد و کاغذ بار دیگر لوله شد و روی میز گذاشته شد. من در اوج ناامیدی گفتم: _ پدر وقتی به خانه بر می گردد انقدر خسته است که به زور چشمهایش را باز نگهمیدارد. پدر که از حرف من رنجیده شده بود گفت: _ پس ناجی را چه کسی تعلیم می دهد؟ خواهرت اگر واقعا طالب آموختن است من حرفی ندارم، از همین امشب شروع می کنم. دیدم که هرچه تلاش می کنم کمتر نتیجه می گیرم و آخرین تیر در ترکش را ناامیدتر رها کردم و گفتم: _ ای کاش مادربزرگ تعلیمش می داد، پدر خیلی سختگیر است! گمان می کنم که مادربزرگ از اول هم به نقشه ام پی برده بود و می دانست که از این همه حرافی کردن چه منظوری دارم، در حالی که می خندید گفت: _ دیانا را باید یک روز ببرم سر کلاس خودم ببیند خوشش می آید یا نه، شاید تابستان دعوتش کردم. مادربزررگ با این حرف به من فهماند که می بایست تا تابستان و تعطیلات تابستانی صبر کنم. به نظرم آمد که ایده مادربزرگ زیاد هم بد نیست و دیانا در تعطیلات وارد کلاس شود بهتر است و به دروس دبیرستانی اش هم لطمه ای وارد نمی شود. لبخند رضایتم را مادربزرگ دید و از روی آن با گفتن میوه تعارف کن گذشت.   خورشید می رفت در دامنه افق غروب کند که خانواده به پاخاستند و عزم رفتن کردند و هیچ کس حرفی دال بر این که من نیز می بایست بروم از زبان پدربزرگ و مادربزرگ نشنید. به هنگام خداحافظی وقتی مادرم بغلم کرد زیر گوشم نجوا کرد: _ آرام و متین باش و دست از شلوغ بازی بردار. فکر می کنم که آنها استنباطهای خود را در قالب شلوغ بودن من ریخته و یکجا از زبان مادر بیان شد. وقتی اتومبیل از باغ خارج شد یکباره سکوتی وحشتناک محیط را فرا گرفت و غمی بزرگ بر دلم نشست. با پاهای نا استوار و دلی گرفته به سوی مشایعت کنندگان پشت پرده حرکت کردم و در دل به خود گفتم اگر دیانا می ماند دیگر هیچ چیز کم نبود. به اتفاق مادربزرگ خانه را سر و سامان دادیم و هنگامی که سه نفری کنار بخاری دیواری نشستیم پدربزرگ گفت: _ فراموش کردم به علی بگویم که می تواند تلفن کند و حال تو را بپرسد، اینطور که پدرت می گفت از روزی که از پیش آنها آمده ای خانه شان ساکت و بیروح شده، در صورتی که با وجود ناجی و نیلوفر این حرف عجیب به نظر می آید. مادربزرگ گفت: _ علی همیشه در حرفهایش راه غلو پیش می گیرد، من برخلاف نظر او باورم این است که آریانا دختری ساکت و صبور است و اصلا سبکسری ندارد. پدربزرگ گفت: _ میان تحرک داشتن و سبکسری کردن تفاوت وجود دارد، تحرک آریانا نه تنها سبکسرانه نیست بلکه به عقیده من شور و نشاط آفرین هم است و کسل کننده نیست. گفتم: _ ممنونم و امیدوارم که با بودنم در اینجا خسته تان نکرده باشم. هر دو سر تکان دادند و مادربزرگ گفت: _ من که به نوبۀ خود از بودن تو در کنارم خوشحالم. پدربزرگ گفت: _ نمی خواهم تو را به عصای دست تشبیه کنم اما برای من هم خیلی بهتر از عصایی! سپس به صدای بلند خندید. صبح اولین روز هفته با مادربزرگ برای خرید هفتگی از خانه خارج شدیم و لیستی از مایحتاج که مادربزرگ نوشته بود در کیف دستی ام گذاشته و به راه افتاده بودیم. سوپر مارکت را مادربزرگ قبول نداشت و ترجیج می داد سوار ماشین شده و سر پل تجریش برویم و از بازار روز آنجا خرید کنیم، من هم بدون اعتراض به همراه مادربزرگ سوار شدم و سر پل تجریش پیاده شدیم و مادربزرگ با این پرسش که آیا تا به حال امامزاده صالح را دیده ام به پیش افتاد. من در جوابش گفتم: _ چند باری با مادر و پدر آمده ام. مادربزرگ گفت: _ اول می رویم زیارت و بعد از بازار خرید می کنیم و برمی گردیم. به همراه او وضو گرفتم و داخل شدم، خوشبختانه خلوت بود و تعداد زوار اندک بود و ما به راحتی زیارت کردیم و هنگام خارج شدن مادر بزرگ گفت: _ من با پدربزرگت همین جا روبرو شدم، هر دو داشتیم به کبوترها دانه می دادیم که نگاهمان با یکدیگر تلاقی کرد و او لحطه ای بهت زده به من زل زد که مجبور شدم دانه دادن را فراموش کنم و پیش مادرم برگردم، اما او مرا رها نکرد و مثل یک سایه دنبالمان آمد تا خانه مان را یاد گرفت. ما آن موقع در شاه آباد زندگی می کردیم و وقتی با پدربزرگت ازدواج کردم سالها در دربند زندگی کریدم و با فوت پدر آنها آمدیم همین جایی که اینک هستیم. البته آن وقتها این باغ به اینگونه نبود و فقط ساختمانی کوچک و آجری داشت که بعدها آن را تخریب کردیم و همین بنا را ساختیم. مادربزرگ با گفتن گوشه ای از اسرار زندگی اشان کنجکاوم نمود و حرفهای پدربزرگ به یادم آمد که گفته بود برای این که در کنار هم زندگی کنند خیلی زجر کشیده بودند. هر دو نزدیک کبوتر خانه ایستاده بودیم و مادربزرگ داشت از پاکت کوچکی که ارزن درون آن بود برمی داشت و برای کبوترها می ریخت. _ مادربزرگ ای کاش وقت داشتیم و شما برایم از آن روزها صحبت می کردید، خیلی دلم می خواهد بدانم که شما و پدربزرگ چکونه با هم آشنا شدید و چطوری با هم ازدواج کردید. مادربزرگ خندید و گفت: _ من که گفتم همین جا یکدیگر را دیدیم، البته کبوتر خانه تغییر کرده اما می شود گفت که به هر حال در همین محوطه بوده است. من آن وقتها تازه از فرنگ برگشته بودم و آمده بودم تا خانواده را ببینم و بار دیگر راهی شوم. من برای فراگیری نقاشی و نقاش شدن عازم شده بودم و حالا معلم خط هستم. زندگی برگهای بسیاری در آستین دارد که به موقع رو می کند و یا شاید هم بی موقع رو می کند. به هر حال من اینک همین هستم که هستم و از دورانی که پشت سر گذاشتم زیاد هم ناراضی نیستم. علاقه من هم به پدربزرگ آنقدر بود که با اتکاء به همان مهر و علاقه مشکلات و مصائب را تحمل کنم و در کنارش بمانم، اما اگر کسی امروز نظر مرا در مورد اختلاف طبقاتی بپرسد و عقیده ام را مبنی بر این که آیا ازدواج آنها را تأیید می کنم یا مخالف هستم، بدون لحظه ای درنگ مخالفت می کنم و با قاطعیت می گویم که کبوتر با کبوتر، باز با باز! من در زندگی با پدربزرگت خیلی سختی کشیدم و ناملایمات زیادی را تحمل کردم، من تنها دختر تاجر معروف نیکویی بودم و از زمانی که چشم به دنیا باز کردم پرستار و آشپز و نوکر و خدمه خانه به خود دیدم و می توانم بگویم عزیز دردانه ای بودم که هر چه آرزو می کردم به آنی فراهم می شد. من در زندگی با واژه فقر، گرسنگی، نداری و بی چیزی بیگانه بودم. پدرم اهل سفر و تجارت بود و مادرم زنی هنرمند و نقاش، مادرم زنی گرجی و بسیار زیبا بود، من خیلی زود او را از دست دادم و به درد یتیمی مبتلا شدم اما چون از کودکی پرستار داشتم و به او بی اندازه علاقمند بودم کمتر این درد مرا آزرد و سالها بعد پدرم با گرفتن همان پرستار به زنی، چراغ خانه را روشن نگهداشت. من معلم خصوصی داشتم و در خانه درس می خواندم و هنگامی که پدر ذوق مرا در هنر نقاشی دید مرا روانه فرنگ کرد تا آنجا تعلیم بگیرم. شانزده سال داشتم که با پدربزرگت آشنا شدم و وقتی فهمیدم که پدربزرگت آمده شاه آباد و یک اتاق گرفته و آنجا دارد درس خطاطی می دهد پدرم را واداشتم تا مرا به همان کلاس بفرستد اما پدرم مخالفت کرد و با گفتن این که من می بایست برگردم و نقاشی را دنبال کنم روی حرفش ماند و تغییر عقیده نداد. من هم که تمام شور و شوق نقاشی را از دست داده بودم کارم شده بود گریه کردن و فغان راه انداختن که دیگر برنمی گردم می خواهم در کشورم بمانم. ملک تاج خانم هم که بی اندازه به من علاقه داشت یادم می داد که اگر بر حرف خود باقی بمانم و کوتاه نیایم پدر بالاخره راضی می شود و حکم به ماندنم می دهد بیشتر ترغیبم کرد و کار من تا آنجا پیش رفت که به راستی مریض و بستری شدم و اطباء حکم به این دادند که آب و هوای غربت مرا علیل تر می کند و حالا که دوست دارم بمانم صلاح نیست که راهی ام کنند. رأی پدر را نیز با این نظریه خود دگرگون کردند و من ماندکار شدم. شاید باور نکنی که من خانۀ بزرگ و درندشت پدری را قفسی می دیدم و برعکس تک اتاق اجاره ای پدربزرگت برایم حکم قصر و کاخ را داشت و ساعتها می نشستم و به آن اتاق و چیزهایی که می توانست در آنجا وجود داشته باشد فکر می کردم و گاهی در ذهن آنجا را به سلیقه خودم تزئین می کردم. چه دوران خامی است این جوانی و چه اسب تیزپایی است آرزوهای جوانی! هر شب در بستر سوار بر توسن خیال می شدم و دهانه آن را رها می کردم تا مرا با خود ببرد و خوب می دانستم که توسن راه را می شناسد و مرا به جایی که دوست داشتم می بودم می برد، راه کوتاه اما رسیدن مشکل! ملک تاج خانم را که دیگر مادر صدا می زدم وادار کردم تا پدر را متقاعد کند حالا که نرفته ام هنر خطاطی را امتحان کنم و زیر نظر معلم خط بیاموزم. پدر هم به ناچار پذیرفت و چیزی نگذشت که پای پدربزرگت به عنوان معلم سرخانه به خانۀ ما باز شد، اما گمان نکن که با آمدن پدربزرگت به خانۀ ما درهای سعادت به رویم گشوده شد نه، برعکس حضور پدربزرگت در خانه و آمد و رفت او باعث شد که پدرم تمایل پیدا کند با او همنشین شود و از این همنشینی و مصاحبت ها بود که پدرم فهمید پدربزرگت کلاس خود را رها کرده و شاگردان متعددش را گذاشته و به شاه آباد آمده برای چه خاطر است. از همان موقع آمدن پدربزرگت را منع کرد و مانع رفتن من به سر کلاسهای دیگر شد. سالی گذشت و من هر روز را به امید روز دیگر سپری می کردم تا شاید پدر روی صلح خود را نشان دهد اما چنین نکرد و این بار در سفری که به آناتولی، ترکیه امروزی داشت مرا با خود همراه ساخت و البته ملک تاج خانم هم با ما بود. پدرم مرا برد نزدیک دریاچۀ وان و ما آنجا مستقر شدیم. یک ماهی نگذشته بود که شبی پدرم با مردی بلند قد و چشم آبی از درخانه آمد تو و او را شریک خود معرفی کرد ملک تاج خانم همان شب رازی را برایم گفت که پدر قادر به بازگویی آن نبود. این مرد نورماندی الاصل بود و سالهایی خیلی پیش اجدادش به ترکیه آمده و ماندگار شده بودند و این مرد خواستگاری بود که پدرم می خواست. مردی نجیب و به قول خودش اصیل زاده و ثروتمند که می توانست دخترش را خوشبخت کند. وقتی از این قضیه خبردار شدم به دامان ملک تاج چسبیدم و با اشک و زاری خواستم که مانع از این کار شود و مادر بیچاره که می دانست من در ایران دل به یک معلم خطاط بسته ام شروع کرد به نصیحت کردن و آن چه را که می دانست در گوشم خواند تا بلکه بتواند مرا متقاعد کند اما من لجبازتر از این حرفها بودم و گوشم حرفهای او را نمی شنید تا این که مادر بیچاره مجاب شد و طرف مرا گرفت و این بار سعی کرد تا پدر را قانع کند اما او هم لجبازتر از من بود و گوشش به حرفهای مادر نبود. آنها خرید عروسی کرده بودند و چیزی نمانده بود که قضیه تمام شود که به خود گفتم حالا که آنها گوش شنوا ندارند بهتر است خودم اقدام کنم و دست به حیله بزنم. همان شبانه مقداری زردچوبه را به همراه روغن بادام به چهره ام مالیدم و تمام بدنم را زرد کردم و بعد شروع به آه و فغان کردم. مادر بیچاره ام با دیدن صورت من چیزی نمانده بود قالب تهی کند. می دانستم که اگر پای دکتر به خانه برسد حیله ام آشکار شده و به قول معروف دستم رو می شد این بود که برای مادر حقیقت را گفتم و خیالش را آسوده کردم. شایعه یرقان گرفتن من به گوش داماد رسید و فکر می کنم که مادر آن را طوری مطرح کرده که دیگر نه تنها من او را ندیدم بلکه پدر هم دیگر او را ندید و من با ملک تاج به ایران برگشتم واضح است که بلا فاصله بهبودی یافتم و بیماری مصلحتی ام از بین رفت. پدرم که برای ادامه کارش ماندگار شده بود پیاپی نامه و قاصد می فرستاد تا جویای حالم باشد و وقتی فهمید که من سلامتی ام را به دست آورده ام در آخرین نامه اش اشاره کوچکی کرد مبنی بر این که زن شیطان را هم درس می دهد. پدربزرگت در هنگام سفر ما با این فکر که ما مهاجر شده و دیگر باز نمی گردیم کلاس را تعطیل کرده و به جای اول خود بازگشته بود و این بار من بودم که مادر را وادار ساختم بیائیم نیاوران و آنجا خانۀ اجاره کنیم یا این که اجازه بدهد من در کلاس پدربزرگت حاضر شوم. او که بدون اجازه پدر حق نقل مکان نداشت و در ضمن نمی دانست که آیا به رفتن به کلاس هم اجازه می دهد یا نه، توسط یکی از دوستانمان که عازم آناتولی بود پیغام فرستاد و ما پاسخ گرفتیم که تا آمدن خودش به ایران حق هیچ کدام از دو کار را نداریم. پاسخ پدر خیلی روشن و آشکار بود. و مادر از این بابت راضی و خشنود بود، اما برای من هر یک روز که می گذشت سالی به نظرم می رسید تا این که بالاخره پدرم بازگشت و این بار به راستی مرا بیمار و در بستر یافت. پدرم برای این که مرا از خمودی برهاند استاد نقاشی را به استخدام درآورد تا شاید علاقه دیرین در من زنده و بارور گردد و می توانم بگویم تا حدی هم موفق شد ولی با رسیدن این خبر که پدربزرگت خیال دارد با یکی از هنرجویاش ازدواج کند شعلۀ حسادت در من برافروخت و تصمیم گرفتم که او را از این کار بازدارم. حالا که من نامزدی شایسته را جواب کرده بودم او نیز نمی بایست ازدواج کند. می دانستم که اگر بفهمد من بازگشته ام و ازدواج نکرده ام امیدوار می شود و بر می گردد، به همین خاطر یک روز صبح با مادر به قصد خرید از خانه بیرون آمدیم و من او را به بهانه خرید لوازم نقاشی فریفتم و با خود به کلاس نیاورانی آوردم. مادر بیچاره وقتی چشمش به تابلوی سر در خانه افتاد آه از نهادش برآمد و گفت تو مرا گول زدی و من دیگر به تو اعتماد ندارم، گفتم مادر می دانم که می بایست به شما حقیقت را می گفتم اما باور کنید چاره ای نداشتم حالا هم به شما قول می دهم که حتی یک کلام با او صحبت نکنم فقط می خواهم بداند که من بازگشته ام. خوشبختانه نزدیک ظهر بود و هنگام تعطیل شدن کلاس، آنقدر صبر کردیم تا پدربزرگت از در خارج شد و من و مادر را دید. اول بهت زده نگاهمان کرد، گویی به آن چه که چشمش می دید اعتماد نداشت. لحظاتی مکث کرد و بعد آرام به ما نزدیک شد. من راه افتادم و مادر هم حرکت کرد اما او خودش را به مادر رساند و از سر آشنایی با او سر صحبت را باز کرد و بالاخره با سؤالاتی که کرد متوجه شد ما بازگشته ایم و ازدواجی صورت نگرفته. نمی توانم خوشحالی پدربزرگت را از این خبر برایت توصیف کنم اما همینقدر می گویم که چیزی نمانده بود دست مادر بیچاره را ببوسد، از خوشحالی بال درآورده بود و به مادر گفت، شما فکر می کنید که آقای نیکویی اجازه می دهد بار دیگر مزاحم شوم و درخواستم را مطرح کنم؟ مادر در بلاتکلیفی مانده بود و نمی دانست چه جوابی بدهد، فقط گفت شما اجازه بدهید من زمینه را آماده کنم و بعد خودم شما را خبر می کنم و پدربزرگت را با این امید روانه کرد. رفتار مادر از آن ساعت به بعد با من خصمانه شد و دیگر هر چه می گفتم اهمیت نمی داد، من با اشتباهم حامی خود را از دست داده بودم و با دست خودم او را به جبهه پدر روانه کرده بودم. پدربزرگت نیز در بلاتکلیفی مانده بود و آنطور که از خودش شنیدم کلاس صبح را به امید کلاس عصر می گذرانده و چشم به راه مادر یا رسولی بوده. وقتی که ناامید می شود خودش اقدام می کند و یکراست می رود بازار پیش پدرم و در خواستش را آنجا مطرح می کند. پدرم آنچنان برآشفته می شود که می گوید من تابوت دخترم را روی شانه تو نمی گذارم، تو لیاقت دامادی مرا نداری و پدربزرگت را ناامیدتر از گذشته برمی گرداند و او مجبور می شود با پدرش در خصوص من صحبت کند. پدرِ پدربزرگت که مردی خوشنام و پر آوازه در حرفه اش بود این خواستگاری را صلاح نمی بیند و شهرتش را به خاطر پسرش لکه دار نمی کند. پدربزرگت مجبور به تهدید می شود و قسم می خورد که اگر پدرش برای خواستگاری اقدام نکند ترک خانواده می کند و فامیل خود را نیز تغییر می دهد. در آن روزها تازه گرفتن شناسنامه باب شده بود و وقتی این تهدید هم کارگر نمی افتد پدربزرگت نام فامیل خود را تغییر می دهد و می گذارد نیاورانی و از خانه پدرکوچ می کند و می رود در همان کلاس ساکت می شود. برادرش که چنین می بیند به حمایت او قیام می کند و از دوستانی که در آن هنگام در دربار داشت می خواهد که شغلی دفتری برای پدربزرگت بیابند تا شاید در سایه آن شغل بتوانند دل سنگ پدرم را نرم سازند. پدربزرگت برادرش را در جبهه خود داشت اما من در اثر یک خطا و اشتباه مادر مهربان خود را به دشمنی کینه جو بدل ساخته بودم و سرشت پاک او را تغییر داده بودم. مادر دیگر دوست من نبود بلکه جاسوسی بود که کوچکترین حرکتم را به گوش پدر می رساند و در واقع زندانبان من شده بود. پدربزرگت روزی دوبار از مقابل خانۀ ما عبور می کرد، یکبار صبحها و یکبار هم شبها، او آرام از زیر پنجره خانه ما می گذشت و بدون هیچ مزاحمتی فقط حضورش را نشان می داد و همین کار او در خانه بیشتر آتش بر پا می کرد و من به تنهایی در این آتش می سوختم و کسی به کمکم نمی آمد، تا این که شبی از شبهای زمستان در خانه ما کوبیده شد و مردی درخواست دیدن پدر را کرد. پدر برای دیدن او رفت و دقایقی بعد من مردی را دیدم بلند قامت و بسیار آراسته که به همراه پدرم وارد اتاق پذیرایی شد و پدر به صدای بلند فرمان چای داد. من از شباهتی که میان او و پدربزرگت دیدم حدس زدم که پیکی از جانب اوست و قلبم در سینه شروع به طپیدن کرد. جرأت نداشتم تا از مادر و یا از قربانعلی، نوکرمان بپرسم که او کیست و آن موقع شب برای چه کاری آمده است. صحبتهای آنها به درازا کشیده بود و گویی هیچ قصد خارج شدن از اتاق را نداشتند. من آنقدر بیدار نشستم تا بالاخره در اتاق باز شد و هر دو خارج شدند، از لحن صدای پدر توانستم درک کنم که از مصاحبت آن مرد راضی و خشنود است و هنگامی که از هم جدا شدند لبخند روی لب پدرم به من دلگرمی داد و با همین امید به خواب رفتم. بعدها باز هم از پدربزرگت بود که شنیدم آن مرد برادر او بود که آمده بود تا به پدرم بگوید که برادرش تنها یک خطاط ساده نیست و شغل دبیری گرفته و افراد با نفوذی از او حمایت می کنند و به زودی زود راهی دربار می شود. پدرم گرچه حرفهای مهمان را با شکیبایی شنیده بود اما در آخر باز هم مخالفت خود را ابراز کرده و از او درخواست کرده بود که نگذارد برادرش بیش از این با آبرو و حیثیت خانواده نیکویی بازی کند و در واقع او را شفیع خود ساخته و از او کمک طلبیده بود. کم کم علاقۀ ما به یکدیگر از پرده بیرون افتاد و همه فهمیدند و عده ای به حمایت و عدۀ دیگر به مخالفت دامن زدند و عرصه را بر ما تنگ کردند و برادر پدربزرگت از او خواست برای این که شایعات تمام شود و آرامش برقرار گردد کلاس را از آنجا منتقل کند و خودش نیز عبور از کوچه ما را ترک کند و کار را از جاده ننگ و رسوایی خارج کند و به صراط راست برگرداند. چه ممکن بود با پخش بیشتر این شایعات او کارش را نیز از دست بدهد. آریانا ساعت چند است؟ _ یک بعد از ظهر. مادربزرگ پریشان شد و گفت: _ دیدی دیرمان شد و پدربزرگت گرسنه ماند. یادآوری مادربزرگ مرا متوجه حال کرد و هر دو با شتاب به سوی بازار حرکت کردیم و بدون آن که قیمتها را سؤال کنیم فقط خرید کردیم و باز هم با عجله سوار شدیم و سوی خانه به راه افتادیم. مادربزرگ ناخشنود گفت: _ این اولین بار است که پدربزرگت تا این وقت ظهر گرسنه می ماند و من توضیحی ندارم که بدهم. گفتم: _ به زودی می رسیم و من توضیح خواهم داد که شما را خیلی معطل کردم. نمی گذارم پدربزرگ اوقاتتان را تلخ کند. مادربزرگ سکوت کرده بود و فقط به خیابان نگاه می کرد و دوست داشت که هر چه سریعتر به خانه بازگردد. پدربزرگ را نشسته روی چرخ کنار در باغ یافتیم که چشم به راه ما دوخته بود، وقتی از تاکسی پیاده شدیم در حالی که سعی می کرد خشم خود را پنهان کند پشت به ما نمود و وارد باغ شد. مادربزرگ با صدای آرام گفت: _ خیلی عصبانی است و حق هم دارد! هر دو با احتیاط وارد شدیم و پدربزرگ سریع تر از ما چرخهایش را به جلو می راند. به مادربزرگ نگاه کردم و بعد بدون حرف با قدمهای تند و بلند خود را به چرخ پدربزرگ رساندم و مقابل او ایستادم. چرخ از حرکت ایستاد و من در حالی که می خندیدم گفتم: _ پدربزرگ مرا ببخشید، بازارتان آنقدر شلوغ و دیدنی بود که چشم من گرسنه را سیر نمی کرد و مادربزرگ را با خود به هر سو کشیدم. اگر عصبانی هستی مقصر من هستم، به رویم بخندید تا یقین کنم که خطایم را بخشیده اید. پدربزرگ چشمش به دو کیسه خریدی افتاد که دستم بود و با گفتن سنگین است ببر تو، با من حرف زد. کیسه ها را زمین گذاشتم و خم شدم گونه اش را بوسیدم و گفتم: _ فدات شم پدربزرگ، باور کنید آنقدر دوستتان دارم که حتی حاضرم جانم را برایتان فدا کنم، حالا به رویم بخندید! پدربزرگ با صدا خندید و به مادربزرگ که به ما رسیده بود نگاه کرد و گفت: _ خوب شفیعی برای شفاعت فرستادی. وقتی اینطوری حرف می زند بند دلم پاره می شود. خوب حالا دیگر بس است، می گذاری حرکت کنم؟ تعظیمی غرا کردم و کیسه خرید را برداشتم و راه را برای عبور پدربزرگ باز کردم. همه چیز به خوبی تمام شد و قهر جای خود را به مهر داد. در سر میز غذا از آنچه که دیده بودم مفصل برای پدربزرگ تعریف کردم و بعد شیطنتم گل کرد و گفتم: _ فکر می کنم امامزاده صالح را خیلی دوست دارم، مخصوصا کبوتر خانه اش را . این یادآوری موجب شد تا نگاه پدربزرگ در چشم مادربزرگ خیره شود و مادربزرگ با جمله کوتاه برایش تعریف کرد. به پدربزرگ فهماند که من به نقطه آشنایی آنها با یکدیگر آگاهم. پدربزرگ گفت: _ اگر آن روزها عقل امروز را داشتم ... وقتی نگاه کنجکاو مادربزرگ را برای شنیدن بقیه جمله دید لبخند زد و گفت: _ خیلی زودتر اقدام می کردم. و با چشمکی به من فهماند که منظورش این نبوده است. آه بلند و سرد مادربزرگ را هر دو شنیدیم و پدربزرگ با گفتن، چه چیز در دل داری بیرون بریز! رنگ رخسارش گلگون شد و خشم وجودش را فرا گرفت. مادربزرگ گفت: _ داشتم فکر می کردم که اگر تو آن روزها مجنون نمی شدی و به خواستگاری ام نمی آمدی من حتما از فرط ناراحتی دیوانه شده بودم. لحن مادربزرگ تمسخر آمیز بود و موجب شد پدربزرگ با قاطعیت بگوید: _ همین طور هم می شد مگر غیر از این بود؟ مادربزرگ خونسرد گفت: _ نه، فقط من بودم که پای پیاده تو برف از شب تا صبح پشت در خانه راه گَز کردم و هی کوچه را بالا و پایین رفتم تا بلکه بتوانم قربانعلی را خام کنم که ... پدربزرگ جمله همسرش را قطع کرد و با همان لحن قاطع گفت: _ چه کسی اول پیغام فرستاد که پدرم خیال دارد مرا به یک روس شوهر بدهد و اگر دیر اقدام کنی من را دیگر نخواهی دید؟ مادربزرگ خونسرد گفت: _ مگر دروغ گفتم؟ پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ پس حق داشتم که تحت تأثیر نامه جنابعالی از شب تا صبح راه بروم و دل قربانعلی را نرم کنم تا نامه مرا به تو برساند. مادربزرگ پرسید: _ حالا پشیمانی؟ پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ چه کسی گفت که پشیمانم، خدا را شکر می کنم که به آنچه که می خواستم رسیدم و رنجهایی که کشیدم بی نتیجه نبودند. آنگاه رو به من کرد و گفت: _ هیچ وقت نشد جرأت داشته باشم به مادربزرگت بگویم که بالای چشمت ابرو است، آنقدر نازک دل است که زود می شکند. اما از حق نگذریم هیچ زنی را به استواری و مقاوم بودن مادربزرگت ندیده ام و توی زندگی مان هر وقت من پایم از سختی و ناملایمات خم می شد او بود که زیر بازویم را می گرفت و به من قوت قلب می داد تا بار دیگر سر پا بایستم. مادربزرگت نمونه یک زن با گذشت و وفادار است! بعد بار دیگر چشمکی مخفیانه به من زد و ادامه داد: _ و یک عاشق عقل رهیده. به پشت چشمی که مادربزرگ نازک کرد با صدای بلند خندید و سپس رو به من گفت: _ بلند شو تا دوباره مشاجره شروع نشده برایم چای بریز تا عقل من هم بیاید سر جایش! از روی صندلی که بلند شدم مادربزرگ گفت: _ یک لیوان پر لطفا برایش بریز تا کاملا عقلش بیاید سر جایش از مشاجرۀ آن دو خنده ام گرفته بود و آن را جالب یافتم. از خلال حرفهایی که میان آن دو رد و بدل شده بود به این حقیقت واقف شدم که هنوز هم آن دو عاشقانه یکدیگر را دوست دارند و از یادآوری خاطرات گذشته لذت می برند. لیوان چای را که مقابل پدربزرگ گذاشتم، مادربزرگ با گفتن من می روم نماز بخوانم ما را تنها گذاشت. پدربزرگ گرمی لیوان را با دو انگشت خود حس می کرد و نگاهش به ما وراءِ بود و به خوبی می شد تشخیص داد که مرغ خیالش دارد در آسمانی دور پرواز می کند. پدربزرگ زیر لب گفت: _ نادرند زنانی که دست از رفاه بشویند و با فقر مرد بسازند! من و مادربزرگت دو سال تمام در فقر کامل زندگی کردیم، زیر اندازمان یک پتوی سربازی بود که روی گونی برنج که کف اتاق پهن کرده بودیم انداخته بودیم تا ضخیم تر شود و گونیها مشخص نشود. درآمدم آنقدر نبود که بتوان با آن چرخ زندگی را گرداند همه ما را طرد کرده بودند و ما را به حال خود گذاشته بودند، می خواستند ما را امتحان کنند و به شکست ما بخندند، اما خدا نخواست و آنها هرگز این توفیق نصیبشان نشد. آنها نمی دانستند خداست که به بنده ای عزت و یا خفت می دهد و بنده خدا هیچ کاره است. من و مادربزرگت آنچنان با آبرو زندگی کردیم که هیچ کس نفهمید ما در طول شبانه روز فقط یک نوبت غذا می خوریم و در واقع ما با سیلی صورتمان را سرخ نگهمیداشتیم که دشمنان زردی چهره مان را نبینند. مادربزرگت با ازدواج با من به راستی پشت پا بر خوشبختی و سعادت خود زد و پدرش حق داشت که با ازدواج ما مخالفت کند. او تا پیش از ازدواجش با من هرگز معنی و مفهوم فقر و نداری را نمی دانست و با جمله ندارم آشنایی نداشت. من هم مزه فقر را نچشیده بودم اما به قدر مادربزرگت از تنعم زندگی برخوردار نبودم و زندگی متوسط اما خوبی داشتیم، مخصوصا از زمانی که برادرم به عنوان معلم خصوصی خط وارد دربار شد زندگی ما خیلی تغییر کرد و پدرم توانست در همین باغ خانه ای بسازد. برادرم تا زمانی که زنده بود به دنبال تأهل نرفت و فقط من بودم که در بیست و دو سالگی عشق چشمم را کور کرده بود و هیچ هوایی را جز هوای شاه آباد برای تنفس کافی نمی دیدم. می دانم که دارم کاری دور از عقل می کنم و درست نیست که پدربزرگی از دوست داشتن در نزد نوه گفتگو کند اما من از بیان و شرح آنها منظوری دارم و دلم می خواهد تو که نوۀ من هستی درس بگیری و زندگی را شوخی تلقی نکنی و با آن جدی برخورد کنی. هر چند در زمانه شما عشق بازیچه ای شده که هر لحظه دست کسی است و روی هر احساس زودگذر نام عشق می گذارند و تازه با ریتمهای مختلف خود را می جنبانند و اسمشان را هم هنرمند می گذارند. عشق کودکی است چشم و گوش بسته که باید کاملا مواظبت شود تا بتواند پا بگیرد و بایستد. چطور برای راه افتادن یک کودک مراقب هستی که زمین نخورد و آسیب نبیند برای عشق هم باید کاملا هوشیار باشی و او را از انواع بیماریهای مزمن مصون کنی! وقتی پدر تهدید کرد که می دهد اسم مرا از سجلش خط بزنند آنقدر به مادربزرگت علاقه داشتم که بخاطر او از میراث پدر صرفنظر کنم و خودم رفتم فامیل دیگری برگزیدم که خیال آنها راحت باشد. پدر مادربزرگت مرا دیوانه خواند و با گفتن همان بهتر که تو شهرت و آوازۀ پدرت را بدنام نکردی به من اهانت کرد اما من خودم را باور داشتم و همینطور به پای بندی و علاقه مادربزرگت امید و اطمینان داشتم، به همین خاطر ناامید نبودم و تلاش می کردم. بعد از آن برادرم را به خواستگاری فرستادم و او هم با دست خالی بازگشت و شروع کرد به نصیحت کردن و این که میان ما دو خانواده دره ای عمیق وجود دارد که با هیچ چیز پر نمی شود و از من خواست از این وصلت چشم پوشی کنم و دختر دیگری را انتخاب کنم. برادرم تحت گفته های نیکویی آنچنان تأثیر گرفته بود که با صراحت به من گفت که دیگر امید یاری به او نداشته باشم و من با صدای بلند خندیدم و نتوانستم به او بگویم که من چشم یاری فقط به خدا دوخته ام و گمان دارم که شما وسیله ای هستید از جانب او. همانطور که مادربزرگت گفت قربانعلی از اتفاقاتی که در آنجا می گذشت به من خبر می داد و توسط او بود که شنیدم مردی از خطه روسیه به آن خانه آمد و شد دارد و علاوه بر شراکت با نیکویی می خواهد داماد خانواده هم بشود. سفرهای کوتاهی که آنها انجام می دادند مثل رفتن به اصفهان و شیراز، عذاب الیم را برای من سوغات می آورد و فکرم را مشغول می کرد و توانایی کار کردن را از من می گرفت و به کارهایی که انجام می دادم واقف نبودم. به جای آن که نان بر دهان بگذارم گویی زهرمار می خوردم و روزها را شمارش می کردم که کی آنها بر می گردند. وقتی قربانعلی خبر آورد که چرا نشسته ای، مرغ دارد از قفس می پرد، مانده بودم که دیگر به چه کسی متوسل شوم و او را روانه کنم. هیچ کس را پر نفوذ تر از پدر خودم نمی شناختم، او مرد خوشنامی بود و با این که از تمکن مالی بالایی برخوردار نبود اما شخصیت علمی اش در مجامع هنری زبانزد بود. به بهانه برداشتن لوازمی که بر حسب ظاهر جا گذاشته بودم روانه خانه پدر شدم و دیدم دارد لب حوض وضو می گیرد. سلام کردم و او زیر لبی جوابم را داد و همانطور که به اتاقم می رفتم با صدای بلند گفتم، در سر نماز دعا کنید که خداوند زودتر جانم را بگیرد تا همگی تان از شر من راحت شوید. جمله ام پدر را گویی تکان داد و لحظاتی بهت زده کنار حوض ایستاد و بعد به اتاق رفت. سر صندوقچه خالی نشسته بودم و داشتم فکر می کردم که عاقبت کار چه خواهد شد که دیدم مادرم کنار درگاه اتاق ایستاده و دارد نگاهم می کند. اشک در حدقه چشمش جمع شده بود و به راستی مرا دیوانه تصور می کرد. وقتی دید مات و مبهوت به یک نقطه زل زده ام دلش به درد آمد و گریست و در میان گریه گفت بیا آقات کارت دارد. توی دلم انگار چیزی فرو ریخت و قدرت بلند شدن و سرپا ایستادن را از من گرفت. بالاخره با هر جان کندنی بود بلند شدم و به دنبال مادر حرکت کردم. پدرم نمازش را تمام کرده بود و داشت ذکر می گفت. جلوی در ایستادم و پدر با اشارۀ سر نقطه ای را نشانم داد و من همان جا نشستم. وقتی ذکرش تمام شد به مادر گفت اگر چای آماده است دو تا استکان بریز و بیاور. وقتی مادر ما را تنها گذاشت پدرم گفت، تو و برادرت هر دو مخ خر توی کله تان دارید، به او می گویم زن بگیر می گوید نمی خواهم، به تو می گویم زن نگیر می گویی می خواهم. آیا هیچ از خودت پرسیده ای که با چه امکاناتی می خواهی قدم پیش بگذاری؟ فرض بگیر که نیکویی قبول کرد و دخترش را به تو داد، تو او را می خواهی کجا منزل بدهی؟ نکند چشمت به دنبال ثروت پدر دختر است؟ به نشانه نه! سری تکان دادم، پدر ادامه داد، پس اگر چنین نیست به من بگو منزلت کجاست! گفتم او را می برم کلاس، دو تا اتاق دارد یکی را برای مشق مهیا می کنم و در یکی هم خودمان زندگی می کنیم. پدر با صدا خندید و گفت همسرت را می بری سر کار خودت، خوب دیگر چه می کنی، از کجا می آوری که هم کرایه بدهی و هم خرج خانه کنی؟ گفتم تعداد شاگردان را بیشتر می کنم و بعد از ظهرها هم به جای مشق خط توی بازار میوه فروشها دفتر می نویسم و حساب نگهمیدارم. (الهه) دختر پر توقعی نیست و خودش به وضعیت من آگاه است اما پدرش حرف حساب سرش نمی شود. پدرم با تمسخر گفت او حرف حساب سرش نمی شود یا تو که می خواهی با دست خالی آتش بازی کنی؟ گفتم دستم اگر خالی است امید دارم و می توانم خوشبختش کنم. پدر از روی تأسف سر تکان داد و گفت حرف، حرف و فقط حرف، خوشبختی با حرف به دست نمی آید. من نمی گویم که دست از این علاقه بردار بلکه خیلی هم خوب است که انسان به امید کسی تلاش کند اما تو به زمان احتیاج داری تا بتوانی اقدام کنی. گفتم حرف شما صحیح است اما نیکویی دارد الهه را شوهر می دهد آن هم به یک روس، من اگر اقدام نکنم او کار خودش را می کند. پدر کمی نگران شد و پرسید خوب دختر چه می گوید، آیا او هم راضی است؟ گفتم اگر راضی بود به نوکرشان نمیگفت که برایم پیغام بیاورد، من می دانم که او هم به این وصلت راضی نیست. مادر با سینی چای وارد اتاق شد و آن را پیش روی پدر گذاشت و می خواست بنشیند که پدر اشاره کرد برود. وقتی پدر استکان چای را برداشت تا بنوشد از سردی چای خنده اش گرفت و با صدای بلند که از اتاق بیرون برود گفت، شما زنها مثل گربه اید اگر از یک در بیرونتان کنند از در دیگری داخل می آئید تا ببینید چه خبر است. چای سرد شده حکایت از این داشت که مادر پشت در اتاق به گوش ایستاده بوده، پدر چایش را لاجرعه سر کشید و گفت با این که می دانم رفتن من هم دردی را دوا نمی کند و کوچک می شوم اما این کار را می کنم فقط به یک شرط، شرطم این است که اگر این بار هم جواب نه شنیدی دیگر برای همیشه آنها را فراموش کنی و بیش از این وسیله خفت و خواری ما را فراهم نکنی. سر به زیر انداختم و گفتم قبول می کنم. پدر گفت روی تکه کاغذی آدرس محل کارش را یادداشت کن و به من بده. یکی از لحظاتی که هرگز فراموش نکردم همین لحظه بود، به نظرم همه چیز روشن و تابناک آمد، از جیب بغلم زود کاغذ و مدادی درآوردم و آدرس را نوشتم و دو دستی تقدیمش کردم و او گفت فردا شب بیا تا نتیجه را بگویم. بلند شدم و گفتم آقا جون شما اگر بخواهید می توانید راضی اش کنید و سپس با عجله از اتاق بیرون آمدم. آنقدر خوشحال بودم که فراموش کردم حتی از مادر خداحافظی کنم و وقتی به خیابان رسیدم تازه به یاد آوردم ولی چون فاصله تقریبا زیادی را طی کرده بودم برنگشتم و یکسر رفتم به کلاس و به انتظار نشستم. انتظار پیه چشم را آب می کند از بس که چشم به در می دوزی. با این که من چشم به راه کسی نبودم تا از در تو بیاید اما به خود امیدواری می دادم که اگر پدر موفق شود حتما مادر را برای رساندن خبر راهی خواهد کرد. شب دلهره آوری را صبح کردم و در سر کلاس مشق آنقدر حواسم پرت بود که اشتباه درس دادم و تعداد نقطه ها را کم و زیاد گفتم و شاگردان که خوشبختانه زیاد هم مبتدی نبودند فهمیدند که هوش و حواس معلمشان سر کلاس نیست و جای دیگری سیر می کند. هنگام ظهر در خانه نماندم و راه امامزاده را پیش گرفتم و آن چه که گفتنی بود بازگفتم و کمک طلبیدم. غذا فراموشم شده بود، تو بازارچه تازه کار سیاق نویسی را شروع کرده بودم و می بایست حواسم به حساب و کتاب کاملا جمع می بود و برای این که مرتکب اشتباهی نشده باشم مجبور شدم هر حسابی را دوباره بررسی کنم. از بازارچه یکسر رفتم خانه تا ببینم خبر یا پیغامی هست یا نه و بعد با هزاران فکر به سوی خانه پدر روانه شدم. پشت در شجاعت و شهامت خود را از دست داده و نمی توانستم حلقه در را بکوبم.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
شب بود و همه اهل خانه پس از خوردن شام هر یک به کار خود مشغول بودند، پدر پای تلویزیون نشسته بود و داشت به صحبتهای گوینده که از بازگشایی مدارس و آغاز سال تحصیلی گفتگو می کرد گوش می داد و خواهر و برادر کوچکترم داشتند با ذوق کیف و لوازم درون آن را بین خود تقسیم می کردند و صدای مشاجره اشان که بر سر انتخاب خط کش بود به گوش می رسید. خواهر بزرگم بچه خود را با شیشه شیر می داد و مادر در کمد چوبی را باز کرده بود و از میان تلی از لباس آنها را که مربوط به من بود کنار می گذاشت و زیر لب حرفهایی میزد که می دانستم منظورش به من است اما گوش من به حرفهای او نبود. برادرم روزنامه عصر را که با خود از اداره آورده بود مطالعه می کرد و من داشتم با چشم اتاق و اثاث را می کاویدم تا شاید چیزی جدید ببینم یا خاطره ای را به یاد آورم اما به نظرم رسید همه چیز عادی و یکنواخت است و حسی در من بر نمی انگیزد. حتی گوبلنی که از غروب دریا بود و خودم آن را دوخته بودم و در قاب چوبی بالای میز تلویزیون به دیوار آویخته شده بود حسی در من برنینگیخت و بی حوصله تر شدم. با ورود خواهر دیگرم به اتاق که سینی چای به دست داشت و مستقیم به طرف پدر می رفت چشمم به بسته ای افتاد که زیر بغل زده بود و تلاش می کرد که توازن میان سینی و بسته را نگهدارد. وقتی با دقت سینی را زمین گذاشت بسته از زیر بغلش سر خورد و در مقابل پای برادرم روی روزنامه افتاد و نظر او را به خود جلب کرد. (نامی) سر از روی روزنامه بلند کرد و چشمش که به بسته افتاد پرسید: _ این چیه؟ خواهرم بسته را برداشت و به طرف مادر گرفت و گفت: _ مال آریاناست مادر، لطفا این را هم بگذار توی ساک او. مادر بسته را از دست دیانا گرفت و کمی سبک سنگین کرد و پرسید: _ این چیه؟ دیانا با بی حوصلگی گفت: _ کتاب است، برای آریانا گرفتم که اگر تو خونه پدربزرگ حوصله اش سر رفت مطالعه کنه. خواهر بزرگم نادیا که دادن شیر بچه فارغ شده بود در حالی که از کار دیانا زیاد خوشش نیامده بود گفت: _ آریانا که برای تعطیلات نمی رود! مادر بسته را در پهلوی ساک جا داد و گفت: _ همه وقت هم که کار نمی کند. شبها کتاب می خواند. توجهم به گفتگوی آن دو جلب شده بود و زمانی که دیدم پدر پیچ تلویزیون را کم کرد و سینی چای را مقابل خود کشید حس کردم که این کار را برای منظور خاصی انجام می دهد که چنین هم بود و او با نوشیدن جرعه ای از چای رو به من کرد و گفت: _ آریانا خوب می داند که چگونه وقتش را تقسیم کند تا از عهده همه کار برآید، بیخود نبود که پدربزرگ و مادر بزرگ انگشت روی او گذاشتند و انتخابش کردند، آنها می توانستند دختر عمویش سمیرا را انتخاب کنند و پیش خودشان ببرند اما چون از کارآیی و زبر و زرنگی آریانا مطمئن بودند او را انتخاب کردند. روی سخن پدر به همه بود اما نگاهش به من بود و داشت با نگاهش تمام زوایای فکر مرا باز می کرد تا ضمن تعریف مرا نسبت به مسئولیتی که بر شانه ام قرار داده بودند آگاه کند. مادر نا خرسند زیر لب گفت: _ آنهم با این انتخابشان، من توی خونه فقط دلم به این دختر خوش بود و تنها این دخترت حرف شنوی داشت که آن هم از دستم بیرون آوردند. نامی بار دیگر سر از روزنامه بلند کرد و گفت: _ شما به فکر خودتان هستید یا اینکه به آیندۀ او فکر می کنید؟ مادر بغض خود را فرو خورد و در جواب نامی فقط آه کشید و سکوت کرد. شب به درازا کشیده بود و با این که نیلوفر و ناجی ساعت های پیش می بایست به رختخواب رفته باشند و خود را برای رفتن به مدرسه آماده می ساختند اما هنوز بیدار بودند و هر دو یکی در سمت راستم نشسته بود و دیگری در سمت چپم و هر دو دستم در اختیارشان بود و مهر خود را با نوازش کردن دستهایم نشان می دادند. حرکت آنها شور عاطفه را در قلبم به غلیان درآورد و گویی پرده ای از مقابل چشمانم کنار رفت و خود را خوشبخت و سعادتمند دیدم. فکر از دست دادن این سعادت موجب شد تا اشکم سرازیر شود و سر هر دو را به سینه بچسبانم و موهایشان را با بوسه های نمناک خود تر کنم و زیر لب بگویم بچه ها بروید بخوابید، فردا دیرتان می شود. پدر که فکر می کنم او هم احساساتی شده بود به ساعت روی دیوار نگاه کرد و گفت: _ آریانا درست می گوید بروید بخوابید تا صبح زود بیدار شوید. بچه ها وقتی به فرمان پدر بلند شدند هر دو گویی دارند مرا همان شبانه بدرقه می کننند خم شدند و صورتم را بوسیدند و هر دو به حالت دو از اتاق خارج شدند. حرکت آنها موجب شد تا مادر رو به دیانا کند و بگوید: _ برو نگذار بچه ها با چشم اشک آلود بخوابند. و خودش بی حوصله لباسهای زیادی را نامرتب در کمد ریخت و درش را بست. (نامی) روزنامه را با کشیدن آه آسوده ای زمین گذاشت و او هم به ساعت نگاه کرد و گفت: _ برویم بخوابیم، فردا صبح زود باید آنجا باشیم. دلم نمی خواهد آنها از رأی شان برگردند. در لحن نامی هم شوخی وجود داشت و هم حقیقتی را بازگو می کرد که همگی از آن به خوبی آگاه بودند و می دانستند دیگ ابراز محبت پدربزرگ و مادربزرگ زود جوش است و اگر اهمال شود از جوشش می افتد و بلافاصله تغییر رأی می دهند و یکی دیگر را جایگزین می کنند. همانطور که زود انتخاب می کنند زود هم برکنار می کنند. مادر به سخن نامی فقط پشت چشمی نازک کرد و پدر تنها کسی بود که بعد از بلند شدن نامی بلند شد و از اتاق خارج شد. مادر به ساک نه چندان نویی که برای من آماده کرده بود نگاه کرد و گفت: _ فکر نمی کنم چیزی کم و کسر باشد. فقط صبح یادت نرود که مسواکت را توی ساک بگذاری. می دانی که پدربزرگ و مادربزرگت به لوازم شخصی چقدر اهمیت می دهند. خواهر بزرگم نادیا که در کنار بچه اش دراز کشیده بود و به خوبی خواب آلودگی از چهره اش هویدا بود گفت: _ سعی کن آنجا دختری متین و آرام باشی و دست از شیطنت برداری، آن دو پیرند و حال و حوصله شلوغی را ندارند. دیانا دلخور گفت: _ مگر داریم او را روانه زندان می کنیم؟ و سپس روی خود را به من کرد و گفت: _ من اگر به جای تو بودم سعی می کردم آنطور که دوست دارم زندگی کنم و از زیبایی آنجا کاملا بهره بگیرم و به حرف هیچ کس هم گوش نمی کردم. من که با اختیار خود نمی روم. پس آنها باید مراعات حال مرا بکنند. مادر از این پیشنهاد و راهنمایی گره به پیشانی انداخت و گفت: _ همین بهتر که تو را انتخاب نکردند و گرنه نرفته بر می گشتی! بعد روی خود را به من کرد و ادامه داد: _ تو همینجوری هم رفتارت پسندیده و خوب است فقط کمی شلوغی که به قول نادیا می بایست کمی مراعات پیرها را بکنی. حالا پاشو برو بخواب تا صبح خسته و کسل نباشی. وقتی من بلند شدم دیانا هم بلند شد و هر دو برای زدن مسواک به دستشویی رفتیم. در حال زدن مسواک بودیم که دیانا با دهان کف کرده گفت: _ درست است که پدربزرگ و مادربزرگ هر دو کمی خسیس تشریف دارند اما خودشان آدمهای مهربانی هستند. من برای تأیید حرف او سر فرود آوردم و پس از زدن مسواک از ترس فراموش کردن، آن را خیس به اتاقم بردم تا در کیف دستی ام بگذارم. توی رختخواب من و دیانا هر دو بیدار بودیم و چشم به سقف دوخته بودیم و هر دو با رویای خود سرگرم بودیم که یکباره گفت: _ شاید آنجا شوهر خوبی برایت پیدا شد و ازدواج کردی، اگر مادربزرگ تو را شوهر بدهد مجبور می شود خودش جهیزیه تو را هم فراهم کند که خودش امتیاز خوبیست و همه می دانیم که او برای این که جای حرف برای کسی نگذارد سنگ تمام می گذارد. دیدی که برای جمیله که مستخدم هم بود چکار که نکرد و او بهتر از نادیا به خانه شوهر رفت و حرص مادر را در آورد که هنوز هم مادر آن را فراموش نکرده. من احساس می کنم که تو در آنجا به سعادت می رسی و خوشبخت می شوی. با این که فاصله ما زیاد نیست اما فکر می کنم که تو داری خیلی دور می شوی و ما را فراموش می کنی. به طرفش چرخیدم و گفتم: _ مهمل نگو، من همه شما را دوست دارم و در هیچ کجا مثل این خانه احساس خوشبختی نمی کنم و امیدوارم که ماهی یکبار پدربزرگ اجازه بدهد بیایم و شما را ببینم. دیانا در میان آهش گفت خدا کند و بیش از این دیگر چیزی نگفت و به خواب رفت. سوز سرد آخرین فصل سرما از زیر پنجره به درون اتاق می آمد و با وجود بخاری گرمی که با شعله آبی می سوخت حس کردم که سردم شده و سر به زیر لحاف پنهان کردم و در تاریکی بغض نهان شده در گلو را فرو ریختم. نمی دانم چقدر خوابیدم، وقتی با تکان دست مادر بیدار شدم خورشید هنوز طلوع نکرده بود. مادر با اشاره به من فهماند که بلند شوم و به دنبالش حرکت کنم. همۀ اهل خانه هنوز در خواب بودند و تنها چراغ آشپزخانه روشن بود. وقتی به دنبال مادر وارد آشپزخانه شدم سماور و چای آماده بود. مادر مرا روی صندلی نشاند و گفت: _ تو زودتر صبحانه بخور تا بچه ها بیدار نشده اند. در ضمن می خواستم حرفهایی به تو بگویم که دلم نمی خواست کسی جز من و خودت بشنود. مادر در یک لیوان بزرگ برایم چای ریخت و خودش آن را شیرین کرد و بعد سر سفره را باز کرد و گفت تا من حرف می زنم تو مشغول خوردن شو، و خودش ضمن لقمه گرفتن برای من مثل کاری که هر روز برای ناجی می کرد گفت: _ تو دختر بزرگی هستی و خودت می دانی که چگونه از خودت مراقبت کنی اما با این حال بد نیست که حرفهای مرا هم بشنوی و آنها را به کار بگیری. تو در خانه پدربزرگ تنها هستی و کسی از ما نیست که تو را در مورد لزوم یاری کند و یا این که از تو حمایت کند. آنها می خواهند تو کمک حالشان بشوی و از آنها مراقبت کنی، پس خوب حواست را جمع کن و مسئله را ساده نگیر. رفتار تو نشانگر تربیت خانواده توست و تو هر گونه که رفتار کنی آنها از چشم من و پدرت می بینند و در واقع تو نماینده رفتاری این خانواده هستی، پس سعی کن به اعمالت کاملا مسلط باشی و کاری را از روی بی تدبیری انجام ندهی. خواسته هایت را نگهدار وقتی به خانه برگشتی ابراز کن و در آنجا خود را بی نیاز نشان بده. با کسی طرح دوستی نریز و به او اعتماد نکن. هر حرف و سخنی که آنجا می شنوی و هر حرکتی که می بینی مثل یک راز پیش خودت نگهدار و پیش کسی افشا نکن. می دانم که روزهای اول سخت و دشوار است تا با محیط انس بگیری اما عادت می کنی ضمن آن که پدربزرگت چون آدم سرشناسی است تو در آنجا با آدمهای زیادی روبرو می شوی که می توانی از آنها خیلی چیزها یاد بگیری که در آینده به کارت بیاید. اینها را به تو می گویم که یک وقت بچگی نکنی و آنها را از پذیرفتن خودت پشیمان نکنی، به آنها نشان بده که خوب تربیت شده ای و نه تنها چیزی از جمیله کمتر نداری بلکه بهتر هم هستی. درست است که پدربزرگ و مادربزرگ تو را به این عنوان که هم همصحبتشان باشی انتخاب کرده اند اما من به تو می گویم که وظیفه تو تنها مصاحبت نیست و می بایست از آنها پرستاری هم بکنی و احتیاجاتشان را برآورده کنی. حواست را جمع کن یک وقت در دادن داروهای آنها اشتباه نکنی و خودت را به دردسر نیندازی، هر چند که مادربزرگت آنقدرها هم پیر نیست اما مراقب باش. من همیشه سعی کرده ام که همگی شما را در ناز و نعمت بزرگ کنم و خودت شاهدی که تو زندگی پدرت هرگز چیزی برای خود نخواستم و آنچه بهترین بود برای تو و خواهر و برادرهایت خواستم در عوض توقع و انتظار دارم که خوب و پاکدامن باشید و زحمات من و پدرت را هدر ندهید. مادر بلند شد و از زیر مشمعی که روی کابینت آشپزخانه انداخته بود مقداری پول درآورد و مقابلم گذاشت و گفت: _ این پول را بردار و در جایی پنهانش کن و تا ضرورتی پیش نیامده از آن استفاده نکن. حالا به من نگاه کن و بگو فهمیدی چه گفتم؟ به صورتش نگاه کردم و گفتم: _ بله فهمیدم. مادر لبخندی بر لبش نشست و گفت: _ خوشحالم کردی، حالا بلند شو و کم کم خودت را آماده کن تا من هم (نامی) را صدا کنم. وقتی از آشپزخانه بیرون رفتم پدر هم برای گرفتن وضو بیدار شده بود و با دیدن من گفت: _ مادرت گمان می کند دارد تو را به سفر قندهار می فرستد یا پیش آدمهایی می فرستد که غریبه اند و تو را نمی شناسند. از اینجا تا نیاوران مگر چقدر راه است، تازه مگر بار اول است که تو به خانه آنها می روی؟ ولی طوری رفتار می کند انگار که ما این طرف دنیا هستیم و تو را داریم روانه می کنیم بروی آن طرف دنیا. دختر جان ما فقط نیم ساعت راه با هم فاصله داریم آن هم اگر خیابان شلوغ و پر ترافیک باشد در غیر این صورت با ده دقیقه پیمودن راه بهم می رسیم. امان از دست این زنها که همه چیز را بزرگ می کنند و زندگی را سخت می گیرند. به راستی حرفهای پدرم درست بود و من از زمانی که فهمیدم توسط پدربزرگ و مادربزرگ انتخاب شده ام که در خانه وسیع آنها ماندگار شوم در خانه طوری انعکاس پیدا کردم که گویی دارم به سفری دور می روم و امید دیدن یکدیگر را از دست می دهیم و این رفتار بیشتر از جانب مادر بود و من تحت تأثیر رفتار او فراموش کردم که محل اقامت جدیدم در همین تهران است و تنها چند خیابان با یکدیگر فاصله داریم. یاد آوری از پدر موجب آرامش خیالم شد و نفس آسوده ای کشیدم و به خود گفتم حق با پدر است و به اتاق رفتم تا خود را آماده کنم، اما با تمام دلخوشی هایی که بخود دادم هنگام خداحافظی بار دیگر فراموشمان شد و چون مسافری که به راه دوری می رود از یکدیگر خداحافظی کردیم و گریه سر دادیم. در اتومبیل که نشستم این بار نامی بود که به عنوان آخرین موعظه لب به نصیحت گشود و من پیش خود فکر کردم که نامی اخلاقش بیشتر شبیه مادر است تا پدر و او هم همان نگرانی هایی را دارد که مادر دارد. خیابان در آن وقت صبح خلوت بود و هنوز از ترافیک و شلوغی خبری نبود. نمی دانم چرا احساس می کردم که خیابانها را نمی شناسم و چنین فکری کردم که دارم در مسیر ناشناسی حرکت می کنم. وقتی به نیاوران رسیدیم هوای سرد صبحگاهی را بیشتر احساس کردم و به برفهای انباشته شده در هر کوی و خیابان نگاه کردم و گفتم: _ اینجا چقدر برف آمده؟ نامی همانطور که به مقابلش نظر داشت گفت: _ کوههای شمیران پر از برف است، زمستان امسال زمستان پر نعمتی بود. به خیابان پشت کاخ که پیچیدیم نامی گفت: _ من تو را مقابل در باغ پیاده می کنم و خودم بر می گردم، اگر آنها پرسیدند با چه آمدی بگو آژانس تو را رساند. راستش حال و حوصله آنها را ندارم. قبول کردم و نامی یک درمانده به در باغ مرا پیاده کرد و ساکم را به دستم داد و با گفتن حرفهایم یادت نرود از من جدا شد. ایستادم تا او سوار شد و حرکت کرد و بعد خودم به راه افتادم. هوا سوز عجیبی داشت که موجب شد با گامهایی تند حرکت کنم تا زودتر به مقصد برسم، وقتی زنگ را فشردم لحظاتی طول کشید تا صدای مادربزرگ را از آیفون شنیدم که پرسید: _ کیه؟ گفتم: _ منم مادربزرگ، آریانا. صدای تیلیک باز شدن در را شنیدم، وقتی در را باز کردم از دیدن صحن سراسر سفید از برف لحظه ای ایستادم و نگاه کردم، خانه یکپارچه سفید پوش بود و برفهای نشسته روی شاخ و برگ درختان چنار و کاج مثل دانه های الماس زیر نور خورشید صبحگاهی می درخشیدند. خم شدم و از روی سکوی بلند باغچه مشتی برف برداشتم و در دستم گلوله کردم و خواستم آن را نثار شاخه درختان کنم که پند نرگس به یادم آمد و شیطنت را چون طفل خطاکاری کنار گذاشتم و به سوی ساختمان حرکت کردم. مادربزرگ پشت پرده تور به استقبال ایستاده بود. هفت پله ساختمان از سطح باغ بلندتر بود، وقتی پله را پیمودم و در سالن را باز کردم مادربزرگ را روبروی خود دیدم که خندان آغوش برویم گشود و سخت مرا در برگرفت و صورتم را بوسید و با پرسیدن تنها آمدی؟ حرفهای نامی را به یاد آوردم و گفتم: _ با آژانس آمدم. مادر بزرگ خندید و گفت: _ خیلی خوش آمدی، بیا تو و پالتو و رو سری ات را آویزان کن. به دستورش عمل کردم و مادربزرگ ضمن اشاره به ساک که بردارم و دنبالش بروم حال اهل خانه را پرسید و از تک تک آنها جویا شد. وقتی مادربزرگ در اتاقی را که سابقا به جمیله اختصاص داشت برایم باز کرد بیکباره دلم گرفت و حرف مادر یادم افتاد که من فقط برای مصاحبت انتخاب نشده ام و در حقیقت جای جمیله را گرفته ام. مادربزرگ در کمد دیواری را باز کرد و گفت: _ ساکت را بگذار اینجا و لباسهایت را هم آویزان کن. از این اتاق خوشت می آید؟ ببین چه پنجره بزرگی دارد. مادربزرگ پرده کشیده شده را کنار زد و من توانستم به صدق گفته اش پی ببرم. وقتی چشم از پنجره گرفتم و نگاهی به اتاق انداختم به نظرم رسید که تمام لوازم درون اتاق از تختخواب گرفته تا میز توالت و فرش همگی مال همان ساکن قبلی است و تنها به نظرم رسید که روی دیوار به خوبی نمایان بود. مادربزرگ به دمپایی کنار تخت اشاره کرد و گفت اینها را بپوش هم نرم است و هم گرم. دمپایی شکل گربه بود که آن را بیشتر مناسب نیلوفر دیدم اما عقیده ام را برای خودم نگهداشتم و با گفتن چشم آن را پوشیدم که خوشبختانه اندازۀ پایم بود و مشکلی نداشتم به دنبال مادربزرگ به راه افتادم و او مرا با خود به جای اتاق به آشپزخانه برد. پدربزرگ روی صندلی پشت میز غذا خوری نشسته بود و داشت با خیال راحت سیگار می کشید. وقتی ما وارد شدیم سیگار را در زیر سیگاری انداخت و با چهره ای بشاش دو دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: _ آریانا، عزیزم خیلی خوش آمدی بابا. سلام کردم و به طرفش رفتم و با بوسیدن صورتش او مرا در صندلی کنار دست خود نشاند و گفت: _ هر وقت تو را می بینم از دفعه قبل بلندتر شده ای، تو چرا اینقدر قد می کشی دختر جان؟ مادربزرگ گفت: _ اشتباه نکن او قدش طبیعی است اما این من و تو هستیم که آب می رویم و قدمان کوتاه می شود. پدربزرگ با ظاهری رنجیده رو به من کرد و پرسید: _ راست می گه آریانا، ما دیگر پیر شده ایم؟ خندید و گفتم: _ در خانواده و طایفه نیاورانی پیری مفهومی ندارد. پدربزرگ از استدلالم خندید و گفت: _ همینطور است که تو می گویی، خب تعریف کن دختر جان، حالت چطور است، پدر، مادر و بقیه چطورند؟ کوتاه گفتم: _ خوبند و سلام می رسانند، راستی پدربزرگ شما چقدر برف دارید! نگاه پدربزرگ و مادربزرگ در هم گره خورد و یک صدا خندیدند و مادربزرگ پرسید: _ مگر شما ندارید؟ _ برف ما زود آب می شود اما اینجا ... پدربزرگ گفت: _ معلوم است که توی مدرسه درس جغرافی ات خوب نبوده و گر نه می دانستم که ما در دامنه کوه البرز در دره نیاوران هستیم. گفتم: _ پدربزرگ جغرافی من چندان هم بد نبود، شاید با دیدن این همه برف دچار شگفتی شدم و سؤال کردم. پدربزرگ دستش را روی دستم گذاشت و گفت: _ بنوش تا در این هوای سرد یخ نکرده. رفتار آنها را گرم و صمیمی و خودشان را مهربان یافتم و فراموش کردم که به چه منظور انتخاب شده ام. خودم را همان نوه ای می دیدم که وقتی کوچکتر بودم در تابستان اجازه می یافتم چند روزی مهمان پدربزرگ و مادربزرگ باشم و در باغشان خوش بگذرانم. خوشیهای دوران کودکی چنان در حافظه ام نقش بسته بود که اقرار می کنم وقتی فهمیدم مرا انتخاب کرده اند نه تنها غمگین نشدم بلکه در دلم حس خوشایندی نشست و با دیانا بیشتر موافق بودم تا مادر و نادیا و همان احساس موجب شد که باز هم موقعیت خود را فراموش کنم و بشوم کودکی که آزادانه بازی می کرد، شلوغ می کرد و گاهی حرص مادربزرگ را در می آورد. پدربزرگ پرسید: _ به چه فکر می کنی؟ به خود آمدم و گفتم: _ داشتم فکر می کردم که زمان چقدر سریع می گذرد، گویی همین دیروز بود که من توی باغ می دویدم و مش عباس را دنبال خودم می دواندم. خدا رحمتش کند، من او را خیلی اذیت کردم. پدربزرگ گفت: _ با همه اذیتی که می کردی او تو را بر دیگر نوه های ما ترجیح می داد و همچین که تابستان فرا می رسید با خوشحالی می گفت وقتش رسیده که آریانا بیاید ییلاق و به ما یادآوری می کرد که تو را پیش خودمان بیاوریم. مش عباس باغبانی کردن تو را دوست داشت و می گفت آریانا آنچنان گلها را نوازش می کند و با آنها حرف می زند انگاری که آنها آدمند و حرفش را می فهمند. روی هم رفته تو خودت را پیش او جا کرده بودی و دوستت داشت. مادربزرگ با گفتن حالا دوست نداشته باشد، رو به من کرد و گفت: _ آریانا بگو ناهار چی بخوریم. از وقت سحر تا حالا از پدربزرگت می پرسم و می گوید بگذار خودش بیاید او هر چه دوست داشت برایش درست کن. حالا تو بگو تا دیر نشده. با شوق بلند شدم و گفتم: _ لطفا شما بنشینید تا من غذا درست کنم. مادربزرگ گفت: _ اما آریانا غذایی که تو درست می کنی برای من و پدربزرگت خوب نیست، ما تحت رژیم هستیم. گفتم: _ اینها را می دانم و به رژیم غذایی شما هم آگاهی دارم و مطمئن باشید در مصرف نمک و چربی رعایت حال شما را می کنم. پدربزرگ خوشحال شد و گفت: _ خانم اجازه بده امتحان کند، برای ذائقه امان بد نیست که دست پخت جدیدی را امتحان کنیم. دست پخت لیلا که حرف ندارد و حتما آریانا به قدر کافی از تجربه مادر استفاده کرده است. تعریف او از طبخ غذای مادر آنچنان به دلم نشست که بار دیگر صورتش را بوسیدم و گفتم: _ پدربزرگ از اعتمادتان متشکرم. پدربزرگ نشان داد که خیال بلند شدن دارد، مادر بزرگ چرخ دستی را به کنار صندلی آورد و پدربزرگ خود را روی آن انداخت و همانطور که چرخ را به حرکت درمی آورد و از آشپزخانه خارج می شد گفت: _ دوست دارم غذا برایم تازگی داشته باشد و ندانم که می خواهم چه درست کنی. در مقابل در آشپزخانه لحظه ای ایستاد و بعد بدون آن که نگاهم کند گفت: _ آریانا خوشحالم که اینجایی. و بعد دور شد. مادربزرگ وقتی مطمئن شد پدربزگ صدایمان را نمی شنود گفت: _ پدربزرگت تو را طور دیگری دوست دارد و تو بیش از بقیه نوه ها برایش عزیزی، من هم تو را دوست دارم، یعنی همگی تان را دوست دارم اما پدربزرگت تو را ترجیح می دهد. وقتی قرار شد یکی از نوه ها را انتخاب کنیم تا با ما زندگی کند او بدون لحظه ای تأمل گفت فقط آریانا. گفتم: _ شاید به این خاطر است که من بیش از نوه های دیگر در اینجا اوقات گذرانده و با شما بوده ام. مادربزرگ در حالیکه در یخچال را باز می کرد گفت: _ پدربزرگت عقیده دارد که تو خیلی به جوانی من شباهت داری، اما من که چنین شباهتی نمی بینم. حرف مادربزرگ به یادم آورد که در میان فامیل همگی هم عقیده بودند که من چهره ام به مادربزرگ بسیار شبیه است. مادربزرگ نسبت به پدربزرگ جوانتر و شاید می توان گفت که خیلی جوانتر است و کلمه زن جاافتاده مناسبتر از پیر برای مادربزرگ است. به گمانم مادربزرگ به سختی شصت سال را داشت در صورتی که پدربزرگ سن هفتاد را پر کرده بود و صورتش کاملا گذشت عمر را نشان می داد. مادربزرگ وقتی مرا در فکر دید به گمان این که من نمی توانم تصمیمی برای درست کردن غذا بگیرم گفت: _ زیاد خودت را ناراحت نکن و با یک غذای ساده تمامش کن. خندیدم و گفتم: _ داشتم فکر می کردم که شما مادربزرگ جوان و خوشگلی هستید و داشتم خودم را در سن شما می دیدم. مادربزرگ گفت: _ می دانم که داری تعارف می کنی چون تو خیلی از من قشنگتری و اگر حرف پدربزرگت را باور کرده ای باید بگویم که شباهت من و تو تنها در دهان و بینی مان است. چشمهای تو درشت و گیرا است اما چشمهای من ریز است. خندیدم و گفتم: _ شما طوری می گویید ریز که بیننده نمی داند چشمها را باور کند یا حرفتان را. چشمهای من کمی درشتتر از چشمان شماست. فقط همین. مادربزرگ تبسمی نمود و خودش برای طبخ غذا کمکم کرد. وقتی هر دو از این کار آسوده شدیم از مادربزرگ پرسیدم: _ جمیله هنوز اینجا می آید؟ مادربزرگ سر فرود آورد و گفت: _ آنها وقتی تهران بیایند مستقیم می آیند پیش ما. بیا برویم ببینیم پدربزرگت چه می کند. مادربزرگ با این حرف به من فهماند که دوست ندارد بیشتر از این در مورد جمیله سؤال کنم. ما پدربزرگ را در سالن و کنار بخاری دیواری یافتیم که نشسته بود و کاغذی روی پایش بود و به ظاهر سرگرم کار بود. من می دانستم که پدربزرگم آن وقتها که هنوز سکته نکرده بود و دستش به لرزش نیفتاده بود خطاطی می کرد و شاگردان زیادی را تعلیم خط داده بود. در خانواده نیاورانی خط خوب داشتن موروثی بود و همه از این هنر بهره مند بودند. پدربزرگ وقتی بازنشسته شد کارگاهش را به پدرم سپرده بود و پدرم با نامی اکنون آن را می گرداند. ضمن آن که نامی حرفه اصلی اش این نیست و در اداره هم کار می کند. پیش از آن که بنشینم از پدربزرگ پرسیدم: _ دوست دارید برایتان چای بیاورم؟ لب پدربزرگ به لبخند متبسم شد و با گفتن نیکی و پرسش مرا بار دیگر به سوی آشپزخانه روانه کرد. مادربزرگ میلی به نوشیدن چای نداشت و من تنها برای پدربزرگ چای آوردم و هنگامی که فنجان را روی پیشخوان بخاری گذاشتم دیدم که پدربزرگ دارد روی کاغذ با مداد صورتی را ترسیم می کند که هنوز در مرحله ابتدایی طرح بود. او بار دیگر به رویم لبخند زد و من کنار مادربزرگ نشستم. دیگر کاری وجود نداشت. هوای گرم سالن در وجود من و مادربزرگ رخوت آفرید و هر دویمان را خواب آلود کرد. من خمیازه ام را سعی کردم پنهان کنم اما نتوانستم. مادربزرگ با دیدن این حالت پرسید: _ خسته شدی. بلند شو برو کمی استراحت کن. اینطور که معلوم است دیشب خوب استراحت نکردی. خواستم حرفش را تکذیب کنم که ادامه داد: _ من مواظب غذا هستم برو استراحت کن. به ناچار بلند شدم و راه اتاقم را در پیش گرفتم. وقتی وارد اتاق شدم دیدم که به راستی خسته ام و احتیاج به خواب دارم. ساعتی بعد با نوازش دست مادربزرگ بر موی سرم دیده باز کردم و چشمم به صورت خندان او افتاد که گفت: _ بلند شو تا غذایت یخ نکرده بخور. با شتاب بلند شدم و نشستم و متحیر به اطرافم نگاه کردم، گویی مشاعرم خوب کار نمی کرد، لحظه ای که سعی کردم کاملا بیدار شوم به موقعیت خود پی بردم و شرمنده بلند شدم و گفتم: _ متأسفم مادربزرگ، خیلی خوابیدم. او ایستاد تا من هم همراهش شوم سپس گفت: _ خسته بودی و زود خوابت برد، اشکالی ندارد. اگر پدربزرگت می خواست که تو سر میز حاضر باشی دلم نمی آمد بیدارت کنم. _ خوب کاری کردید، من بی موقع خوابیدم. وقتی قدم به آشپزخانه گذاشتم و چشمم به میز غذای آماده افتاد عرق شرم بر پیشانی ام نشست و گرسنگی را فراموش کردم. پدربزرگ تأسفم را در نگاهم خواند و با خوشحالی گفت: _ بنشین و زودتر برایم غذا بکش که از رنگ و رویش معلوم است باید غذای خوشمزه ای باشد. برای آنها غذا کشیدم و پدربزرگ با اولین قاشقی که به دهان برد زبان به تمجید گشود و با گفتن دستت درد نکند چه خوشمزه شد آنقدر شرمسارم کرد که با بغض گفتم: _ متأسفم. پدربزرگ بار دیگر خندید و گفت: _ از چی متأسفی، از این که بعد از مدتها غذای خوشمزه می خوریم. _ از این که خوابم برد و مادربزرگ به زحمت افتادند. پدربزرگ رو به هر دوی ما کرد و پرسید: _ من نفهمیدم این غذا را کدام یک از شما پخته؟ مادربزرگ گفت: _ خورشت را آریانا و برنج کار من است. پدربزرگ قاشقی دیگر برداشت و گفت: _ این ضرب المثل اشتباه است که وقتی دو آشپز در خانه باشد غذا یا شور می شود یا بی نمک. چون این غذا هم خورشت اش عالی است و هم برنج اش. حرفهای دلگرم کننده پدربزرگ کم کم حالم را بهبود بخشید و اشتهایم تحریک شد. هنگامی که اولین قاشق غذا را به دهان گذاشتم تعجب کردم چرا که به راستی خورشتی خوشمزه شده بود. بعد از غذا این من بودم که پرسیدم: _ خب به من بگویید دارو دارید یا نه! پدربزرگ نگاهی به من انداخت و گفت: _ البته که داریم، مال من بالای تختم است و مال مادربزرگ همین جاست. به دنبال آوردن دارو رفتم و هنگامی که برگشتم مادربزرگ در حال جمع آوری ظرفهای غذا بود. او را از این کار بازداشتم و گفتم: _ شما تا دارویتان را بخورید من میز و ظرفها را تمیز می کنم. دیدم که بر لبهای هر دوی آنها لبخند رضایت نشست و آنها بعد از خوردن دارو برای استراحت رفتند و من فرصت پیدا کردم آشپزخانه را مرتب کنم. بعد از انجام کار وقتی بیرون آمدم از سکوت خانه و آفتابی که بی دریغ از پنجره های بزرگ سالن به درون می تابید به وجد آمدم و آرام و بیصدا از در سالن خارج شدم تا از منظره زمستانی نهایت بهره را ببرم. برف نشسته بر روی شاخه ها بر اثر تابش خورشید یا مقاومت از دست داده و فرو می ریختند یا آن که قطره قطره آب شده فرو می چکیدند. برای دیدن بقیه زیبایی طبیعت شروع به قدم زدن کردم و در حالی که ژاکتم را محکم به خود پیچیده بودم رفتم در انتهای باغ جایی که درختان سیب قرار داشت و باغ به آخر می رسید و دیوار گلی نمور خانه همسایه دیده شد. در ردیف دیوار به حرکت در آمدم و رسیدم به اتاقی که روزی مش عباس در آن زندگی می کرد. با احتیاط در را باز کردم و اتاق را سرد و خالی از سکنه دیدم. روی دیوار تنها یک تقویم وجود داشت و چون به آن نگاه کردم دیدم روی تقویم نوشته نوروز مبارک و سال هزار و سیصد و چهل و دو با حروف درشت روی آن چاپ شده بود. یک برگ بیشتر نبود. خواستم آن را از دیوار جدا کنم و دور اندازم اما پشیمان شدم چرا که قدمت خود تقویم به صاحبان خانه می آمد سعی کردم منظره اتاق مش عباس را به خاطر بیاورم اما از تلاشم سودی نبردم چرا که شاید یکبار و شاید هم هرگز در این اتاق را باز نکرده بودم، چون از کودکی به ما آموخته بودند که حق وارد شدن به ملک دیگران را نداریم و این قسمت از باغ ملک مش عباس بود و فکر می کنم به همین خاطر از منظره اتاقش چیزی در خاطرم نمانده بود. از آنجا بیرون آمدم و وقتی اتاق مش عباس را دور زدم چشمم به گلخانه افتاد و از شوق به نشاط آمدم. این قسمت را برخلاف اتاق مش عباس خوب به یاد داشتم و به خاطرم مانده بود که چگونه گل را به گلدان بزرگتر منتقل می کردیم و یا میان تقسیم کردن سیبهای درشت و ریز میان خودمان مسابقه می گذاشتیم که چه کسی زودتر جعبه را پر می کند. وقتی در گلخانه را باز کردم هوای دم کرده گلخانه آمیخته با بوی گیاه به صورتم خورد و شمامه ام را پر کرد و من با نفس بلندتری آن هوای نمور را به جان کشیدم و بی اختیار صدا زدم: _ مش عباس کجایی؟ به نظرم رسید گلها خا خوش کرده در گلدان آن طراوت و زیبایی زمان مش عباس را ندارد و از این که در یک جا حبس شده اند و از نوازش نسیم دور مانده اند. آزرده خاطرند. به گلبرگ گل زرد دست کشیدم و گفتم: دیگر چیزی به آغاز بهار نمانده و شما به زودی از زندان آزاد می شوید و بوی طبیعت را احساس می کنید. از گلخانه که خارج شدم دیگر هوای گردش در سر نداشتم و تصمیم گرفتم که به اتاقم برگردم. راه رفته را بازگشتم و باز هم به آرامی و سکوت در را باز کردم و داخل شدم. سکوت محیط این یقین را به من داد که آنها هنوز خوابند و بیدار نشده اند. وقتی قدم به اتاقم گذاشتم تختخواب درهم ریخته را مرتب کردم و لحظه ای بر جای نشستم و به این فکر کردم که حالا چکار می توانم انجام دهم. داشت حوصله ام از سکوت و سکون خانه سر می رفت و دلم هوای خانه را می کرد. می دانستم که نیلوفر و ناجی از مدرسه بازگشته اند و همگی دور میز غذاخوری نشسته و دارند غذایی را که مادرم فراهم کرده میل می خورند و شاید به فکر من باشند و دارند از من حرف می زنند. می دانم که دیانا بیش از دیگران جای خالی مرا حس می کند، من و او بیش از دیگران به هم نزدیک و از زمانی که نادیا ازدواج کرد و رفت من و او بیشتر به هم وابسته شدیم چرا که با بودن نادیا من تمایلم به سوی او بود تا دیانا. شاید هم اینطور نبود چرا که وقتی فکر می کنم می بینم که همه را به یک نسبت دوست داشته و همه برایم عزیز هستند. ناگهان به یاد کادوی دیانا افتادم و بلند شدم داخل ساکم را جستجو کردم و چون آن را یافتم لفاف آن را باز کردم و دیدم که به جای کتاب، دفتر خاطراتی است که رویش منظره زیبایی به چاپ رسیده. در اول صفحه دیانا با دست خطی خوش نوشته بود امیدوارم تمام برگ برگ خاطراتت با شادی توأم باشد. دفتر را به سینه فشردم و به خود گفتم چه کار خوبی کرد. حالا می توانم آن چه را که می بینم و می شنوم در این دفتر یادداشت کنم. از درون کیف دستی ام قلمی درآوردم و نشستم به نوشتن و شرح دادن صبح تا آن ساعت و چون کارم تمام شد خوشحال و سرحال بلند شدم تا ببینم پدربزرگ و مادربزرگ بیدار شده اند یا نه. وقتی به سالن رفتم در کمال تعجب مادربزرگ را در پالتواش دیدم که داشت دستکش هایش را به دست می کرد و روسری و شال گردن هم


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات