سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
انگشتان دستم از بس چرخ را به این سو و آن سو هل داده بودم می سوخت اما این سوزش و التهاب پوست نه تنها ناراحت کننده نبود بلکه احساس رضایت و شعف در وجودم بر می انگیخت. جملات کوتاه آقای یزدانی که می گفت شما استراحت کنید ما هستیم. یا اینکه این همه تقلا برای شما خوب نیست دلم را مالامال از نشاط م کرد و بی اختیار صورت خسته پرستار بیمارستان پیش چشمم مجسم می شد و خستگی خود را فراموش می کردم. دیانا و انوشیروان مامور خرید مایحتاج آن همه کارگزار بودند و مشدی و مادر بزرگ غذا تدارک می دیدند.
در روز سوم چهره ی نمایشگاه تغییر فاحشی کرد و هنرجویان دانشگاه حضور خود را با فرستادن مجسمه و ظروف سفالی و شیشه ای همچنین قالیچه های دستباف اعلام کردند. و طول برگزاری نمایشگاه از یک هفته به ده روز تمدید شد. در پایان روز نمایشگاه که روز اختتامیه خوانده می شد از کثرت بازدید کنندگان جا برای تکان خوردن و فعالیت نداشتیم. هنگام غروب وقتی خانه از جمعیت خالی شد با نگاهی سطحی فهمیدیم که دیگر هیچ چیز باقی نمانده و تمام اجناس به فروش رسیده. تمام اعضا در سالن خانه ی آقای یزدانی گرد آمدند و روی زمین نشستند و بدون مراعات نزاکت پای دراز کردند تا رفع خستگی کنند. وقتی پدربزرگ وارد شد و آن گروه خسته را دید که به احترامش می خواستند برخیزند گفت:
-بچه ها همگی راحت باشید تا من هم راحت باشم.
و با این حرف چشم بر بی نزاکتی هنرجویان بست و با گفتن همگی خسته نباشید خدا به شما اجر بدهد ما را دلگرم و خستگیمان را ذایل کرد. مشدی برای همگی چای آورد و به دنبالش مادر با جعبه ی شرینی داخل شد و جشنی خصوصی برگزار کردیم. در میان جشن بصندوقهای پول به دستور پدر بزرگ آورده شد و با گستردن پارچه ای در صندوقها باز شد و شمارش اسکناسها و پول خرد ها شروع شد. وقتی چشمم به آن همه پول افتاد اشکم بی اختار سرازیر شد و به خودم گفتم قدمی کوچک برای عافیت بخشیدن به بیماران. خوشبختانه موجودی بیش از آن مبلغی بود که پدربزرگ حساب کرده بود و آقای بیدار آخرین هدیه خود را این بار به جای صندوق به هنر جویان اهدا کرد و همگی را برای شام میهمان کرد. و صدای هورا کشیدن و کف زدن هنرجویان سالن را به لرزه درورد. مادر بزرگ ناگهان شروع به سخنرانی کرد و در آخر گفت:
-بچه های من زندگی زمانی زیباست که بدانید روز خود را با انجام کار خیر به شب رسانده اید و در زندگی هیچ خوشگذرانی بالا تر از این نست که دل دردمندی را به دست آورده و لب او را به خنده بازز کنید. شما در اول راه هستید پس بکوشید که انسانهای خوب و با فضیلت باقی بمانید و لباس ریا و حرص و طمع بر تن شما پوشیده نشود.
سپس به سخنرانی اش پایان داد. پدر بزرگ گفت:
-کار را که کرد آن که تمام کرد. بلند شوید و خانه را به صورت اولش در آورید تا بار دیگر هم یزدانی به ما اجازه استفاده از خانه اش را بدهد.
لحن شوخ پدربزرگ بار دیگر هنرجویان را به تکاپو انداخت و لوازم به شکل سابق خود برگشتند. در یکی از همین لحظات بود که یزدانی شاهد نلاش من برای بیرون آوردن پوست میوه ای از زیر پایه مبل بود. وقتی خم
شد و پوست را برداشت گفت:
ــ می دانید من اگربه جای انوشیروان بودم چه می کردم؟
به نگاهم لبخند زد و گفت:
ــ تمام مخارج عروسی را هزینه بیماران می کردم.و خودم نیز اگر روزی قصد ازدواج کردم به همسرم خواهم گفت که چنین هدفی دارم. اگر م.افق است بله بگ.ید.
من به شوخی گفتم:
ــ و اگر نه بگوید؟
شانه بالا انداخت و گفت:
ــ دختری را انتخاب می کنم که با ایده و نظرم موافق باشد.شما پیشنهادم را نمی پسندید؟
گفتم:
ــ چرا، کاری خوب و خدا پسند است.
خندیدو گفت:
ــ پس دیگر مشکلی نیست.
از وقتی رفت باز هم مرا باحرف خود دچار تردید کرد و نفهمیدم که منظورش از دیگر از مشکلی نیست چیست؟ آیا او رضایت شفاهی مرا گرفته بود یا این که از نظر موافق من در مورد ایده اش اطمینان حاصل کرده بود؟ به هنگام صرف شام دیانا ظرف غذایش را برداشت و کنار چرخ من روی صندلی نشست و گفت:
ــ خسته به نظر می رسی. برای تو روزهای خسته کننده ای بود.
ــ اتفاقا برعکس، به نظرم می رسد که همین دیروز بود که تصمیم گرفتم پول جمع آمری کنم . تابلو ها را به فروش برسانم. دارم فکر می کنم که چه روزهای خسته کننده ای زین پس خواهم داشت. تو که با انوشیروان خواهی بود و مادر به خانه بر می گردد. تا مواظب نیلوفر و باشد، نامی و ملاحت هم که با یکدیگر هستند. و نادیا هم که زندگی خودش را دارد. باز من می مانم و باغ بزرگ پدربزرگ.
دیانا با لحنی طعنه آمیز گفت:
ــ تو هم که هر روز سرت گرم است و کار نقاشی را دنبال می کنی! من اگر به استادم علاقه مند باشم هیچ دوست ندارم که روز، شب شود!
گفتم:
ــ با این که منظورت را درک می کنم اما دوست ندارم به این فکر کنم و در موردش صحبت کنم. مراسم شما کی برگزار می شود؟
ــ دیانا رنجیده خاطر گفت:
ــ تو با این اخلاق پنهان کاری ات هیچ وقت موفق نمی شوی که همسری برای خودت دست و پا کنی. اگر تو را نمی شناختم می گفتم که دختری تودار و اب زیر کاه هستی اما خوشبختانه چنین نیستی و می شود بهت اعتماد کرد. انوشیروان برای عمه اش که اروپاست نامه نوشته تا اگر می تواند کمکمان کند و اگر عمه موافقت کند و برایمان ارز حواله کند عروسی مجللی می گسریم. من لباس عروسی ام را انتخاب کرده ام و باید بدهم خیاط بدوزد. شش نفر می بایست دنباله لباسم را بگیرند. می خواهم زیباترین عروس شوم که تا به حال چشم کسی دیده. اما اگر عمه یاری نکند مجبوریم با عروسی کوچکتر بسازیم. آه آریانا دعا کن عمه حمایتمان کند. نمی دانی چه نقشه های شیرینی کشیده ام. دوست دارم مثل پرنسس ها در مجلس حاضر شوم و با انوشیروان به مهمانها خوشامد بگویم. تعداد مهمانها زیاد است و اگر پدربزرگ قبول کند مراسم عقد کنان را در باغ پدربزرگ برگزار می کنیم. وبعد به اتفاق مهمانها به هتل می رویم.
گفتم:
ــ می دانی آقای یزدانی چه عقیده ای دارد؟
نشان داد که سراپا گوش است و من نظر او را بازگو کردم. دیانا پیشانی اش را پر چین کرد و گفت:
ــ عروسی در طول زندگی انسان یکبار رخ می دهد، من دلم نمی خواهد که حسرت به دل بمانم. در ثانی آقای یزدانی دیگر سنش از اینجور کارها گذشته و باید هم طالب یک عروسی ساده باشد. در نظر بگیر که او بخواهد مثل جوانها رفتار کند، چقدر مضحک و خنده دار می شود.
ــ اما فراموش نکن که او فقط یکی دو سال از انوشیروان بزرگتر است و هنوز عمری از او نگذشته!
دیانا شانه بالا انداخت و گفت:
ــ اما به نظر من که خیلی مسن تر می آید.او باید نظرش را برای خودش نگهدارد و رای انوشیروان را تغییر ندهد. نمی دانم چرا دلم را به شور انداختی و نگرانم کردی. باید مواظب باشم که آن دو با هم تنها نباشند چون هیچ دلم نمی خواهد که برنامه مان تغییر کند.
دیانا ناراضی از کنارم بلند شد و صورتش را به گونه ای از من برگرداند که گویی این من هستم که می خواهم مانعی در راه رسیدن به آرزویش به وجود آورم. انوشیروان ما را به خانه رساند و همگی پس از روزی پر تلاش به بستر رفتیم خوابیدیم. صبح پیش از آن که مادر عزم رفتن کند با مادر و دیانا به خلوت نشسته بودم و مادر داشت از روز خواستگاری برایم صحبت می کرد و چندین بار در میان صحبتهایش به این اشاره کرد که می بایستی لباس شیک برای خودت انتخاب کنی! و در آن لحظات به کلی بیماری من فراموشش شده بود. پدربزرگ مادر و دیانا را مقابل در بدرقه کرد و به گمانم صحبتهایی داشت که می خواست تنها آنها بشنوند. با مادربزرگ خانه را مرتب می کردیم که آقای یزدانی وارد شد و هنوز در رانبسته پدربزرگ او را دید و به اتفاق هم به سوی آخر باغ به راه افتادند. این فرصت خوبی بود تا با شتاب خانه را مرتب کنم و وسایل کار را آماده بگذارم. مادربزرگ با گفتن:
ــ نمی دانم جوتنها چه خیالاتی در سر دارند.
نشان داد که به دنبال گوش شنوایی می گردد. پرسیدم:
ــ منظورتان کدام جوانهاست؟
ــ منظورم دیانا و انوشیروان است. آنها با نقشه های نسنجیده خود همه را به درد سر می اندازند.
مادربزرگ داشت بازور کتابی را در میان کتابهای دیگر جا می داد و متوجه نشد که یکی از کتابها افتاده و به سوی زمین پرتاب شد. اما پیش از آن که به زمین برسد به دست و پایم اصابت کرد و صدای آخم را بلند کرد.مادربزرگ متوحش متوجه من شد و با نگرانی پرسید:
ــ آریانا من با تو چه کردم؟
نگاه بهت زده ام او را بیشتر نگران کرد و گفت:
ــ خدا مرگم بدهد. آریانا بگو چه بلایی سرت آمد؟
گفتم:
ــ مادربزرگ من حس کردم، لطفا... لطفا ببینید انگشتانم تکان می خورند؟
جرات نداشتم خودم به دستم نگاه کنم و با چشم بسته سعی کردم آرام انگشتانم را حرکت بدهم که صدای فریاد شادی مادربزگ به هوا بلند شد و گفت:
ــ آریانا حرکت می کنند، خدای من. آریانا تو خوب شدی!
به آرامی چشم باز کردم و با چشم خود حرکت انگشتانم را دیدم و بعد آهسته و آرام دستم را بلند کردم. زیر پوستم احساس گز گز کردم اما این گز گز به منزله نوازشی بود که جانم را آرامش می بخشید. دستم را روی صورتم گذاشتم و گرمی مطبوعی حس کردم. مادربزرگ کخ هیجان زده شده بود طاقت نیاورد و با شتاب و بانگ بلند پدربزرگ را صدا زد. در یک لحظه به خودم گفتم شاید پایم نیز به مهربان شدن برخاسته باشد پس تمام قوایم را برای تکان دادن انگشتان پایم بکار گرفتم و با دیدن حسی در انگشتان سیلاب اشک را رها کردم. در هال با شدت باز شد و چزخ پدربزرگ گویی به پرواز در آمده باشد با حرکت سریع آقای یزدانی به درون رانده شد و به دنبال آنها مادربزرگ وارد گردید که گریان و هیجان زده پیاپی خدا را شکر می کرد. پدربزرگ وقتی به چرخ من نزدیک شد چشم ناباور خود را به من دوخت و گفت:
ــ آریانا، عزیزم به پدربزرگ نشان بده تا من هم یقین کنم.
دستم را برای بار دیگر بلند کردم و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنها انگشتانم را به حرکت در آوردم و میان گریه گفتم:
ــ پدربزرگ من پیش از بیماران دیگر لباس عافیت پوشیدم.
پدربزرگ طاقت نیاورد و خود را از روی چرخ بلند کرد و مرا در آغوش کشید و او هم در میان گریه گفت:
ــ همینطور است عزیزم، همینطور است.
آقای یزدانی که سعی داشت اشک خود را مهار کند با صدایی به بغض نشسته گفت:
ــ تبریک می گویم. باور کنید انقدر خوشحالم که نمی دانم چه باید بگویم.
مادربزرگ صورتم را بوسید و سپس گفت:
ــ آریانا شاید پایت را هم بتوانی تکان بدهی، یکبار امتحان کن
گفتم:
ــ می توانم مادربزرگ. فقط می ترسم بلند شوم.
آقای یزدانی مقابلن ایستاد و رو به من گفت:
ــ سعی کنید آرام و آهسته بلند شوید. دستتان را بدهید به من تا کمکتان کنم.
پدربزرگ و مادربزرگ از چرخ فاصله گرفتند و من آرام پای سالم خود را بر زمین گذاشتم و با تعدل دست آقای یزدانی ایستادم. و بعد به آهستگی پای دیگر را بلند کردم و بر زمین گذاشتم، لحظه ای کوتاه بر روی هر دو پا ایستادم. آقای یزدانی پرسید:
ــ می توانی قدمی برداری؟خیلی کوتاه و فقط یک قدم. من مواظب هستم از هیچ چیز نترسید. اول پای چپ را بردارید که توان بیشتری دارد. بله درست است حالا پای دیگر را. عجله نکنید و خیلی آرام این کار را انجام دهید.
یک گام برداشتم و صدای فریاد شادی مادربزرگ و پدربزرگ به هوا بلند شد آقای یزدانی گفت:
ــ حالا یک قدم دیگر. فقط این با اول پای راست را بلند کنید و بعد پای چپ.
او مرا چند گام در اتاق راه برد و بعد روی صندلی نشاند و گفت:
ـ- فکر می کنم کافی است.استراحت کنید.
پدربزرگ کنارم نشست و دستم را در دستش گرفت و به صورت خود فشرد و گفت:
ــ حس می کنی که از شوق گریستن مرطوب است؟
ــ بله پدربزرگ حس می کنم.
مادربزرگ که همچنان هیجان زده بود به سوی تلفن دوید و با گرفتن شماره خانه خواست که به مادر مژده خوب شدنم را بدهد. نادیا گوشی را برداشته بود و هنگامی که فهمید من سلامتی خود را به دست آورده ام انقدر هیجان زده شد که تلفن را قطع کرد.پدربزرگ گفت:
ــ برای آریانا آب میوه بیاور. بعد به همه خبر خواهیم داد.
آقای یزدانی گفت:
ــ من این کار را می کنم. می توانم درک کنم که خانم نیکویی چه حالی دارند.
در فاصله ای که مادربزرگ به کارگاه زنگ زد و آقای یزدانی برای آوردن آب میوه رفت من بار دیگر سعی کردم دست و پایم را تکان بدهم. می ترسیدم که فقط آن یکبار موفق به حرکت دادن آنها شده باشم و برای بار دیگر موفقیتی به دست نیاورم. اما خوشبختانه قادر به حرکت بودم. قلبم لبریز از شادی و شعف بود و چنین احساس می کردم که خداوند پاداش مرا با بازگرداندن نیرو و توان به دست و پایم پرداخته است. پدر حرفهای مادربزرگ را باور نکرد و ترجیح داد که خودش با من صحبت کند. وقتی گفتم پدر می توانم حرکت کنم، صدای گریستن بلند پدر در گوشی پیچید و بعد از او با نامی و عمو صحبت کردم. آنها با این وعده که هم اکنون برای دیدنم می آیند به گفتگو پایان دادند. همه به قدری ذوق زده بودیم که گرسنگی را فراموش کرده بودیم اما بعد از آن که توانستیم کمی خود را باز یافته و بر احساس خود فائق شویم پدربزرگ گفت:
ــ حالا ما هیچ، اما یزدانی را گرسنه نگه داشته ایم.
آقای یزدانی گفت:
ــ نه ممنون زیاد گرسنه نیستم، فقط اجازه می خواهم کمی بنشینم تا آرامش پیدا کنم و بعد رفع زحمت می کنم.
پدربزرگ با صدا خندید و گفت:
ــ می توانم حالت را درک کنم. حالا باید به شاگردت به دو طریق آموزش بدهی و این کار آسانی نیست.
پدربزرگ قصد شوخی داشت و می خواست به نوعی حالت هیجان زدگی را از ما دور کند. در وجودم ترس و امید با هم خانه کرده بودند و هنوز تردید و ترس در وجودم خانه داشت. نگاه از انگشتانم بر نمی گرفتم و آن را گاهی باز و گاه مشت می کردم و هر بار هم بیم و ترس با من بود تا تین که برخود نهیب زدم دیگر خوب شده ای و ترس بیهوده است. حتی اگر بخواهی می توانی بار دیگر برخیزی و بدون کمک حرکت کنی، اگر باورنداری امتحان کن. با این فکر مصمم به بلند شدن شدم و به مادربزرگ که قصد کمک داشت گفتم:
ــ خواهش می کنم بنشینید، می خواهم ببینم ایا قادر هستم بدون کمک دیگری حرکت کنم یا نه؟
مادربزرگ به ناچار نشست و من در چهره اش بار دیگر آثار نگرانی را دیدم. سعی کردم لبخند بزنم و با امیدواری گام بردارم. حالت کودک نوپایی را داشتم که می ترسد قدم بردارد و از یک سوی اتاق تا سوی دیگر به نظرش راهی دراز می رسد. وقتی دو گام کوتاه برداشتم عرق بر روی پیشانی ام نشسته بود و تنها خودم می دانستم که این عرق ترس است. در زیر نگاه کنجکاو آقای یزدانی بیشتر دچار تشویش شدم و خواستم همانجا بنشینم اما صدای او را شنیدم که گفت:
ــ فرشته ها آرام بر روی زمین راه می روند.
و مرا ترغیب کرد که به راهم ادامه بدهم. وقتی موفق شدم و خود را پشت شیشه سالن دیدم به خنده گفتمک
ــ اگر بخواهم در باغ را باز کنم یک روز تمام طول می کشد.
پدربزرگ گفت:
ــ فردا از این بهتر حرکت خواهی کرد. فقط نباید عجله داشته باشی.
آقای یزدانی حرف پدربزرگ را با این سخن که دختر حرف شنویی باشید. تایید کرد و من همانجا کنار شیشه روی صندلی نشستم و به آفتاب که با عظمت خود سخاوتمندانه به زمین نور و گرمی هدیه می کرد نگاه کردم و به خود گفتم چقدر زندگی زیباست. آه خدای بزرگ این لطفی که به من عنایت کردی وجودم را گرم ساخته و جانی دوباره گرفته ام. سوگند به نام خودت که تا پایان عمر از عضوهای باز یافته ام در طریق خشنودی بندگانت به کار گیرم تا آنها نیز چون من از گرما و زیبایی زندگی بهره مند گردند. مادربزرگ از آشپزخانه صدا زد:
ــ غذا آماده است.
دو مرد به من نگریستند و من این بار با امیدی باز یافته بلند شدم و با گامهایی ارام اما مطمئن به سوی اشپزخانه حرکت کردم.
خواهر خوبم. زیبایی و لطافت زندگی در این است که با هم بسازید و به دست بیاورید هر آنچه که معقول و دست یافتنی است. آنچه را که با تلاش و کوشش خود کسب کنید به شما لذت و خوشی می بخشد. آرامش کنونی و خوشبختی که تا این لحظه بر شما عطا شده را قدر بنهید و شاکر باشید چرا که به راستی هیچکس نمی داند که ساعتی و حتی لحظه ای دیگر چه خواهد شد. نباید آن روز که حسرت چنین روزی را بخورید و بخاطر از دست دادنش آه حسرت بکشید. اگر چشم به روی مال دیگران ببندید و به ان چه که خود دارید قانع باشید به توانگری می رسید. روزگار را خیلی سخت نگیرید که چون سخت بگیرید بر شما سخت خواهد گذشت. به جای زانوی غم بغل گرفتن و حسرت بیهوده خوردن و دوران خوش نامزدی را به کام چون زهر کردن، فکر کنید که با کمترین چگونه می توانید بهترین ها را بسازید. از ذوق هنری تان بهره بگیرید و تا فرصت هنوز باقی است کارهایی که می توانیم بدون هزینه کردن انجام دهید. انجام بدهید وبعد از اتمام به آنچه ساخته اید خوب نگاه کنید و ببینید آیا قلبتان مالامال از شادی نمی شود؟
من بر خلاف تو خوشحالم که عمه انوشیروان حمایتتان نکرد. حالا شما می توانید فکر کنید و معقولانه تصمیم بگیرید. عروس زیبا شدن در لباس فاخر پوشیدن نیست. تو در لباس ساده هم زیبایی چون آنچه از قلبت بگذرد نقش اش بر پیشانی ات مجسم می گردد و سیرت تو آنقدر زیبا هست که به لباس فاخر احتیاج ندارد. من به سهم خود سفره عقدی برایت فراهم کنم که تو را متعجب کند و رضایتت را جلب کند بلند شو و این قیافه ماتم گرفته را از خود دور کن!
مادر در اتاق را باز کرد و گفت:
ــ حالا هم که به مهمانی آمده ایم باز هم دوتایی خلوت کردید؟
گله مادر وادارمان کرد بلند شویم و به میان جمع برگردیم. پدر به خاطر باز یافتن سلامتی ام مهمانی داده بود و از آغاز مهمانی با چهره افسرده و مغموم دیانا روبرو شده بودم. می دانستم که عمه انوشیروان به درخواست آنها هنوز پاسخ نداده و آنها را منتظر گذاشته است. دیانا سکوت او را به نشانه بی اعتنایی . جواب رد وی گذاشته و از این که نمی توانست آرزوهای طلایی اش را بر آورده کند غمگین بود. به دیانا قول داده بودم اما بعد خودم به تردید دچار شدم که آیا از عهده مسئوولیتی که به شانه خود گذاشته ام
بر خواهم آمد یا نه! با حرفهایم توانسته بودم کمی روحیه شاد را به دیانا بازگردانم و به وضوح دیدم که انوشیروان وقتی با چهره خندان دیانا روبرو گردید چگونه رنگ چهره اش باز شد و لبش به لبخند گشوده شد. در آخر مهمانی وقتی قصد مراجعت داشتیم عمو بغلم کرد و در جیب پالتوام کاغذی گذاشت و در گوشم گفت:
ــ سمیرا برایت نامه نوشته و از تو طلب بخشش کرده است. می دانی که او چقدر به تو و دیانا علاقمند است و از ایم که همه او را ترک کرده اند غمگین و ناراحت است اگر تو او را ببخشی دیگران هم فراموش می کنند.
گفتم:
ــ عمو جان از قول من به سمیرا بگویید که هرگز از او کینه ای به دل نگرفته ام و خوشحال می شوم که باز هم در جمع خانوادگی او را ببینم.
عمو صورتم را بوسید و ما را روانه کرد، مادربزرگ گفت:
ــ تو کار خوبی کردی که او را بخشیدی اما هیچ دلم نمی خواهد که چون گذشته رفت و آمد کند. او نوه ی من است اما هیچ وقت اخلاق خودسرانه و متکبرانه اش را دوست نداشته ام. پدربزرگ هم با من هم عقیده است. او هرگز نخواست قبول کند که مسبب بیماری تو بوده است و لااقل با تلفن عذر خواهی کند.
دست مادر بزرگ را گرفتم و گفتم:
ــ با این که هنوز نامه را باز نکرده و نخوانده ام اما به گمانم می دانم که چه نوشته و شما هم مهرتان را از او دریغ نکنید و به قول خودتان جوانی رفتارهای خام بسیار دارد.
مادربزرگ دستم را نوازش کرد و دیگر هیچ نگفت. نامه را فراموش کرده بودم تا زمانی که به بستر رفتم و خواستم خواب را مهمان چشمانم کنم که یکباره صحنه خداحافظی با عمو در مقابل چشمم ظاهر شد و مرا وا داشت که بلند شوم و نامه سمیرا را بخوانم. چراغ اتاق را روشن کردم و نامه تا شده را در آوردم و چنین خواندم:
سلام سایتا، دختر عموی مهربانم.
تو را سایتا نامیدم چرا که استاد یزدانی هر گاه می خواست از تو نام ببرد سایتا خطابت می کرد و آرینا اسمی است که انوشیروان روی تونهاده و خبر دارم که هنوز هم تو را آرینا خطاب می کند، اما به عقیده من تمام اسمهای زیبا برازنده توست. برازنده دختری که برای نجات انسانی کمربند ایمنی اش را برکمر او بست و وی را از پرتگاه نجات داد و آسیب فراوان دید، اما هیچ گاه شکایت نکرد و لب به تحسین و شجاعت خود نگشود.
آریانا، اما من نجات دهنده ی خود را از یاد نبرده ام و شرح شهامت او را پیش همه بازگو کرده ام و دلم برای تو و آن روزهای خوب و خوش تنگ شده و اغلب در تنهایی به آن روزها فکر می کنم. نامه ام به درازا کشید و می دانم از حوصله ات خارج است که پر چانگی های مرا بخوانی، پس نامه ام را با این جمله که خوشحالم سلامتی ات را به دست آوردی و امیدوارم مرا بخشیده باشی پایان می دهم.
سمیرا
وقتی به بستر برگشتم آرامشی ژرف در خود احساس می کردم واز این کینه به دل نگرفته و زبان به لعن و نفرین باز نکرده بودم خدا را شکر کردم و با این فکر که من هم دلم برایش تنگ شده به خواب رفتم.
فکر درست کردن لوازم سفره عقد را با مادربزرگ در میان نهادم و او با این عقیده که با خمیر وسایل را درست کنیم و بعد با رنگ و اکلیل به آنها زیبایی ببخشیم موافقت کرد و هر دو دست به کار شدیم. هر دو در یک عقیده به زبان نیامده با هم مشترک بودیم که تا پایان کار کسی وسایل ساخته شده مان را نبیند. این کار انقدر سرگرم کننده بود که گاه پدربزرگ را فراموش می کردیم و صدای اعتراض او را در می آوردیم. وقتی به آخرین قطعه که خنچه اسپند بود رسیدیم مادر بزرگ مواد تشکیل دهنده اسپند را جدا، جدا به شکل گل رز تزئین کرد و بعد هر دو با چیدن آنها در کنار هم به تماشا ایستادیم. سفره مان بس زیبا شده بود و مادربزرگ پیشنهاد کرد که روی سفره را انداخته و در اتاق را تا روز موعود قفل کنیم. کار ما نه روزتمام طول کشیده بود. اما هر دو خوشحال بودیم که نتیجه کارمان خوب و با سلیقه از آب در آمده بود. مادربزرگ گفت:
ــ این خنچه برای همه به صورت یادگار باقی خواهد ماند و باید در نگهداشتنش سعی تمام بکنیم.
گفتم:
ــ حالا که می خواهیم این کار را بکنیم چه خوب است که لباس عروس را هم چون میراث خانواده داشته باشیم. اما متاسفانه لباس عروسی مادر کرایه ای بود و مال خودش نبود.
برقی در چشم مادر بزرگ درخشید و گفت:
ــ اما لباس من هنوز قابل استفاده است. من لباس عروسی ام را مثل جواهری کمیاب حفظ کرده ام. اما نمی دانم مورد پسند قرار می گیرد یا نه. بیا برویم تا نشانت بدهم. شاید احتیاج به دست کاری داشته باشد.
مادر بزرگ مرا به سر صندوق قدیمی خود برد و از ته صندوق لفافی پارچه ای بلند بیرون آورد و آن را به قدری آرام روی زمین گذاشت که اگرنمی دانستم پارچه است فکر می کردم شیئی چینی و شکستنی است. مادربزرگ با دقت سنجاق قفلیهای اطراف پارچه را گشود و بوی نفتالین که با باز شدن در صندوق شامه ام را پر کرده بود به من این باور را داد که لباس غیر قابل استفاده خواهد بود. با گشودن آخرین سنجاق و پس زدن لفاف پارچه ای چشمم به لباس سفیدی افتاد که بی اختیاراشکم را در آورد. لباس را مادربزرگ به دستم داد و من به بلندای قامتم گرفتم. بلند بود و از سر تا پا با سنگهای درخشان تزئین شده بود. رنگ کاملا سپید آن به رنگ نباتی تمایل پیدا کرده بود اما همچنان زیبا و درخشنده بود. مادربزرگ توری سفید و ساده را نیز نشان داد و گفت:
ــ می شود روی این تور را هم تزئین کرد. آن وقتها ساده مد بود.
گفتم:
ــ با تاج اگر مورد استفاده قرار بگیرد همینطور ساده زیبا تر است.
مادر بزرگ پرسید:
ـ- می پوشی تا بر تن تو تماشا کنم؟
خواسته اش را اجابت کردم و در مقابل چشمانش لباس را پوشیدم. گویی آن را برای قامت من دوخته بودند. مادربزرگ اشکی که از چشمش بر روی گونه اش غلطید را پاک کرد و گفت:
ــ آریانا تو تابلوی جوانی من هستی. باور کن که من وقتی جوان بودم درست همین شکل را داشتم.
ــ مادربزرگ این لباس حتما برای شما روی زمین می کشیده در حالی که برای من تا مچ پایم می رسد.
ــ همینطور است. اما تنها تفاوت همین است.
سپس از من خواست تا چند قدمی در اتاق راه بروم. من تور را با یک دست بر سرم نگهداشته بودم و به فرمان مادربزرگ در اتاق شروع به راه رفتن کردم که دیدم پدربزرگ با چشمهای بهت زده دارد مرا از پشت شیشه اتاق نگاه میکند. از صدای وایی که از گلویم خارج شد مادربزرگ متوجه در اتاق شد و پدربزرگ را دید و با دست اشاره کرد داخل شود و به من گفت:
ــ خواهش می کنم تکان نخور. می خواهم نظر پدربزرگت را هم بدانم. عرق شرم بر بدنم نشست و گونه هایم آتش گرفتند. وقتی پدربزرگ چرخ را به داخل اتاق هل داد با همان نگاه لحظه ای مبهوت مرا نگریستو سپس گفت:
ــ الهه ی من به بیست سالگی اش برگشته.
ــ مادربزرگ با صدا خندید و گفت:
ــ من هم به آریانا همین را گفتم. ببین چقدر این لباس به او می آید.
پدربزرگ گفت:
ــ همانطور که به تو می آمد. یادت هست که فروشنده چقدر اصرار داشت که تو این لباس را انتخاب کنی و به ما می گفت مطمئن باشید که این لباس حتی برای دخترتان هم قابل استفاده است. حالا او کجاست تا ببیند بجای دخترمان، نوه مان آن را بر تن کرده. راستی پارچه هم( ) پارچه های قدیم که مرگ نداشت. آیا پوسیده نیست؟ رنگش نغییر کرده اما سنگها همچنان درخشش دارند.
بعد با لحن شوخ گفت:
ــ هر کس این را بر تن می کند اصلا نباید بنشیند چون دیگر دوام ندارد.
مادربزرگ به صندلی اشاره کرد و به من گفت:
ــ بنشین آریانا و امتحان کن.
حرف پدربزرگ مرا ترسانده بود و می ترسیدم بنشینم. مادربزرگ متوجه ترس من شده بود و گفت:
ــ باید امتحان شود تا بفهمیم دوام دارد یا نه. اگر پاره هم شد ایراد ندارد. نترس و بنشین.
به آرامی نشستم و هیچ صدایی از شکافته شدن به گوشمان نرسید.
مادربزرگ گفت:


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
مادر که در همین حین وارد شده بود با دیدن دامادِ سینی به دست نتوانست از خنده خودداری کند،پدربزرگ گفت:صحنه جالبی است،مهمان دارد از میزبانان پذیرایی می کند،پس این دیانا کجاست؟
گفتم:دارد لباس عوض می کند،من می توانستم پذیرایی کنم اما....
اونوشیروان گفت:ایرادی ندارد من خانه زاد هستم.
پدر بزرگ گفت:تو هم مثل نوه ام می مانی،خب چایت را بنوش و بعد حرف دلت را بگو
صورت انوشیروان گلگون شد و پس ار نوشیدن چای گفت:مزاحم شدم تا از شما کسب اجازه کنم که اگر مرا شایسته می دانید خانواده ام را بیاورم خدمتتان
پدربزرگ خندید و گفت:با من اینگونه صحبت نکن،خودت خوب می دانی که هم دوستت دارم و هم لیاقتت را تایید می کنم،اینطور که معلوم است دیانا هم راضی است.
انوشیروان فنجانش را روی میز گذاشت و گفت:استاد به گمانم اشتباهی رخ داد،من باری آریانا می خواستم اجازه بگیرم.
فنجان از دست مادر رها شد و همان زمان هم صدای بلند نه گفتن دیانا به گوشمان رسید،پدربزرگ که مات مانده بود حیران به همه ما نگریست و بعد سعی کرد خود را کنترل کند و بگوید:اما ما همگی فکر کردیم که تو....
انوشیروان سر به زیر انداخت و گفت:من به دیانا خانم گفتم که احساسم نسبت به آریانا چیست و آرزویم همیشه این بوده که همسری چون او داشته باشم من.... من نمی دانم چرا دیانا منظورم را نفهمیده است.
پدر بزرگ گفت:من هم گیج شده ام،چون ظواهر امر هم حکایت از این داشت که شما دو نفر... جشن دیشب هم .... خُب حالا قضیه فرق کرده
پدربزرگ به من نگاه کرد و من را که چون چوب خشک بی حرکت مانده بودم نگریست و پرسید:نظر تو چیست؟
من فقط توانستم سر تکان بدهم و ناراضی بودنم را نشان بدهم و بعد از سالن خارج شوم.دیانا را در اتاقم گریان یافتم،دستش را گرفتم و نجوا کردم:متاسفم
نگاه اشکبارش را به چهره ام دوخت و گفت:دروغ می گوید،او دیشب به من نگفت که برای خواستگاری تو می آید.حرفهایی که به من زد همانهایی بود که دیشب برایت گفتم،آه آرینا او نمی تواند اینقدر بیرحم باشد.
گفتم:من هم همینطور فکر می کنم و به گمانم می رسد که می خواهد با ما شوخی کند.کمی صبر کن شاید واقعیت را بگوید
دیانا گفت:او هرگز در برابر پدربزرگ شوخی نمی کند و یقینا منظورش تو بوده ای
_ با این حال صبر کن تا حقیقت روشن شود،انوشیروان به خوبی می داند که من نمی توانم همسر کاملی برای او باشم.تو او را به خوبی من نمی شناسی،من یقین دارم که دارد شوخی می کند.باور نداری همین جا بنشین تا من برگردم،خواهی دید که خندان می آید و به تو می گوید دیانا می خواستم درجه علاقه تو را امتحان کنم
دیانا به صورتم خیره شد و پرسید:راست می گویی؟
_ بله فقط کمی صبر کن
این را گفتم و از اتاق خارج شدمانوشیروان و بقیه در فکر بودند و سکوت سالن را فراگرفته بود.وقتی وارد شدم نگاهها متوجه من شد،به انوشیروان گفتم:می شود کمی باهم صحبت کنیم،البته با اجازه ی پدر بزرگ

پدربزرگ گفت:بروید به آشپزخانه،یا نه بهتر است شما بمانید و ما برویم
وقتی آنها سان را ترک کردند،روبروی انوشیروان قرار گرفتم و گفتم:شاید درست نباشد که از مکنونات قلبی خواهرم برای شما صحبت کنم اما او آنقدر ساده و یکرنگ است که به راختی می شود احساس درونش را در حرکاتش خواند.آنچه دیشب بین شما گفتگو شده به یقین به خاطر علاقه ای که او نسبت به شما دارد به خود نسبت داده.دیانا دختر کاملی است،من می دانم که در این میان یک شوخی رخ داده و شما...
انوشیروان حرفم را قطع کرد و گفت:اما من شوخی نکردم
نگاهم را در چشمش دوختم و گفتم:بازی کردن با احساس یک عاشق درست نیست،من همیشه جایگاهی بلند و رفیع برای شما قائل بوده ام و داشتم به مادر می گفتم که شما جوانی هستید مهربان،خوش قلب و رئوف،مخصوصا روی خوش قلبی شما بسیار تاکید داشتم،لطفا این باور نرا با سنگدلی خود ویران نکنید،من می دانم که در خواستگاری شما از من خوش قلبی با ترحم آمیخته شده در صورتی که من خود را مستحق ترحم نمی دانم،بیایید و یه آوای دلتان گوش کنید و آن را بشنوید،من مطمئنم که در این آوا به جای اسم آرینا،دیانا به گوشتان خواهد رسید،من همیشه برای شما یک خواهر باقی خواهم ماند،خواهری که خوب حرف و احساس برادرش را می فهمد.به من بگویید آیا دیانا را دوست دارید؟
_ به من اجازه بدهید فکر کنم
_بله فکر کنید و به یاد داشته باشید آنچه که مهم است سیرت پاکی است مه دارد بدون آلودگی تقدیمتان می شود.گلویم آنقدر خشک شده که دیگر نمی توانم صحبت کنم،اجازه بدهید به آشچزخانه بروم و پدربزرگ بیاید خدمتتان
از جا بلند شد و گفت:من نمی توانم بار دیگر با استاد رو برو شوم،با اجازه تان رفع زحمت می کنم.
_باران خیلی شدید است پس صبر کنید تا آرام شدو،من همین جا می نشینم
هر دو سکوت کردیم و با فکر خود مشغول شدیم،صدای رگبار بر بام ششیروانی ضرب آهنگی تند می نواخت،نمی دانم چقدر طول کشید تا انوشیروان گفت:اگر درخواستم را مجدد تکرار کنم دیانا خیال خواهد کرد که دارم او را به بازی می دهم و ....
_او این فکر را نخواهد کرد چرا که به دیانا گفتم شما قصد شوخی دارید و به او خواهید گفت که خواسته اید درجه علاقه اش را محک بزنید
_ پدربزرگ و مادر....
_خیالتان از جانب آنها هم آسوده باشد؛فقط من نگران خود شما هستم که تن به ازدواجی ناخواسته ندهید.
_ چون می دانم که از لحاظ روحیه هر دو خواهر مانند هم هستید مطمئنم که پشیمان نمی شوم.
_ می خواهید فکر کنید و بعد جواب بدهید
سرتکان داد و گفت:نه،چون با اقرار شما می بایست خیلی نادان باشم که چشمم را به روی این همه محبت و علاقه ببندم.من با احساسی خیلی کمتر از این هم همسرم را پرستش می کنم.
_پس بیایید تا دیانا را پیش از غرق شدن در دریای اشک نجات دهیم.
وقتی در اتاق را باز کردم به او گفتم:بهتر است خودتان با او روبرو شوید و بهتر است حقایق را بگویید که هرگز به من مهری نداشته اید و خواسته اید ترحم کنید.
وقتی انوشیروان وارد اتاق شد من به آشپزخانه رفتم و به گوشهایی که آماده شنیدن بودند گفتم:داماد خانواده جای عشق و ترحم را اشتباه گرفته بود.او به دیانا عشق می ورزید و نسبت به من حس ترحم داشت.مجبور شدم اشتباهش را خاطر نشان کنم و بگویم که زندگی با عشق ممکن است نه ترحم
مادر گفت:من نمی فهمم منظورت چیست؟او بالاخره از تو خواستگاری کرد یا از دیانا؟
به پدر بزرگ نگاه کردم و گفتم:پدربزرگ خوب منظور را درک کرد و همینطور مادر بزرگ،اما باید به شما بگویم مامان جان که دامادمان عاشق دیاناست اما وقتی من روی چرخ با سینی چای وارد شدم دلش به حالم سوخا و در یک آن تصمیم گرفت که از من خواستگاری کند و من او را از اشتباه در اوردم،حالا او دارد به دیانا می گوید که قصد شوخی داشته و تصمیمی عجولانه گرفته بوده است.بیایید ما هم اشتباه او را نادیده بگیریم و فراموش کنیم این درست نیست که دیانا فکرهای زهر آلود به خود راه دهد
پدربزرگ با گفتن من هم موافقم،چرخ را به حرکت درآورد و گفت:اما انوشیروان را اینطوری نشناخته بودم
خوشبختانه خواستگاری به خوشی به پایان رسید و هنگامی که انوشیروان باغ را ترک م کرد دیانا خوشحال و خندان او را تا دم باغ همراهی کرد و همان شب به هنگام خواب به من گفت:انوشیروان اقرار کرد که داشت اشتباه فاحشی را مرتکب می شد و نمی دانست تحت چه احساسی از تو خواستکاری کرد
و سپس شروع کرد به بیان آروزهای تکراری اش و من این بار به جای گوش کردن چشم بر هم گذاشتم و به خواب رفتم.صبح زود مادر پس از خوردن صبحانه راهی خانه شد تا به وضع آنجا سر و سامان دهد.هنگام جدایی مرا سخت به خود فشرد و با لحنی اندوه بار گفت:مواظب خودت باش،من می دانم که دیانا هرگز پرستار خوبی نخواهد بود،تا پیش از آن که نامزد کند سر به هوا بود و نمی دانست کجا دارد قدم می گذارد وای به حالا که به جای راه رفتن توی آسمان پرواز می کند،اما با این حال هر چه احتیاج داشتی بگو تا دیانا برایت آماده کند و خودت را خسته نکن،من به امید پدربزرگ و مادربزرگ تو را تنها می گذارم اما اگر حس کردی که به من نیاز داری تلفن کن تا بیایم.اگر بخاطر نیلوفر و ناجی نبود هرگز تو را تنها نمی گذاشتم اما از آن طرف نادیا هم به خاطر سینا گرفتار است و نمی توانم بیشتر از او بخواهم که مراقب آنها باشد.
_مامان می فهمم و از زحمتی که به همه دادم متاسفم
صورتم را بوسید:تو هیچ وقت زحمتی برای ما نداشتی و همیشه گفته ام تنها دختری که حرفم را می فهمید و به آن عمل می کرد تو هستی،مواظب خودت باش،اما بهتر است بگویم مراقب خواهرت هم باش تا بیش از این با بچگی هایش مرا شرمنده نکند.
_مادر مطمئن باشید و خیالتان آسوده باشد
خداوندا اگر مشییتت بر آن قرار گرفته که زین پس مرا از نعمات زندگی بی نصیب بگذاری پس بیقراری و پریشان خاطری را از من دور کن که به ازای آن همه نعمت که ستاندی متاعی اندک به من می بخشی. اگر مرا از نعمت عافیت بی نصیب کردی روح ظغیانگر را هم از من بگیر که به سوی ناراستی پرواز نکند. اگر از من مواهب و عطای خود را دریغ می داری به آنان که زحمت مرا بر دوش دارند نعمت آسایش و قدرت تحمل عطا کن. اگر خیر من در سوختن و ساختن است از چشم دیگران نگاه ترحم را بگیر که قلبم را بیش از آتش دوزخ می سوزاند و خاکستر می کند. اگر بر تو گستاخ شده و ناسپاسی می کنم، زبانم را از همه چیز جز نام خودت کوتاه کن که آهنگ نام تو مرا از نعمتهای دیگر بی نیاز می کند.
پدربزرگ پرسید:
_ باز با خودت خلوت کردی. این بار به چی داری فکر می کنی؟
_ داشتم خدا را وادار می کردم که بر احوالم نظر کند و به حالم رقت آورد اما به جای تضرع زبان به طغیان باز نمودم و راه الحاد در پیش گرفتم اما او که شنوندۀ شنونده هاست خوب می داند که این بندۀ زبون وقتی از دست روح طغیانگر خسته می شود پیش او لب به شکایت باز می کند.
پدربزرگ گفت:
_ همه به خواب رفته اند و تنها من و تو بیداریم، به من بگو روح طغیانگرت خیال دارد تو را با خود به کجا بکشاند که چنین بر او خشم گرفته ای؟
_ تا مهارش را سست می کنم راه کوهستان پر برف در پیش می گیرد و مرا می برد تا ...
پدربزرگ گفت:
_ تا اسد آبادان همدان، درست است؟
_ بله، اما نمی داند که باید از چه گردنۀ خطرناکی عبور کند و از آوار بهمن نمی ترسد. روحم سگ هاری شده که دائم زوزه می کشد و افسار پاره می کند.
_ اشتباه تو اینجاست، چه اگر بند گسسته بود اینک اینجا نبودی. تو باز به مبارزه با خودت برخاسته ای!
_ دیگر یقین دارم که آنچه در گذشته بوده دیگر وجود ندارد. من با واقع بینی و نه به وسیله خود فریبی، رسیدم به جایی که می دانم اگر شب را با افروختن تمام چراغها چون روز روشن کنیم باز هم در حقیقت شب تغییری نداده ایم. آقای یزدانی به من گفت عمیق نگاه کن و پس از این که حس اش کردی بکش. من دارم همان کار را تمرین می کنم و اول از وجود خودم برای نگاه کردن شروع کرده ام، اما تا می خواهم به درونم نگاه بیندازم روحم نگاهم را می دزدد و با خود راهی پیچ و خمهای کوه می کند گویی به راستی در آنجا حضور دارم و سردی برفها و برودت هوا را حس می کنم.
می دانید پدربزرگ، اگر موفق شوم تا درونم را ببینم می توانم بفهمم که کجا بند حس پاره شده یا به خواب رفته و درمانش می کنم. من حالا به جای جادو به چشمی نیاز دارم که قادر باشد ببیند و به گمانم تفاوت داشتن عشقها با هم در همین است که در عشق ظاهری پس از دیدن نیاز پیدا می شود که لمس شود تا باور شود یعنی دید ناقص است و به مکمل احتیاج دارد، اما در عشق باطنی
چون چشم درست و دقیق می بیند احتیاج به تکمیل کننده ندارد. آقای یزدانی گفت اگر بتوانی با چشم درون نگاه کنی شاهد زیبایی های فوق العاده ای خواهی بود که با چشم ظاهر قادر به دیدن آن نیستی. حالا به من حق می دهید که از دست این روح ناآرام خشمگین باشم؟
پدربزرگ با صدا خندید و گفت:
_ دلم برای روحت می سوزد که دایم متهم می شود و تازیانه خشم را تحمل می کند. دختر جان مگر خودت نگفتی که تصویری ر وشن و زنده بر آینه قلبت نقش گرفته که به هر چه نگاه کنی آن صورت را می بینی، خب روح بیچاره ات هم همان فرمانی را اجرا می کند که قلبت به او فرمان می دهد. من حتم دارم که صاحب آن تصویر اگر در همین اتاق بغل دستی بود روحت به جای پرواز کردن به کوهستان و تحمل سردی برف و برودت هوا، در همین اتاق پرواز می کرد و از شعله آبی بخاری و گرمی اتاق منظره ای به تو می داد. فردا روحت از بیقراری دست بر می دارد و آرام می گیرد، فقط از من بشنو و اینقدر شکنجه اش نده. دیدن با چشم درون نیاز به آزار و شکنجه روح ندارد، آتش عشق را شعله ورتر کن آنوقت هم می بینی و هم لمس می کنی. اگر یزدانی به راستی قادر به دیدن باشد پس توانسته درون تو را نگاه کند و نقش خود را ببیند پس بند را آب داده ای، اما اگر برخلاف گفته اش هنوز قادر به نگریستن نشده که دیگر قدمی از تو پیش نیست و خواسته درس شناخت معرفت بدهد. اما اگر نظر مرا بخواهی می گویم که او منظور دیگری از دیدن داشته و خواسته به تو بفهماند که دیدن فقط به گل و آسمان و ستاره و خورشید نیست، او خواسته تا بدین طریق نظر تو را به افراد پیرامونت جلب کند که بی تفاوت و بی اعتنا از کنارشان عبور نکنی.
****
نامی و افشین یک روز بیخبر به دیدن انوشیروان رفته و با او به صحبت نشسته بودند و نتیجه این شده بود که انوشیروان و کارش را با هم مورد تأیید قرار دادند. پدر و مادر انوشیروان برای خواستگاری بهتر دیدند که به خانه پدر بروند و از نزدیک با خانه و محیطی که عروسشان در آن رشد و نمو یافته آشنا شوند. در این خواستگاری دیگر پدربزرگ حضور نداشت و مادربزرگ به عنوان وکیل راهی خانه مان شده بود. من و پدربزرگ و باغبان هر سه تنها در خانه بودیم و برای سرگرم نمودن خود به گلخانه رفتیم تا شاهد فعالیت او باشیم. پدربزرگ باغبان مخصوص نداشت و به وقت نیاز باغبان همسایه را به عاریت می گرفت. باغبان ضمن کار رو به پدربزرگ کرد و پرسید:
_ آقای نیاورانی دیگر از ما و همسایه ها یاد نمی کنید، آن وقتها مهربانتر بودید!
پدربزرگ گفت:
_ جمع شدن با دوستان دل و دماغ می خواهد که من دیگر ندارم. عارضه پیری آدم را خمود و بی تحرک می کند.
باغبان که حرف پدربزرگ را قبول نداشت سر تکان داد و گفت:
_ کم لطفی نکنید، شما ماشاالله با این همه جوان که دور خودتان جمع کرده اید بی تحرک نیستید منتهی بفرمایید که دیگر حال و حوصله همسایه ها را ندارید. اتفاقا چند روز پیش بود که ذکر خیر شما پیش آمد و ارباب گله مند بود که شما دیگر حتی تلفنی هم حال و سراغ نمی گیرید. یادش بخیر آن روزها که همگی جمع می شدیم و من برایتان قلیان چاق می کردم و صدای خنده از باغ به آسمان می رفت. یادتان هست که چه کبابهایی سیخ می کشیدید و می فرمودید که هیچکس به خوبی شما کباب درست نمی کند و الحق هم که کبابهای شما تعریف هم داشتند. چقدر دلم هوای آن روزها را کرده، اما حیف.
آن مرد باغبان و خوردن حسرت گذشته، پدربزرگ را به فکر فرو برد و پس از لحظاتی گفت:
_ حق باتوست روزگار خوبی بود.
باغبان گفت:
_ در جشنی که به تازگی در باغ به راه انداخته بودید ارباب منتظر دعوت از طرف شما بود و به من می گفت، نیاورانی آدمی نیست که در موقع سرور و شادی همسایگان و دوستانش را فراموش کند و ...
پدربزرگ گفت:
_ آن جشن مخصوص جوانها بود و فقط بر حسب سنت چند پیر و پاتیل چون خودم حضور داشتند و گرنه جای ما هم در آن جشن نبود اما به زودی جشن دیگری هم به یاری خدا برگزار می کنیم که اگر در آن جشن هم جایی برای ما پیرها نباشد ترتیب یک مهمانی خصوصی را می دهم و بار دیگر دور هم جمع می شویم. راستی مشهدی دلم می خواهد چند گلدان گل بنابر سلیقه نوه ام بگیری و بیاوری، این نوۀ من گل سرسبد دخترهای فامیل است و از هر پنجه اش هنر می ریزد.
باغبان پرسید:
_ نقاش اتاق مش عباس خدا بیامرز کار نوه تان است؟
پدربزرگ تأیید کرد و مرد باغبان گفت:
_ با این که من از نقاشی سر در نمی آورم اما وقتی نگاهم به دیوار می افتد بی اختیار می ایستم و نگاه می کنم، به چشم ایشان بفرمایند چه گلی می خواهند من برایشان می آورم.
پدربزرگ رو به من کرد و گفت:
_ این مشدی ما آدم بسیار خوبی است و بچه های خوبی هم تربیت کرده، همه فرزندانش تحصیل کرده و باعث افتخار جامعه هستند. مشدی شغل و پستهای مهم را بین بچه هایش تقسیم کرده، هم دکتر دارد، هم مهندس، هم وکیل و ... نمی دانم آن دوتای وسط چه کاره هستند!
باغبان خندید و گفت:
_ غلامرضا حسابدار است و تو شرکت پسر ارباب کار می کند و آن یکی هم خلبان است.
پدربزرگ به من گفت:
_ دیدی دروغ نگفتم! دکتر عنایتی را به خاطر می آوری که تو بیمارستان به عیادتت آمد؟
وقتی تأیید کردم پدربزرگ ادامه داد:
_ پسر کوچیکه مشدی، دکتر عنایتی است، جوانی خوب و شایسته و لایق، خدا همه شان را حفظ کند.
مشدی با گفتن همه کوچیک شما هستند، قد راست کرد و من در صورتش اوج رضایت و آرامش را دیدم، گویی که خستگی مشدی با تعریف و تمجید پدربزرگ از وجودش رخت بر بسته بود. پدربزرگ گفت:
_ فرزند خوب و صالح نعمت بزرگی است که اگر خدا به انسان عطا کند او را از همه ثروتها مستغنی کرده است. مشدی حاصل پول حلال همین است!
بعد رو به من ادامه داد:
_ از در باغ که بیرون بروی دوتا خانه آنطرفتر مال یک مرد با نفوذ است که کلی عنوان و عناوین به دنبال خود یدک می کشد و توی پارکینگ خانه اش همیشه دو سه تا اتومبیل پارک است. ثروتش خدا می داند چقدر است اما آب از دستش نمی چکد و خیرش به کسی نمی رسد، به جایش فرزندانش مال او را پای میز قمار و مشروب بر باد می دهند.
باغبان آه بلندی کشید و او در ادامه حرف پدربزرگ گفت:
_ من چند سال پیش آنجا کار می کردم، وقتی دوتا از بچه ها با هم وارد دانشگاه شدند برای مخارجشان به مضیقه افتادم و رفتم پیش ارباب تا مگر کمکی بگیرم، اما می دانید به من چه جوابی داد، گفت، مگر بچه باغبان دانشگاه هم می رود؟ منظورش این بود که دانشگاه رفتن و درس خواندن حق آدمهای زحمتکش نیست و آنها می بایست راه مرا بروند. اما همین پارسال بود که آپاندیس اش عود کرد و نزدیک به ترکیدن بود که پسرم به دادش رسید و آن را عمل کرد. می خواستم بروم و به ارباب بگویم که جانتان را مدیون پسر باغبان هستید اما نرفتم و به خودم گفتم ولش کن زخم زبان زدن خشم خدا را نصیب آدم می کند و من از خشم و غضب خدا ترسیدم. خانم جان خوبی دنیا در این است که می گذرد حالا چه سخت باشد چه آسان، چه خوشبخت باشی، چه بدبخت و شکر در هر دو حالت واجب است. شکر خدا بچه ها آنقدر دارند که احتیاجی نباشد من کار کنم اما از خدا خواسته ام تا آخرین لحظه که شیشه عمرم پر می شود از دسترنج خودم زندگی را بگردانم و دست پیش احدی جز خودش دراز نکنم و به حمدالله تا این ساعت هم به کسی محتاج نبوده ام!
پدربزرگ با گفتن الهی شکر، در فلاسک چای را باز کرد و در سه لیوان چای ریخت و به مشدی گفت:
_ چای جشن را بخور تا بعد کبابش از راه برسد. تصمیم گرفته ام که جشن خودمان را زودتر از جشن جوانها برگزار کنم. دل ما کم طاقت تر است. به جواد بگو فردا شب بچه ها را خبر کند و همگی بیایید شام و مهمان من باشید. بگو فراموش نکند قلیانش را بردارد و بیاورد. خودت هم مشدی فردا صبح بیا تا به من عاجز کمک کنی و سور و ساط را آماده کنیم.
مشدی چشم بلندی گفت و هر سه در سکوت چایمان را نوشیدیم. هوای دم کرده گلخانه برایم سخت و سنگین شده بود و به پدربزرگ گفتم:
_ اگر بامن کاری ندارید بروم.
خودش هم به دنبالم حرکت کرد و هر دو گلخانه را ترک کردیم، روزی آفتابی و زیبا بود، شکوفه های سیب و ریاحین باغ را آکنده از بوهای خوش ساخته بود. پدربزرگ زیر یکی از درختها ایستاد و به من گفت:
_ آریانا برو از داخل کمد مادربزرگت دوربین را بیاور، فکر می کنم هنوز از جشن نامزدی نامی چندتایی فیلم باقی مانده باشد.
چرخ را به حرکت درآوردم و برای اجرای فرمان پدربزرگ حرکت کردم. از صبح زود وقتی دیانا و مادربزرگ آماده می شدند که به خانه مان بروند در من نیز حسی برانگیخته شده بود و چشم انتظار ورود مهمانی بودم. از میان لباسهایم، لباسی سفید برگزیده بودم و دیانا آن را به من پوشانده بود و موهایم را با سلیقه خود در بالای سرم جمع کرده بود. وقتی دوربین را از کمد خارج کردم در آینه قدی کمد به خود نگریستم و چند تار مویی را که باد آشفته کرده بود مرتب نمودم و بار دیگر به سوی باغ حرکت کردم. پدربزرگ را همانجا زیر درخت سیب دیدم که به انتظار نشسته بود، دوربین را به دستش دادم و او ضمن گرفتن دوربین گفت:
_ دعا کن که چندتایی فیلم باقی مانده باشد.
با نگاه به شماره فیلمها لبخند زد و گفت:
_ شانس آوردیم دو سه تایی هنوز باقی است، خب حالا آماده شو تا من عکس بگیرم.
خود را روی چرخ مرتب کردم و به پدربزرگ که داشت از عدسی مرا تماشا می کرد نگاه کردم، پدربزرگ گفت:
_ لبخند بزن و با حس و درک زیبایی به دوربین نگاه کن، خیال دارم عکسی هنری از تو بگیرم.
بی اختیار به کلام پدربزرگ خندیدم و او در همان زمان عکس گرفت. با شنیدن صدای زنگ خانه قلبم بی اختیار شروع به طپیدن کرد و نگاهم در دیده پدربزرگ نشست که پرسید:
_ چه کسی ممکن است باشد؟
مشدی زودتر از من و پدربزرگ به در رسید و آن را باز کرد، وقتی آقای یزدانی از در داخل شد پدربزرگ خنده معنی داری تحویلم داد و با تکان دست یزدانی را متوجه خود کرد و او به سمت ما پیش آمد. مثل همیشه آراسته بود و قدمهایش را به خاطر حضور ما بلندتر بر می داشت، وقتی مقابلمان رسید با سلامی گرم صورت پدربزرگ را بوسید و حال مرا پرسید و اضافه کرد:
_ در این هوای دلنشین پدربزرگ و نوه خوب خلوتی برای خود انتخاب کردید، من با آمدنم خلوت شما را بر هم زدم.
پدربزرگ گفت:
_ نه تنها خلوتمان را برهم نریختی بلکه به موقع هم آمدی، من خیال دارم با آریانا عکسی بیندازم، این دوربین قدیمی است و خودکار نیست و تو با آمدنت مشکل ما را حل کردی.
یزدانی گفت:
_ خوشحال می شوم کمک کنم.
او دوربین را گرفت و پدربزرگ چرخش را نزدیک چرخ من آورد و هر دو زیر درخت در حالی که دست یکدیگر را گرفته بودیم به فرمان یزدانی که پرسید آماده اید، لبخند زدیم و عکس گرفتیم. پدربزرگ گفت:
_ به گمانم یک فیلم دیگر داشته باشد، حالا شما کنار آریانا بایستید تا من عکس بگیرم. عکسهای خصوصی ام را خودم دوست دارم بگیرم.
یزدانی کنار چرخ من ایستاد و پدربزرگ آخرین عکس را گرفت و همانطور که در دوربین را می بست پرسید:
_ سفر خوش گذشت؟
یزدانی نگاهی گذرا به من انداخت و در جواب پدربزرگ گفت:
_ سرما بیداد می کرد و برف آنقدر زیاد بود که نتوانستیم از خانه خارج شویم. به بیدار گفتم که نقطۀ دیگری را انتخاب کند اما به خاطر دیدن خانواده هر سال مرا مجبور می کند که به همراهش بروم، اما روی هم رفته خوب بود و در جمع خانوادگی آنها خوش گذشت.
پدربزرگ گفت:
_ مهم این است که آدم از مصاحبت جمع کسل و افسرده نشود و گرنه طبیعت که کسل کننده نیست. امروز من و آریانا تنها هستیم و تصمیم داریم که غذایی ساده تهیه کنیم. بیا تو هم با ما باش و شریک غذایمان شو که خوشحالمان می کنی.
یزدانی گفت:
_ مزاحم نمی شوم استاد، فقط آمده بودم عرض ادبی کرده و جویای حالتان بشوم که می بینم بحمدالله سلامتید، اگر اجازه بدهید رفع زحمت می کنم.
پدربزرگ گفت:
_ اگر کسی مرا نشناسد و به اخلاقم وارد نباشد تو یکی هم خوب مرا می شناسی و هم می دانی که اهل تعارف نیستم، اگر کار ضروری داری برو خدانگهدارت اما اگر کاری نداری ماهم مثل خودت بیکاریم و می توانیم سه نفری روز را شب کنیم.
_ راستش کار مهمی ندارم منتهی نمی خواهم مزاحم باشم.
پدربزرگ چرخ را به حرکت در آورد و همانطور که به سوی سالن پیش می رفت گفت:
_ پس کمک کن تا غذا آماده کنیم، اینطور که معلوم است آریانا قصد غذا درست کردن ندارد.
گفتم:
_ پدربزرگ شما هنوز نگفته اید که چه دوست دارید تا برایتان آماده کنم.
پدربزرگ در سالن را باز کرد و اول خودش وارد شد و من و آقای یزدانی هم به دنبال او حرکت کردیم، همانطور که به سوی آشپزخانه می رفتیم پدربزرگ گفت:
_ یک غذای آسان مثل خورشت فسنجان، قورمه سبزی و اگر هم قیمه بادمجان باشد بد نیست!
به گفته خود با صدا خندید و یکراست به سوی یخچال رفت و سر درون آن کرد و گفت:
_ باید ببینم چه داریم و چه می توانیم درست کنیم.
یزدانی گفت:
_ اگر اجازه بدهید من غذای آماده از بیرون می گیرم می آورم، اینطوری فرصت بیشتری پیدا می کنیم که باهم صحبت کنیم.
پدربزرگ گفت:
_ هر چه بخواهی از بیرون بگیری همینجا درست می کنیم، بنشینید و تنها نگاه کنید. آنطورها که شما فکر می کنید من پیر و از کار افتاده نیستم فقط وقتی خانم در خانه باشد کمی خود را برای او لوس می کنم. خب این گوشت، این هویج و این هم نخود فرنگی آماده، فقط کمی برنج درست کنیم و چند عدد سیب زمینی پوست بگیریم و بعد خلال کنیم.
من برای خیس کردن برنج اقدام کردم، پدربزرگ خورشت را آماده کرد و یزدانی هم سیب زمینی هایی را که پدربزرگ مقابلش گذاشت پوست می گرفت، در ضمن کار پدربزرگ گفت:
_ خودت را باید برای جشن دیگری آماده کنی، به زودی باز هم مراسم نامزدی خواهیم داشت.
من بی اختیار به او نگریستم و شاهد رنگ پریدگی صورتش شدم، هر دو دستش را توی سینی گذاشت تا لرزش دستش آشکار نشود و به سختی توانست بگوید مبارک است.
پدربزرگ گفت:
_ انوشیروان هم به دام افتاد و دل نوه ام را چنان سریع ربود که همه را متعجب کرد، باورت می شود که انوشیروان صبور و سر به زیر آنقدر زرنگ باشد؟ من که هنوز باورم نشده اما همین امروز او رفته به خانۀ پسرم که کار را تمام کند. خوشبختانه هوا رو به گرمی است و می شود جشن آنها را در باغ برگزار کرد.
یزدانی سکوت کرده بود و فقط گوش می کرد، او در فرصتی که پدربزرگ سکوت کرده بود پرسید:
_ پس کلاس نقاشی نیمه تمام می ماند.
پدربزرگ متعجب پرسید:
_ کلاس نقاشی برای چه باید تعطیل شود؟
و خودش پس از لحظه ای فکر به قهقهه خندید و ادامه داد:
_ هان حالا منظورت را فهمیدم، اما پسر جان آن کسی که انتخاب شده آریانا نیست بلکه دیاناست.
دیدم که یزدانی نفس بلندی کشید و بدون نگریستن به ما سیب زمینی را به دست گرفت و شروع به خلال کردن آن نمود و زمزمه کرد:
_ می دانستم!
پدربزرگ که نجوای او را شنیده بود به تمسخر گفت:
_ پس مثل این که فقط من خواب بودم و از اتفاقات اطرافم بی خبرم.
یزدانی گفت:
_ در جشن آقا نامی من متوجه توجه انوشیروان به دیانا خانم بودم و در همان شب هم به آریانا گفتم که برای یکدیگر جفت مناسبی هستند.
پدربزرگ پرسید:
_ پس اگر می دانستی چرا گمان بردی که عروسی آریاناست، نکند انوشیروان حقیقت را به تو گفته.
یزدانی گفت:
_ کدام حقیقت؟! باور کنید من دیشب دیر هنگام بود که از سفر بازگشتم و صبح در اولین فرصت به دیدار شما آمدم.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
گرچه ریختن چای هم زمان گرفت و هم تمیز از کار در نیامد اما بالاخره موفق شدم و فنجان را به دست پدر بزرگ دادم و فنجان چای خود را هم روی میز گذاشتم و مثل دیگران روی صندلی پشت میز صبحانه نشستم و چایم را هم زدم.کندن نان و گذاشتن پنیر در اولین لقمه دشوار بود اما برای لقمه بعدی بعد از دست بی جان استفاده کردم و همچون نقطه اتکایی روی نان گذاشتم و به راحتی تکه ای جدا کردم.می دانستم که با تمرین بیشتر قادر به انجام کارهایم خواهم بود،همگی به کارم نظارت داشتند و وقتی توانستم صبحانه ام را بدوون کمک دیگران بخورم پدر بزرگ برایم کف زد و هورا کشید و به هنگام بوسیدن صورتم گفت:آریانا را هیچکس به خوبی من نمی شناسد،این دختر اگر اراده کند کوه را از زمین بلند می کند.
بعد از خوردن صبحانه به پدر بزرگ گفتم:باید تمرین با دست چپ را شروع کنم و خیال دارم اول با مداد شروع کنم تا طرز دست گرفتن آن را یاد بگیرمپدر بزرگ گفت:هر کاری که می دانی درست است انجام بده و هر وقت کمک خواستی فقط کافی است صدایم بزنی.تشکر کردم و چرخ را به سوی اتاقم به حرکت در آوردم،با دیدن دیانا که هنوز در خواب بود بلند خندیدم و ضمن بیدار کردنش گفتم:بلند شو دختر خواب آلود،باید کمکم کنیاو هراسان بلند شد و وقتی مرا مرتب و منظم دید پرسید:تو کی بیدار شدی؟- من صبحانه ام را هم خورده ام،بلند شو تا شاگردان نیامده اند صبحانه بخور،آشپزخانه باید زودتر شکل بوفه را به خود بگیرد.- دیانا با عجله بلند شد و بدون آن که رختخوابش را مرتب کند از اتاق خارج شد.فکر کردم آیا می توانم هر دو تخت را با یک دست مرتب کنم؟تردید نکردم و شروع به مرتب کردن رختخوابها کردم و وقتی به نتیجه کارم نگام کردم راضی بودم.با این که خسته شده بودم و نفس نفس می زدم اما چون موفق شده بودم خستگی را ز.د فراموش کردم.از کشوی میز کارم دفتری بیرون آوردم و به دنبال مداد گشتم،اقرار می کنم که وقتی مداد را به دست گرفتم دچار احساس شدم و پنهانی دور از چشم دیگران گریستم.یکی دو بار مداد را زمین گذاشتن و خواستم منصرف شوم اما بعد پشیمان شدم و مجددا آن را به دست گرفتم.نوشتن با مداد آن هم با دستی که تجربه گرفتن قلم را نداشت دشوار بود،سعی کردم خود را کودکی تازه به دبستان راه یافته تصور کنم که می خواهد برای اولین بار قلم به دست بگیرد و بنویسد.از الف شروع کردم به نوشتن،الفی که به صورت یک بود و می بایست حرف الف را روی خط کرسی و به اندازه معمولی سه نقطه تقریبا عمود،قسمت بالای آن به سمت راست و پایین به سمت چپ.مداد ارضایم نکرد و جعبه قلمها را در آوردم و با قلم درشت شروع به نوشتن کردم.مقدار زاویه قلم گذاری ام نسبت به خط افق کمتر می شد که صحیح نبود و نمی توانستم درست نوک قلم را دور بزنم و جای سمت ها را اشتباه می کردم،به طوری که خودم از نوشتن الف آنقدر عصبانی شدم که کاغذ را پاره کردم و مداد به دست گرفتم و به خود گفتم هیچ دانش آموز ابتدایی اینگونه شروع نمی کند.نمی دانم چند صفحه را سیاه کرده و الف نوشته بودم اما می دانم کار نوشتن الف به همان روز ختم نشد و تا مطمئن نشدم که درست می نویسم یا نه،به سراغ حرف ب نرفتم.به آقای یزدانی که برای تعلیمم آمده بود گفتم:ممکن است بتوانم نوشتن خط با دست چپ یاد بگیرم اما مسلما نمی توانم با یک دست نقاشی و طراحی کنم.او گفت: اما من خلاف نظر شما را دارم،به دستم نگاه کنید من با دست چپ هم می توانم به راحتی دست راستم کار کنم فقط باید همان همتی را که برای یادگیری در خط به کار می برید در مورد نقاشی هم همان کوشش را بکنید.حالا بیایید از کاغذ شطرنجی برای کشیدن خطوط عمودی و افقی کمک بگیریم.به سختی توانستم شکل مربع ، مستطیل و مثلث را روی کاغذ شطرنجی بکشم،اما لبخند آقای یزدانی حاکی از رضایت او بود.وقتی احساس کرد خسته هستم گفت: ما هیچ عجله و ستابی نداریم.خودتان را خسته نکنید.- نمی خواهم خودم و شما را گول بزنم اما فکر می کنم که دستم قدرت لازمه را نداردخندید و گفت:برعکس،دست چپ شما توانایی اش بیش از گذشته است و تمام نیروی دست راست شما اکنون منتقل شده به دست چپتان،پس از این بابت خیالتان راحت باشد.بیایید فکر دست راست را از مخیله تان خارج کنید و به خود بباورانید که دختری هستید چپ دست و می خواهید از ابتدا طراحی بیاموزید.خواهید دید که ترس پنهان شده در وجودتان به راحتی از بین خواهد رفت.وقتی به زودی توانستید از دست راست هم استفاده کنید خانم هنرمندی خواهید بود که از هر دو دست خود به یک نسبت استفاده می کند.حالا روی همین صفحه شطرنجی یک بطری و لیوان بکشید.در هنگام کشیدن،او با گفتن بسیار خوب است خواست که دایره ای هم بکشم که دایره را مجبور شدم چندین بار امتحان کنم و در آخر وقتی موفق شدم،آقای یزدانی کاغذ سفید دیگری پیش رویم گذاشت و گفت:حالا روی این کاغذ برایم دایره بکش.دایره ها بیشتر شکل بیضی به خود می گرفتند اما او با شکیبایی تمام صبر کرد تا این که توانستم دایره را ترسیم کنم.هر دو خسته بودیم،استاد مداد را از دستم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:می رویم کمی هوای تازه تنفس کنیم.بعد بدون اینکه نظر مرا بپرسد چرخ مرا به حرکت در آورد و از کلاس خارج نمود.در سالن مادرم را دید و خواهش کرد بالاپوشی به او بدهد که بتواند مرا کمی در باغ بگرداند.آفتاب نیم روز تمام سطح باغ را پوشانده بود و برفها روی شاخه ها آنقدر درخشش داشتند که چشم از تلالو آن عاجز از دیدن بود.آقای یزدانی مرا به سوی اتاق آخر باغ پیش می راند و توجهم را به زیبایی شاخه ای از یک درخت جلب کرد و گفت:توجه کنید،گویی این شاخه چون شما آنقدر استوار است که با این همه برفی که رویش نشسته سرخم نکرده و همچنان محکم و استوار مانده است.یا این که می گفت:به این توده برف نگاه کنید،مشکلات زندگی مثل این توده برف هستند و عزم و اراده انسان مثل اشعه خورشید،که کم کم آن را ذوب و نابود می کند.وقتی مقابل در کلبه رسیدیم چرخ را از حرکت بازداشت و به نقاشی مادر بزرگ اشاره کرد و پرسید:هیچ باورتان می شد که مادر بزرگتان با آن دستهای نحیف بتواند این کار را به پایان ببرد؟وقتی من آمدم تا کار خودم را شروع کنم در مقابل عزم و اراده این زن سر خم کردم و به خود گفتم،وقتی او با این اراده و همت دارد بر دیوار فائق می شود پس چگونه است که ما مردان از مشکلات فرار می کنیم یا این که زبان به گله و شکایت باز می کنیم؟و حالا باز هم با نگاه کردن به این تابلوی بدیع یکبار دیگر می گویم احسن و آفرین به این همّ والا و یقین دارم که شما هم همچون مادر بزرگتان از اراده ای محکم و پولادین برخوردار دارید و هرگز یاس و نومیدی را به دلتان راه نمی دهد.خب خانم جوان بیایید سیری در چهار فصل کنیم و زودتر از دیگران به بهار و جاودانگی طبیعت سلام کنیم.او در اتاق را باز کرد و چرخ مرا وارد اتاق کرد و گفت:با این که هوا کمی سرد است اما وقتی با حس طبیعت قرین شوی حس را حس نمی کنی.خب از کجا شروع کنیم،از بهار که سرآغاز سلام است.آقای یزدانی در مقابل دیوار به گونه ای استاد که روبروی من قرار گرفت و با پایین آوردن سر گفت:سلامم را بپذیرید اس دوشیزه جوان( فصل لطف و صفا که در آن غنچه و شکوفه پدید می آید،گل و دشت تن به جامعه سبز می پوشد،بلبل شاهپر نو به در آورده بخنیاگری می پردازد،لاک پشت با جفت خویش داستان مشتاقی می خواند،بهار آمده است.زمستان از فصل ماتم گلها و ریاحین است از زمانه رخت بربسته است.بدین گونه می بینم که در میان این همه شادمانی و نشاط زمانه،هر غمی کاستی می گیرد،جز درد من که سر افزونی دارد و چون چشمم دایم در فوران است).خب چطور بود؟- زیبا بود.سر فرود آورد و گفت: از آوسری شاعر انگلیسی وام گرفتم.خب حالا می رویم به تابستان،چه هوای گرمی دارد،بیایید زیر این درخت سیب روی نیمکت بنشینیم،چه جای آرام و چه هوای مطبوعی است(شما نیز ای اونیاس،فرشته صدق و راستی کمی در کنارم بنشینید و از این طبیعت زیبا بهره بگیرید.قلب من آنقدر از اندوه آکنده است که اگر پروای شرمساری نبود سیل اشک می باریدم و فریاد می زدم آه ای خدا آیا سزاوار بود که در اثر رشک و حسد بدکاری این چنین فرشته راستی را به بلا گرفتار کنی؟دل در قفس سینه به تنگ آمده و می خواهد آن را بشکافد و بیرون بیاید،اما ای دوشیزه زیبا در ایام بلا تقربی است به درگاه خداوند مهر،روزی که سلامت به تو بازگردد باغ را چراغان می کنم و زبان به اقرار می گشایم و بار دیگر شور و نشاط را به این منظر زیبا بر می گردانم) آقای یزدانی سکوت کرد و من به گمان این که از شاعر دیگری وام گرفته است خندیدم و گفتم: _ از پاییز برایم بگویید. آقای یزدانی حرکت کرد و در مقابل تابلوی پاییز ایستاد و گفت: _ ای درختان نیمه عریان که برگهای سایه دار خویش را که روزی پرندگان به شادی و خرمی در آن آشیان می نهادند از کف داده و اینک جامه ای ژنده و رنگین پوشیده اید، به جای آن همه شکوفه که بر اندام خویش آراسته بودید امروز رخسار زرد شما را می نگرم که به دست باد از شاخسارها جدا شده و بر زمین شکسته شده و صدای فغانتان به گوش می رسد، مرا نیز برگ و بار زندگانی خشکیده و غنچه های امیدم ناشکفته تباه گشته اند، اما به خداوند عشق که بر دل باختگان رحم و شفقت دارد امید دارم و می دانم که خداوند نالۀ حزین مرا به لطف خویش شادمان می گرداند. خب دوشیزه جوان یا بهتر است بگویم آریانای صدیق، زمان آن رسیده که این طبیعت زیبای رویایی را ترک کنیم و به دامن طبیعت سرد زمستانی برگردیم. دیگر تا آمدن بهار و آغاز شکوفایی طبیعت چیزی نمانده. آقای یزدانی چرخ مرا به حرکت در آورد و هر دو اتاق فصول را ترک کردیم. هوای بیرون مطبوعتر و گرمتر از هوای سرد و مسدود اتاق بود. او با گفتن امیدوارم خسته تان نکرده باشم، چرخ مرا به سوی ساختمان پیش راند و گفت: _ گردش خوبی بود و از این که وقتتان را صرف من کردید ممنونم. هنوز پاسخم را نداده بود که دیانا را دیدم که به طرفمان می آید. استاد گفت: _ به گمانم دیگران را نگران کردیم و گردشمان به درازا کشیده است. من با گفتن فکر می کنم سکوت کردم تا دیانا به ما رسید و پرسید: _ حالت خوب است؟ گفتم: _ ای کاش می بودی و همراه ما در میان فصول گردش می کردی. استاد در آنی مرا در میان فصل بهار و تابستان و پاییز گردش داد و بعد به سمت زمین برگرداند. دیانا گفت: _ غذا خیلی وقت است که آماده است و همه منتظر شما هستند. آقای یزدانی آرام زمزمه کرد: _ من مقصر بودم که در میان فصول ایشان را زیاد نگهداشتم. دیانا با گفتن عیب ندارد فقط عجله کنید، بر سرعت چرخ افزود. در سالن را که باز کردیم هوای گرم مطبوعی بر صورتمان نشست، بانگ پدربزرگ را از آشپزخانه شنیدیم که گفت: _ بچه ها عجله کنید که دیگر از گرسنگی رمقی برایم نمانده. وارد آشپزخانه که شدیم همگی را منتظر پشت میز غذاخوری دیدیم، گفتم: _ پدربزرگ از هوا بوی بهار می آید! از نشاطی که در لحنم هویدا بود خوشحال شد و گفت: _ همینطور است عزیزم، دیگر چیزی به تازه شدن سال نمانده. پدربزرگ اشاره کرد که روی صندلی کنار دستش بنشینم و آقای یزدانی را که قصد داشت ما را ترک کند به زور نگهداشت و در طرف دیگر خود نشاند و به مادربزرگ گفت: _ حالا غذا را بیاورید که دلمان بیاید بخوریم، صبحانه که هیچ مزه نداد. دیانا گفت: _ پدربزرگ اگر می دانستم که بدون من صبحانه به شما مزه نمی دهد اولین نفری بودم که بیدار می شدم. پدربزرگ با صدای بلند خندید و گفت: _ اما عزیزم منظور من هم تو هستی و هم آریانا! پدر گفت: _ یعنی وجود ما هیچ؟ پدربزرگ سر تکان داد و کلام پدر را با این حرف رد کرد: _ آریانا حضورش همچون عسل است که وقتی سر میز نباشد ناشتایی ناقص است. سری که آقای یزدانی به عنوان تأیید فرود آورد برایم جالب بود و در همان حال اندیشیدم که او به جای اسم من اسم دیانا را در حافظه جایگزین کرده و بی اختیار تأیید می کند. غذا در سکوت صرف شد و تنها گاهی پدربزرگ با جملات کوتاهی همچون، وقت هرس شاخه ها گذشته و یا امسال می خواهم تعدادی گلدان بنابر سلیقه آریانا به گلدانها اضافه کنم، سکوت را برهم می زد. میز غذا را جمع نکرده بودیم که صدای برهم خوردن در آهنی شنیده شد و مادربزرگ پرسید: _ مگر در باز بود؟ و با این حرف پدر را واداشت تا بلند شود و از شیشه سالن بیرون را نگاه کند. او وقتی برگشت گفت: _ دو نفر هنر جو هستند که اسمشان درست به خاطرم نیست. مادربزرگ گفت: _ باید هاتف و بهادر باشند. وقتی در سالن باز شد و دو مرد جوان داخل شدند به جای بهادر، انوشیروان بود که به همراه هاتف آمده بود. پدربزرگ گفت: _ بیایید تا غذا هنوز گرم است میل کنید. هاتف گفت: _ استاد غذا خورده ایم، راستش ... چطور بگویم، من و انوشیروان آمدیم تا اگر ... انوشیروان حرف او را قطع کرد و گفت: _ استاد ما می خواهیم به نوبۀ خود اگر خدمتی از دستمان بر می آید برای آریانا انجام دهیم. هاتف می گوید اگر آریانا ببیند که او با چه مشقتی می نویسد... من گفتم: _ از لطف هر دوی شما ممنونم و از این که در این هوای سرد رنج آمدن دوباره را تحمل کردید شرمنده ام و می خواهم باور کنید که هنوز عشق به خطاطی و نقاشی در وجودم زنده است و آن را رها نمی کنم و لزومی نمی بینم که از لرزش اندک دست هاتف بخواهم شادمان شوم و کار را دنبال کنم. آقا هاتف هنرمند بزرگی است و عزم و اراده ایشان خیلی پیش از اینها برایم سرمشق بوده است. پدر گفت:لطفا بنشینید،من وقتی صفای روح شما جوانها را می بینم از یک طرف خوشحال و از سوی دیگر غمگین می شوم که چرا چون شما جوان نیستم و به پدرم حق می دهم که نخواهد به هیچ وجه این مکتب خانه را تعطیل کند.به عقیده من اینجا مکتب خانه نیست بلکه یک فرهنگستان است که انسانهای فرهیخته ای در آن آمد و شد دارند.من به نوبه خود از همه شما که قصد دارید به دخترم یاری برسانید تشکر می کنم و امیدوارم که روزی آریانا بتواند تلافی این همه محبت شما را بکند.مادر بزرگ برای همگی چای ریخت و دیانا که آن همه تعریف و تمجید از زبان پدر در مورد انوشیروان و هاتف شنیده بود روی سرخ کرده و غرق در لذت با قندان روی میز بازی می کرد.هاتف و انوشیروان ساعتی نشستند و سپس خداحافظی کردند و رفتند.مادر وادارم کرد که به رختخواب بروم و استراحت کنم.دیانا دارویم را داد و من تحت تاثیر داروها به خواب رفتم.وقتی چشم باز کردم که مادر کنارم نشسته بود و گفت:تا آفتاب غروب نکرده نمازت را بخوان.خانه را ساکت و خاموش یافتم،از مادر پرسیدم:بقیه کجا هستند؟گفت: پدر و پدر بزرگت با هم رفتند خانه مان،مادر بزرگ و دیانا رفتند خرید،من هم ماندم پیش تو تا تنها نباشی_ خیلی وقت بود که دلم هوای خلوتی و خلوت نمودن خودمان را کرده بود.مادر فکر می کنم که بهار عمرم سر آمده و باید برگردم.رنگ مادر چون گچ سفید شد و با صدایی که از ترس لرزان شده بود پرسید:چرا این حرف را می زنی؟آیا درد داری؟در تنفس ات اشکالی به وجود آمده؟سر تکان دادم و گفتم:نه از چیزی ناراحت نیستم اما فکر می کنم که چیزی دارد در وجودم منجمد می شود.مثل آبی که در اثر سرما کم کم یخ ببندد.مادر دستم را گرفت و پریشانتر از پیش گفت:شاید سرما خورده ای،امروز در هوای سرد بیرون ماندی.خوب است با دکترت تماس بگیرم_ دکتر که خدا نیست تا از زمین سرد و یخ بسته گل و گیاه برویاند.همانطور که گفتم حسی با من است که نمی توانم بیان کنم.مادر کمکم کرد تا روی چرخ نشستم و همانطور که مرا به طرف دستشویی می برد گفت: ای کاش نمی خوابیدی و بیدار می ماندی،چون پیش از این که بخوابی دختر شاد و سرحال بودی و با قاطعیت به انوشیروان گفتی که هنوز عاشق خطاطی هستی.آیا آن دختر که این کلمات را گفت تو نبودی؟_ خودم هم نمی دانم چه هستم،حقیقت تلخ را آسان پذیرفته ام اما به گمانم دارم خودم را گول می زنم که هیچ چیز تغییر نکرده و من همان آریانای سابق هست،اما مادر حالا که هر دو تنهائیم و می توانیم با هم راحت صحبت کنیم به شما می گویم که دوست داشتم پس از بیهوشی هرگز اینگونه بیدار نمی شدم.من از هیبت مرگ همان قدر می ترسم که از هیبت زندگی که در آینده خواهم داشت،موجودی ناتوان و محتاج کمک.باور کنید دوست دارم اگر قرار باشد از این ناتوان تر شوم هر چه زودتر با زندگی وداع کنم.این فکر که دیگران را به رنج و زحمت نینداخته ام و برنامه زندگی تان را برهم نزده ام به من توان رویارویی با مرگ را می دهد اما ....مادر با صدایی از سر خشم گفت:دیگر تمامش کن،نمی خواهم از زبانت کلمه مرگ را بشنوم.اگر از بودن در اینجا ناراحتی به محض این که پدرت برگشت تو رو را برمی گردانیم خانه تا در آنجا استراحت کنی،این را هم بدان که بخاطر شرایط کنونی تو هیچکس در روند زندگی اش تغییری نداده که فکر کنی برنامه دیگران را برهم زده ای.من به کمک و یاری هیچکس نیاز ندارم و خودم می توانم به تنهایی پرستاری ات را برعهده بگیرم.وقتی دست بی جانم را مسح می کردم با بغضی که در گلویم نشسته بود گفتم:مادر لطفا این انگشتر را از دستم خارج کنید.مادر به آرامی آن را از انگشتم در آورد و هنگامی که پس از وضو وارد سالن شدیم خواست انگشتر را بار دیگر به انگشتم بازگرداند که گفتم:نه پیشتان باشد برای روزی که انگشتم حس اش را به دست آورد.نگذاشتم که مادر انگشتر را در دست دیگرم بکند و او هم با چشمی که لبریز از اشک بود،با صدایی که میلرزید گفت:باشد برایت نگه می دارم.نمازم که به پایان رسید صدای هاهای گریستن مادر از آشپزخانه به گوشم رسید،بر خود خشم گرفتم که چرا دل نازک دل را با حرفهای اندوهبارم شکسته ام،سر یه آسمان بلند کردم و گفتم: خداوندا اگر مشییتت بر آن قرار گرفته که مرا سوی خود بخوانی زودتر مرا ببر تا این چشمهایی که فروغش از آن توست اینقدر گریان نباشد.سعی کردم غمم را به همراه مهری که بر روی لب طاقچه گذاشتم،بگذارم و با لبخندی به نشانه فروکش کردن احساس از اتاق خارج شدم.فصل 10مادر عصرانه ای سبک فراهم آورده بود.وقتی روبرویش نشستم گفتم:متاسفم مامان،نمی بایست شما را ناراحت می کردم اما همانطور که گفتم خیلی وقت بود که دلم می خواست با شما و تنها با شما صحبت کنم اما نمی دانم چرا به جای حرف و سخن از دلتنگی ام حکایت کردم.من وقتی گفتم که عاشق نقاشی و خوشنویسی ام قصد فریب کسی را نداشتم و هنوز هم عاشقم،بیایید حرفهای دلتنگی ام را فراموش کنید و به رویم بخندید.مگر خودتان همیشه نمی گفتید که بخند تا دنیا به رویت بخندد؟مادر به رویم لبخند زد و گفت:از بچگب همین اخلاق را داشتی و طاقت دیدن نگرانی دیگران را نداشتی،من همیشه گفته ام که تنها آریانا از میان بچه هایمروحیه حساس و شکنده دارد.روح تو آینه شفافی است که غبار نمی پذیرد.من در این آینه تصویر خیلی از خوبیها را دید ام که شاید در دیگران ندیده و یا کمرنگ دیده ام.تو همیشه بار سنگین دیگران را به دوش کشیده ای و خود را سپر بلای دیگران کرده ای.من وقتی فهمیدم که به خاطر نجات سمیرا چه کرده ای و چگونه نگاه شماتت آمیز و با سوء ظن پدربزرگ را برای خود خریدی و حاضر نشدی که نامی از سمیرا ببری به مادربزرگ گفتم آریانا خیلی بیشتر هم اگر مجال می یافت بار سمیرا را بر دوش می کشید اما هیهات که آن دختر به جای قدردانی کردن از تو،تو را با تهمت هایش از پای در آورد.گفتم:سمیرا تحت تاثیر علاقه شدید حسود شده بود و حقایق را نمی دید.مادر به تمسخر گفت: علاقه اش آنقدر شدید بود که بلافاصله مهر مرد دیگری را جایگزین کرد و به خواستگارش جواب مثبت داد!این دیگر از آن عشق و علاقه هاست که از دل برود هر آن که از دیده برفت است. به گمانم عمویت هم می خواست زودتر سمیرا را روانه کند تا بیشتر آبرویش ریخته نشود وگرنه آدمی نبود که وقتی تو بیمار و بستری بودی بساط عقد کنان دخترش را ترتیب بدهد،اما با همه مصیبتی که سرمان آورد نفرینش نمی کنم و دعا می کنم که در زندگی زناشویی با تدبیر و عقل رفتار کند،اما آنچه مسلم است این است که اگر عشق و علاقه هم بود عشق های گذشته بود که با روح و روان آدم سر و کار داشت نه با مقام و منصب.همین پدر بزرگت که چون پدر خودم دوستش دارم مخالف ازدواج من و پدرت بود و نمی خواشت مشکلات و مصایبی که خودش در زندگی متحمل شد بود را پسرش نیز تجربه کند به همین دلیل برایش دختری خوب از خانواده اسمی انتخاب کرده بود اما پدرت به من که دختر سمسار و به قول شما امروزی ها عتیقه فروش بودم علاقه پیدا کرده بود و در برابر مخالفت پدرش ایستادگی کرد تا موفق شد.گفتم:از پدر بزرگ که خود به خاطر علاقه اش پشت پا به تمام سنت های خانوادگی زده بود این کار عجیب بود.مادر آه بلندی کشید و گفت:همانطور که گفتم دلش نمی خواست پسرش مخصوصا پسر بزرگش ریسک کند،میترسید هر دوی ما در نیمه راه خسته شده و از یکدیگر جدا شویم،اما بعد ها خودش اقرار کرد که عشق در خانواده نیاورانی ریشه در روح و روان دارد و احساسی زودگذر نیست.این را برایت گفتم تا بدانی که همه ما ناز پرورده و روی تشک پر قو بزرگ شده نیستیم و هر کدام به قدر کافی از دست این زندگی تازیانه خورده ایم.پرسیدم:پدربزرگ حمایتتان نکرد؟_ اگر منظورت از لحاظ مالی است که پدر حاضر به پذیرفتن هیچ کمکی نمی شد اما از لحاظ حمایت کردن و خواستار شدن،چندان با رغبت پای پیش نگذاشت،اما مادر بزرگ همیشه حامی من بود حتی وقتی که من و پدرت حرفمان می شد او جانب مرا می گرفت و پسرش را توبیخ می کرد.نمی دانم تو این مدت متوجه اختلاف اخلاقی که میان پدرت و پدر بزرگت وجود دارد شده ای یا نه؟پدرت کمتر زبان به علاقه باز می کند و با کارهایش علاقه اش را نشان می دهد،همیشه اخلاق پدر بزرگت را دوس داشتم و گاهی هم به مادر بزرگت حسادت کرده ام.اما کم کم پذیرفتم که پدرت انسانی نیست که مهرش را و دوست داشتنش را به زبان بیاورد و به اخلاق او عادت کردم.گرچه در زمان آشنایی فکر می کردم که او مردی جسور و زبان باز است اما اشتباه کردم.برداشتهای جوانی جای تامل دارند.گفتم:هنوز نتوانستم پدر را بشناسم و به خصوصیات اخلاقی اش پی ببرم،شناخت من نسبت به پدر بیشتر از طریق گفته های شماست،دوست دارم که بدانم شما و پدر چگونه و کجا با هم آشنا شدید.مادر خندید و گفت: برای نادیا تعریف کرده ام و حالا که تنها هستیم برای تو هم تعریف می کنم.همانطور که گفتم پدرم یک عتیقه فروشی کوچک داشت که یکی از اتاقهای خانه به صورت دکان در آمده و دری به خیابان داشت،این دکان ویترین کوچکی داشت که پدرم از ظروف نقره و تسبیح و انگشتر برای جلب توجه مشتری استفاده کرده بود.در میان ظروف نقره یک جا قلمی نقره ای هم بود که گویا چشم پدرت را گرفته بود و هر وقت از مقابل دکان عبور می کرد می ایستاد و نگاه می کرد.پدرم که فهمیده بود این جا قلمب به چشم مشتری نشسته و بالاخره آن را خریداری می کند یک کلام می شود و از نرخ خود پایین نمی آید.من آن وقتها سال آخر دبیرستان بودم و سرم به درس و امتحان گرم بود تا این که پدرم سرما خورد و چند روزی در رختخواب خوابید و من به ناجار دکان را گرداندم.در یکی از همین روزها پدرت که مرا از پشت شیشه دید ه بود به نیت این که می تواند جا قلمی را ارزانتر بخرد وارد شد و یکسر سراغ جا قلمی رفت و پرسید می شود بفرمایید قیمت این جا قلمی چند است؟قیمتی که من عنوان کردم گویا از قیمتی که همیشه پدر به او گفته بود گرانتر بود.پدرت خشمگین جا قلمی را سر جایش گذاشت و گفت انصاف هم خوب چیزی است خانم،صاحب قبلی با انصاف تر بود.گفتم پس چندد روزی صبر کنید تا آقا انصاف برگردد و بعد خرید کنید. از کلام نیش دارم رنجیده خاطر شد و رفت،شب وقتی ماجرای مشتری را برای پدرم گفتم خندید و گفت،چشم این جوان جا قلمی را گرفته است و بالاخره می خرد خوب شد که تو گرانتر از من گفتی،حالا می فهمد که اگر باز هم بخواهد دست نگه دارد باید قیمت گرانتری بپردازد.فردا غروب هم او را دیدم که به ویترین نگاه می کرد اما داخل نشد و پس از تماشا رفت.حال پدرم خوب شده بود و خودش ادکان را اداره می کرد،ما را هم چند روزی برده بودند اردوی تابستانی،وقتی از اردو برگشتم پدرم اولین سوالی که پرسید این بود که،جا قلمی را تو از ویترین برداشته ای؟گفتم پیش من است،یعنی همین جا پشت قلیان ناصرالدین شاهی.پدرم خشمگین پرسید آنجا چه می کند؟مگر جایش در جلوی ویترین چه ایرادی داشت که ورش داشتی؟مرا بگو که به آن جوان تهمت ناحق دزدی زدم و یقه اش را گرفتم که الا لله تو برداشته ای چون جز او کسی آنقدر طالب جا قلمی نبود.می خواستم از او شکایت کنم که گفت من هر روز از اینجا عبور می کنم اگر جای شما بودم صبر می کردم تا دخترم بیاید و از او هم سوال می کردم،اگر دخترتان هم از مفقود شدن جا قلمی اظهار بی اطلاعی کرد آنوقت از من شکایت کنید،کلاس خطاطی من فقط یک چهارراه با شما فاصله دارد و از هر کس سراغ نیاورانی خوشنویس را بگیرید آدرس مرا به شما نشان خواهد داد.من همم این اسم را خیلی شنیده بود اما خود استاد خوشنویس را ندیده بودم،این بود که عذرخواهی کردم و او هم رفت،حالا چطور می توانم توی صورتش نگاه کنم؟گفتم بهتر است جا قلمی را خودتان ببرید به کلاس و تقدیمش کنید و تخفیف هم بدهید تا قبول کند که هر دو اشتباه رفتار کرده ایم.پدرم قبول کرد و جا قلمی را کادو پیچ کرد و به کلاس استاد رفت و ضمن دادن جا قلمی از او معذرتخواهی کرده بود و از همان جا دوستی میان پدرت و پدرم به وجود آمد و پدرت مرا خواستگاری کرد.همانطور که گفتم پدرت مرد خوشنام و پر آوازه ای بود که خیلی ها طالب بودند با او وصلت کنند،اما من انتخاب شده بودم وقتی مخالفت پدر بزرگت به گوشم رسید تصمیم گرفتم که من هم قبول نکنم چرا که از اول هم با ازدواجی که در آن مخالفت وجود داشته باشد موافق نبودم و به همین خاطر به پدرم گفتم تا خود پدر داماد نیاید من جواب بله نخواهم داد و او به اکراه آمد و بیشتر از آنچه که تصور کنی نگران دوام زندگی ما بود.پدرت دو اتاق در خیابان ناصر خسرو اجاره کرده بود و ما در همان خانه جشن عروسی گرفتیم،در حالی که پدر بزرگت این باغ را داشت ولی پدرت نمی خواست روزی روزگاری منتی بر سرش باشد.آره دختر جان ما هم از صفر شروع کردیم و من هم می خواستم کمک حالش شوم و در بیرون خانه کار کنم اما پدرت مخالف کار کردن زن بود،اینجاست که می گویم خیلی از لحاظ اخلاقی با پدربزرگت تفاوت دارد.او که مردی قدیمی تر است روشنفکر تر از پدرت بود.به هر حال من خانه دار شدم و به کارهای خانه رسیدم و پدرت فعالیتش را بیشتر کرد و کم کم توانستیم برای خود خانه ای بخریم و زندگیمان را تکمیل کنیم.وقتی نامی و نادیا به دنیا آمدند پدربزرگن پذیرفت که علاقه ما قلبی است و زودگذر نیست و کم کم نظرش نسبت به ما تغییر کرد و کارگاه نقاشی اش را به نام پدرت و عمو به ثبت رساند تا آنها با هم کار کنند و خودش کارگاه را به خانه آورد و شاگردانش را همین جا تعلیم داد.فقر و گرسنگی و نداری چهره کریه ای دارد اما استقامت و صبر و بردباری انسان را زیاد می کند.من صبر کردم و خدا هم نتیجه صبرم را با دادن فرزندان خوب تلافی کرد و این از هر ثروتی برای من و پدرت با ارزشتر است.صدای بر هم خوردن در آهنی به گوشمان رسید و مادر گفت:به گمانم مادر بزرگ و دیانا از خرید آمدند.هوا کاملا تاریک شده بود و شب از راه رسیده بود،مادر بزرگ بسته های خرید را که به دستش بود روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت:دیر کردنمان به این خاطر بود که رفتیم امامزاده و من نذرم را ادا کردم.مادر گفت:ایرادی ندارم،هنوز آقایان نیامده اند._فکرش را بکن در بازارچه چه کسی را دیدیم ؟من نگاهم به نگاه خوشحال دیانا افتاد و بی اختیار گفتم:انوشیروانمادر بزرگ متعجب نگاهم کرد و پرسید:آیا می دانستی که او به بازارچه می رود؟سر تکان دادم و گفتم:همین طوری اسم بردم،آیا او را دیده اید؟مادر بزرگ گفت:بله خرید کرده بود و داشت از بازارچه بیرو ن می رفت که ما او را دیدیم،حالت را پرسید و سلام هم رساند.تا مردها نیامده اند باید ترتیب شام را بدهیم.گفتم:من هم می روم تا کمی تمرین کنم.دیاما مرا به طرف اتاقم حرکت داد و به محض ورود به اتاق گفت:وقتی او را دیدم شوکه شدم،دست و پایم را گم کردم.به گمانم فهمید که هول شدم چوت به شیطنت پرسید چرا ترسیدید؟به جای من مادر بزرگ گفت نترسیدیم بلکه خوشحال شدیم تو را دیدیم،آنگاه انوشیروان با نگاهش پرسید مادر بزرگ راست می گوید،که من سر به زیر انداختم تا گمان نکند پررو هستم.گفتم:کار درستی کردی،تو دیگر نباید خبط و خطای سمیرا را تکرار کنی.همان یک لکه بر دامنمان بماند کافی است.دیانا خندید و گفت :مطمئن باش که من اشتباه نمی کنم و او اگر به من علاقه پیدا کرده باشد باید به اتفاق خانواده اش برای خواستگاری بیاید_ این فکر صحیح است،حالا آرام بگیر تا وضو دارم نمازم را بخووانم و بعد کمکم کن تا تمرین کنم.قبول کرد و روی تخت به انتظار نشست و بعد با آوردن دفتر و مداد کنارم نشست تا شاهد تمرین کردنم باشد.به گمانم بهتر نوشته بودم و مداد در دستم دیگر به لجبازی در نمی آمد.برای نوشتن حروف دیگر مشکلی نداشتم،وقتی هر سی و دو حرف را نوشتم از دیانا پرسیدم:چطور است؟گفت:با چپ هم خوش می نویسیخندیدم:باید نظر پدر و پدر بزرگ را بپرسم،دلم نمی خواهد برای دلخوشی ام بگویند که خوب وشته ام.من خوب نوشتن را در درست نوشتن می خواهم،اگر توانستم با قلم و دوات هم درست بنویسم آنوقت امیدوار می شوم.بعد از شام بود که دفتر را یه دست پدر بزرگ دادم و گفتم:لطفا تصحیح کنید.پدر بزرگ لای دفتر را باز کرد و صفحه ها را ورق زد و با دقت نگاه کرد و گفت:خوب است اما عالی نیست،باید بیشتر تمرین کنی.به جای اینکه رنجیده شوم ذوق زده شدن چرا که به خوبی می دانستم پدربزرگ برای شاگردانی که خوب می نویسند همیشه این جمله را بکار می برد تا به خود غره نشوند. برخلاف پدربزرگ بقیه اهل خانه نوشته ام را تحسین کردند و پدر با گفتن دیدی توانستی؟تشویقم کرد،پدر بزرگ اخم هایش را در هم کرد و گفت:برو با قلم بنویس،هر بچه ای هم می تواند اینگونه بنویسد.در مقابل صدای اعتراض جمع او سکوت کرد و مرا روانه کرد تا نیم مصرعی را که خودش خواسته بود با قلم درشت بنویسم که ،صفای خط از صفای دلست.به اتاقم بازگشتم و نیم مصرع را با قلم درشت نوشتم و چون بار دیگر نشانش دادم گفت:همانطور که گفتم با تمرین بیشتر بهتر خواهی نوشتاین بار از او رنجیدم چون به راستی برای نوشتن آن تلاش فراوانی کرده بودم و به نظرم می رسید که اگر با دست راست هم می نوشتم از این بهتر نمی توانستم بنویسم،اما بار دیگر بازگشتم و تمام دفتر را سیاه کردم و حتی در سر میز شام هم حاضر نشدم،می خواستم ببینم که آیا به راستی خط ها با یکدیگر تفاوت می کنند یا این که پدربزرگ خواسته سر به سرم بگذارد.وقتی دیانا برای خوابیدن به اتاق آمد و مرا مشغول نوشتن دید آرام گفت:به حرف پدربزرگ توجه نکن،پدر وقتی می گوید عالی است پس قبول کن که خوب نوشته ای.مادر بزرگ هم دست کمی از پدر بزرگ ندارد و او هم خط ات را تایید کرد پس بی خودی خودت را خسته نکنگفتم:شاید منظور پدر بزرگ این است که قلم های دیگر را هم امتحان کنم.دیانا گفت:مگر قلم ات دزفولی نیست؟ _ چرا همان است که همیشه داشته ام،اما نمی فهمم که چرا پدربزرگ کارم را تایید نکرد؟دیانا چرخم را به سوی خود برگرداند و گفت:بس کن،من که به تو گفتم زیاد فکر نکنسپس وادارم کرد که تغییر لباس بدهم و خود را آماده خواب کنم.در بستر تمام قواعدی را که آموخته بودم یکبار دیگر در ذهن تداعی کردم و با اطمینان از اینکه اشتباهی نکرده ام دیده بر هم گذاشتم و به خواب رفتم.در نیمه های شب از خوابی که دیده بودم بیدار شدم،دیانا راحت خوابیده بود و دلم نیامد برای یک لیوان آب بیدارش کنم.وقتی نشستم به نظرم رسید که تمام حروف الفباء در زیر نور چراغ خواب به رقص در آمده و بالا و پایین می روند و پس از لحظه ای حروف به نوبت و پشت سر هم وارد دفتر مشقم شدند.این برخلاف خوابی بود که دیده بودم.در خواب همه حروف بلند شده و پرواز کنان از در اتاق بیرون رفته بودند و تنها دفتری سفید روی میز بر جای مانده بود و در بیداری شاهد بازگشت حروف به دفترم بودم.تصمیم گرفتم تا با نگاهی به دفتر اطمینان حاصل کنم و بعد بخوابم،وقتی روی چرخ نشستم و به سمت میز رفتم دستم از هیجان و ترس می لرزید،با این حال آرام و ترسان دفتر را باز کردم و چشمم به حروف افتاد که سر جایشان نشسته بودند.نفس آسوده ای کشیدم و با بوسیدن قلم و دفتر به رختخواب بازگشتم و به خود گفتم من خطاط خواهم بود اگر چه خوشنویس نشوم.صبح ظبق روال گذشته از خواب بیدار شدم و با پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر سر میز صبحانه نشستم.حال خوبی داشتم و احساس سبکی می کردم و تاثیر رویا و یا وقعیتی که به چشم دیده بودم هنوز با من بود،پدر پرسید:امروز حالت چطور است؟در لحنش حزنی بود که گمتن بردم مادر از آنچه گه مابین من و خودش گذشته پدر را با خبر کرده،گفتم:خوبم و دیشب راحت خوابیدم،اگرچه اوایل شب از کابوسی که دیدم بیدار شدم اما بعد با آرامش خوابیدممادر پرسید:دیانا بیدار شد؟_ بیدارش نکردم چون به چیزی احتیاج نداشتم.پدر گفت:عجب پرستاری برای آریانا انتخاب کردی؟اگر دنیا را آب ببرد او را خواب می بردگفتم:باور کنید که حالم خوب بود و احتیاجی نبود که بیدارش کنم.پدربزرگ گفت:با این حال او می بایست هوشیار بخوابد نه آنکه عمیق به خواب برود.مادر گفت:با این وضعیت نمی توانم تو را به دست او بسپارممارد بزرگ گفت:خودم از امشب مراقبتش را بر عهده می گیرم،دیانا روز مواظبت می کند و من مراقبت شب را به عهده می گیرم.گفتم:چرا به خودتان را به زحمت می اندازید،من واقعا حالم خوب است و نیاز به این همه مراقبت ندارم.پدر بزرگ گفت:نوبت فیزیوتراپی ات امروز صبح است.خ.دت را آماده کن تا به اتفاق برویم.نگاهم به نگاه مادر افتاد و ا اضافه کرد:من هم همراهت می آیم تا تنها نباشیوقتی از خانه خارج می شدیم به دیانا گفتم:به آقای یزدانی بگو که به زودی بر می گردم.دیانا گفت:او را مشغول می کنم تا شما برگردید.نگران نباشاز وقتی از خانه خارج شدیم و تا زمانی که بازگشتیم سه ساعت از روز را تلف کرده بودیم.دلم بی جهت شور میزد و دلم میخواست هر چه زودتر به باغ برگردیم.شاید در انتظار گذاشتن آقای یزدانی پریشانم کرده بود و شاید هم دلم برای شعرهایی که برایم خوانده بود تنگ شده بود.به درستی حالم را نمی فهمیدم،وقتی اتوموبیل پدر به در باغ نزدیک شد چون کودکان به وجد آمدم و گفتم:آخیش رسیدیم.مادر گفت:دیدی که دکتر چه گفت،باید بیشتر استراحت کنی و کمتر فعالیت داشته باشیگفتم:من که کار سخت انجام نمی دهم،همه کارها من نشسته و به جالت استراحت انجام می شود.شما هم شنیدید که دکتر گفت هر کس بهتر از دکتر حال خودش را می فهمد.من هر وقت خسته شدم استراحت می کنم.پدر پیاده شده بود و در باغ را باز می کرد،پدر بزرگ به رویم لبخند زد و گفت:هیچکس چون من نمی داند که تو در چه حالی هستی،من می دانم که در آن سر کوچکت چه می گذرد،با این حال سعی کن آرام باشی و شتاب به خرج ندهیحرف پدر بزرگ به یادم آورد که آن همه شور و شوق برای رسیدن به چه منظور در من ایجاد شده بود.تصمیم داشتم که مشق شبم را به آقای یزدانی نشان بدهم و نظر او را هم جویا شوم.پدر بزرگ همیشه می گفت در بین هنر جویان من روی سه تن انگشت می گذارم که از آن سه تن فقط آقای یزدانی را می شناختم و آن دو نفر دیگر را ندیده بودم.اما از میان هنرجویان،مادر بزرگ علاوه بر آقای یزدانی به هاتف و انوشیروان و آن دو خواهر اشاره می کرد و بعد از بهادر و دیگران اسم می برد.نظر یزدانی می توانست نظر پدر بزرگ باشد!وقتی ما وارد سالن شدیم صدای آقای یردانی از کلاس به گوش می رسید که داشت هنرجوها را آرام می کردپدر بزرگ گفت:باز هم بحث آزادپدر نگران پرسید:نمی ترسید از این که هنرجوها بحث به راه می اندازند؟پدربزرگ نگاهش کرد و گفت:تا جوان بحث نکند که چیزی یاد نمی گیرد.اما خوشبختانه بحث بچه ها پیرامون مسائل خودشان است و وارد سیاست نمی شوند.بروم که کار دارد بالا می گیرد.پدر بزرگ ضربه آرامی به در اتاق زد و وارد شد و آقای یزدانی را از دست هنرجویان نجات داد.آقای یزدانی در غیبت پدربزرگ کلاس او را اداره کرده بود و مادر بزرگ کلاس خودش را داشت.دیانا در آشپزخانه به تهیه غذا مشغول بود.وقتی اقای یزدانی وارد آشپزخانه شد تا فنجانی چای بنوشد با دیدن همگی ما عذر خواست و خواست از آنجا خارج شود که پدر با گفتن خواهش می کنم بفرمایید او را از رفتن بازداشت،من گفتم:اشتباه از ما بود که دور هم اینجا نشستیم در صورتی که تا پایان کلاسها آشپزخانه به هنرجویان و اساتید تعلق دارد.پدر با این یادآوری بلند شد و گفت:پس بهتر است تا فرصت باقی است به جای خودمان برویم و آنجا چای بنوشیم.آقای یزدانی هم ما را همراهی کرد و همه به سالن و کنار بخاری دیواری تجمع کردیم.دیانا برایمان چای آورد،آقای یزدانی از من پرسید:امروز حالتان چطور است؟به جای من مادر از فیزیوتراپی سخن گفت و خاطر نشان کرد که می بایست خود را زیاد خسته نکنم.آقای یزدانی به چهره رنجیده من لبخند زد و رو به مادر گفت:اما خانم نیاورانی،غیبت این بار آریانا خانم به خاطر دکتر موجه شناخته شد اما آریانا می داند که من هیچ غیبتی را موجه نمی دانمدیانا که کلام یزدانی را جدی تلقی کرده بود با گفتن چه استاد سختگیری رنگ چهره استاد را گلگون کرد اما کوتاه نیامد و ادامه داد::من هرگز نمی توانم حتی لحظه ای در کلاس استادی که گذشت ندارد دوام بیاورم،چه خوب شد که هنرجوی شما نیستمیزدانی که کوتاه آمدن را به نشانه شکست خوردن گذاشته بود پرسید:شما هنرجوی چه رشته ای هستید،ممکن است به من بگویید؟دیانا که انتظار این پرسش را نداشت گفت:من در کارگاه پدرم کار می کنم مگه نه پدر؟او پدر را به شهادت گرفته بود و پدر به ناچار پاسخ داد:همینطور است اما هنرجوی مرتبی نیست،هر وقت بخواهد می آید و هر وقت دوست نداشته باشد نمی آید.استاد رو به پدر گفت:پس معنی سختگیری را فهمیدم و از امروز به معنای نظم و انضباط می گویم سختگیریپدر با صدا خندید و من برای آن که دامنه این گفتگو بالا نگیرد پرسیدم:استاد وسایلم را بیاورم؟آقای یزدانی به ساعتش نگریست و گفت:بله لطفاآنوقت از جا بلند شد و با گفتن با اجازه تان،از پدر و دیگران اجازه مرخصی گرفت و به دنبال چرخ من به راه افتاد.به همراه وسایل طراحی،دفتر مشقم را هم برداشتم و به کلاس رفتم،آقای یزدانی نشسته بود و انتظار می کشید.گفتم:از اینکه منتظر ماندید عذر می خواهملبخند زد و گفت:هر چه زمان بیشتر می گذرد بیشتر خدا رد شکر می کنم و به درگاه او پناه می برممی دانستم منظورش از بیان این صحبتها چیست،شرمنده گفتم:دیانا منظور بدی نداشت و ... یزدانی سر فرو آورد و حرفم را تایید کرد،اما گفت:من هرگز گمان نمی کردم که با خواهرتان هم سلیقه و هم فکر باشم،چیزی که بیش از ظاهر فرد مورد توجه


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
به قول پدربزرگ ایده های هوس انگیز و به قول خودم تغییر و تحول و ابتکارات جدید، کار خود را کردند و خانه را از حالت سکون به در آوردند و به حقیقت خانه پدربزرگ به هنرستان تبدیل شد. هنر کده ای که فضای آموزشی اش هنرجویان را چون آهن ربا به خود جذب می کرد و هنگامی که برای دیدن می آمدند پای سست می کردند و طالب می شدند عضو شوند. سمیرا امور ثبت نام را به عهده گرفته بود و بنابر درخواست پدربزرگ آقای یزدانی هم کلاس نقاشی خود را به آنجا منتقل کرد. هر روز از صبح تا هنگام غروب آمد و رفت هنرجویان در باغ آرامش اولیه محیط را برهم می زد و برخلاف تصور من و دیانا که فکر می کردیم پدربزرگ و مادربزرگ به زودی خسته شده و بساطمان را برخواهند چید چنین نکردند و علاوه بر تعلیم، نظارت بر کارها را هم به عهده گرفتند. من و مادربزرگ کم کم عادت کردیم که در مقابل چشم کنجکاو هنرجویان کار نقاشی روی دیوار خود را دنبال کنیم و آقای یزدانی هم در هنگام فراغت ما را همراهی می کرد و غالبا هنرجویانش دوست داشتند که بایستند و کار استاد خود را از نزدیک مشاهده کنند. پائیز از راه رسیده بود و سوز گزنده ای پیکرمان را می لرزاند. خوشبختانه کار به اتمام رسیده بود و هم زمان با پایان گرفتن دیوار مادربزرگ، کار نوشتن خط روی دیوار هم تمام شده بود و جلوه باغ به کلی دگرگون شده بود. تا پیش از فرا رسیدن پائیز کلاس های درس همانطور که خواسته سمیرا بود در محوطه باغ برگزار شد و هیچ یک از هنرجویان خود را در کلاس خشک و بیروحی احساس نکردند اما با رسیدن پاییز و شروع بارندگی، همگی علی رغم میلشان پذیرفتند که به درون کلاس باز گردند. پدربزرگ از نجار خواسته بود که وسط سالن در بگذارد و کلاس دیگری به کلاسها اضافه کند. حس می کردم که هر چه جایمان تنگ تر می شود نسبت به یکدیگر صمیمی تر و مهربانتر می شویم و هیچ کدام گله ای از جای تنگ نمی کردیم. سمیرا و دیانا به اتاق ته باغ کوچ کردند و اتاق سابق جمیله خانم هم مورد استفاده هنرجویان قرار گرفت. وقتی در ساعت هشت و نیم شب در باغ قفل می شد و ما فرصت می کردیم کنار هم بنشینیم تازه زمان گزارش فرا می رسید و اتفاقات مرور می شد. کلاس من که با حضور پنج هنرجو آغاز شد به هفت نفر و تا آخر سال به ده نفر رسید و این تعداد برای من کلاسی شلوغ به شمار می آمد. پدرم توسط تلفن دانسته بود که ما چه تغییراتی در باغ به وجود آورده ایم و دو دخترش چگونه از خانه یک هنرستان به وجود آورده اند. گرچه عمو مهدی سمیرا را عامل این تحول بزرگ به همه معرفی کرد اما در نهایت همه خوشحال بودیم و پاییز را با همه زیبایی افسانه سازش به سردی زمستان رساندیم و کم کم سرها در اثر برف زمستانی در یقه ها پنهان شد و از تعداد ساعتها کاسته شد. ماه دی را به پایان می بردیم که شبی پس از شام پدربزرگ رو به دیانا کرد و گفت: _ برایت خبری دارم که شاید متعجبت کند، می دانی که هاتف تا چه اندازه برای ما عزیز است و صحبت دربارۀ او شاید کاری تکراری و کسالت آور باشد. خواستم بگویم که او از تو تقاضای ازدواج کرده. یعنی تو را از من خواستگاری کرده و اجازه خواسته که اگر نظر تو هم موافق باشد مراحل مقدماتی را انجام دهد. من خواستم اول نظر تو را جویا شوم و پس از آن پدرت را در جریان بگذارم. گونه های دیانا همچون دانه های اناری که در کاسۀ روبرویش بود گلگون شد و سر به زیر انداخت و با شرمساری گفت: _ نه پدربزرگ، لطفا این کار را نکنید. پدربزرگ پرسید: _ کدام کار را نکنم؟ دیانا گفت: _ هاتف جوان مؤدب و خوبی است و شما هم او را تأیید می کنید اما من هیچ علاقه ای به او ندارم و نمی توانم همسر خوبی برای او باشم. مادربزرگ پرسید: _ بخاطر دستش؟ دیانا سر تکان داد و گفتۀ مادربزرگ را رد کرد و گفت: _ عیب ظاهرش اصلا مهم نیست فقط من نسبت به او علاقه ای در خود نمی بینم! پدربزرگ سر فرود آورد و با گفتن کلمۀ بله منظورت را درک می کنیم، رو به مادربزرگ کرد و گفت: _ ازدواج از روی بی علاقگی عاقلانه نیست، من به هاتف می گویم که تو آمادگی نداری. پدربزرگ با سکوت طولانی خود به ما فهماند که می توانیم به اتاقمان برویم و استراحت کنیم، دیانا و سمیرا بلند شدند و من داشتم زیردستی های میوه را جمع می کردم که پدربزرگ اشاره کرد بنشینم، من سر جایم نشستم و آن دو خارج شدند. پدربزرگ گفت: _ حیف از این جوان است که بخواهد ضربه ای دیگر بپذیرد، به گمانم دیانا نتوانسته جانب احتیاط را نگهدارد و با احساس هاتف بازی کرده است. گفتم: _ عکس این هم صادق است که دیانا با احتیاط خود مورد توجه قرار گرفته باشد. آنطور که من شاهد بوده ام دیانا هیچ وقت با هاتف برخوردی بسیار گرم و صمیمی نداشته است و ... پدربزرگ حرفم را قطع کرد و گفت: _ به هر حال کاری است که شده و او به دیانا علاقمند شده، راستش امیدوار بودم که دیانا با خوشحالی بپذیرد و حالا آرزو می کنم که ای کاش او فرد دیگری را انتخاب کرده بود. منظور پدربزرگ را درک کردم اما سکوت کردم تا او کلام خود را پایان دهد و من هم برای استراحت بروم. پدربزرگ وقتی سکوت مرا دید گفت: _ برو بخواب، فردا یک کاری خواهم کرد! و به این ترتیب مرا هم مرخص کرد. وقتی از باغ قدم به اتاق گذاشتم هوای بسیار گرم اتاق نفس کشیدن را برایم مشکل ساخت و کمی پنجره را باز کردم که با اعتراض دو دختر روبرو شدم و به ناچار آن را بستم. نمی دانم آیا به راستی هوای اتاق اختناق کننده بود یا از حرفی که پدربزرگ زده بود کلافه شده بودم. سمیرا پرسید: _ پدربزرگ به تو چه گفت؟ به جای بازگویی کلمات پدربزرگ گفتم: _ پدربزرگ خواست تا به شما بگویم که جانب احتیاط را بیش از پیش نگهدارید و با احساسات جوانها بازی نکنید. اگر شما خیلی جدی رفتار کنید این مسائل پیش نخواهد آمد. دیانا با خشم گفت: _ اما من هرگز کاری نکردم که مورد توجه او قرار بگیرم، تو می بایست این را به پدربزرگ می گفتی. گفتم: _ همین کار را کردم و او هم خوشبختانه قانع شد، حالا تو باید سعی کنی که با هاتف کمتر هم کلام شوی تا او کم کم فکر تو را از سرش بیرون کند. سمیرا با لحن ناراضی در حالی که حق را به دیانا می داد گفت: _ او اصلا نمی بایست چنین تقاضایی از پدربزرگ می کرد، مردک نه صورت ظاهرش چنگی به دل می زند و نه مال و مکنتی دارد. چطور به خود جرأت داد که این تقاضا را بکند؟ من هم اگر جای دیانا بودم همین کار را می کردم و به او جواب رد می دادم. در مقابل استدلال سمیرا ساکت ماندم، گرچه دلایل او را قبول نداشتم اما حال و حوصله بحث را نداشتم و با خاموش کردن چراغ به گفتگو خاتمه دادم. به گمانم همان شب پدربزرگ با پدر و عمویم تماس گرفت و هر دو را به باغ نیاوران فرا خواند چرا که صبح زود هنگامی که ما سه نفر تازه پشت میز صبحانه نشسته بودیم صدای زنگ خانه شنیده شد و همه ما را متعجب کرد جز پدربزرگ که خونسرد گفت: _ باز کنید، غریبه نیستند. با ورود پدر و عمو رنگ از چهرۀ دیانا و سمیرا پرید و قلب من هم شروع به طپیدن کرد. دیانا نجوا کرد: _ پدربزرگ حرف تو را باور نکرد و می خواهد ما را دست بسر کند. سمیرا هم گفت: _ او هاتف را بیشتر از ما دوست دارد. اما نمی دانم چرا من را می خواهد روانه کند. کسی که از من خواستگاری نکرده! دیانا گفت: _ شاید دارد علاج واقعه را قبل از وقوع می کند و می ترسد برای تو هم چنین وضعیتی رخ بدهد. با ورود پدر و عمو به استقبال رفتیم و گرم در آغوششان گرفتیم. از چهرۀ هیچ کدام آنها نمی شد به راز درونشان واقف شد. مادربزرگ برای آن دو نیز صبحانه آورد و آنها ضمن بررسی با نگاه از تحولی که ایجاد شده بود اظهار خرسندی کردند و کار پدربزرگ را ستودند. عمو صبحانه اش که به پایان رسید رو به سمیرا کرد و گفت: _ دخترم وسایلت را جمع کن تا به خانه برگردیم. و در مقابل چرای سمیرا ادامه داد: _ زمستان اینجا خیلی سرد و طولانی است و پدربزرگ و مادربزرگت هم امکاناتشان محدود شده و دیگر نمی توانند هر سه شما را سرویس بدهند. این است که من و عمویت تصمیم گرفته ایم که تو و دیانا را برگردانیم تا زمستان بگذرد. سمیرا گفت: _ اما من و دیانا در اتاق ته باغ جایمان راحت است و مشکلی نداریم. پدربزرگ مداخله کرد و گفت: _ با باریدن برف آنجا غیر قابل سکونت می شود و رفت و آمدتان از اینجا تا ته باغ به شکل برخورد می کند. آریانا هم می بایست رختخواب و وسایلش را بردارد و برگردد پیش ما. لحن قاطع پدربزرگ دیگر جایی برای گفتگوی بیشتر باقی نگذاشت و دو دختر مغموم بلند شدند و راه اتاق ته باغ را در پیش گرفتند تا وسایلشان را جمع کنند. من می خواستم برای کمک به آنها روانه شوم که پدربزرگ دستور جمع آوری میز صبحانه را داد و با گفتن اینطور بهتر است به من فهماند که حکم صادره جای تغییر ندارد. از رفتن آنها غم بزرگی به دلم نشست و فکر این که سراسر زمستان را بدون هم صحبت می بایست بگذرانم اندوهگینم کرد و آرزو کردم که ای کاش من به جای دیانا می رفتم و زمستان را در کنار خانواده سپری می کردم. جدا شدن از آنها سخت و دشوار بود به گونه ای که موقع رفتنشان همه گریستیم و پدربزرگ مجبور شد بگوید: _ کاری نکنید که کلاس را تعطیل کنم و یا شما را نگهدارم یا این که خودمان همراه شما شویم! پدرم زودتر از عمو از در باغ خارج شد و به دنبالش عمو و دخترها خارج شدند. وقتی پدر اتومبیلش را به حرکت درآورد آن دو هنوز ما را می نگریستند و امیدوار بودند که پدربزرگ از رأی خود برگردد اما چنین نشد. من آنقدر صبر کردم تا اتومبیل از دیده ام پنهان شد و آن وقت در را بستم و به راه افتادم. به گمانم رسید که با رفتن آنها زیبایی باغ هم از بین رفت و عریانی درختان چهره ای زشت و نازیبا به باغ داده بود. وقتی وارد سالن شدم مادربزرگ گفت: _ ای کاش در را نمی بستی، دیگر چیزی به آمدن بچه ها نمانده. با افسردگی گفتم: _ برمی گردم باز می کنم. پدربزرگ گفت: _ من این کار را می کنم، تو خودت را برای کلاس آماده کن. و با این حرف مانع بازگشتم به حیاط شد. مادربزرگ با یک نگاه به چهره ام فهمیده بود که تا چه اندازه غمگینم، برای آن که تسلایم داده باشد گفت: _ جمعه هیچ قراری نمی گذاریم و می رویم خانه تان، فکرش را نکن! برو لباس بپوش خوب نیست خانم معلم نامرتب باشد. آن چینهای ابرویت را هم باز کن که خیلی صورتت را زشت کرده اند! کلمات مادربزرگ با مهربانی و شوخ طبعی همراه بود و پیش خود فکر کردم که حتما جدا شدن از دو نوه هم برای او آسان نبوده ولی اندوهش را پنهان می کند. سعی کردم همچون او نقاب بر چهره بزنم و خودم را برای ورود هنرجویان آماده کنم. هیچ یک از هنر جویان همچون هاتف و آقای یزدانی از رفتن سمیرا و دیانا متعجب و بهت زده نشدند. آن دو در فرصتهایی که به دست آوردند علت رفتن آنها را جویا شدند و من هم همان حرفهای پدربزرگ و مادربزرگ را که گفته بودند سمیرا دلتنگ خانواده بود و وجود دیانا در کلاس درس پدرش الزامی بود را تکرار کردم اما به خوبی متوجه بودم که هیچ یک از آن دو گفته های ما را باور نکردند و هر دو تا پایان ساعات کلاس، دیگر آن مردان شادی که به هنگام صبح از در باغ وارد شده بودند نبودند. پس از تعطیل شدن کلاس پدربزرگ هاتف را مقابل در بدرقه کرد و به گمانم حرفهای دیانا را برای او بازگو می کرد. من از پشت شیشه سالن آن دو را می دیدم که پدربزرگ صحبت می کرد و هاتف سر به زیر انداخته در کنار چرخ پدربزرگ راه می رفت. من فکر کردم که با رفتن دخترها من هم بایست نقل مکان کنم و به سالن برگردم اما هیچ حرفی از آن دو مبنی بر نقل مکان نشنیدم و با خود گفتم که شاید با باریدن برف فرمان صادر شود که باز هم چنین نشد و من تنها در اتاق مش عباس ماندگار شدم. گویی پدربزرگ انتخاب جا را به عهدۀ خودم گذاشته بود تا هر زمان دوست داشتم از آن اتاق دل کنده و با آنها همجوار شوم. شبی از شبهای برفی وقتی برق خانه قطع شد آنچنان دچار ترس و وحشت شدم که بی اختیار فریاد کشیدم و مادربزرگ را صدا زدم. بعد مسافت اجازه نمی داد که آنها صدایم را بشنوند، تصمیم گرفتم که درنگ نکنم و خود را به آنها برسانم. با شتاب و در تاریکی لباس پوشیدم و به راه افتادم و سعی کردم از غریزه ام کمک بگیرم و همانگونه که در روز راه را طی می کردم در تاریکی هم آن را طی کنم. برف تا ساق پایم بر زمین نشسته بود، من راه نمی رفتم بلکه می دویدم، تا هر چه زودتر خود را به ساختمان برسانم به نزدیک ساختمان رسیده بودم که صبر و شکیب خود را از دست داده و بار دیگر با صدای بلند مادربزرگ را صدا زدم و خوشبختانه او صدایم را شنید و با باز کردن در سالن مرا که پوشیده از برف شده بودم به داخل ساختمان برد و گفت: _ داشتم می آمدم دنبالت که تو رسیدی. زودتر پالتوات را درآورد تا سرما نخورده ای! به سختی توانستم بگویم که از تاریکی دچار وهم شدم. مادربزرگ دستم را گرفت و مرا کنار آتش نشاند و گفت: _ به پدربزرگت نگو که ترسیده ای چون او شهامت مردان را در تو می بیند، اما من گویم خوب شد که ترسیدی و آمدی. باور کن که شبها چندین بار از خواب می پرم و به گمانم می رسد که تو داری صدایم می زنی، می دانم که آن اتاق چقدر برایت عزیز است اما بهتر است که در آن را تا رسیدن بهار ببندی و پیش خودمان بمانی. چای گرمی که مادربزرگ به دستم داد را نوشیدم و توانستم بگویم: _ اگر شما بخواهید من دیگر در آنجا نخواهم ماند و زمستان آن اتاق را به خود مش عباس واگذار می کنم. مادربزرگ بلند شد و گفت: _ امشب باهم می خوابیم تا فردا که تختخوابت را به اتاق من منتقل کنی. پرسیدم: _ پس بدربزرگ کجاست؟ صدای پدربزرگ به گوشم رسید که گفت: _ من جای بسیار گرمی دارم. مادربزرگ گفت: _ پدربزرگت تصمیم گرفته روی نیمکتها بخوابد که چند شبی است این کار را می کند. گفتم: _ ما نمی بایست تمام اتاقها را کلاس می کردیم. چطور در آن زمان فکر حالا را نکرده بودیم. مادربزرگ با گفتن این دوران هم برای خود دورانی است، مرا به اتاقش برد و در همان زمان برق هم آمد، اما آمدن برق هم از درجۀ ترسم نکاست و مرا از تصمیم منصرف نکرد. من از همان زمان ساکن اتاق مادربزرگ شدم و خواب راحت و آرامی هم کردم. صبح هنوز پشت میز صبحانه نشسته بودیم که تلفن زنگ زد و چون گوشی را برداشتم صدای آقای یزدانی را شناختم. سلام و صبح بخیر گفتم و او با عذرخواهی فراوان از تلفن زود هنگامش خواست که با پدربزرگ صحبت کند. گوشی را به دست پدربزرگ دادم و خودم نشستم اما تمام حواسم متوجه مکالمه پدربزرگ بود و هنگامی که پدربزرگ گفت، انشاالله که خیر است، نگاه من و مادربزرگ به هم افتاد و هر دو کنجکاو به مکالمه گوش سپردیم. پدربزرگ پس از اندکی گوش کردن پرسید: _ زیاد که طول نمی کشد؟ و سپس شنیدم که بازهم گفت: _ ایرادی ندارد اما سعی کن خودت زودتر برگردی، مراقب خودت باش. و پس از لحظه ای سکوت با گفتن خوش بگذرد تماس را قطع کرد. مادربزرگ پرسید: _ اتفاقی افتاده؟ پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ اتفاق که نه، یزدانی قصد کرده چند روزی برود سفر، تلفن کرد تا اطلاع بدهد یکی از دوستانش کلاس او را اداره می کند تا برگردد. مادربزرگ متعجب گفت: _ سفر آن هم در این موقع سال؟! پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ لحنش غمگین بود اما خودش گفت که حالش خوب است! مادربزرگ به من نگاه کرد و گفت: _ من فکر می کنم دیانا به جای یک دل، دو دل را در چمدانش گذاشت و برد! پدربزرگ با گفتن من هم همینطور فکر می کنم، از من پرسید: _ نظر تو چیست؟ نکند خواهرت به یزدانی علاقمند بود و به خاطر او هاتف را جواب کرد! گفتم: _ باور کنید من در این مورد هیچ چیز نمی دانم، همانطور که شاهد بودید بیشتر وقت من در تنهایی اتاقم گذشت و دیانا با سمیرا بود. هر دو تأیید کردند و مادربزرگ گفت: _ اگر واقعا به خواهرت علاقمند باشد قدم پیش می گذارد و او را خواستگاری می کند. به این ترتیب گفتگو را کوتاه کرد و از پشت میز بلند شد. پدربزرگ با به حرکت درآوردن چرخش زمزمه کرد: _ دیگر به چشمان هنرمندان هم نمی شود اعتماد کرد. آنها هم سطحی نگر و ظاهر بین شده اند! خواستم به پدربزرگ بگویم که اشتباه می کند و بر عکس آقای یزدانی چیزی در صورت دیانا دید که من هرگز ندیده بودم و اولین درسی که به من آموخت این بود که به عمق توجه داشته باشم و از روی هر شیئی سطحی عبور نکنم اما لب فرو بستم و خاموش ماندم و اندیشیدم که باست حتما در وجود دیانا جاذبه ای وجود داشته که دو مرد را به سوی خود جذب کرده. چرا که در میان این همه دختر که در کلاس آمد و شد می کنند تنها او مورد توجه قرار گرفته است؟! غیبت هاتف هم در کلاس خطاطی نگرانی پدربزرگ را برانگیخت و مجبور شد از بهادر در مورد غیبت او سؤال کند. بهادر بدون هیچ پرده پوشی گفت: _ استاد قلبش مجروح است و احتیاج به عمل جراحی دارد. و به این طریق پدربزرگ را واقف کرد که علت نیامدنش به کلاس رنجشی است که از شنیدن پاسخ منفی دیانا به وجود آمده و تا این رنجش برطرف شود به زمان نیاز خواهد داشت. پدربزرگ سفر رفتن یزدانی را آسان پذیرفت اما از غیبت کردن هاتف سخت پریشان شد و با گفتن با او تماس می گیرم ناراحتی خود را بروز داد. در سر کلاس داشتم نمونه خط برای هنرجویان می نوشتم که یکی از هنرجویان کلاس پدربزرگ در اتاق را باز کرد و با گفتن استاد، استاد کارتان دارند صدایم زد. کلمه استادی من که برابر با پدربزرگ بیان شد وجودم را لرزاند. گچ را پایین گذاشتم و گفتم: _ دوستان خواهشی از شما دارم و آن این است که لطفا از کلمه استاد در مورد خطاب به من استفاده نکنید. معنای استادی به معلم عالیمرتبه هستم، پس لطف کنید مرا با نام خودم آریانا و یا به نام فامیلم، نیاورانی خطاب کنید، ممنون می شوم. یکی از شاگردان گفت: _ من خیلی دوست دارم که شما را فقط آریانا صدا کنم، اسم شما طنین قشنگی دارد! گفتم: _ پس همه مرا آریانا خطاب کنید، همانطور که من هم فقط از اسمهای شما استفاده می کنم. تا از روی این خط بنویسید من بر می گردم. کلاس را که ترک کردم پدربزرگ را مقابل در سالن به اتفاق آقایی دیدم، پدربزرگ تا مرا دید لبش به تبسمی شکوفا شد و گفت: _ آقای بیدار دل با نوه ام آریانا آشنا شوید. مرد به طرف من چرخید و تا مرا دید لبخند بر لب آورد و اظهار خوشوقتی کرد. پدربزرگ رو به من نمود و ادامه داد: _ آقای بیدار دل از دوستان صمیمی آقای یزدانی هستند که در غیبت ایشان عهده دار کلاسهای نقاشی می شوند و زحمت تو هم خواهی نخواهی بر شانۀ ایشان گذاشته شده. آقای بیدار دل با گفتن برای من کمال افتخار است که بتوانم کاری انجام بدهم رو به من نمود و گفت: _ آقای یزدانی از شما و کار شما آنقدر تعریف کرده اند که کنجکاو شده ام کلبه سفید برفی تان را تماشا کنم. البته اگر اجازه بفرمایید! گفتم: _ کلبه سفید برفی کار من تنها نیست، بفرمایید نشانتان بدهم. با اجازه پدربزرگ آقای بیداردل را در برف به دنبال خود روانه کردم و او گفت: _ جسارتم را ببخشید. با تعریفهایی که نادر کرد گمان می کردم که با خانمی جا افتاده و کمی مسن روبرو می شوم و وقتی شما را دیدم تعجب کردم. _ نمی دانم آقای یزدانی از من به شما چه گفته اند اما امیدوارم با دیدن نقاشی مأیوس تان نکنم. گامهای آرام و آهسته ای که آقای بیدار دل بر می داشت مسافت را طولانی تر کرد و او ادامه داد: _ نادر به این خانه و به اعضاء این خانواده خیلی دلبستگی دارد و دائم نقل سخنش خانواده شماست. من نیز بدون آن که افتخار آشنایی نزدیک با شما و افراد خانواده تان را داشته باشم دورادور گویی همگی را می شناسم و خیلی تمایل دارم که دیانا خانم را هم ببینم. _ متأسفانه خواهرم دیگر در اینجا نیست و برگشته خانه مان. آقای بیداردل گفت: _ حسی درونی به من می گوید که میان رفتن خواهرتان به خانه و سفر نادر ارتباطی وجود دارد، با شناختی که من از او دارم می دانم که سفر کردن در زمستان را دوست ندارد اما به یکباره تصمیم گرفت که چند روزی از اینجا دور شود و این نمی تواند بدون علت باشد. ضمن آن که افسرده و غمگین بود و حال و حوصله نفاشی هم نداشت. سربلند کردم و به چهره آقای بیداردل نگاه کردم و گفتم: _ اگر درست منظورتان را درک کرده باشم باید بگویم که هیچ رابطه ای میان خواهرم و آقای یزدانی وجود نداشته و از این جهت کاملا مطمئن هستم، اما در مورد دوست شما آقای یزدانی نمی دانم، شاید شما درست حدس زده باشید اما یقین بدانید که اگر محبتی ریشه گرفته باشد یک سویه است و خواهرم نقشی ندارد. نمی دانم آقای بیداردل از کلامم چه برداشتی کرد که بلافاصله صحبت را تغییر داد و پرسید: _ خیلی راه مانده تا به کلبه سفید برفی برسیم؟ از سؤالش تعجب کردم چرا که بیش از دو گام با کلبه فاصله نداشتیم. با انگشت به اتاق اشاره کردم و گفتم همین جاست. او نگاهی به دیوار انداخت و چشم به منظره زمستانی که مادربزرگ کشیده بود دوخت و لب به تحسین گشود و گفت: _ خیلی زیباست، چقدر برای این مرد پشت برف مانده دلم می سوزد آیا این تصویر عینیت داره؟ گفتم: _ نمی دانم این نقاشی کار مادربزرگم است و باید از خود او سؤال کنید. با چشمانی فراخ شده و دهانی باز مانده پرسید: _ راست می گویید آیا این نقاشی را مادربزرگتان کشیده؟ چه زن فوق العاده ای است این خانم! _ بله او واقعا زن هنرمندی است. آرام آرام حرکت کردم تا آقای بیداردل دیوار متعلق به دوستش را نیز بنگرد و او هم با من همگام شد، وقتی به دیواری که توسط آقای یزدانی کشیده شده بود رسید بار دیگر لب به تحسین گشود و گفت: _ این کار را به خوبی می شناسم. و نشان داد که چندان هم ناآگاه نیست. او از روی منظره ای که دوستش کشیده بود گذشت و این بار خودش دیوار را دور زد و در مقابل کار من ایستاد و موشکافانه به آن چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد: _ عالی است! دقیقه ای سکوت میانمان حاکم شد و او نشان داد که دارد دقیق نگاه می کند و بعد انگشت روی خورشید گذاشت که انوار طلایی اش را بر کوه و درختان و دشت برفی تابانده بود و گفت: _ چه زیباست به هنگام مرگ درخشش نور حیات و امیدوار بودن به جاودانگی زندگی. یقین دارم که این کار شماست و اقرار می کنم که نادر از آن بسیار تعریف کرده و حالا خودم با دیدن این منظره زیبا می گویم که او راه غلو در پیش نگرفته و کارتان عالی است. به تشکری کوتاه اکتفا کردم و او ادامه دادم: _ نادر از چهار فصل صحبت می کرد، آیا آنها را هم می شود ببینم؟ در اتاق را باز کردم و او با گرفتن اجازه قدم به درون اتاق گذاشت و به تماشا ایستاد. من هم فرصت یافتم تا خود او را دقیق نگاه کنم، او همچون آقای یزدانی بلند قامت و کمی درشت اندام تر از او به نظر می رسید، صورتی با پوست سفید و موهایی به رنگ خرمایی و چشمانش را در لحظه ای که در مورد احساس آقای یزدانی گفتگو می کرد به نظرم رسید که چشمانی قهوه ای رنگ دارد. او برای دیدن هر تابلو از عینک استفاده کرده بود اما بعد از تماشا عینک را از چشم برداشته و در جیب کوچک کتش گذاشته بود. به نظرم رسید که دیدار او دارد به درازا می کشد و از این که ایستاده و تماشایش می کنم خسته شده ام. گرچه دوست داشتم نظر یا نظریاتش را هم در مورد مناظر درون اتاق می شنیدم اما تأمل او روی هر منظره خسته کننده شده بود. خواستم لب باز کنم و او را به گذشتن ساعت واقف کنم که خودش به سخن درآمد و گفت: _ باور کنید شناخت روحیه شما از میان این تابلوها که یکی از دیگری زیباتر است چندان هم آسان نیست. در منظره پاییز آنچنان دست از زندگی شسته اید که گویی با افتادن این تک برگ از درخت روح خودتان هم به ملکوت پرواز می کند و به همراه برگ از شاخسار زندگی جدا می شود و بعکس در منظره بهار آنچنان شور و نشاط جوانی با شماست که گویی تمام شکوفه ها بدون آسیب و گزند تا مرحله باروری بر شاخه زنده خواهد ماند و در تابستان می شود نهایت آرزو را در شما دید که درختان از باروری سر به سوی زمین خم کرده و تسبیح گویان خالق را سجده می کنند، امیدوارم برداشت حسی من زیاد از احساس شما دور نباشد و راه به خطا نرفته باشم! سر تکان دادم و پیش از آن که او باز هم به صحبت ادامه دهد از اتاق خارج شدم و او هم بیرون آمد، به هنگام بازگشت پرسید: _ آیا شما دختر بزرگ خانواده هستید؟ باز هم سرتکان دادم و او سکوتم را به حساب خستگی ام گذاشت و گفت: _ شما را بسیار خسته کردم، مرا ببخشید! سپس او هم سکوت کرد و ادامه راه را با گامهایی سریع تر پیمود. کلاس آغاز شده بود و من با گفتن ببخشید کلاسم را شروع کرده و او را تنها گذاشتم و شاهد بودم که پدربزرگ از کلاسش خندان خارج شد و چرخش را به طرف او به حرکت درآورد. وقتی هنرجویان مشغول نوشتن شدند فرصت یافتم تا به حرفهای او مخصوصا کنجکاوی کردنش در مورد دیانا فکر کنم و به این نتیجه رسیدم که سؤالات او جز درخواستی از جانب یزدانی نمی تواند باشد و آقای بیداردل نقش کارآگاه خصوصی را در کنار آموزگاری نیز به عهده گرفته است و خوشحال شدم از این که نگذاشته بودم او اطلاعات جامعی جمع آوری کند و قلبا از این که از دیانا پشتیبانی کردم خشنود بودم. با تمام شدن ساعت کلاس هنرجویان، وقت استراحت فرارسید و پدربزرگ از بیداردل دعوت نمود تا فنجانی چای با ما بنوشد و پس از آن تدریس خصوصی آغاز شود. او هم با کمال میل پذیرفت و من به هنگام چای آوردن شنیدم که بیداردل دارد از پدربزرگ در مورد خانواده و آیا این که همه اهل هنر هستند سؤال می کند و من دانستم که شروع سؤالش به کجا ختم می شود و او باز هم می خواهد در مورد دیانا اطلاعات بیشتری کسب کند. خاموش نشستم تا آنچه را که پدربزرگ صلاح می بیند بیان کند. مادربزرگ هم همچون من آرام و خاموش به نوشیدن چایش پرداخت و آثارخستگی از این مصاحبت در چهره اش هویدا بود. آقای بیداردل می خواست در مورد دیانا اطلاعاتی جمع آوری کند اما به جای آن پدربزرگ به دادن اطلاعات وسیع و جامع در مورد من و هنز خطاطی و نقاشی ام پرداخته بود. از این که دیدم تیر آقای بیداردل به سنگ خورد و نقشه اش نقش بر آب شد خنده ام گرفت و برای این که دیگران متوجه نگردند کاغذ نقاشی ام را به صورتم نزدیک کردم و چهره ام را از آنها پنهان کردم. گمان می کردم که آقای بیداردل از تعاریف پدربزرگ خسته شده و سخن او را ناتمام بگذارد اما وقتی کاغذ را از صورتم پایین آوردم در کمال تعجب دیدم که او سراپا گوش نشسته و بدون حرکت کاملا به حرفهای پدربزرگ گوش می کند. دلم به حالش سوخت. از جا بلند شدم تا ضمن جمع آوری فنجانها پدربزرگ را متوجه ساعت کنم که خوشبختانه متوجه شد و گفت: _ وقت شما را باحرف زدن گرفتم. آقای بیداردل بلند شد و گفت: _ شما باید مرا ببخشید که با سؤالاتم خسته تان کردم. لطفا بگویید کجا باید بروم؟ پدربزرگ خندید و گفت: _ فقط دو سه قدم که به سمت جلو بردارید کلاس نقاشی را خواهید دید. و آقای بیداردل دانست که پشت دیوار چوبی نیز کلاس است. او زودتر از من وارد سالن شده بود لذا هنگامی که من وارد شدم داشت از شیشه بزرگ سالن به تاریکی باغ نگاه می کرد. وقتی فهمید من وارد شدم روی پاشنه پا چرخید و گفت: _ اینطور که مشخص است استاد تمام فضای خانه را کلاس کرده! من سرفرود آوردم و او ادامه داد: _ افرادی همچون پدربزرگ شما کم پیدا می شوند. گفتم: _ اما آقای یزدانی هم چنین کرده اند. این بار سر فرود آورد و گفت: _ اقرار می کنم که من در اوایل با کار او موافق نبودم اما وقتی او اقدام کرد و پارکینگ خانه اش را بصورت کلاس در آورد نه تنها دیگر ناراضی نبودم بلکه یکی از ستایشگرانش شدم خب امروز به قدر کافی سر همگی را درد آوردم، لطفا بدهید نقاشی را ببینم. خیلی دلم می خواست من نیز اطلاعاتی از آن مرد بلند قامت مو خرمایی که وقتی عینک به چشم دارد تیپ مردان ژورنال مد را پیدا می کند داشتم، شاید آن وقت شخصیت اش آنقدر گنگ و مرموز نبود. ساعت کلاس که تمام شد او با گفتن به امید دیدار از ما جدا شد و به علت باریدن برف پدربزرگ مرا برای بدرقه راهی نکرد، بلکه از او خواهش کرد در را پشت سر خود ببند. با رفتن او، خسته خود را روی مبل رها کردم و گفتم: _ چه روز خسته کننده ای بود و چه خوب که تمام شد. پدربزرگ گفت: _ خستگی ات ناشی از استاد جدید است، تا بخواهی به او هم عادت کنی چند روزی وقت می برد. _ او مرد کنجکاوی است و از کنجکاویش ناراحتم، او هر چه می خواست بداند پرسید و فهمید در صورتی که هیچ گونه اطلاعاتی از خود به ما نداد. پدربزرگ گفت: _ من آنچه که باید از او بدانم می دانم، حالا اگر تو می خواهی بدانی گوش کن تا برایت بگویم. بلند شدم و گفتم: _ من اطلاعاتی لازم ندارم، همانقدر که شما می دانید او کیست و چرا این همه سؤال می کند کافی است. باور کنید داشتم کم کم به او مظنون می شدم. صدای خندۀ بلند پدربزرگ به من فهماند که در مورد او اشتباه فکر کرده ام و او انسان قابل اعتمادی است. به یاد نمی آورم که از سمیرا و دیانا در باره صبح روزی که چهار نفری به کوه رفته بودند تعریفی شنیده باشم و حالا که فکر می کنم به گمانم می رسد که آن روز جمعه یک جمعه معمولی و ساده نبوده است و کوهنوردی حادثه آفرین بوده است، اما چرا هر دو مرد نظرشان به دیانا معطوف شده بود و سمیرا حاشیه نشین گشته بود را نمی دانم. روز جمعه مادربزرگ به وعده اش عمل نمود و همگی به خانه ما رفتیم. مادر و نادیا برای ما سنگ تمام گذاشته بودند و مادر غذاهایی را که می دانست خیلی دوست دارم تهیه کرده بودند. سینا به سختی با من انس گرفت و ترجیح می داد در آغوش نیلوفر و دیانا باشد. نامی با گفتن دستت را بلند کن ببین به سقف می رسد، بلندی قدم را با لحن شوخ به تمسخر گرفت و هنگامی که فهمید از سخنش رنجیده ام بغلم کرد و گفت:
_ ناراحت نشو، تازه باید خوشحال باشی که به خدا نزدیکتری!پدر مرا کنار خودش نشاند و گفت:_ شنیده ام شاگردانی برای خودت دست و پا کرده ای؟ تا وقتی که با ما بودی از اسم قلم و دوات فرار می کردی اما حالا ...پدربزرگ گفت:_ هنوز هم خوشش نمیاد و تنها برای دل خوش ساختن من و مادرت تعلیم می دهد تا با ما را سبکتر کند. آریانا روزی نقاش بزرگی می شود، این جمله مرا همه خوب به خاطر بسپارید.دوست داشتم با مادر ساعتی تنها می بودم و تنها با او صحبت می کردم مثل همان صبحی که بیدارم کرد تا برای رفتن به خانه پدربزرگ آماده شوم و با هم ساعتی گپ زدیم، اما او کنار مادربزرگ نشسته بود و گوش به حرفهای او داشت. از کنار نیلوفر و ناجی که سخت خود را به من چسبانده بودند بلند شدم و از اتاق خارج شدم، دیانا هم از من پیروی کرد و هر دو به اتاقمان رفتیم. تغییرات محسوسی در اتاق به وجود آمده بود، تختخواب یک نفره و میز کار و یک صندلی گردان و چند تابلو از دست خط پدر بر دیوار اتاق، نگاه کردم و گفتم:_ اتاق زیبایی درست کرده ای.اما او به جای تشکر پرسید:_ انوشیروان هنوز به کلاس می آید؟ آیا حال مرا می پرسد؟خندیدم و گفتم:_ تا به من نگویی که در آن روز جمعه چه اتفاقی افتاد به هیچکدام از سؤالهایت جواب نمی دهم.متعجب نگاهم کرد و پرسید:_ منظورت کدام جمعه است؟_ همان جمعه ای که به اتفاق سمیرا و هاتف و یزدانی کوه رفته بودید؟انگشتش را به نشانۀ قسم پیشاهنگی نشانم داد و گفت:_ قسم می خورم که هیچ اتفاقی نیفتاد، چطور مگر؟_ هیچ می دانی که دل استاد یزدانی را هم برده ای و از وقتی که به خانه برگشته ای او هم ترک درس و مکتب را کرده و آواره کوه و بیابان شده است؟حرفم را باور نکرد و متعجب تر از پیش پرسید:_ یزدانی؟ چرا من؟ شاید به خاطر سمیرا است که ...حرفش را قطع کردم و گفتم:_ نه خواهر عزیز به خاطر سمیرا نیست، او به تو علاقه پیدا کرده و من فکر می کردم که این علاقه از کوه رفتنتان سرچشمه گرفته!دیانا چند بار سر تکان داد و گفت:_ باور کن که در آنجا هیچ چیز که به قول تو پایه علاقه شود رخ نداد و اتفاقا من بخاطر آن که تو با ما نبودی زیاد هم حال و حوصله حرف زدن نداشتم و بیشتر سمیرا و هاتف سخنران بودند. _ اما قضیه علاقه او به تو جدی است و یقین دارم که اگر تو برگردی و او بفهمد در اسرع وقت خودش را می رساند. دیانا خشمگین گفت:_ بیخود این کار را می کند، من دارم زمینه چینی می کنم که برای اسفند ماه بیایم نیاوران، اما اگر این آقا بخواهد ادا و اطوار بچه ها را دربیاورد مسلما پدربزرگ موافقت نخواهد کرد. آه آریانا من دوست دارم برگردم آنجا!پرسیدم:_ آیا تو دختری به نام الناز می شناسی؟دیانا سر فرود آورد و گفت:_ با او در کوه آشنا شدیم، کوه نور خوبی است چطور مگر؟_ او هم سراغ تو را می گرفت و اینطور که از بهادر و انوشیروان شنیدم علاوه بر کوهنوردی، اسکی باز خوبی هم هست و بچه را به پیست اسکی دعوت کرده.آه دیانا بلند شد و گفت:_ او دختر زیبایی است، من حتم دارم که خیلی راحت نظر انوشیروان را به خودش جلب می کند. لعنت بر هاتف و این یکی، یزدانی که مرا از آنجا آواره کردند. آریانا خواهش می کنم با پدربزرگ صحبت کن و مرا همراهتان ببر، من اگر اینجا بمانم از فکر و خیال دیوانه می شوم. _ خوشبختانه هاتف عاقلانه تر رفتار کرد و پس از دو جلسه غیبت برگشت اما یزدانی هنوز نیامده و به جای خودش فرد دیگری را فرستاده که به خوبی خود یزدانی تعلیم می دهد. من می ترسم که او هم تا چشمش به تو بیفتد دل ببازد و مجنون شود!دیانا مشت گره کرده اش را بر شانه ام کوبید و گفت:_ قول می دهم که با هیچکس حرف نزنم و از کنار تو تکان نخورم، فقط مرا با خود ببر.بلند شدم و گفتم:_ باید زمینه را آماده کنم، بیا برویم تا پدربزرگ گمان نکند که توطئه چینی می کنیم.هر دو به آشپز خانه رفتیم و نادیا را مشغول فراهم کردن سفره دیدیم، او با لحن گله آمیز گفت:_ چند ماه است که از خانه دوری حالا هم که آمده ای وقتت را در اتاق و با دیانا می گذرانی.بغلش کردم و گفتم:_ آنقدر در قلب و روحم جا برای خودت اشغال کرده ای که هرگز گمان ندارم که از تو دور بوده ام!خودش را در آغوشم رها کرد و گفت:_ اگر این حرفها را هم بلد نبودی چه بهانه ای می آوردی؟_ آنوقت گوشه نشین کنج اتاقت می شدم تا حرفهایم را باور کنی. وقتی به لبش تبسم نشست یقین کردم که رنجش اش از میان رفته، کمکش کردم تا غذا کشید و در همان حال سؤالاتی از افشین شوهرش پرسیدم که جواب شنیدم:_ خیلی دلش برایت تنگ شده و قرار است تا شما برنگشته اید خودش را برساند و تو را ببیند._ از پدر شنیدم که دو برادر مهندس دست به دست هم داده اند و شرکتی دائر کرده اند، درست است؟نادیا سر فرود آورد و گفت:_ ابراهیم دیگر خیال سفر نداشت و تصمیم گرفت برای همیشه بماند، به همین خاطر با افشین شریک شد و کارشان هم بد نیست و شکر خدا هر دو راضی هستند.با فراخوانده شدن به سر میز غذا گفتگویمان به آخر رسید و ما هم به دیگران ملحق شدیم در سر میز غذا هر بار نگاهم با نگاه دیانا تلاقی می کرد او به من اشاره می کرد که به نوعی موضوع بردن او را عنوان کنم و مرا در تنگنا قرار می داد. نمی دانستم باید از کجا شروع کنم تا این که خود پدربزرگ با مطرح ساختن دو خواهر هنرجوی کلاسش به نامی تلنگر زد که اگر خیال ازدواج دارد آن دو خواهر شایستگی کامل را دارا هستند و دیانا نیز با مطرح کردن این که او نیز آنها را دیده شروع کرد به برشمردن محاسن آنها و در آخر گفتۀ خود اضافه کرد: _ حیف که پدربزرگ دیگر مرا نخواست و اخراجم کرد و گرنه حتم داشتم که من هم روزی چون آن دو موفق می شدم. لحن غمبار دیانا مادربزرگ را متأثر کرد و گفت: _ چه کسی گفته که تو و سمیرا را نخواستیم و اخراجتان کردیم؟ امکانات ما محدود شد، خودت که شاهد بودی. پدربزرگت از بی اتاقی روی نیمکتهای کلاس می خوابد و آریانا هم مجبور است تنگی اتاق مرا تحمل کند، اما در تابستان وضعیت فرق می کند. پدر حرف او را تأیید کرد و مادر نیز گفت: _ اگر تو ذوق کافی داشته باشی پدرت و نامی می توانند کمکت کنند. و به این طریق به بحث خاتمه داد. در صورت دیانا شکست را آشکارا دیدم و دلم به حالش سوخت و بی اختیار گفتم: _ می خواهی به جای من به آنجا برگردی؟ حرفم با هجوم اعتراضات مواجه شد و پدربزرگ اولین نفری بود که اعتراض کنان پرسید: _ پس شاگردان چه می شوند؟ کلاس نقاشی ات هم نیمه کاره می ماند. مادربزرگ هم حرف او را تأیید کرد و پدر با گفتن هر کاری باید در موقع خودش انجام شود، پیشنهادم را رد کرد و مادر هم با گفتن آریانا نباید کلاسهایش را تعطیل کند، بر گفته آنان مهر تأیید نهاد. به دیانا نگاه کردم به بفهمد من تلاش خود را کرده اما شکست خورده ام. دیانا غمگین بلند شد و میز غذا را ترک کرد و نگاه ناراضی مادر و پدر را پشت سر خود بدرقه کرد. در انتهای غذا بودیم که افشین از راه رسید و مستقیم به پشت میز غذا خورد هدایت شد. او را شاد و سرحال دیدم و از این که هنوز هم همان محبت گذشته را نسبت به من داشت شاد شدم و با او به گفتگو پرداختم. به آفتاب کمرنگ زمستانی که می رفت غروب کند خشم گرفتم چرا که هر چه او به افق دامن می کشید لحظه جدایی ما را نزدیکتر می کرد. افشین می بایست بر می گشت، به موقع خداحافظی گفت: _ می خواهم از گوته برایت سخنی بگویم که دوست دارم آن را همیشه به یاد داشته باشی، او می گوید "زندگی بدون کوشش، مرگ قبل از وقت مقرر است" پس کوشش کن آنقدر که دلت تسلا پیدا کند. گفتم سعی می کنم فراموش نکنم و از یکدیگر جدا شدیم. پدربزرگ به پدر گفت: _ همیشه از افشین خوشم آمده، جوان فعال و خانواده دوستی است. پدر حرف او را تأیید کرد و نادیا از خوشحالی خود را در آسمان رقصان دید. *** در امتحانات هنرجویان خط از میان آقایان هاتف و از میان دختر خانمها مریم بیشترین امتیاز را آوردند و مینا و انوشیروان رتبه دوم را کسب کردند. پدربزرگ برای آنان جشن کوچکی گرفت و هدایایی تقدیمشان کرد، در جشن آقای یزدانی هم شرکت داشت ولی متأسفانه او به هنگام امتحان حضور نداشت و همه می دانستند که اگر آقای یزدانی شرکت می کرد شانس اول شدنش بیشتر از هاتف بود. حضور دو آموزگار نقاشی در جشن مرا معذب کرده بود و سعی داشتم از هر دو یکسان پذیرایی کنم، وقتی جشن با سخنرانی پدربزرگ به پایان رسید هاتف که در کنارم نشسته بود آرام گفت: _ من با دست خود آتشی در وجودم افروخته بودم که خوشبختانه پیش از آن که تمام وجودم را بسوزاند موفق به خاموش کردن آن شدم و خوشحالم که این آتش به دامان کسی سرایت نکرد و تنها به خودم آسیب رساند. گفتم: _ با کمی صبر آسیب هم ترمیم می شود و زخم هم التیام می پذیرد. من هم خوشحالم که با تدبیر و پیروزی از عقل توانستید راه درست را انتخاب کنید، نمی دانم در کجا خواندم قلبی که زودتر با گلها بیدار می شود، همیشه زودتر هم آزار خار را احساس می کند. برای تأیید سخنم سر فرود آورد و گفت: _ وقتی شنیدم که خواهرتان به یزدانی هم پاسخ منفی داده اندیشه های زهر آگین را از خود دور ساختم و یقین نمودم که او به خاطر نقص جسمانی مرا جواب نکرده بلکه به حقیقت به دنبال جفتی است که دوستش بدارد و بخواهد با او همراه شود. _ بله همینطور است، خواهرم به عشق بعد از ازدواج اعتقاد ندارد و شاید هم حق با او باشد! صبح روز بعد نیز در کلاس، آقای یزدانی غیبت اش را اینگونه توجیه کرد: _ گفتن این که در انتخاب راه به خطا پیموده بودم دشوار است اما فکر می کنم اقرار کردن خود شجاعت به حساب می آید. اگر چنین باشد من مرد شجاعی هستم "نه هر که چهره برافروخت دلبری داند". گفتم: _ همینطور است و آرزو می کنم این بار همسفر همدلی نصیبتان شود. تشکر کرد و راه کلاس را در پیش گرفت. بسیار دلم می خواست که یزدانی هم در این مسابقه شرکت کرده بود و خط نوشته اش را به مسابقه گذاشته بود، اما متأسفانه چنین نشد. داشتم به هنرجویان شیوه نوشتن کلمه "واو" را روی تخته سیاه تعلیم می دادم که در کلاس باز شد و آقای یزدانی سر درون کلاس کرد و پرسید: _ می شود چند لحظه وقت کلاس را بگیرم؟ اشاره کرد که از کلاس خارج شوم، گچ را زمین گذاشتم و از کلاس که خارج شدم آقای یزدانی گفت: _ من باید با شما درباره مطلبی صحبت کنم و می خواستم خواهش کنم بعد از تمام شدن کلاستان به کلبه سفید برفی بروید و آنجا بمانید تا من هم بیایم. خواهش می کنم در این مورد به کسی حرفی نزنید. با این که تعجب کرده بودم اما با گفتن بسیار خب، او را خوشحال روانه کردم و خودم به کلاس بازگشتم. داشتم می گفتم: _ حرف واو تا حدی شبیه به حرف ق و یا قاف است با اندک تفاوتی در دور زدن و همچنین میزان دور، اما زاویه شروع در هر دو یکی است. در همین زمان یکی از هنرجویان گفت: _ آریانا ببخشید،


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
هنگام برگشت به او فکر کردم و او را با دیگر هنرجوها مقایسه کردم، همانطور که گفتم او مسن ترین هنرجوی کلاس بود و فکر می کنم سی سال سن را به خوبی داشت. مردی بلند قامت و باریک اندام، با چهره ای استخوانی و رنگ پوستی تیره. چشمهایش ریز بودند و دهان و بینی اش کشیده و کوچک اما نه آنقدر زیبا که قابل مدل شدن باشد. روی هم رفته مرد شیک پوش و جالبی به نظر می رسید، یک شخصیت و یا بهتر بگویم یک نوع وقار و متانت خاصی در او وجود داشت که انسان را ملزم می کرد هنگامی که حرف می زند کاملا گوش به حرفهایش داشته باشی و اگر راه می رود می بایست با او گامهایت را تنظیم کنی. شاید شخصیت او را داشتم با دبیران دبیرستانم مقایسه می کردم، نمی دانم اما او را قابل احترام دیدم و کلاس شروع نشده احترام یک استاد را برایش قائل شدم. وارد سالن که شدم پدربزرگ داشت از برگزاری کلاس برای مادربزرگ صحبت می کرد و داشت می گفت: _ باور کن که در چهرۀ هاتف وقتی گفت استاد بنویسید عجز کامل را دیدم و در همان حال به خود گفتم اگر امتناع کنی هاتف هم به راه تو می رود و مأیوس می شود. نمی دانی با چه مشقتی گچ را برداشتم و شروع کردم، اما هاتف به آن هم راضی نشد و قلم را داد به دستم و خواست که روی کاغذ خودش بنویسم، تو که می دانی من بدون وضو قلم به دست نمی گیرم. گفتم باید وضو بگیرم و بعد برایت بنویسم، در واقع قلم من دست او بود، وقتی قلم را گرفتم همه چیز فراموشم شد و از یاد بردم که دستم لرزش دارد، محکم و مطمئن گذاشتم روی کاغذ و نوشتم. اِلیِ من، باورت می شود که من بدون خطا نوشته باشم؟ مادربزرگ گفت: _ تو همیشه مرد توانایی بوده ای و هیچ چیز حتی بیماری نمی تواند تو را به زانو درآورد. من به تو همیشه افتخار کرده ام و از این پس نیز می کنم. لحن عاشقانه آنها موجب شد که قدمی به عقب بردارم و خلوت آنها را برهم نریزم و پاورچین، پاورچین وارد آشپزخانه شوم و همانجا بنشینم تا احضار شوم. از زمانی که خود را شناخته ام هرگز به یاد نمی آورم که پدرم نام مادر را به اسم خودش صدا زده باشد، هر گاه مادر در حیاط است و پدر می خواهد از اتاق و ار صدا بزند او را به نام خواهرم نادیا خطاب می کند و اگر برعکس باشد او را به نام برادرم نامی مخاطب قرار می دهد و اگر هر دو داخل اتاق باشند اسم مادر (ببین) می شود و در زمان خشم مادر خانم خانمها لقب می گیرد. اما پدربزرگ، مادربزرگ را خیلی شاعرانه خطاب می کند و او را الهۀ من، الی من و آرام جانم خطاب می کند. شاید اگر خانۀ ما هم مثل اینجا خلوت بود و این همه بچه دور پدر و مادر را نگرفته بودند آن دو نیز به همین شیوه رفتار می کردند. با ورود پدربزرگ به آشپزخانه در حالی که متعجب بود، پرسید: _ تو چرا تنها نشسته ای؟ با سؤال پدربزرگ رشته افکارم پاره شد، پدربزرگ ادامه داد: _ ذهنت مشغول است، می دانم داری به چی فکر می کنی اما باور کن اگر یقین نداشتم که موفق می شوی هرگز تو را تشویق نمی کردم. من عادت ندارم که بیخودی به کسی دلگرمی و امیدواری بدهم مگر آن که در او استعداد کار را ببینم، می دانی نظر مادربزرگت چیست؟ او پس از دیدن نقاشی های تو گفت من اگر نیمی از استعداد آریانا را داشتم هرگز نقاشی را رها نمی کردم. تو دختر خوشبختی هستی که هم در کار خط تبحر داری و هم نقاشی ات خوب است و می دانم پیش یزدانی که تعلیم بگیری حتما موفق خواهی شد. گفتم: _ پدربزرگ به خودم فکر نمی کنم و ترسم از این است که من از اصول و قواعد خطاطی هیچ نمی دانم پس چگونه می توانم آقای یزدانی را تعلیم بدهم؟ پدربزرگ دستش را روی دستم گذاشت و گفت: _ با خواندن جزوه های من و یا مادربزرگت می توانی. بلند شو تا به تو بگویم که چه باید بکنی. من به همراه چرخ پدربزرگ حرکت کردم و او بار دیگر مرا به اتاقش برد و این بار از کشو میز کارش دفتری درآورد و به طرفم گرفت و گفت: _ این را بگیر و مطالعه کن. دفتر را گرفتم و پدربزرگ گفت: _ با جلسه فردا که مخصوص خانمهاست کارت را شروع کن تا ترس اولیه ات از بین برود. خواهی دید که آنطورها هم که فکر می کنی سخت و دشوار نیست. به اضطراب درونی ام اضطراب دیگری افزوده شد و آشکارا رنگم پرید. پدربزرگ با صدای بلند خندید و گفت: _ فرار هیچ وقت مشکلی را حل نکرده، تا زمانی که شجاعت و شهامت برای روبرو شدن با مشکل را به دست نیاوری این دیو یخی همچنان پابرجاست اما همین که با آن روبرو شوی خواهی دید که به سرعت آب و سپس بخار می شود و به هوا می رود. فراموش نکن که تو نوه الهه هستی، زنی که وقتی تصمیم گرفت به جنگ فقر و مشکلات برود، رفت و پیروز هم شد. پس به خودت و به توانایی هایت اعتماد کن و با توکل به این که خدا کمکت می کند پیش برو. من روزی را می بینم که تو به ترس امروزت بخندی و به من بگویی پدربزرگ چه ترس بچگانه ای داشتم! امیدواریهای پدربزرگ دلم را گرم کرد اما نه آنقدر که بتوانم شجاعانه اقدم کنم. آن شب تا نزدیک صبح جزوه های پدربزرگ را خواندم و چون درس مدرسه از بر کردم، صبح سر میز صبحانه چشمانم پف آلود بود. آن دو به هم نگاه کردند و مادربزرگ که حالش بهتر شده بود گفت: _ اگر تا بعد از ظهر حالم بهتر شود با هم می رویم و من کمکت خواهم کرد. آنقدر خوشحال شدم که خواب آلودگی ام از بین رفت و روحیۀ شاد خود را به دست آوردم و هنگامی که فرصت یافتم آنچه را که شب گذشته خوانده بودم برای مادربزرگ تعریف کردم و او با تأیید گفته هایم مرا دلگرم تر ساخت. ساعت دو بعد از ظهر از خانه خارج شدیم و به سوی کلاس را افتادیم. در کلاس با آقای یزدانی روبرو نشدیم و شاگردان دختر را بر روی نیمکتها دیدیم. کلاس حالت خشک و منضبط مدرسه را نداشت. همه مثل اعضاء یک خانواده در یک جا جمع بودند و هر کس به کار خود مشغول بود. مادربزرگ وقتی خط ها را نگاه می کرد به من هم اشاره کرد نگاه کنم و ایراد خط را بگیرم. با تردید از درست بودن نظرم شروع کردم اما وقتی مادربزرگ هم به همان نکات اشاره کرد قوت قلب گرفتم و تردیدم از میان رفت. تنها دو نفر کارشان ایراد نداشت و آن دو نفر همان دو خواهری بودند که پدربزرگ تأییدشان کرده بود. خواهر بزرگتر مریم نام داشت و خواهر کوچکتر مینا. برای دادن سر مشق مادربزرگ همان نیم بیت شعری را که به آقایان داده بود انتخاب کرد و از من خواست آن را روی تخته بنویسم و من هم این کار را بدون ترس و دلهره انجام دادم. بعد از پایان گرفتن کلاس در زمانی که همه شاگردان خارج شده بودند و تنها من و مادربزرگ مانده بودیم آقای یزدانی از دری که به گمانم به حیاط باز می شد وارد پارکینگ شد تا در دیگر را که به کوچه راه داشت ببندد و کلاس را تعطیل کند. او با گرمی حالمان را پرسید و از مادربزرگ بیشتر دلجویی کرد و از من پرسید: _ استاد کار خط چطور پیش می رود؟ گفتم: _ بد نیست، البته به لطف مادربزرگ! مادربزرگ لبخند زد و به آقای یزدانی گفت: _ جانشین من دارد به امور کار وارد می شود و کم کم خیال من هم آسوده می شود. فکر می کنم برای من هم زمان بازنشستگی فرا رسیده و دیگر باید کار را به جوانها بسپارم. یزدانی گفت: _ خدا به شما و استاد طول عمر بدهد و سایه تان همچنان بر سر ما شاگردان باشد، ما هرگز به پای شما و استاد نخواهیم رسید. مادربزرگ این بار خندید و گفت: _ شما بهتر از ما خواهید شد. ما هم روزی چون شما شاگرد بودیم و هرگز گمان نمی کردیم که خود روزی معلم شویم اما شدیم و شما هم استاد خواهید شد. هر روز نوبت یکی است. اما من خوشحالم که می بینم زحماتم بیهوده نبوده و به راستی استادان خطی قابل تربیت کرده ام. دیگر موقع آن رسیده که شما این بار سنگین را از روی شانه های نحیف ما بردارید و خود به دوش بکشید. زیاد سخنرانی کردم و وقتت را گرفتم، اخلاق استاد را که می دانی، اگر کمی دیر کنم با چرخش راه می افتد و می آید اینجا. آقای یزدانی سر فرو آورد و با گفتن به امید دیدار ما را بدرقه کرد و در پارکینگ را پشت سرمان بست. مادربزرگ در طول راه ساکت بود و افکارش با من نبود. من هم داشتم به تابلوهایی که آقای یزدانی کشیده و به دیوار کلاس آویخته بود فکر می کردم و به خود گفتم، حاضرم چندین سال شاگردی او را بکنم تا بتوانم همچون او نقاشی کنم. نزدیک خانه که رسیدیم مادربزرگ متعجب گفت: _ پدربزرگ به استقبالمان نیامده؟ حرف مادربزرگ که با نگرانی ادا شد مرا نیز مضطرب کرد و هر دو با گامهایی تند به سوی سالن حرکت کردیم و از مشاهده پدربزرگ که نشسته بود و خط می نوشت هر دو نفس آسوده ای کشیدیم و به روی هم خندیدیم. با ورود ما پدربزرگ قلم را زمین گذاشت و کاغذ را برداشت و به ما نشان داد و پرسید: _ چطور است؟ و ما خواندیم: مگذار که انتظار زارم بُکشد نادیده رخت زار و نزارم بُکشد گر کُشتنیم تو خود بِکش تیغ و مرا زان پیش که رنج انتظارم بُکشد پرسیدم: _ پدربزرگ شعر از کیست؟ خندید و گفت: _ از یک عاشق دلشکسته! مادربزرگ گفت: _ من انتظار داشتم مقابل در باشی و چون نبودی نگرانت شدم! پدربزرگ گفت: من نه آنم که سپر از خط وفا بردارم گرچه بسازند جدا چون قلمم بند از بند _ آرام جان، این بار سرم به عشوۀ این مرکب و قلم گرم شد و ساعت را فراموش کردم! مادربزرگ به خنده گفت: _ با این حرفها خام نمی شوم باید جبران کنی. پدربزرگ پرسید: _ خب چه می خواهید، بگویید تا انجام دهم. _ نوه مان احتیاج به وسایل کار دارد آن هم از بهترین نوعش! پدربزرگ چشم بلندی گفت و پرسید: _ حالا بگیرم یا فرصت دارم؟ مادربزرگ سر تکان داد و گفت: _ تا پس فردا فرصت هست اما هر چه زودتر تهیه شود بهتر است با خود آریانا بروید تا وسایل کار را خودش انتخاب کند. از شوق دلم می لرزید و ابر چشمم قطره ای بارید و به گمانم اشکی هم که از چشم آسمان بارید از سر خوشحالی بود. همان شب به این فکر کردم که چه چیز سبب شد تا خودم فراموش کنم که به لوازم نقاشی احتیاج دارم. آیا ترسهای گوناگون و هیجانات مختلف آنچنان احاطه ام کرده اند که از چنین چیز شادی آفرینی غافل شده ام. به خود نمی توانستم دروغ بگویم و پیش خود اقرار کردم که تاکنون آنچه دیده و شنیده و آنچه که رخ داده همه را رویایی تصور کرده و به آن جدی نیاندیشیده بودم. سایه ناپایداری خوشبختی به دست آمده مجال باور و یقین را از من سلب کرده بود و هنوز نیز نمی توانستم به طور قطع باور کنم که این مادربزرگ بود که از شوهرش خواست تا وسایل کار برایم مهیا کند. وسایل کار رسید. شاید بهتر است بنویسم خریداری کردیم آن هم از بهترین نوعش و در این مورد تخصص مادربزرگ به کارم آمد و او با دقت و آگاهی کامل برایم ابزار انتخاب کرد. هر سه برای خرید راهی شده بودیم و در این خرید من فقط نقش تماشاچی داشتم و از این تکه کلام پدر که همیشه می گوید کار را باید به کاردان سپرد استفاده کردم و کار را به مادربزرگ سپردم و همان شب بود که مادربزرگ چند اثر نقاشی را که کار خودش بود به من نشان داد و مرا در بهت و حیرت فرو برد و دانستم که او چه زن هنرمند و در عین حال فروتنی است که هرگز از هنر خود ابزار فخر نساخته و خود را مهم جلوه نداده است. او در مقابل این سؤالم که پرسیدم: _ مادربزرگ چرا نقاشی ها را قاب نکرده و به دیوار نیاویخته اید؟ خندید و گفت: _ این نقاشی ها برای من مهم هستند اما ارزش آویخته شدن به دیوار را ندارند. انشاالله نقاشی های تو را به دیوار خواهیم آویخت و نمایشگاهی از آثار برپا خواهیم کرد. مادربزرگ مرا تشویق به کار کرد و پشتکار را عامل موفقیت در هر زمینه دانست و گفت: _ تو چه بخواهی خطاط خوبی باشی و چه نقاش خوب، این را فراموش نکن که اول باید عاشق هنرت باشی و بعد از آن پشتکار داشته باشی، ممکن است که کاهای اولیه ات آن ارزش هنری که می بایست دارا باشد نداشته باشد اما یقین بدان در سایه همت و پشتکار بالاخره ارزش هنری پیدا خواهد کرد. من خوشحالم که می بینم در تو عشق و علاقه وجود دارد و هنوز بر عقیده خود پابرجایی. خطاطی برای تو حرفه دوم خواهد بود چرا که به قول انوشیروان تو از آن به حد کافی برخورداری پس بایست بیشتر هم و غم خودت را روی نقاشی بگذاری. من با این که سالهاست نقاشی نکرده ام اما گاهی در کنار خطاطی نقاشی هم می کنم. البته به جای بوم روی پارچه نقاشی می کنم و بعد آن را گلدوزی می کنم. در یک فرصت دیگر کارهای گلدوزی شده را نشانت می دهم. به مادربزرگ گفتم: _ من هم به شما غبطه می خورم و هم به شما افتخار می کنم. شما و پدربزرگ هر دو هنرمندان بزرگی هستید! مادربزرگ نگاه حق شناس خود را به دیده ام دوخت و گفت: _ پدر و عمویت از ما بهترند فقط شما بچه ها عادت ندارید که به کار آنها و به هنر آنها توجه کامل داشته باشید. پدرت خطاط چیره دستی است و این تعریف را به نشانه بزرگ جلوه دادن پسرم نمی گویم، می خواهم بدانی تا به وقت خودش از هنر او هم استفاده کنی. فردا کارت را با یزدانی شروع می کنی، سعی کن آنچه را که می گوید خوب به حافظه بسپاری و به آن عمل کنی. من هم اگر هنوز چیزهایی از استادانم به یادم مانده باشد برایت باز خواهم گفت، البته فکر نکنم که چیز به درد بخوری به یادم مانده باشد. صورت مادربزرگ را بوسیدم و خیلی خوب درک کردم که مادربزرگ باز هم دارد هنر خود را کوچک می شمارد. صبح زود از خواب بلند شدم و علت زود بیدار شدنم را می توانم به دلشوره ای که مبتلا شده ام نسبت بدهم. وقتی پدربزرگ و مادربزرگ از خواب بلند شدند و با میز چیده شده صبحانه روبرو شدند هر دو تعجب کردند و علت را پرسیدند و من با گفتن پس از ورزش صبحگاهی دیگر خوابم نبرد به ظاهر آنها را متقاعد کردم. صبحانه به پایان رسیده بود که زنگ تلفن پدربزرگ را به حرکت واداشت از شیوۀ گفتگویش فهمیدیم که پدرم تماس گرفته و پس از قطع مکالمه پدربزرگ رو به مادربزرگ کرد و گفت: _ علی تماس گرفت تا بگوید که دیانا درخواست کرده او را زودتر از تابستان به اینجا دعوت کنیم و اینطور که معلوم است صبر و طاقت از دست داده و می خواهد زودتر بیاید. آنگاه رو به من کرد و پرسید: _ میانۀ تو با دیانا چطور است؟ _ خیلی خوب است پدربزرگ، من وقتی خانه مان بودم بیشتر با او رابطه داشتم تا با دیگران. پدربزرگ گفت: _ شاید علت بی تابی خواهرت هم همین باشد که می خواهد هر چه زودتر پیش تو بیاید. آنگاه رو به مادربزرگ کرد و پرسید: _ نظر تو چیست، آیا وجود نوه جوان را می تونی تحمل کنی؟ مادربزرگ کمی به فکر فرو رفت و بعد نگاهش را به چشم من دوخت و پرسید: _ زحمت تو را زیاد نمی کند؟ به نشانه نه! سری تکان دادم، مادربزرگ گفت: _ من حرفی ندارم چون گمان من همین است که تقاضای دیانا فقط برای در کنار آریانا بودن است و گرنه از آموزشهای عملی هم می توانست استفاده کند. پدربزرگ گفت: _ پس بگوییم بیاید. بعد با لحن شوخ ادامه داد: _ باید منتظر تلفن مهدی هم باشیم، چون که اگر او بفهمد ما دو دختر علی را پذیرفته ایم او هم سمیرا را روانه اینجا خواهد کرد. مادربزرگ گفت: _ کلاس خصوصی خانوادگی! و هر دو با صدا خندیدند. پدربزرگ اشتباه نکرده بود و روزی که قرار بود دیانا وارد شود تنها نبود و سمیرا هم او را همراهی می کرد. پدربزرگ و مادربزرگ با پذیرفتن آن دو به ظاهر خوشحال بودند اما می توانستم درک کنم که آرامش خانه شان دستخوش ناآرامی شده و از این بابت خشنود نبودند. همسن بودن سمیرا و دیانا و بازگویی نظراتشان در امور مختلف که با سر و صدا همراه بود آنها را خسته می کرد و به خوبی آثار خستگی را در چهره پدربزرگ و مادربزرگ می شد دید، اما متأسفانه آن دو غافل از آنان به گفتگوهای خود ادامه می دادند و من مجبور شدم برای اینکه سکون و آرامش خانه و راحتی روان آن دو را حفظ کنم به دیانا تذکر بدهم که بهتر است بقیه صحبتشان را در اتاق انجام دهند. دیانا زودتر از سمیرا منظورم را درک کرد و خاموشی گزید اما سمیرا همچنان به تعریف خود ادامه داد تا جایی که پدربزرگ را خسته کرد و او مجبور شد بگوید: _ سمیرا جان بقیه تعریف هایت را بگذار برای فردا! و به این طریق او را از گفتن بیشتر بر حذر کرد. دیدم که او ناخشنود لب فروبست و از سکوتی که حاکم شد حوصله اش به تنگ آمد و از جا بلند شد و با گفتن من می روم کمی قدم بزنم سالن را ترک کرد. تحمل آن وضع برای دیانا هم دشوار بود و به دنبال بهانه ای بود که او نیز سالن را ترک کند. مادربزرگ با یک نگاه به چهره خواهرم همه چیز را فهمید و خطاب به او گفت: _ تو هم برو تا سمیرا تنها نباشد. و به این طریق او را از یکجا نشستن و سکوت اختیار کردن نجات داد. وقتی آن دو رفتند مادربزرگ رو به پدربزرگ کرد و گفت: _ با آنها کنار آمدن مشکل است، روحیه جوان آنها شلوغی و تحرک طلب می کند که دیگر در حوصله ما نیست. پدربزرگ گفت: _ بگذار این دو روز تعطیلی تمام شود آنها خود به خود خسته شده و به خانه برمی گردند. در مورد سمیرا حق با پدربزرگ بود و او روانه خانه شان شد اما دیانا ماند تا از کلاس مادربزرگ استفاده کند. دیانا بیشتر وقت خود را صرف مرور کتابهای درسی اش می کرد و به من در مورد امور خانه نمی توانست کمک کند. پدربزرگ و مادربزرگ وقتی دیانا را مشغول مطالعه می دیدند و بر عکس مرا مشغول کارخانه، نگاهی ناراضی بین خود مبادله می کردند. اما من خوشحال بودم که سکوت خانه این امکان را به دیانا می دهد که بتواند درس بخواند، در دومین جلسه ای که من در کلاس آقای یزدانی شرکت کردم مجبور شدم به تنهایی عازم شوم و دیانا با مادربزرگ راهی کلاس شود. آقای یزدانی را چشم به راه خود دیدم و هنگامی که وارد شدم او نگاهی به ساعت دستش کرد و زمزمه کرد: _ دیر کردید! مجبور شدم به او علت دیر آمدنم را بگویم و حضور دیانا را بهانه سازم. پرسید: _ خواهرتان هم چون شما استاد است؟ _ باید از مادربزرگ این سؤال را بپرسید. آقای یزدانی نشست و نشان داد که آماده است و من هم از او تبعیت کردم. وقتی شاگردان دیگر وارد شدند کلاس خصوصی آقای یزدانی به پایان رسید. با ورود مادربزرگ و دیانا پیش از آن که شاگردان لب به سخن باز کنند مادربزرگ گفت: _ من دارم یکی، یکی نوه هایم را به شما معرفی می کنم تا به نمونه خط نستعلیق و شکسته بیشتر آشنا شوید. دیانا برخلاف من کوچکترین واهمه ای از نوشتن نداشت و حتی وقتی اشتباه کرد و مادربزرگ به او تذکر داد که درست بنویسد اصلا خجالت نکشید. من در زمانی که آنها خط می نوشتند پشت میز کار مادربزرگ نشسته بودم و روی نقاشی گلدان کار می کردم و آنطور که آقای یزدانی تعلیم داده بود به گلبرگها تیرگی و روشنی می بخشیدم. کلاس خطاطی با نوشتن بیتی از حافظ که مادربزرگ خواست و من نوشتم به پایان رسید و کلاس خصوصی من شروع شد. خوشبختانه مادربزرگ به دیانا اجازه داد در کنار من بماند و پس از پایان کلاس ما هر دو باهم راهی خانه شویم. دیانا پشت میز مادربزرگ نشست و به نوشتن مشغول شد و من و آقای یزدانی کار نقاشی را آغاز کردیم. حس کردم که آقای یزدانی مثل جلسه گذشته راحت و آزاد نیست و با وجود دیانا کمی مضطرب است و نمی تواند درس بدهد. گلگون شدن گونه هایش به هنگام توضیح دادن، نظرم را تأیید کرد و باید بگویم که کلاس را ناراضی به پایان رساندم. هنگام خداحافظی آقای یزدانی گفت: _ متأسفانه نتوانستم خوب منظورم را بیان کنم! به این طریق به ضعف خود اقرار کرد و ما را راهی کرد. به هنگام مراجعت دیانا گفت: _ به گمان من آقای یزدانی مرد عصا قورت داده ای است و در کارهایش اصلا ظرافتی وجود ندارد. تعجب می کنم که چطور این مرد به این خوبی نقاشی می کندو تنها نقطه مثبت در صورت او عینکش است که وقتی از چشم بر می دارد آن نقطه هم محو می شود. اما بر خلاف ظاهر او انوشیروان خیلی زیباست و او می بایست نقاش می شد. به خنده من لبخند زد و ادامه داد: _ من اگر بخواهم روزی مردی را برای همسری خود انتخاب کنم حتما تیپی مثل انوشیروان را انتخاب می کنم و با روحیه شاد بهار، دوست دارم که همسر آینده ام مجلس گرم کن باشد و مثل یزدانی فقط به گفتن بله و نخیر اکتفا نکند. من عقیده دارم مردانی که اطلاعات وسیع دارند لب به صحبت باز می کنند و آنها که چیزی توی چنته ندارند ناچارا خاموش می نشینند. بعد با لحن تمسخر آمیزی ادامه داد: _ هاتف باید از سمیرا خواستگاری کند، شکل ظاهرشان خوب به هم می آید. بهادر هم باید از گلناز خواستگاری کند، آن دو هم به هم می آیند. من هم با پدربزرگ موافقم که خوب است نامی با یکی از این دو خواهر ازدواج کند، دیدی که چقدر قشنگ نوشته بودند؟ آدم در مقابل آنها احساس کوچکی می کند. به خنده گفتم: _ انوشیروان را که برای خودت کاندید کردی، هاتف را برای سمیرا مناسب دیدی و بهادر را هم برای گلناز گذاشتی، پس سهم من چه می شود؟ دیانا که فکر می کرد به راستی دارد کار تقسیم را انجام می دهد کمی به فکر فرو رفت و گفت: _ یزدانی چندان هم بد نیست و گرچه با روحیۀ تو همخوانی ندارد اما من یقین دارم که تو می توانی اخلاقش را تغییر بدهی و از او مردی خوش مشرب و اجتماعی بسازی. این دیگر به هنر تو بستگی دارد! برای آن که سر به سرش گذاشته باشم گفتم: _ اما من مهارت تو را ندارم پس بهتر است خودت او را تعلیم بدهی و انوشیروان را برای من کاندید کنی. به وضوح دیدم که اخمهایش در هم رفت و ناراضی گفت: _ تنها این من نیستم که باید قبول کنم، شاید انوشیروان نخواهد تو را انتخاب کند! موقعیت خودمان را در خیابان فراموش کردم و با صدای بلند خندیدم که پس از یادآوری آن از شرمندگی سر به زیر انداختم و بر سرعت قدمهایم افزودم. در باغ را که باز کردیم به این اندیشیدم که اصرار دیانا برای مقیم شدن در خانۀ پدربزرگ بدون دلیل نبوده است. با شروع امتحانات آخر سال دیانا به خانۀ پدر بازگشت و جای خالی اش به خوبی مشهود بود. گرچه پدربزرگ و مادربزرگ از رفتن او و جای خالی اش اظهار اندوه کردند اما کشیدن نفس های بلند از سر آسودگی این باور را به من داد که چندان هم ناراضی نیستند. دیانا برنامه زندگی آنها را بدون آن که بخواهد برهم زده بود و در مدت اقامتش در اینجا رژیم غذایی اهل خانه را برهم زده بود و می توانم بگویم که بیشتر نوع غذا را دیانا انتخاب می کرد و با گفتن هوس کرده ام که ناهار یا شام این غذا را بخورم همگی را به نوعی پذیرفتن اجباری وادار کرده بود. گرچه پدربزرگ و مادربزرگ خود از میان غذای انتخابی دیانا سعی در انتخاب آن چه که به رژیمشان نزدیکتر بود می کردند اما به خوبی مشخص بود که از این روند خشنود نیستند و نارضایتی خود را باگفتن دستم درد می کند و می دانم به خاطر نمک غذای دیشب بود و یا این که خوب نمی توانم نفس بکشم گمان می کنم که چربی خونم بالا رفته و سرگیجه گرفته ام ابراز می کردند. هشدارهای من هم به دیانا بی فایده بود و او بدون توجه به احوال دیگران نظر خود را ابراز می کرد و خوشحال بود که دیگران به عقیده اش احترام گذاشته و اطاعت کرده اند. چیزی که دیانا نمی فهمید این بود که پذیرفتن عقیده از روی میل با اجابت کردن آن از روی اکراه تفاوت دارد و آنها نمی خواستند برخلاف رأی مهمان عقیده ای ابراز کرده باشند. با رفتن دیانا برنامه هفتگی غذاها مجددا از سر گرفته شد و خوشبختانه دست و پا درد و سرگیجه آن دو نیز خوب شد. در اولین جلسه پس از غیبت دیانا در سر کلاس وقتی به تنهایی وارد شدم و او همراهم نبود نگاه آقای یزدانی را جستجو گر دیدم و او بی اختیار پرسید: _ پس دیانا خانم کجاست؟ گفتم: _ برای دادن امتحانات به خانه برگشته. آقای یزدانی گفت: _ امیدوارم بعد از امتحانات بار دیگر ایشان را ملاقات کنم. من با گفتن شاید، حرف را کوتاه کردم و شاهد چهره درهم فرو رفته آقای یزدانی شدم. او در میان کار یکباره سر بلند نمود و از من پرسید: _ هیچ متوجه نیمرخ دیانا خانم شده اید؟ نیمرخ زیبایی دارند! به نگاه متعجب من لبخند زد و ادامه داد: _ طرح نیمرخ خواهرتان برای نقاشی مدل مناسبی است. اگر اجازه بدهند دوست دارم از نیمرخشان طرحی بکشم. گفتم: _ من زیاد به این مسئله فکر نکردم. لبخندش را تکرار کرد و گفت: _ یک هنرمند نقاش باید در درجه اول نگاه هنرمندانه داشته باشد و سطحی نگر نباشد. وقتی به عمق شیئی نگاه کنی و از زوایای مختلف به آن نگاه کنی چیزهایی خواهی دید که افراد سطحی نگر نخواهند دید. با تعمق به درون یک شیئی قادر خواهی بود که حرکت مولکولها و شکل گیری آنها را ببینی و آن را واضح حس کنی، همین حس است که به تو امکان می دهد نقاشی جانداری خلق کنی و به طور ساده، نقاشی بیروح نداشته باشی. به کارهای اولتان نگاه کنید، آنها زیبا هستند اما روح ندارند، چرا که فقط کشیده شده اند بدون آن که حس شده باشند. اگر از جمله ام نرنجید باید بگویم در کارتان عشق به زیبایی شناسی ضعیف است. آناتول فرانس می گوید اگر بنا باشد میان زیبایی و طبیعت یکی را انتخاب کنم بی درنگ زیبایی را انتخاب می کنم زیرا اطمینان دارم که در زیبایی حقیقت نهفته است، هیچ چیز در دنیا حقیقت ندارد به جز زیبایی، البته این یکی جمله از (ویز) بود که نقل کردم. خوب به کارمان بپردازیم که استادان نگران دیر آمدنتان نشوند. به هنگام مراجعت به خانه به گفته های آقای یزدانی می اندیشیدم و از نگاه او به طبیعت نگریستم و آن را زیبا و دوست داشتنی یافتم. برای باروری عشق در وجودم به نگاهم و به اندیشه ام عمق دادم و نگاهم را بیش از زبان به کار گرفتم و دیگر آن دختر پر تحرک و شلوغ گذشته نبودم. سکوتم و به نقطه ای خیره شدن هایم کم کم حوصله میزبانها را سر آورد و لب به شکایت گشودند. پدربزرگ کسالت جسم و مادربزرگ مشغولیات ذهنی را عامل سکوتم دانستند و از این که مرا به دو رشته سخت تشویق کرده اند خود را شماتت نمودند. خواستم همان شوم که بودم تا رضایت آنها را به دست آورم اما در این کار موفق نشدم و کارم نوعی رل بازی کردن و نمایش از آب درآمد و به ناچار پذیرفتم که خودم باشم و به آن چه که روی می دهد راضی باشم. بعد از پایان امتحانات وقتی دو دختر جوان و پر تحرک بار دیگر قدم به خانه پدربزرگ گذاشتند این بار آمدنشان با بی میلی استقبال نشد و به راستی پدربزرگ و مادربزرگ با شادی از آنها استقبال کردند. روحیه شاد آنها خانه سرد و بیروح نیاوران را چراغانی کرد و صدای خنده افراد به آسمان بلند شد. خودم را دیدم که گرفته و ساکت در آن جمع نشسته و بدون آن که لذتی از هم صحبتی آنها ببرم دارم به ناچار تحملشان می کنم. حس کردم باید از آن جمع بگریزم و جای آرامی برای خود پیدا کنم و در یک آن اتاق ته باغ مش عباس را مناسب دیدم و در موقعیتی که پیش آمد به مادربزرگ گفتم اجازه می دهید من به اتاق مش عباس نقل مکان کنم؟ مادربزرگ بدون لحظه ای اندیشیدن قبول کرد و من به اتفاق سمیرا و دیانا مقداری لوازم خانه که مادربزرگ در اختیارمان گذاشت را به اتاق گوشه باغ انتقال دادم. حالا دیگر می توانستم آزادانه بنشینم و ضمن نگاه کردن فکر کنم. از آنها جدا نبودم اما هر لحظه که اراده می کردم این اختیار را داشتم که حرکت کنم و به اتاق خودم پناه ببرم. کاری که آرزویش را در سر پرورانده بودم، یعنی نقاشی دیوارها بار دیگر ذهنم را به خود مشغول کرد و تصمیم گرفتم آن را عملی کنم، البته مخفیانه و به دور از چشم دیگران، این کار چندان هم آسان نبود و می بایست کاملا مراقب باشم که کسی تا پایان کار از نقشه ام خبردار نشود. وجود باغبانی که هر هفته می آمد و پدربزرگ هم او را همراهی می کرد و بودن دو دختری که دائم حوصله شان سر می رفت و هوس گردش در باغ به سرشان می زد را نمی توانستم نادیده بگیرم و از همه مهمتر رسیدگی کردن به امور خانه و پرستاری از پدربزرگ و مادربزرگ و در کنارش کلاسهای خط و نقاشی. فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهترین موقع شب، وقت خوابیدن اهل خانه است. در شب اول شروع کار پرده اتاق را کشیدم و تا مطمئن نشدم که همه خوابیده اند دست به کار نشدم. زیرسازی کار چندان هم آسان نبود و آوردن نردبان به اتاق و گردگیری سطح دیوارها تا هنگام سحر و خواندن خروس همسایه وقتم را گرفت و چون از شدت خستگی از پای درآمدم، صبح دیرتر از دیگران سر میز صبحانه حاضر شدم و اگر صدای زنگ در خانه بیدارم نکرده بود همچنان خوابیده بودم. وقتی بیدار شدم با عجله اتاقم را ترک کردم و برای باز کردن در رفتم. ظاهری نامرتب و خواب آلود داشتم، وقتی در را گشودم با دیدن آقا هاتف در پشت در پریشان شدم و او که فهمید بی موقع آمده لب به عذرخواهی گشود و گفت: _ مرا ببخشید که از خواب بیدارتان کردم، استاد به من در این وقت صبح وقت ملاقات دادند. گفتم: _ لطفا بفرمایید، من دیر از خواب بیدار شده ام و به گمانم دیگران صبحانه هم خورده اند. با او به طرف سالن به راه افتادم و در میان راه سعی کردم وضع آشفته خود را مرتب کنم. حدسم درست بود و دیگر افراد خانواده صبحانه خورده و مرتب بودند و از هاتف همانطور استقبال کردند که می بایست. به سرعت صبحانه خوردم و وقتی خیال رفتن به سالن را داشتم شنیدم که پدربزرگ به دخترها گفت: _ تا ما برگردیم به اتفاق اتاق مرا آماده کنید. بعد از صدای برهم خوردن در سالن آرام بیرون آمدم و تنها مادربزرگ را دیدم و پرسیدم: _ رفتند؟ مادربزرگ گفت: _ پدربزرگت تصمیم گرفته کلاس دایر کند و چون گذشته شاگردان را همین جا تعلیم دهد. با هاتف رفتند تا وسایل را از خانه یزدانی بیاورند. بی اختیار دلم گرفت و پرسیدم: _ یعنی کلاس شما تعطیل می شود؟ مادربزرگ سر تکان داد و گفت: _ نه کلاس تعطیل نمی شود، بلکه مکان تغییر می کند و چون گذشته می شود. با اندوهی که به خوبی از کلامم هویدا بود پرسیدم: _ پس آقای یزدانی چه می کند؟ مادربزرگ گفت: _ او هم چون گذشته نقاشی خود را دنبال می کند و شاگردان خودش را دارد. او به خاطر ما خیلی به زحمت افتاد و حالا دیگر کلاسش مال خودش می شود. همۀ بچه ها که خیلی خوشحال شدند اما به گمانم تو چندان خوشحال نیستی. سعی کردم لبخند بزنم و بگویم: _ چرا خوشحالم، اما تعجب کردم چون قبلا چیزی در این مورد نشنیده بودم. مادربزرگ تأیید کرد و گفت: _ اخلاق پدربزرگت همین است، یکباره تصمیم به کاری می گیرد و همان را اجرا می کند. بیا برویم لوازم اتاق پدربزرگت را به اتاق من ببریم و آنجا را خالی کنیم. وقتی با مادر بزرگ به اتاق پدربزرگ رفتیم سمیرا و دیانا مشغول جمع کردن لوازم تخت پدربزرگ بودند. مادربزرگ نظارت بر کار را به عهده گرفت و آنها را با سلیقۀ خود جای داد و در ساعتی اتاق خواب پدربزرگ نیمه عریان شد و تنها لوازم و میز کار پدربزرگ بر جای ماند. وقتی همگی از کار فارغ شدیم سمیرا و دیانا هر دو به روی هم لبخند معنی داری زدند که من مفهوم آن را نفهمیدم. فراهم ساختن غذا آن روز به عهده خود مادربزرگ بود و من چون دیگر در آنجا کاری نداشتم به بهانه مرتب کردن اتاقم از آنها جدا شدم و به ته باغ رفتم و شروع به کار کردم. دو دختر جوان خوشبختانه قدم به باغ نگذاشتند و خود را در سالن مشغول کردند. دیوار مربوط به بهار را زیر سازی کردم و با روغن تمام سطح را آماده پذیرش رنگ کردم. وقتی مجددا صدای زنگ در بلند شد کار آن قسمت از دیوار هم به پایان رسیده بود. دیانا برای باز کردن در رفته بود و چون آن را گشود مجبور شد لنگۀ دیگر در را هم باز کند تا وانت باری داخل شود و تا نزدیک در سالن حرکت کند.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic