تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر رمان آریانا
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد گیلان کده

توپی وب


جدید ترین موزیک های ایرانی و خارجی

نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
لازم دانستند. بیدار دست نادر را در دست گرفت و پرسید:- حالت خوب است؟او با انگشت به من اشاره کرد و سپس آوای جیغ مانندش را درآورد که همه فهمیدیم او نگران حال من است. هاتف گفت: - لطفاً آرام بگیرید. خوشبختانه بخیر گذشته است و او فقط قصد بردن تابلو را داشته.بیدار گفت: - ممکن است یکی از اعضاء باند باشد. چون اگر دزد معمولی بود می توانست به راحتی چیزهای دیگر را با خود ببرد.هاتف تأیید کرد و در همان حال گفت: - حالا باید چکار کنیم؟سپس ادامه داد:- ماندن شما در این خانه خطرناک است و باید هرچه زودتر اینجا را ترک کنید و بهتر است بروید خانۀ استاد.گفتم: - نه، اگر این ماجرا در آنجا اتفاق افتاده بود الان شما با دو جسد روبرو می شدید. آن دو پیر هستند و سکته خواهند کرد.بیدار گفت: - حق با آریاناست، من هم می گویم اگر این دو از این خانه خارج شوند، اولاً ممکن است خانه تحت نظر باشد و هرکجا که بروند شناسایی می شود و دوم هم این که آنها گمان می کنند این دو چیزی می دانند و برای این که اقرار نکنند فرار کرده اند. بهتر است هر دو همین جا بمانید و یک نفر از ما پلیس را خبر کند تا خانه را محافظت کند.هاتف خندید و گفت: - توی این شلوغ پلوغی که کسی به کسی نیست! من عقیده دارم که خودمان از خانه مراقبت کنیم و با بهادر و انوشیروان و نامی جلسه ای بگذاریم تا هر شب یک نفر اینجا باشد تا...بیدار حرف او را قطع کرد و گفت: - کسی را لازم نیست خبر کنید، من خودم هستم اما مشکل کماکان وجود دارد و من یقین دارم آنها تا تابلو را پیدا نکنند خیالشان راحت نمی شود. حالا راستی، راستی تابلو کجاست؟من به نادر نگاه کردم و نگاه آن دو نیز متوجه نادر شد و بیدار از او پرسید:- تابلو هنوز در ایران است؟نادر به علامت نه سر تکان داد و با دست اشاره کرد که می خواهد بنویسد. من دفتر و مدادی که همیشه در کنار تخت او می گذاشتم را برداشتم و پیش رویش گذاشتم و مداد را به دستش دادم، او با دستی لرزان و خطی ناخوانا نوشت:- برادر رضا با خود از ایران خارج کرد.بیدار گفت: - شاید منظور آنها تابلوی دیگری است؟نادر نوشت:- نه آنها دنبال همان تابلو هستند و باور نمی کنند که از ایران خارج شده باشد، مرا هم به خاطر همان تابلو به این روز درآوردند!بیدار از روی تأسف سر تکان داد و گفت: - چقدر به تو گفتم که خودت را آلوده این کار نکن اما گوش نکردی. حالا هم جان خودت در خطر است و هم جان آریانا.نادر نوشت:- آریانا را از این خانه ببرید، آنها با من کار دارند.هاتف به من نگریست و من گفتم: - هر جا نادر باشد من هم همانجا خواهنم بود.با این حرف خشم نادر را برانگیختم، او جیغ کشید و انگشت تهدید بلند کرد. گفتم: - فریاد نکش، من بی تو هیچ کجا نخواهم رفت. این بار اگر قرار است بلایی به سر تو بیاید باید من هم باشم، یا هر دو زنده می مانیم یا این که هر دو با هم می میریم.بیدار که چون نادر خشمگین شده بود گفت: - این کاملاً دور از عقل است که...حرفش را قطع کردم و گفتم: - چه با منطق و چه بی منطق، من نادر را تنها نمی گذارم. کاری نکنید از این که شما را باخبر کردم احساس پشیمانی کنم.هاتف گفت: - بسیار خُب حالا که می خواهید بمانید، بمانید. اما من می گویم که دیگران را هم در جریان بگذاریم شاید...نادر با دست اشاره کرد که نه و روی کاغذ نوشت:- هر چقدر کسی کمتر بداند بهتر است. آنها موجودات خطرناکی هستند که معلوم نیست رئیسشان کیست. من فکر می کنم دیگر نیایند و متوجه شده باشند که براستی تابلو پیش من نیست.هاتف به تمسخر گفت: - اما آنها باید آدمهای احمقی باشند که اینجا دنبال آن تابلو باارزش می گردند و بفکرشان نرسیده که تا بحال از ایران خارج شده و به مقصد رسیده است. به نظر من او بدنبال چیز دیگری آمده بوده و تابلو فقط بهانه بوده!بیدار به فکر فرو رفت و لحظاتی بعد از من پرسید:- دقیقاً آن مرد چه کرد؟- من هم دارم به همین نتیجه می رسم که اگر به قول نادر آدمهای خطرناکی باشند و شبکه اطلاعاتی داشته باشند تا به حال متوجه شده اند که تابلو خارج شده و


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
پدربزرگ همراهتان باشیم.
پدربزرگ گفت:- وقت را تلف نکنبد و بروید خانه را بگردید. اگر همین امشب بتوانیم تماس بگیریم بهتر است.من با عجله بلند شدم و به اتاقم رفتم، کیفم را برداشتم و به اتفاق بیدار دل راهی خانه شدم. در اتومبیل که نشستیم بیدار دل گفت:- اگر اسم آن صاحب منصب را حداقل می دانستیم شاید پدربزرگتان می توانست اقدامی کند.خندیدم و گفتم:پدربزرگ هیچوقت آبش با صاحب منصبمان به یک جوی نرفت و به همین خاطر هم از مال و مکنت دنیا دستش خالی است و با حقوق ناچیز بازنشستگی و شهریه دانشجویان روزگار می گذراند.بیدار گفت:- به خدا دل می بندیم و به خودش واگذار می کنیم تا آنطور که خودش صلاح می داند این مشکل حل شود. اما خودم هرگز فکر نمی کردم که نادر بعد از رسیدن به کمال آرزویش که ازدواج با شما بود باز هم به دنبال این کار بچگانه و به دور از تدبیر رفته باشد. از خدا می خواهم که همه اشتباه کرده باشیم و او خود را به دردسر نینداخته باشد.وقتی به خانه رسیدیم و من کلید انداختم و در را باز کردم. هم زمان با باز شدن در چراغ پارکینگ هم روشن شد و مش عباس از در بیرون آمد و پرسید:- کیه؟گفتم:- مش عباس من هستم، با آقای بیدار آمده ام تا لوازمی بردارم و بعد برگردیم، می بخشید که بیدارتان کردم.با ما به گرمی احوالپرسی کرد و حال نادر را پرسید که گفتم:- هنوز از سفر برنگشته و به محض اینکه برسد دیگر به شما زحمت نمی دهیم.خندید و گفت:- این چه حرفی است خانم جان! این که چند روز است، من برای خاطر جمع شدن شما حاضرم سالی هم نگهبانی بدهم. آقای نیاورانی چطورند، حالشان خوب است؟ آیا خانم حالشان بهتر شد؟- هنوز همانطورند و آقای دکتر می فرمایند در خانه تحت نظر باشند بهتر است.- بله شنیده ام که تو مملکت شلوغ شده و بیمارستانها جای سوزن انداختن ندارد. از قول من خیلی سلام برسانید و خیالتان هم از بابت اینجا راحت باشد.بیدار دل گفت: - پدر زحمتهایی که برای نمایشگاه کشیدید هنوز در خاطر من هست.مش عباس گفت:- چه روزهای خوبی بودند، همه با هم یکی شده بودیم تا کارها پیشرفت کند و الحق هم که مردم خوب استقبال کردند و همین مردم حالا هم دارند با هم همکاری می کنند تا رژیم عوض کنند. سرما اذیتتان نکند بروید به کارتان برسید.من به راه افتادم و بیدار دل هم همراهیم کرد و با هم وارد ساختمان شدیم.به اولین جایی که قدم گذاشتیم اتاق کار نادر بود، همه چیز همانطور بود که ترکش کرده بودیم، من یکسر سوی میز کار او رفتم و دفتر تلفن را برداشتم و نگاه کردم. وقتی شماره را پیدا کردم ذوق کنان فریاد کشیدم:- پیدا کردم.بیدار گفت:- پس تماس بگیرید و به همه خانم ماجرا را بگویید وقتی ببیند شما نگرانین حتماً زودتر اقدام می کند.شماره هما را گرفتم اما دستم می لرزید و از این که حامل خبر بدی برای او بودم دلم به درد آمده بود. وقتی گوشی برداشته شد و کسی به ایتالیایی شروع به صحبت کرد من به فارسی گفتم:- الو آقای قربانی، من آریانا هستم!لهجه ی مرد به فارسی برگشت و به گرمی حالم را پرسید و از حال نادر جویا شد که مجبور شدم برای او جریان را تعریف کنم و از او کمک بخواهم. لحظاتی مکث کرد و سکوت بینمان حاکم شد و پس از آن پرسید:- شما کجا هستید؟- در خانه ی پدربزرگم هستم.رضا گفت:- شماره تلفن آنجا را به من بدهید، من با شما تماس می گیرم.- وقتی شماره را دادم او با گفتن نگران نباشید همه چیز درست می شود به من دلداری داد و سپس تماس قطع شد. بیدار گفت:- مطمئنم که او حالا دارد با تهران و با واسطه تماس می گیرد تا خبر کسب کند، اینطور که معلوم است او از ناپدید شدن نادر خبر نداشت. زودتر به خانه برگردیم که اگر تماس گرفت منزل باشیم، چیزی لازم ندارید که با خودتان بردارید؟گفتم نه. بیدار از اتاق خارج شد و ضمن آن گفت:- دفتر تلفن را با خود بیاورید شاید مجبور شدیم بار دیگر تماس بگیریم.دفتر تلفن را برداشتم و پس از قفل کردن درها قصد خارج شدن داشتیم که مش عباس بار دیگر در مقابلمان ظاهر شد و ما را بدرقه کرد و می خواست در را ببندد که بیدار پرسید:- راستی در این چند روزه کسی به دیدار خانم و آقا نیامده؟مش عباس گفت:- فقط دیروز شاگردان آمدند که گفتم کلاس تعطیل است و آنها ناراحت رفتند، به جز آنها دیگر کسی نیامد.تشکر کردیم و هر دو سوار اتومبیل شدیم، به بیدار گفتم:- هم دلم برای بچه ها می سوزد و هم وفاداریشان را تحسین می کنم. آنها تا می آیند به شروع کلاس امیدوار شوند موجبی پیش می آید که بدبختانه تعطیل می شود. دیروز هیچکدام یادمان نبود که کلاس داریم و بچه ها آمده و پشت در مانده اند. حضور من در خانه پدربزرگ فقط با گرفتاری همراه بوده، روزی که آمدم نیت بر این بود که چون پیر هستند کمکی برایشان باشم اما برعکس شد و خودم بیمار شدم و آنها از من مراقبت کردند، بعد هم که حالم خوب شد قضیه ازدواج پیش آمد و بعد هم فوت پدر و حالا هم ناپدید شدن نادر. گاهی فکر می کنم که اگر قدم به باغ نگذاشته بودم و به اصطلاح برای کمک نیامده بودم شاید مسیر زندگی ام مسیری غیر از این می شد که اکنون هست.بیدار گفت:- حکیمی گفته که اگر درهای محنت و بی نوایی به روی تو باز شود غمگین نباش که در راه اولیاء قدم گذاشته ای و هر چه از دوست رسد نیکوست، پس شاکر و راضی باش. باور کن آریانا نادر مرد درستی است و شرافتمندانه زندگی می کند و اگر خود را درگیر این ماجرا کرده باشد فقط و فقط برای غارت نرفتن آثار ملی و میهنی است.وارد خانه که شدیم پدربزرگ بیدار بود و به انتظار نشسته بود. برایش از مکالمه ی خود با رضا صحبت کردم و بیدار دل به دنبال کلام من افزود:- مطمئن باشید که اگر نادر در چنگ آنها باشد رضا می تواند نجاتش دهد.و هر سه با امیدواری سر بر بالین گذاشتیم. صبح بیدار دل از من و مادربزرگ و پدربزرگ دیرتر از خواب بیدار شد و چشمانش از بیخوابی شب قبل حکایت می کرد. پدربزرگ پرسید:- دیشب خوب نخوابیدی؟بیدار خمیازه اش را مهار کرد و گفت:- فکرهای گوناگون آزارم می داد و می خواستم راه چاره ای برای نجات نادر پیدا کنم اما هر چه فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم و در آخر به این نتیجه رسیدم که این کار فقط از دست رضا بر می آید. امروز باید منتظر تماس باشیم تا ببینیم خدا چه می خواهد.مادربزرگ گفت:"- این دیگر خیلی پستی است که اگر رضا به خاطر مال،جان انسانی را ندیده بگیرد.گفتم:"- من هما را زنی مهربان و دلسوز دیدم و گمان نکنم که حاضر باشد مویی از سر برادرش کم شود.دلداریهایی که ما به یکدیگر می دادیم تا ظهر وقتمان را پر کرد و تلفنهای پیاپی هر یک باعث می شدند از جای خود تکان خورده و به گوشی تلفن چشم بدوزیم اقوام نزدیک هر یک در صدد پرسیدن اخبار برآمده بودندن و نامی و افشین علی رغم فرمان پدربزرگ باز هم درصصد جستجو برآمده بودند.ساعت دیواری سه ضربه نواخت و تلفن زندگ زد.این بار من گوشی را برداشتم و صدای هما را شناختم او خیلی پر شتاب گفت:- نادر امروز یا امشب پیدایش می شود.نگران او نباش فقط خواهشی دارم و آن این است که مردی به نام مجید قربانی می آید خانه تان لطف کن و کلید مغازه ی رضا را به او بده و از او رسید دریافت کن.اگر کارت شناسایی اش را به تو نشان بدهد بهتر خواهد بود.آریانا فراموش نکنی."حتما این کار را بکن.ناد رهم که به خانه برگشت با ما تماس بگیر و ما را در جریان بگذار.با قطع مکالمه از شدت خوشحالی صورت پدربزرگ را بوسیدم و گفتم:- نادر امروز یا امشب پیدایش می شود من باید برگردم خانه!پدربزرگ گفت:- عجله نکن و آرام بگیر و بگو که هما دیگر چه گفت؟حرفهای هما را تکرار کردم و در آخر گفتم:- او خیلی اطمینان داشت که نادر بر می گردد من می روم خانه و منتظرش می مانم.در ضمن آقای قربانی هم می آید که باید کلید مغازه را به او بدهم.بیدار دل گفت:- نظر من این است که صبر کنید تا خود نادر بیاید و بعد کلید را بدهید.شاید در مغازه اجناس نادر هم وجود داشته باشد.پدربزرگ تاکیید کرد و گفت:- نادر اگر بیاید به مین جا می آید و تو را با خود می برد.و به این ترتیب مرا از رفتن به خانه منصرف کردند.بیدار دل که متوجه نگرانی من شده بود گفت:- من می روم خانه تان و به مش عباس می گویم که به محض وارد شدن نادر به ما خبر بدهد.شما هم بمانید و آرامش تان را حفظ کنید.برنامه ها دگرگون شد و پدربزرگ به همه اطلاع داد که جستجو را رها کنند و نادر صحیح و سلامت دارد به خانه بر می گردد.مادربزرگ روانه ی آشپزخانه شد تا تهیه غذا ببیند و من خانه را تمیز کردم و پدربزرگ هم رفت تا سفارش گوسفندی بدهد تا برای نادر قربانی کند.انتظار و چشم به راه بودن در همه ی ما نوعی شتاب و کلافگی به وجود آورده بود و هر کدام با کوچکترین صدایی گوش تیز می کردیم که شاید گمشده بازگشته باشد.آفتاب غروب کرده بود و جز صدای بع بع گوسفندی که از انتهای باغ می آمد صدایی شنیده نمی شد.هر چهار نفر یک دایره ی کوچک تشکیل داده بودیم و در سکوت به انتظار نشسته بودیم.تلفن حکم دیوی را پیدا کرده بود که می ترسیدم به آن نگاه کنم و از بس انتظار کشیده بودم حس م یکردم بدنم دارد بهه خواب می رود و از ترس عود کردن بیماری ام دست و پایم را مالش می دادم که خواب رفتگی پیدا نکند.عقربه ها می آمدند و می رفتند و به گرد خود می چرخیدند،صدای پاندول ساعت چون صدای خراش الماس بر شیشه روح و روانمان را می خراشید و گذشت دقایق را بیشتر به رخمان می کشید تا بالاخره با نواخته شدن نه ضربه صدای توقف اتوموبیلی شنیده شد که هر چهار نفر بر پا ایستادیم و سپس یک تک زنگ شنیده شد که وقتی بیدار گوشی را برداشت و پرسید کیه؟کسی به آن جواب نداد و لحظه ای بعد موتور اتوموبیل به حرکت در آمد و عبور کرد.نگاه پدربزرگ و بیدار در هم گره خورد و او بدون آنکه حرفی بزند از در سالن خارج شد و به طرف در باغ حرکت کرد مانیز به دنبال او حرکت کردیم ولی من در میان راه تاب رفتن نیاوردم و بر جا ایستادم و به فاصله ای اندک از م ن مادربزرگ هم ایستاد اما پدربزرگ به دنبال بیدار رفت.آقای بیدار در را گشود و بیرون را نگاه کرد سپس خم شد و چیزی سنگین را با خود به داخل باغ کشید و با صدایی فریاد گونه گفت:- بیایید کمک کنید.صدای کمک خواستن او گویی نیروی برقی را از وجودم گذرانده باشد مرا تکان داد و به سوی در کشاند.آن جسم سنگین نادر بود که در حالت بیهوشی بیرون درخانه رها شده بود.بیدار او را به کول گرفت و با خود به داخل ساختمان برد و مستقیم به اتاق من رفت و او را روی تخت خواباند.آدمی که روی تخت در حال اغماء بسر می برد به ظاهر نادر بود او صورتش مجروح و زخمهایی چند در آن دیده می شد.بیدار آب و حوله طلب کرد و ضم ندادن فرمان به بیدار کردن نادر مشغول شد.پدربزرگ با گفتن هیچ حالش خوب نیست.وحشتم را بیشتر کرد و بر اشکم افزود وقتی حوله و آب گرم را به دست بیدار دل دادم گفت:- چیز مهمی نیست و الان هوش مش آید..همه به صورت نادر چشم دوخته بودیم و حرکات بیدار را تماشا می کردیم.صدای آه نادر در اثر تماس حوله با زخمهایش درآمد مادربزرگ با گفتن بهوش آمد خوشحالمان کرد.دقایقی گذشت تا بار دیگر صدای آ] و ناله نادر به گوشمان رسید و بیدار کنار گوش او زمزمه کرد:- نادر،نادر چشمت را باز کن،من هستم شهریار.نادر توانست سرش را تکان دهد و بار دیگر ناله کند.بیدار یکبار دیگر زمزمه کرد:- گفتم چشمت را باز کن و ببین در خانه هستی.آریانا منتظر است که تو چشمهایت را باز کنی،به خاطر او هم که شده چشمهایت را باز کن.نادر با اشاره آب طلبید من با سرعت دویدم و لیوانی آب آوردم اما بیدار به جای آن که آب را بنوشد مقداری از لب او را تر کرد و گفت:- تا چشمهایت را باز نکنی به تو آب نمی دهم.نادر آرام آرام چشم گشود ولی نتوانست آن را باز نگهدارد و مجددا چشمهایش را بست.بیدار بار دیگر لبهای او را تر کرد و با گرفتن دست نادر در دستش گفت:- صدای مرا نمی شنوی؟نادر کمی سرش را تکان داد و بیدار گفت:- آریانا دارد از ترس قالب تهی می کند کمی چشم باز کن تا او بتواند ببیند.نادر کوشش کرد که چشم باز کند و این بار به سختی اسم آب را بر لب جاری کرد.دست دیگرش را در دست گرفتم و گفتم:- نادر من اینجا هستم.در کنا رتو چشمهایت را باز کن!نادر گفت:- آ...آ...حرف او باعث شد اشک همه جاری شود و من صدای هق هق گریه ام را در سینه ام خفه کنم و بگویم:- چه به روزت آمده با من حرف بزن.لحظه ای چشم باز کرد و باز ا...آ گفت.به بیدار گفتم:- جرعه ای آب بدهید بنوشد،سینه اش خشک است و صدایش در نمی آید.پدربزرگ گفت:- همین الان دکتر خبر می کنم تا بیاید.او برای تماس با دکتر رفت و بیدار هم جرعه ای آب به دهان نادر ریخت و به من گفت:- آب بیشتر خطرناک است مگر اینکه دکتر بگوید ایرادی ندارد.نادر صدای بیدار را شناخت و این بار صدایش بلند تر شد.بیدار دست او را در درست خود فشرد و گفت:- من اینجا هستم فقط کافی است چشم باز کنی و همه را ببینی.این بار او چشم گشود و ما شاهد دو کاسه ی خونین بودیم که به جای چشمهای زیبایش نشسته بود.از فریاد و شیون من،مادربزرگ مرا از اتاق بیرون برد و گفت:- تو اگر نتوانی خودت را کنترل کنی به وخیم تر شدن حال نادر کمک می کنی،آرام بگیر تا دکتر بیاید.پدربزرگ دکتر عنایتی را د رخانه اش یافت و از او خواهش کرد که هر چه زودتر خودش را به خانه ی ما برساند.ساعتی طول کشید تا دکتر آمد و از دیدن نادر بهت زده برجای ایستاد و پرسید:- چه اتفاقی رخ داده؟پدربزرگ گفت:- به گمانم دعوایی صورت گرفته و او را تا حد مرگ کتک زده اند و پشت در خانه رهایش کرده و رفته اند.دکتر گفت:- بهتر است در بیمارستان بستری شود تا معلوم شود جایی از بدنش شکسته یا نه!اشک و زاری من موجب شد تا به معاینه بپردازد و بعد بگوید:- به ظاهر که استخوان ها آسیب ندیده اند اما جواب قاطع را تا عکسبرداری نشود نمی توانم بگویم.میان گریه گفتم:- چشمهایش،چشمهایش!دکتر عنایتی چراغ قوه ی باریک خود را روشن کرد و به معاینه چشمهای نادر پرداخت و گفت:- زنگ می زنم آمبولانس بیاید و خودم همراهش می روم.تا رسیدن آمبولانس من خودم را آماده کردم و به همراه بیدار و دکتر نادر را به بیمارستان نتقل کردیم.شکستگی در ناحیه ی جمجمه و ستون فقرات دیده شد که می بایست تحت عمل قرار می گرفت.وقتی نادر را به اتاق عمل بردند بیدار و من هردو خسته و نگران خودرا روی نیمکت سالن رها کردیم بیدار زمزمه کرد:- پست فطرت ها خرد شد هاش را به ما تحویل داده اند و هما خانم با قاطعیت می گوید که او صحیح و سلامت به خانه بر می گردد .ای کاش اینجا بود و می دید که صحیح و سلامت یعنی چی!نادر هرگز نخواست بفهمد که با یک باند روبروست و دست خالی نمی تواند با آنها روبرو شود.کو گوش شنوایی که بشنود!نزدیک صبح بود که نادر را از اتاق عمل خارج کردند و برانکارد هنوز در کریدور بود که عده ای مسلح وارد شدند و با دیدن نادر او را روی دست بلند کردند و از کریدور خارج شدند.شیون کنان فریاد کشیدم:- او را کجا دارید می برید؟جوانی کم سن و سال روبرویم ایستاد و پرخاش کنان پرسید:- مگر تو انقلابی نیستی؟گفتم:- به خدا هر چه شما بگویید هستم فقط نگران همسرم هستم.او تازه از اتاق عمل خارج شده.با شیون من چند دکتر و پرستار به یاری آمدند و نادر بیهوش را از آنها گرفتند و به روی تخت برگرداندند.دکتر عنایتی خودش را به من رساند و گفت:- تشخیص افراد انقلابی و شورش گر ممکن نیست من عقیده دارم که یزدانی را به خانه ببرید و آنجا از او مراقبت کنید.خودم هم برای وصل کردن سروم می آیم.بیرون بیمارستان درگیری بین مردم و نیروهای انتظامی به وجود آمده بود و هر کس زخمی می شد روی دست و شانه ی مردم حمل می شد تا به بیمارستان برده شود.یافتن آمبولانس غیرممکن بود و ما به سختی توانستیم وسیله ای بیابیم و نادر را به خانه منتقل کنیم.بوی باروت و دود حاصل از سوختن لاستیک و چوب مواد احتراقی سینه مان را به سوزش انداخته بود.منظره غارت یک بانک و شکسته شدن کیوسک تلفن و شیشه های مغازه و فرار مردم از دست ماموران تا مدتها چون پرده سینما از مقابل چشمم رژه می رفتند.وقتی پس از ساعتها گریز و از خیابانی به خیابان دیگر پیچیدن بالاخره به خانه رسیدیم.دکتر عنایتی نرسیده بود تا سرم نادر را وصل کند و بیدار مجبور شد از فرد دیگری کمک بگیرد.همان طور که کار انقلاب روز به روز بالا م یگرفت کار نادر در خانه و مراقبت کردن از او هم بیشتر می شد و مرا خسته و از پا افتاده می کرد.در شبی که ملت جشن انقلاب را بر پا می کردند من در خانه با این واقعیت روبرو شدم که با همسری مفلوج روبرو هستم.همسری که به جای صدای خوش آهنگش صدای زوزه مانندی از گلویش خارج می شد و به جز دهانش بقیه ی اعضای بدنش بی حس و فلج بودند.مردم از شادی جشن گرفته بودند و من در خانه ام پای تخت همسرم زانوی غم بغل گرفته و اشک می ریختمم و به درستی نمی دانستم که با این موجود چه باید بکنم.وقتی اوضاع کمی آرام گرفت دوباره نادر را در بیمارستان بستری کردیم و او بار دیگر مورد عمل قرار گرفت.شاید بینایی اش را بدست آورد.اما عمل ناموفق بود و من با این حقیقت روبه رو شدم که با مرده ای به ظاهر زنده روبرو هستم که می بایست به عنوان باقیمانده همسر خود بپذیرمش.دلسوزیها و دلداریهای دیگران مثل خیلی چیزهای دیگر به پایان رسید و تنها بار سنگین وظیفه روی شانه ام باقی ماند.اشکها و نالیدن هایم مثل هزاران غنچه در کوی و معابر پرپر شدند در وجوئ من نیز پرپر شدند و دیگر قطرخ اشکی برایم نمانده بود که جاری شود.در کنار بستر همسرم نشسته بودم و به تعداد چوب هایی که برای افروخته شدن به سالن آورده بودم نگاه می کردم،چند درخت از باغ را اره کرده بودیم تا به جای سوخت استفاده کنیم.سالن را به اتاق خواب تغییر دکور داده بودم تا راحتتر بتوانم از نادر پرستاری کنم.بخاری دیواری با چوب درختانی که با کمک مش عباس اره شده بود سوختمان را تامین می کرد.از آسمان گرچه برف نمی بارید اما سرمای گزنده ای داشت و می بایست نادر را هم گرم نگهدارم.مواد غذایی نایاب شده بود و پدربزرگ و مش عباس هر طور که بود برایم آذوقه فراهم می کردند.بیدار به همدان بازگشته یود تا کارهای خودرا رتق و فتق کند و سپس به تهران بازگردد.چیزی که بیش از همه مرا آزار می داد نایاب بودن داروهای نادر بود که می بایست بطور مستمر از آنها استفاده کند.دکتر عنایتی برادرانه مرا یاری می داد اما گاه خود می بایست به تامین آنها اقدام م یکردم و در خواست کردن از نامی و افشین و گاه انوشیروان و دیگر دوستانش غرورم را جریحه دار می کرد و فغانم را به آسمان می رساند.شش ماه طول کشید تا به وضعیت جدیدی خو بگیرم و به نادر در وضعیت جدیدش عادت کنم.او هر وقت به چیزی نیاز داشت صدایش را رسا تر از گلویش خارج می کرد و من می فهمدیم نیازمند چیزی است.با او حرف می زدم و گاهی هم می پنداشتم که جواب می شنوم.در یکی از روزها وقتی بدن سنگین او را بلند کردم تا ملحفه ی رختخوابش را عوض کنم صدای ناله اش بلند شد و مرا به جای این که ناراحت کند خوشحال کرد با دکتر عنایتی تماس گرفتم و او گفت بعد از ظهر برای عیادت خواهد آمد.تا هنگام عصر هزاران وعده و وعید به خودم دادم که حال نادر رو به بهبودی اسن و او همچون من قادر خواهد شد که بار دیگر حرکت کند.وقتی دکتر برای عیادت آمد تمام بدن نادر را معاینه کرد و هیچ واکنشی ندید و به گمان این که من اشتباه کرده ام پرسید:- مطمئنید که صدای ناله ای شنیدید؟با بغضی که در گلو داشتم گفتم:- بله باور کنید اشتباه نکرده ام.ببینید داشتم این طور بلندش می کردم تا ملحفه اش را عوض کنم که صدای ناله اش بلند شد.همان کار را در مقابل چشم دکتر انجام دادم و این بار هردو صدای ناله اش را شنیدیم و من از خوشحالی به آسمان پریدم و گفتم: چیزی که بیش از همه مرا آزار می داد نایاب بودن داروهای نادر بود که می بایست بطور مستمر از آنها استفاده کند. دکتر عنایتی برادرانه مرا یاری می داد اما گاه خود می بایست به تأمین آنها اقدام می کردم و درخواست کردن از نامی و افشین و گاه انوشیروان و دیگر دوستانش غرورم را جریحه دار می کرد و فغانم را به آسمان می رساند. شش ماه طول کشید تا به وضعیت جدید خو بگیرم و به نادر در وضعیت جدیدش عادت کنم، او هر وقت به چیزی نیاز داشت صدایش را رساتر از گلو خارج می کرد و من می فهمیدم که نیازمند چیزی است. با او حرف می زدم و گاه می پنداشتم که جواب می شنوم. در یکی از روزها وقتی بدن سنگین او را بلند کردم تا ملحفه تخت خوابش را عوض کنم صدای ناله اش بلند شد و مرا به جای این که ناراحت کند، خوشحال کرد و با دکتر عنایتی تماس گرفتم و او گفت بعد از ظهر برای عیادت خواهد آمد. تا هنگام عصر هزاران وعده و وعید به خود دادم که حال نادر رو به بهبودی است و او همچون من قادر خواهد شد که بار دیگر حرکت کند. وقتی دکتر برای عیادت آمد تمام بدن نادر را معاینه کرد و هیچ واکنشی ندید و به گمان این که من اشتباه کرده ام پرسید:- مطمئنید که صدای ناله شنیده اید؟با بغضی که در گلو داشتم گفتم: - بله، باور کنید اشتباه نکرده ام. ببینید داشتم اینطور بلندش می کردم تا ملحفه اش را عوض کنم که صدای ناله اش بلند شد.همان کار را در مقابل چشم دکتر انجام دادم و این بار هر دو صدای ناله او را شنیدیم و من از خوشحالی به آسمان پریدم و گفتم: - دیدید دروغ نگفتم؟دکتر بار دیگر نادر را معاینه کرد و گفت:


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
منظورت چیست؟شاید خیال می کنی من یک دزدم و از راه دزدی در امد دارم!یا این که...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
من می خواهم بدانم که خرج زندگی ما از کجا تامین می شود و در امدمان از کجاست؟من حق خود می دانم که بدانم همسرم به جز استادی در نقاشی و خطاطی به چه کار دیگری مشغول است!نحوه زندگی ما خیلی روشن مشخص است که از کار تدریس تامین نمی شود و شغلی پر در امد تر می طلبد و تو هرگز در مورد شغل دوم با من صحبت نکرده ای.
اندوهگین گفت:
-ما در مورد چه چیز صحبت نکرده ایم که در این مورد حرف نزده باشیم.فراموش کرده ای که ما بیش از چهار ماه نیست که ازدواج کرده ایم و دوماه و اندی از ان را در سوگ و ماتم گذرانده ایم و یک ماه هم که در سفر بوده ایم و فقط چند روز در کنار هم زندگی ارامی داشتیم که در ان چند روز هم صحبت های دیگری رد و بدل شده .اگر به راستی این فکر برایت مسئله ساز بوده پس چرا همان روز اول عنوان نکردی تا با دانستنش خیال خود را اسوده کنی و راه کج فکری در پیش نگیری؟اریانا پدربزرگت خوب می داند که شغل دوم من چیست و من از چه طریق در امد دارم.ایا تو هیچوقت از پدر بزرگت سوال کردی؟
سر تکان دادم و گفتم:
-دوست داشتم خودت به من بگویی و از زبان خودت بشنوم اما...
با صدای بلند خندید و گفت:
-از زبان خودم بشنوی که دزدی می کنم و پول دزدی به خانه می اورم؟
-این منظور من نبود.
چهره اش در هم رفت و گفت:
-پس منظورت چه بود؟
-دیدی طاقت انتقاد نداری و زود خشمگین شدی!
از روی تخت پایین رفت و گفت:
-تو مرا دزد و جانی و ادمکش نسبت می دهی و توقع داری مه خونسرد بنشینم و فقط نگاه کنم؟
من هم بلند شدم و گفتم:
-این اتهامات را خودت به خودت نسبت می دهی و من تو را به هیچ
کدام متهم نکرده ام،جز آنکه پرسیدم شغل دوم تو چیست که از من پنهان میکنی!
با گفتن سوارشو به خانه برمیگردیم،باز هم از جواب دادن طفره رفت و در دل شادمان بودم که بالاخره او فهمید من زن احمقی نیستم و گول حرفای مهربانانه اش را نخورده ام.وقتی وارد خانه شدیم پیش از آنکه راهی طبقه بالا شوم او زودتر از من راهی اتاق کارش شد و با افروختن چراغ صدا زد:
-آریانا بیا اینجا کارت دارم.
از روی اولین پله برگشتم و راهی اتاق کارش شدم،او را پشت قفسه کتابخانه دیدم که مشغول باز کردن در گاو صندوق بود،وقتی مشاهده کرد وارد شدم گفت بنشین و من روی اولین مبل نشستم و به حرکات او چشم دوختم.به جای تابلو گرانبها همان تابلوی گذشته به دیوار آویخته شده بود و به هنگام صبح نادر آن را در گاو صندوق نهان کرده بود.نادر با بغلی پر از کاغذ کنارم نشست و در میان اوراق به جست و جو پرداخت و کاغذی کهنه و فرسوده که در کیسه ای نایلونی برای حفاظت از پاره شدن قرار داشت بیرون کشید و بقیه کاغذها را روی میز مقابل گذاشت و از درون نایلون کاغذ را با احتیاط خارج کرد و شروع به خواندن کرد و از فحوای نامه وکالت بلاعزلی که به نادر اختیار نام داده می شد مستفاد(آنچه که مفهوم و معلوم شده) شد و به دنبال آن نادر دو سند منگوله دار نشانم داد و گفت:
-این دو سند یکی مربوط به عتیقه فروشی پدر شوهر هماست وآن دیگری هم مربوط به کوره پزی آجر است که از پدر خودم به من ارث رسیده است.رضا وقتی از ایران می رفت به من وکالت داد تا عتیقه فروشی او را حفظ و سرپرستی کنم و این هم حق خودم می باشد و هیچ دزدی و خلافی هم در آن نیست.حالا خیالت راحت شد که همسرت دزد و جانی نیست؟
گفتم:
-به درستی نمی دانم این را باید باور کنم یا حرفهایی که در نیمه های شب از زبان یک زن در همین اتاق شنیدم را باور کنم.
پرسید:
-کدام شب؟
و من هر آنچه که آن شب رخ داده بود را بی کم و کاست تعریف کردم و به انتظار واکنش او به چهره اش دقیق شدم.دیدم که به فکر فرو رفت و در میان اظهار و انکار تردید کرد و پس از دقایقی که به سکوت گذشت سر بلند نمود و به چهره ام نگاه کرد و گفت:
-آنچه تو شنیدی اشتباه نبوده و به راستی زنی در همین اتاق حضور داشته اما متاسفانه نمی توانم علت آمدن او را برای تو فاش کنم ،اما دلم می خواهد که به من اعتماد کنی و باور داشته باشی که همسرت دزد و گانگستر نیست.صبر کن تا روزی که خودم همه چیز را برایت تعریف کنم.
حرفهایش را باور کردم و برای اینکه اطمینان قلب را نیز حاصل کنم گفتم:
-به عشقمان قسم بخور که دیگر هیچ شکی باقی نماند.
هر دو دستم را در دستش گرفت و تمام مهر و عاطفه اش را در چشمانش گرد اورد و گفت:
-آریانا!به عشقمان قسم که من هرچه گفتم حقیقت دارد و هرگز به تو و به صداقت پیمانمان خیانت نکرده و نخواهم کرد.حالا باورت شد؟
-فکر میکنم درهای تنگ زندان را به رویم باز کرده اند و بوی آزادی و امنیت را با تمام وجود احساس می کنم و برای این که بدانی چقدر خوشحالم امشب بهترین و خوشمزه ترین غذایی را که دوست داری برایت فراهم می کنم.
چون کودکان شاد و سبکبال بلند شدم و به سوی آشپز خانه دویدم و صدای خنده ی بلند او تمام ترسها و نگرانی هایم را یکجا از وجودم دور کرد.پس از شام نادر وسایل نقاشی اش را اورد و از من خواست تا آرام بنشینم تا نقاشی صورتم را تمام کند و در ضمن کار کردن گفت:
-روزی که من و تو بر سر سفره ی عقد نشسته بودیم و شاخه های درختان بر سرمان سایه انداخته و شکوفه ها به میوه های پر بار تابستانی سلام می گفتند در دل به خود گفتم که این عهد جاودانه خواهد بود و حتی مرگ نمی تواند سایه ی شوم خود را بر ان بیفکند.من با تو پیمان بستم و به کلام تو که گفتی دوستم خواهی داشت و به من وفادار خواهی ماند دل بستم.عشق تو وقتی در قلبم خانه کرد عقل از دست دلم رنجید و رفت.خود گفتم غم مخور.معشوق طریق جفا نمی داند و از کتاب عشق آیین بیوفایی نمی خواند.لطفا کمی قرار بگیر و تکان نخور !بعد دیدم که هیهات .هیهات معشوق دزدی خود را به تو نسبت می دهد و از نامرادی و ناکامی خویش حکایت می کند.با وصف این احوال در سخن عشق من هیچ انکارنیست.دردمندی و جفا دیدن و تنها بودن.راه هر عاشق دل سوخته ای است.خب این هم تمام شد حالا می توانی بلند شوی و حرکت کنی!
بلند شدم و به تابلو چشم دوختم و گفتم خیلی زیبا شده،تو هنرمند چیره دستی هستی.
نگاه عاشق اش را به چشمم دوخت و گفت:
-خودت زیبایی و من تنها یک کپی گر بودم.می دانی سایتا می خواهم از این پس تورا کوپید خداوند عشق بنامم . سایتا. کوپید، آریانا . چطور است می پسندی؟
خندیدم و گفتم:
-اگر لطف کنید و مرا همان آریانا بنامید بیشتر می پسندم و به طبعم نزدیکتر است.
-با اینکه القاب پر طمطراقی است اما چون نمیپسندی آنهارا حذف کرده و تنها به اریانا بسنده می کنم.
--و من از سرور خود بی نهایت سپاسگزارم و به عنوان تشکر و قدر دانی چایی خدمتتان می اورم تا رفع خستگی کنید.
تعظیم غرایی کرد و گفت:
-با این لطفتان مرا قرین منت خود می کنید.
آن شب پس از مدتها با ارامش خیال سر بر بالین گذاشتم و به خواب رفتم.گفته بودم که با قسم نامه ی نادر همه ی ترسها و نگرانیها یکجا از وجودم دور شده بود اما در نیمه های شب از احساسی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم و بهتر است بگویم ترسی جامانده در زوایای روحم دیده باز کردم و بار دیگر بستر را عاری از نادر دیدم و با تشویق همان احساس بلند شدم و این بار بدون ترس از دیده شدن برای یافتن نادر از پله ها به زی امدم و مستقیم راه اتاق کار او را در پیش گرفتم.نور چراغ از شکاف زیر در دیده می شد و صدای گفنگو هم می امد اما این بار صدای مردانه ای بود که به گوشم رسید و با همه دقتی که کردم شاید تن آشنایی باشد امام این بار نیز صدا از دهان ناشناسی به گوشم می رسید که داشت می گفت:
-محموله فردا صبح زود وارد می شود و من شخصا آن را تحویل می گیرم.بچه ها دورا دور مراقب من هستند.
صدای نادر آمد که گفت:
-با این حال از خودت مراقبت کن و محموله را به خانه دکتر ببر .اینجا دیگر امن نیست و همسرم مشکوک شده است.وقتی به خانه دکتر رسیدی به من زنگ بزن خودم می آیم آنجا.در ضمن لباس معمولی بپوش و طوری ظاهرت را درست نکن که شاخص بشوی.خب تا همسرم بیدار نشده و شک نکرده زودتر برو.آه راستی تا یادم نرفته بگویم که از اتومبیل فرودگاه هم استفاده کن و یک چهار راه مانده به خانه دکتر اتومبیل خودت را بگذار و همانجا از ماشین فرودگاه پیاده شو.
صدای مرد ناشناس آمد که گفت:
-قربان همه برنامه را مو به مو اجرا می کنم خیالتان راحت باشد
باعجله و شتاب خود را از پشت در دور کردم و به اتاق خواب رفتم و در بستر پنهان شدم،در اثر دویدن نفسم به شماره افتاده بود و می ترسیدم در این حال نادر وارد شود و بفهمد که بار دیگر گوش ایستاده ام.در زیر لحاف چند نفس عمیق کشیدم و خود را به خواب زدم و با خود اندیشیدم که نادر با همه ی قسم هایی که یاد کرد آدم دروغ گویی بیش نیست و در کار خلاف دست دارد. باز هم فکر های آزار دهنده به سراغم آمدند و خود را در ورطه ی هولناکی دیدم و به خود گفتم،دیگر صبرو انتظار کافی ست و همین که صبح شود به خانه پدر بزرگ می روم و همه چیز را برای او می گویم تا او راهی پیش پایم بگذارد.هرچه زودتر خود را از این گرداب خارج کنم بهتر است .بیدار بودم که نادر ارام و بی صدا وارد اتاق شد و بدون کوچکترین صدایی به بستر آمد . می خواستم برخیزم و به او بگویم که امشب هم شاهد گفتگویش با آن مرد بوده ام اما ترس از جان مانع شد و بهتر دیدم تا صبح و روشن شدن هوا صبر کنم.
وقتی بالاخره سپیده صبح دمید از بستر خارج شدم و این بار من بدون کوچکترین سر و صدایی لباس و کیفم را برداشتم و تنها روی ورق یادداشتی نوشتم که به خانه پدربزرگ رفته ام و توهم بیا انجا!از در خانه که خارج شدم حس رهایی و آزاد شدن از زندان را داشتم و با گامهای سریع به طرف خانه پدر بزرگ حرکت کردم . در پشت در باغ پیش از آن که زنگ را به صدا در آورم چند بار اطراف را نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی مرا تعقیب نکرده است و آن وقت زنگ را فشردم .پدر بزرگ و مادر بزرگ انتظار دیدن مرا در آن وقت صبح نداشتند و زمانی که قدم به باغ گذاشتم هر دو از پشت شیشه باغ مرا می نگریستند سعی کردم با ورود نا بهنگامم آنها را نگران نکنم و با اوردن لبخندی بر لب خود را خوشحال نشان دهم.وقتی به گرمی سلام کردم و صبح به خیر گفتم هر دو دیده ی جستجوگر و کنجکاو خود را به من دوختند و هم زمان با هم پرسیدند:
-تو این وقت صبح اینجا چه می کنی؟پس نادر کو؟
-او هنوز خواب بود که من از خانه آمدم بیرون،آیا شما صبحانه خورده اید؟
سوالم که بی تشویش مطرح شده بود کمی نگرانی آنها را برطرف کرد و این بار نیز هردو یکصدا گفتند:
-نه!
من به آشپزخانه وارد شدم و آن دو نیز مرا دنبال کردند ،میز صبحانه آماده بود.برای هر سه نفرمان چای ریختم و به دیده پرسشگر آنها خندیدم و پرسیدم:
-چرا اینطوری نگاهم می کنید،نمی بایست می آمدم؟
پدر بزرگ سر تکان داد و گفت:
-این چه حرفی است.اینجا هنوز خانه ی توست اما این وقت صبحی آمدنت آن هم تنها و بدون یزدانی نگرانمان کرده،آیا او حالش خوب است؟
گفتم:
-بله هر دوی ما خوب و سلامتیم.اگر می دانستم نگران می شوید هرگز نمی آمدم!
مادر بزرگ گفت:
-حالا که اتفاقی رخ نداده و هر دو سلامتید دیگر نگران نیستیم و می گوییم خوش آمدی .راستش بعد از فوت پدرت اعصاب من و پدر بزرگت بهم ریخته و هر دو کمی ترسو شده ایم. حالا تو بگو که چطور شد این وقت صبح را برای امدن انتخاب کردی؟
-بعضی از لوازم نقاشی ام اینجاست و قرار است که از امروز کار را شروع کنم.آمدم هم شما را ببینم و هم آنها را با خود ببرم .فقط همین!
هر دو نفس بلندی کشیدند و پدر بزرگ با گفتن باز جویی کافی است!مشغول خوردن صبحانه شد و من و مادر بزرگ نیز از او تبعیت کردیم.پس از خوردن صبحانه مادر بزرگ پرسید:
-نهار می مانی یا این که...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
-می مانم و نادر به دنبالم می آید.
او خوشحال از پشت میز بلند شد و به سراغ یخچال رفت تا غذا فراهم کند و من از این فرصت استفاده کردم و به پدر بزرگ گفتم:
-باید با شما صحبت کنم.
او که فهمید مطلبی هست که نمی خواهم مادر بزرگ بداند به نشانه فهمیدن سر فرود آورد و گفت:
-لوازم نقاشی ات را گذاشته ام تو اتاق سفید،باید بروی از آنجا برداری.
بلند شدم و نشان دادم که برای برداشتن لوازم می روم که پدر بزرگ گفت:
-کمی صبر کن با هم می رویم،چند گلدان برایت کنار گذاشته ام که باید با خودتان ببرید.
بعد رو به مادر بزرگ کرد و گفت:
-تو هم وقتی کارت تمام شد بیا آنجا.
مادر بزرگ بدون این که شک کند قبول کرد و من و پدر بزرگ از سالن خارج شدیم ،وقتی خوب از ساختمان دور شدیم پدر بزرگ گفت:
-من باور نکردم که تنها برای بردن لوازم نقاشی آمده باشی خب بگو چه اتفاقی افتاده برای نادر حادثه ای رخ داده؟
بغض راه گلویم را گرفت و نتوانستم صحبت کنم و فقط با تکان سر جواب منفی دادم.پدر بزرگ چرخ خود را از حرکت باز داشت و نگاهی عمیق به چهره ام انداخت و پرسید:
-دعوایتان شده؟
باز هم سر تکان دادم و دیدم که او دارد کنترل خود را از دست می دهد و خشمگین می شود.به زور بغض خود را فرو دادم و گفتم:
-پدر بزرگ باید کمکم کنید، من در دام مهلکی گرفتار شده ام.
آشکارا رنگ چهره اش پرید و تموج کنان پرسید:
-منظورت چیست؟
چرخ او را به حرکت در آوردم و در مقابل نیمکت رو به اتاق سفید نگهداشتم و وقتی روی نیمکت نشستم گفتم:
-به گمانم نادر یک دزد یا نمیدانم شاید یک گانگستر بین المللی باشد.او کارهای مشکوکی می کند که من را می ترساند.
پدر بزرگ دستم را در دست لرزانش گرفت و ناباورانه گفت:
-منظورت از کارهای مشکوک چیست؟
-باید از اول برایتان تعریف کنم.
و بعد شروع کردم به شرح تمام ماجرا و تمام گفتگوهایی که میانمان انجام شده بود را هم شرح دادم و بعد ماجرای شب گذشته و آنچه را که به گوش خود شنیده بودم را بازگو کردم و در میان گریه گفتم:
-پدر بزرگ من خیلی می ترسم.اگر نادر یک تبه کار باشد حتما من را هم دستگیر و زندانی می کنند و تمام روزنامه ها عکس و تفصیلاتم را چاپ می کنند.این بود که دیشب تا صبح نخوابیدم و منتظر روشن شدن هوا شدم تا از خانه فرار کنم و بیایم اینجا .پدر بزرگ آن خانه،خانه ی امنی نیست و به گمانم نادر برای رد گم کردن حاضر شده خانه اش را به کلاس تبدیل کند و این فقط یک سر پوش است تا کسی سر از کارش در نیاورد .شما به من بگویید چه باید بکنم.به خدا مشاعرم دیگر خوب کار نمیکند و نمی دانم کار درست چیست و کار نادرست کدام است.
پدر بزرگ به فکر فرو رفت و دقایقی میانمان سکوت برقرار شد و سپس با گفتن نمی توانم باور کنم!ناباوری خود را نشان داد و بعد پرسید:
-مطمئنی که اشتباه نشنیده ای و دچار خیالات نشده ای؟
مجبور شدم بار دیگر حرف نادر و قولی را که از من گرفته بود را تکرار کنم و بگویم:
-اگر اشتباه کرده بودم نادر هیچ وقت از من قول نمی گرفت که سکوت کنم.
پدر بزرگ با گفتن حق با توست،لحظاتی دیگر به فکر فرو رفت و بار دیگر پرسید:
-نفهمیدی ان محموله چه بود و آنها در چه مورد با هم صحبت می کردند؟
آنچه را که شب پیش شنیده بودم یکبار دیگر تکرار کردم و پدر بزرگ گفت:
-پس با این حساب باید محموله تا به حال رسیده باشد فرودگاه،تو دکتر را می شناسی؟
به علامت نه سر تکان دادم و پدر بزرگ گفت:
-می ترسم به پلیس خبر بدهیم و بعد بفهمیم که اشتباه کرده ایم،آنوقت

آبروریزی می شودو یزدانی از هردوی ما می رنجد.شاید این بار هم محموله تابلو باشد و آنها دارند قاچاق تابلو می کنند؟آن یکی تابلو حالا کجاست؟
-نادر در گاو صندوق پنهان کرده و چون جان شیرین از آن مراقبت می کند،من حدس می زنم که هما و همسر او نیز در این کار دست دارند،آنها تابلوها را روانه ایران می کنند و نادر و دوستانش از ایران به جاهای دیگر می فرستند.بدبختانه من دچار اشتباه فاحشی شده ام و کاغذ خرید تابلو به نام من نوشته شده است.تابلو به ظاهر مال من است اما به جای اویخته شدن به دیوار رفته توی گاو صندوق.نادر خوشحال بود که مرد عتیقه فروش از قیمت اصلی تابلو بی خبر بوده و آن را کپی می دانسته.وقتی من گفتم شاید حق با فروشنده باشد با صدای بلند خندید و گفت من بهتر می دانم یا او؟!پدربزرگ،نادر خیلی مطمئن صحبت می کرد و هنگامی که در مفازه عتیقه فروشی چشمش به تابلو افتاد برقی از چشمش بیرون جهید که من متوجه شدم.
پدریزرگ گفت:
من هم خیال می کنم که او بهتر از عتیقه فروشی می داند و حالا یقین دارم که اشتباه نمی کنم و آنها دلال تابلو هستند.اوضاع مملک آنقدر بلبشوست که هر کس هرکاری بخواهد می کند و کسی به کسی نیست.اگر نظر مرا بخواهی می گویم که کمی صبر کن تا ببینم بعد چه می شود اما تو باید چشم و گوش ات را بیشتر باز کنی و سعی کنی که اطلاعات بیشتری جمع آوری کنی.مادربزرگت دارد می آید.بهتر است که او از این قضیه چیزی نداند.
گفتم:
-من هم همین عقیده را دارم و دوست ندارم تا روشن شدن ماجرا کسی چیزی بداند.
پدربزرگ گفت:
-خیالت آسوده باشد.بلندشو برو لوازمت را جمع کن تا شک مادربزرگت برانگیزه نشود.
پالتهای رنگ و چند بوم و قلم مو برداشتم و از اتاق سفید بیرون آمدم و آنها را روی نیمکت گذاشتم تا سه پایه نقاشی را هم بیاورم که مادربزرگ رسید و گفت:
-بگذار کمکت کنم.
گفتم:
-همه را روی نیمکت می گذارم تا نادر بیاید باهم می بریم.پدربزرگ برایم چند گلدان گل گذاشته که باید آنها را هم باخود ببرم.
مادربزرگ سه پایه نقاشی را آورد و در کنار دیگر لوازم گذاشت و گفت:
-نادر تماس گرفت و نگران بود که تو چرا بدون این که به او حرفی بزنی به اینجا آمدی.من هم گفتم چون شما خواب بودید آریانا دلش نیامده بیدارتان کند و دعوتش کردم که برای خوردن صبحانه بیاید اینجا که تشکر کرد و گفت بیرون کار دارد اما برای ظهر می آید که تو را ببرد و هم ما را ببیند.
پدربزرگ با دو گلدانی که توی بغل داشت به ما نزدیک شد و گفت:
-آریانا این همان گلدان محبوب شب است که خیلی دوست داری و این هم یاس است که می خواستی،فقط باید دقت کنی موقع بردن شاخه ها آسیب نبینند.
مادربزرگ آمدن نادر را به پدربزرگ هم اطلاع داد و همگی به سوی ساختمان به راه افتادیم.
19
وقتی نادر به خانه پدربزرگ وارد شد پدربزرگ گرم وصمیمی حتی بیشتر از گذشته از او استقبال کرد و او را به کنار خود نشاند.از توجه پدربزرگ متعجب شدم و گمانم این بود که پدربزرگ رفتاری خشک و سرد و عاری از مهر با نادر خواهد داشت و به گمانم این تعجب آنقدر محسوس بود که پدربزرگ وقتی به چهره ام نگریست چین بر ابرو انداخت و مرا متوجه حالم کرد و در همان حال گفت:
-برای همسرت نوشیدنی خنک بیاور،باید خیلی خسته باشد!
نادر حرف پدربزرگ را تایید کرد و گفت:
-امر خطیری در پیش رو بود که خوشبختانه با موفقیت تمام شد اما آنقدر خسته ام که گویی کوه کنده ام.
پدربزرگ گفت:
-خستگی روحی بیشتر آدم را خسته می کند تا جسمی.ترس و نگرانی باعث می شود که تمام قوای آدم یکجا مصرف شود.
نادر بار دیگر تایید کرد و افزود:
-با این که کار حساب شده بود اما نگران بودم که نکند درست و به موقع اجرا نشود اما خدا خواست و با موفقیت تمام شد.اما راستش من آنقدر که آریانا نگرانم کرد،نگران کار نبودم.من وقتی از خواب بیدار شدم و او را ندیدم دلم به شور افتاد به یادداشتش که نه سلامی داشت و نه صبح بخیری،خیلی تلگرافی و باعجله نوشته بود من رفتم خانه پدربزرگ تو هم بیا آنجا.نگران شدم که نکند خدای نکرده اتفاقی رخ داده که آریانا مجبور شده به تنهایی صبح زود بیاید اینجا!
پدربزرگ مجبور شد باصدای بلند بخندد و بگوید:
-زود آمد تا برنامه صبحانه را از دست ندهد،اتفاقا ما هم نگران شدیم و اول از همه حال شما را پرسیدم که آریانا گفت بحمدالله سلامت هستید و چون خواب بوده اید نیامده بیدارتان کند و خودش به تنهایی آمده خُب اوضاع و احوال چطور است؟
نادر لیوان شربت را از من گرفت و نگاه رنجیده اش را به صورتم دوخت و گفت:
-اوضاع برای من بد نیست اگر آریانا بگذارد!
گفتم:
-چقدر موضوع را بزرگ می کنی،تو که می دانی من جز خانه پدربزرگ جایی نمی روم پس دیگر نباید نگران می شدی،یادداشت هم که گذاشته بودم.
گفت:
-بله گذاشته بودی اما اگر کمی صبر می کردی و توضیح می دادی که برای انجام چه کاری رفته ای دیگر نگران نمی شدم.
مادربزرگ رو به من گفت:
-حق با آقای یزدانی است و تو اشتباه کردی.پذیرفتن اشتباه هم خود حق است و هردو کفه ترازو را برابر می کند.بگویید ببینم آیا امروز کلاس دایر است یا این که...
یزدانی بدون درنگ گفت:
-نه از همین امروز دایر است و همه بچه ها امروز خواهند آمد،من و آریانا می بایست زودتر برویم تا بچه ها پشت در نمانند.
مادربزرگ از جا بلند شد و گفت:
-همین الان ناهار را می کشم و شما بعد از خوردن غذا راهی می شوید،برای کمک به مادربزرگ راهی آشپزخانه شدم و در آنجا مادربزرگ لب به نصیحت گشود و گفت:
-کار تو اشتباه بوده و می بایست صبر می کردی تا همسرت بیدار شود و به او صبحانه می دادی و بعد یا با هم می آمدید یا این که اگر به تنهایی می آمدی او دیگر نگران تو نمی شد.ریزه کاریهایی در زندگی هست که اگر به آن توجه شود جلوی خیلی اختلافات گرفته می شود.
برای این که بحث در این مورد را کوتاه کنم با گفتن بله حق با شماست.به چیدن میز پرداختم و با خود اندیشیدم که ایت تابلو هم بدون گیر افتادن وارد شد و خدا می داند که چگونه و توسط چه کسی خارج می شود.در سر میز غذا پدربزرگ گفت:
-به گمانم تو مملکت خبرهایی هست و خیلی ها دارند از آب گل آلود ماهی می گیرند فقط خدا کند بفهمند که دارند چه می کنند و روزی از کردۀ خود پشیمان نشود.
نادر خونسرد گفت:
-اگر در این ماهی هم به نفع مردم گرفته شود جای نگرانی وجود ندارد،اما بدبختانه اینطور که معلوم است همه دارند بار خود را می بندند و هر چه دارند با خود می برند.دوستم از فرودگاه آمده بود و می گفت توی فرودگاه تمام رجال و شخصیتهای مملکتی را می توانی ببینی که دارند به بهانه تعطیلات و یا مداوای پزشکی از ایران خارج می شوند،می ترسم سر برگردانیم و ببینیم باخزانه ای خالی و کلی بدهی روبرو هستیم،آنوقت باز هم ما می مانیم که باید با پرداخت مالیتهای سنگین خزانه را پر کنیم.
مادربزرگ گفت:
-مردم شده اند جوجه،که هم در عزا سر بریده می شوند و هم در عروسی!هنوز خبری نشده اجناس نایاب شده و آنهایی هم که وجود دارند قیمتشان سرسام آور بالا رفته،خدا خودش به همه رحم کند.
نادر با گفتن آمین،نگاهی به ساعت دستش انداخت و سپس رو به من کرد و گفت:
-کمی عجله کن،من تو را باید خانه بگذارم و خودم بروم جایی،اما تا دایر شدن برمی گردم.
خواستم در تمیز کردن میز و ظروف به مادربزرگ کمک کنم که اجازه نداد و پدربزرگ با رمز نگاهی به من حالی کرد که درنگ نکنم و نادر را تنها نگذارم.تا من خود را آماده کردم نادر هم وسایل نقاشی و گلدانها را به اتومبیل منتقل کرد و پدربزرگ با گفتن شما را می بینیم،ما را بدرقه کرد.در حال سوار شدن بودم که گفتم:
-بیایید شما هم با ما برویم و بعد از تعطیل شدن کلاس به کارها برسید،من هم تنها نخواهم بود.
پدربزرگ از جمله تنهایی که به کار بردم کمی نگران شد و باگفتن فکر خوبی است،مادربزرگ را وادار کرد که خانه را به همان صورت بگذارد و فقط درها را قفل کند و با ما راهی شوند.با بودن آن دو هیچ ترس و نگرانی نداشتم و وقتی همگی وارد خانه شدیم نفس آسوده ای کشیدم.نادر از آن دو عذرخواهی کرد و با گفتن زود برمی گردم،ما را گذاشت و رفت.در پارگینگ همه چیز مرتب بود و تنها می بایست غبار وسابل گرفته می شد که باعجله این کار را انجام دادم و هرسه به داخل ساختمان رفتیم و آن دو را به اتاق کار نادر بردم تا اگر فرصتی پیش آمد تابلو را به پدربزرگ نشان بدهم.پدربزرگ منظور مرا از این کار فهمید اما مادربزرگ با عنوان کردن اینکه بهتر است تا کلاس شروع نشده نمازهایمان را بخوانیم این کار را به تاخیر انداخت.پدربزرگ گفت:
-تو اول بخوان و بعد از تو ما می خوانیم.
مادربزرگ را به اتاق بردم و سجاده را گستردم و خود را با عجله پیش پدربزرگ برگشتم و گفتم:
-تا نادر نیامده دلم می خواهد شما هم آن تابلو را ببینید.
در میان حرف به سمت گاوصندوق رفتم و در آن را باز کردم و در کمال تعجب دیدم که همه چیز هست جز تابلو. به دیوار نگریستم و روی دیوار هم همان تابلوی قدیمی بود، به پدربزرگ گفتم:
- از خانه خارجش کرده و دیگر اینجا نیست.
پدر بزرگ گفت:
- زودتر در گاوصندوق را ببند تا برنگشته.
من هم همان کار را کردم و گفتم:
- آن تابلو را به ظاهر برای من خریده بود و حالا دیگر نیست. دیدید پدربزرگ اشتباه نمی کنم و او وارد کارهای خلاف شده؟
پدربزرگ گفت:
- من و تو باید هوشیارانه عمل کنیم و او را سر بزنگاه گیر بیندازیم که نتواندحاشا کند، اما هنوز هم در ته قلبم احساسی است که می گوید در مورد یزدانی اشتباه نکرده ام و او جوان پاک و درستی است.
- من هم وقتی به او شک کردم از خدا خواستم که اشتباه کرده باشم و او خلافکار نباشد اما رفتار و کردار او چیز دیگری می گوید.
- پس فراموش نکن در درجه اول می بایست خونسرد باشی و چنین وانمود کنی که حرفهایش را قبول کرده ای و دیگر به او شک نداری. کاری کن که اعتمادش به تو جلب شود و بیشتر در مورد کارش با تو صحبت کند. اگر کاری یا حرفی را هم نمی پسندی سعی نکن به محالفت بلند شوی. او باید صد در صد به تو اطمینان کند. ما هرچه بیشتر بدانیم بهتر و راحتتر می توانیم او و دار و دسته اش را گیر بیندازیم. فقط مواظب باش که او از تو به عنوان طعمه و یا تله استفاده نکند. حواست را خوب جمع کن و دیگر پای هیچ ورقه ای را هم امضا نکن!
گفتم:
- پدربزرگ من مطمئن باشم که جانم در خطر نیست؟
پدربزرگ سر فرود آورد و گفت:
- او انقدر به تو علاقه دارد که نگذارد آسیبی به تو برسد، فقط زمان هوشیاری ساده لوحی پیشه کن و تا می توانی اطلاعات جمع آوری کن. من هم دوستی دارم که می توانم به او اعتماد کنم و این قضیه را به گونه ای مطرح کنم و راه چاره پیدا می کنم. نگران هیچ چیز نباش.
اطمینان دادن های پدربزرگ دلگرمم کرد و از این که دیگر تنها نیستم و پدربزرگ هم با من است خیال آسوده کردم. در سر ساعت هنرجویان وارد شدند و با همهمه و هیاهوی خود از این که کلاس بار دیگر شروع شده شادمانی خود را نشان دادند. در آخر کلاس بود که نادر خسته از راه رسید و با همه به گرمی روبرو شد و با گفتن مرا ببخشید که سر وقت نرسیدم. عذرخواهی کرد و بعد کنارم نشست و آرام گفت:
- آریانا خیلی خسته ام. می شود تو تا پایان کلاس بمانی و درها را قفل ککنی.
گفتم:
- ایرادی ندارد، تو برو استراحت کن. من بچه ها را روانه می کنم.
نادر خوشحال بلند شد و از در پارکینگ گذشت و خود را به ساختمان رساند. من او را زیر نظر داشتم با شنیدن صدایی که کنار گوشم پرسید:
- کجا رفت؟
به خود لرزیدم و با دیدن پدربزرگ آرام گرفتم و گفتم:
- خسته بود، رفت استراحت کند و از من خواست تا بعد از رفتن بچه ها، درها را قفل کنم.
پدربزرگ گفت:
- ما هم به همراه بچه ها می رویم تا تو فرصت بیشتری داشته باشی و بتوانی خوب او را زیر نظر بگیری. هر وقت که او از خانه خارج شد با من تماس بگیر و بگو که چه فهمیده ای.
قبول کردم و با رفتن هنرجویان درها را قفل کردم و آرام و آهسته در اتاق کار را باز کردم و چون او را آنجا نیافتم به طبقه بالا رفتم و در اتاق خواب را باز کردم. او در آرامش کامل به خواب رفته بود. لحظاتی به چهره معصومش نگاه کردم و به خود گفتم چه کسی باور می کند که این چهره معصوم از آن مردی دروغگو و تبه کار باشد! نادر تا هنگام شام خواب بود و وقتی بیدارش کردم تا شام بخورد، نگاهی به ساعت دستش انداخت و با شتاب بلند شد و گفت:
- چرا زودتر بیدارم نکردی؟
بعد بدون آن که صورت خواب آلودش را بشوید پای تلفن نشست و از من درخواست چای کرد.به نظرم رسید که چای بهانه ای است تا مرا از اتاق سوی آشپزخانه راهی کند. با عجله پایین دویدم و آرام گوشی درون سالن را برداشتم و به مکالمه اش گوش کردم. صدای زنی می آمد که با کمی دقت فهمیدم صدای همان زنی است که در آن شب از اتاق نادر به گوشم رسیده بود. او داشت می گفت:
- دکتر تابلو را آماده کرده و قرار است که برای عتیقه چی ببرد. قیمتی هم که گذاشته مثل تابلوی اول است و این بار من برای خرید می روم.
نادر گفت:
- سعی کن چانه بزنی و از مبلغی که من پرداختم کمتر بخری، اما اگر دیدی دارد یکدندگی می کند، قبول کن و آن را بخر. قرار است بهادر آن را نگهدارد و از آن مراقبت کند. خیلی دقت کن که آسیب نبیند، فرداشب همگی در خانه بهادر جمع خواهیم شد.
زن پرسید:
- آریانا هم می آید؟
نادر گفت:
- نه، او زود می خوابد و من پس از خوابیدن او از خانه خارج خواهم شد. امیدوارم با دست پر تو را ببینم. اگر کاری نداری به بقیه کارها برسم.
زن با گفتن امیدوارم روسفید تو را ملاقات کنم، خداحافظی کرد و نادر گوشی تلفن را گذاشت. به آشپزخانه رفتم و به چیدن میز شام مشغول شدم. دقایقی نگذشت که نادر وارد شد و پرسید:
- چای آماده نداشتیم؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
متحیر و نگران شدند، هما گفت:
- آقای نیاورانی درست می فرمایند، اگر سؤالی یا خواسته ای داری بگو تا همه بدانیم.
گفتم:
- سؤالی ندارم و بی اراده و بی اختیار گفتم نه! شاید این هم از آن ترسهای نابجا بود که به سراغم آمد، باور کنید هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
نادیا با گفتن هیجان زده شده ای به یاری ام آمد و نامی پرسید:
- اگر تاریخ عقد را دوست داری تغییر بدهی شاید بشود کمی عقبتر برگزار کرد.
سر تکان دادم و مادربزرگ لیوان نوشیدنی را به دستم داد و گفت:
- جرعه ای بنوش، من هم با نادیا موافقم.
اما آقای یزدانی که متقاعد نشده بود گفت:
- اگر اجازه بدهید من چند دقیقه ای با آریانا خانم صحبت کنم ممنون می شوم.
پدر با پایین آوردن سر موافقت کرد و او بلند شد و از در سالن خارج شد و به ناچار من هم به همراهش رفتم. شب مهتابی زیبایی بود که ستارگان بیشمار در پهنه آسمان بی لک می درخشیدند و نور سیمینگون ماه بر شاخ و برگ درختان تلألو یافته و زیبایی باغ را دو چندان کرده بود. چند گامی هر دو در سکوت راه رفتیم و از عطر گلهای شب بو که فضا را آکنده کرده بود استفاده کردیم، وقتی از سالن دور شدیم یزدانی گفت:
- سایتا به من بگویید چه چیز موجب وحشت تو شد!
گفتم:
- برای آنی حس کردم که در دریایی آرام در حال شنا هستم و تا ساحل فاصله ای ندارم اما یکباره ماسه های زیر پایم خالی شدند و آب مرا به کام خود فرو برد. این بود که بی اختیار فریاد کشیدم.
یزدانی گفت:
- هنوز باور نداری که در کنار من خوشبخت زندگی خواهی کرد و می ترسی به جای زمین سفت و هموار قدم روی ماسه های روان گذاشته باشی. ای کاش می توانستم آینده را پیش چشمت نمایان کنم تا ترس از وجودت رخت بربندد و خوشبخی را باور کنی.
- من می دانم سعادتمند خواهم زیست و می خواهم باور کنی که بی اختیار و نه به عمد ترس به سراغم آمد. بیا و هر دو این حادثه را فراموش کنیم. به قول پدربزرگ روزهای تابناکی در انتظار ماست که نباید با افکار بچگانه ضایع شود. نمی دانید چقدر خوشحالم از این که پدربزرگ تصمیم گرفته تمام باغ را چراغان کند و شب را چون روز روشن کند. دلم می خواهد مادر اجازه می داد تا لباس بخت مادربزرگ را بر تن کنم اما او سخت به عقیدۀ خود چسبیده و مخالف این کار است.
یزدانی روی نیمکت مقابل اتاق سفید نشست و به من هم اشاره کرد تا بنشینم و همانطور که به اتاق چشم دوخته بود گفت:
- با این که برای عقیدۀ مادرتان احترام فوق العاده ای قائل هستم اما به گمانم تو باید لباسی بپوشی که دوست داری. مادر اگر مخالف است من می توانم متقاعدش کنم اما آیا آن لباس هنوز قابل استفاده است و مستعمل نشده؟
گفتم:
- با این که از رنگ سفید به نباتی تمایل پیدا کرده اما لباسی است که هنوز زیبا به نظر می رسد.
با قاطعیت گفت:
- پس همان لباس را خواهی پوشید و دیگر در این مورد گفتگو لازم نیست.
در یک آن از ابراز عقیده خود پشیمان شدم و به نظرم رسید که بحثی تند و شاید هم قهری میان مادر و یزدانی به وجود آید و او محبوبیت خود را در میان خانواده از دست بدهد. خواستم به گونه ای نظر خود را تغییر بدهم که یزدانی گفت:
- بزرگترین حُسن شما در این است که تأثیرپذیر نیستید و آدمها زود نمی توانند روی شما تأثیر بگذارند، وقتی می دانید کاری درست است انجامش می دهید. این اخلاق شما را تحسین می کنم.
در قلبم چیزی فرو ریخت و حرف در دهانم ماند، لذا سکوت اختیار کردم و به خود نوید دادم که می توانم دل مادر را نرم کرده و او را بر سر مهر بیاورم. وقتی با یزدانی به سالن بازگشتیم دانستم که بی اختیار تمام مکنونات قلبی خود را پیش او افشاء کرده و سخنی را پوشیده نگذاشته ام. به هنگام بدرقه وقتی مادر پرسید فردا برای خرید چه کسانی به همراه شما خواهند آمد، یزدانی خونسرد گفت:
- خرید ما بیش از ساعتی طول نخواهد کشید و به همین دلیل مزاحم کسی نمی شویم.
مادر نگاه بهت زدۀ خود را اول به من و سپس به مادربزرگ دوخت و مادربزرگ گفت:
- بهتر است نادیا و هما خانم هم همراهی تان کنند.
سپس نگاه در دیدۀ یزدانی دوخت و با رمز نگاه به او فهماند که روی حرف او دیگر کلامی بر زبان نیاورد. یزدانی هم با گفتن هرچه استاد بفرمایند، به مادربزرگ فهماند که کوتاه آمدن او فقط برای احترام استادی او بوده است. بعد از رفتن آنها وقتی محفل خودمانی شد مادر گفت:
- چه مرد یکدنده و لجبازی است. خیال می کند اینجا اروپاست که دو نفری برای خرید بروند!
نامی گفت:
- اتفاقاً من این رویه را می پسندم. چون هم در وقت صرفه جویی می شود و هم این که وقتی دو نفری باشند زودتر به تفاهم می رسند!
افشین با صدای بلند خندید و گفت:
- به هنگام خرید من و نادیا ده، یازده نفر راه افتاده بودند دنبال ما و از این مغازه به آن مغازه می رفتیم و چیزی که من و نادیا می پسندیدیم اگر مورد پسند دیگران نبود مجبور بودیم بگردیم تا چیزی پیدا کنیم که نظر همه را تأمین کند. صبح کجا، غروب آفتاب کجا. باور کنید بدترین روز زندگی ام روز خرید عروسی بود و من هم به آقای یزدانی حق می دهم که بخواهد دو نفری خرید کنند.
مادر چین بر پیشانی انداخت و به تمسخر گفت:
- و فروشنده هرچه جنس بنجل دارد به این دو تا قالب کند، بله؟ از همه چیز گذشته در موقع پرو لباس یکنفر باید به آریانا کمک کند.
گفتم:
- من تصمیم گرفته ام از لباس مادربزرگ استفاده کنم و این کار را خواهم کرد. لباسی بسیار قشنگ و برازنده است.
صدای مادر اوج گرفت که:
- آن لباس اصلاً برازنده تو نیست و نباید لباس عهد دقیانوس را بر تن کنی.
بعد از لحظه ای از حرف خود پشیمان شد و به عنوان عذرخواهی رو به مادربزرگ گفت:
- منظور لباس است و قصد توهین ندارم.
مادربزرگ گفت:
- من هیچ اصراری ندارم که آریانا از آن استفاده کند و به گمان خودم نیز آن لباس دیگر کهنه و فرسوده است و...
حرف مادربزرگ را قطع کردم و گفتم:
- با این حال من آن لباس را خواهم پوشید. لطفاً در این مورد با من مخالفت نکنید.
پدر مداخله کرد و رو به مادر گفت:
- چه اصراری داری که حتماً لباس دیگری خریداری شود، وقتی خود آریانا موافق است دیگر جای چانه زدن نمی ماند. او خودش باید بیشتر از همه به فکر باشد که نامناسب وارد مجلس نشود.
مادر آه بلندی کشید و ناراضی سکوت اختیار کرد. اما به هنگام مراجعت به منزل لحظه ای کوتاه به اتفاق نادیا لباس را از نزدیک دیدند و اقرار کردند که هنوز هم زیبا به نظر می رسد. دیر هنگام وقتی برای خوابیدن به بستر رفتم از این که توانسته بودم نظر موافق مادر را جلب کنم راحتی خیال داشتم و آسوده و با رویاهای شیرین به خواب رفتم.
در نیمه های شب چشمانم گشوده شدند و برای بیدار شدن هیچ علتی نیافتم. چند بار در بستر غلت زدم و سعی کردم که خواب رمیده را به چشم بازگردانم، اما سعی ام بیهوده بود. امیدوار گشتم که سحر نزدیک است و دیری نخواهد پایید که صبح از راه خواهد رسید. اما عقربه های ساعت شماطه ای امیدم را ناامید کرد. وقتی نتوانستم بخوابم از رختخواب بلند شدم و برای نوشیدن آب به آشپزخانه رفتم و با نوشیدن آب قصد برگشتن به اتاق را کردم که مادربزرگ را در آستانه در دیدم و از وحشت جیغ کوتاهی کشیدم. او با رنگ پریده و موهای ژولیده ایستاده بود و به من زل زده بود، سعی کردم وحشتم را پنهان کنم و بگویم مادربزرگ خیلی ترسیدم اما او بدون سخن راهش را به طرف اتاقش کج کرد و رفت. از عمل او بیشتر نگران شدم و به دنبالش حرکت کردم اما او گویی زودتر از من وارد اتاقش شده بود، از خود پرسیدم آیا از سر و صدا بیدار شده و برای یافتن عامل صدا بلند شده، یا این که در خواب راه افتاده و بی اختیار به سوی آشپزخانه حرکت کرده. فکر دوم مرا به وحشت انداخت و مصمم شدم چند لحظه ای پشت در اتاق به گوش بایستم شاید صدایی بشنوم اما سکوت غریبی بر خانه حاکم بود.
به خود گفتم هیچ چیز غیرعادی اتفاق نیفتاده و بهتر است که برگردی و بخوابی، در بستر دراز کشیدم و تا هنگام سحر که از رختخواب بلند شدم و به حرکت درآمدم اتفاقی رخ نداد و آن دو مثل روزهای گذشته شاد از بستر بلند شدند و پس از اعاده نماز صبحانه را آماده کردند. در چهره مادربزرگ هنوز علائمی از رنگ پریدگی دیده می شد اما نه تنها خودش بلکه پدربزرگ هم متوجه آن نشد. به خود گفتم بهتر است موضوع را فراموش کنم یا این که صبر کنم ببینم خود مادربزرگ در این مورد صحبتی خواهد کرد. بعد از صبحانه بی اختیار گفتم:
- من در نیمه های شب ناخودآگاه از خواب بیدار شدم و دیگر نتوانستم بخوابم.
پدربزرگ گفت:
- دلیلش هیجان بود دختر جان!
مادربزرگ گفت:
- صدایم می کردی تا برایت شربت قند درست کنم.
گفتم:
- اتفاقاً آمدم به آشپزخانه و لیوانی آب خنک نوشیدم و باز به رختخواب برگشتم اما مثل این بود که ساعتهای متمادی خوابیده و دیگر خواب آلود نبودم.
مادربزرگ گفت:
- من آنقدر خسته بودم که تا سرم را روی بالش گذاشتم خوابم برد و تا صبح چیزی نفهمیدم.
خواستم بگویم اما شما یکبار بیدار شدید و به آشپزخانه آمدید و من شما را دیدم. اما این کار را نکردم و مصلحت را در سکوت دیدم، اما برای خودم یقین حاصل شد که در شب گذشته مادربزرگ در خواب به راه افتاده و این می توانست ناشی از خستگی وی باشد. بدون این که متوجه گردد با سرعت بخشیدن به خود تمام کارها را انجام دادم و از فعالیت او جلوگیری کردم. وقتی نادیا به باغ وارد شد. دیگر هیچ کاری نداشتیم و من لباس پوشیده به انتظار آنها نشسته بودم. نادیا چای خود را ننوشیده بود که هما و یزدانی وارد شدند. یزدانی به هنگام احوالپرسی به من نگاه کرد و پرسید:
- دیشب آسوده خوابیدی؟
گفتم:
- راستش را بگویم نه!
خندید و گفت:
- درست مثل من، مثل این که دیشب من و تو نگهبان سایه ها بودیم که مست و خراب خود را به در و دیوار می کوبیدند.
پدربزرگ گفت:
- بی خوابی هر دویتان فقط ناشی از هیجان بوده است و این حالت برای بیشتر زوجهای جوان اتفاق می افتد. زودتر حرکت کنید تا دیرتان نشده.
وقتی همگی از باغ خارج شدیم و در اتومبیل نادر نشستیم او با دادن شاخه گلی از مریم به من گفت:
- هر روز شاخه گلی از من دریافت خواهید کرد.
نادیا به خنده گفت:
- شرط می بندم که این کار بیش از یکی دو ماهی تکرار نشود و بعد به کلی فراموشتان می شود.
یزدانی گفت:
- و من به شما می گویم که هرگز چنین نخواهد شد.
هما رو به نادیا گفت:
- نادر اخلاق بخصوصی دارد، اگر بگوید این کار را می کنم یقین بدانید که در هر شرایطی باشد آن کار را خواهد کرد و یکنواختی و فراموشی در کارش نیست.
نادیا ناباور فقط به گفتن خدا کند چنین باشد، قناعت کرد. همراهان من و یزدانی بسیار محبوب و آرام بودند و فقط تماشاگر خرید ما بودند و هر دو از اظهار عقیده خودداری می کردند گویا خرید ما مطابق با سلیقه آنان بود و لبخند رضایت بر لبانشان، من و یزدانی را خوشحال و راضی نگهداشته بود. هر چهار نفر غذا را در رستوران مجللی صرف کردیم و هنگامی که به سوی خانه حرکت کردیم در لیست خرید نادیا شیئی از قلم نیفتاده بود. پدربزرگ به استقبالمان آمد و با گفتن مادربزرگ استراحت می کند. غیبت او را توجیه کرد. هما و یزدانی وقتی باغ را ترک کردند من و نادیا و پدربزرگ سه نفری در آشپزخانه نشستیم تا برنامه های دیگر را مرور کنیم. استراحت مادربزرگ به درازا کشیده بود و نادیا دوست داشت تا نظر مادربزرگ را نسبت به خرید ما بداند. پس رو به پدربزرگ پرسید:
- مادربزرگ را بیدار نمی کنید؟ شب دیگر خوابش نخواهد برد.
پدربزرگ گفت:
- برو آرام بیدارش کن، به گمانم امروز حالش خوش نبود و احساس کسالت می کرد.
نادیا بلند شد تا برای بیدار کردن مادربزرگ برود و در غیبت او پدربزرگ پرسید:
- موقع خرید که ناراحتی پیش نیامد؟
خندیدم و گفتم:
- خوشبختانه نه. هر دو، هم هما و هم نادیا به هرچه ما انتخاب کردیم مهر تأیید زدند.
می خواستم به گفتن شرح خرید بپردازم که نادیا وارد شد و گفت:
- پدربزگ، مادربزرگ در اتاقش نیست. توی اتاق آریانا هم نبود. به گمانم رفته باشد توی باغ.
پدربزرگ نگران گفت:
- اگر این کار را کرده بود من صدای در را می شنیدم.
او بعد از این سخن چرخ را به حرکت درآورد و خود برای پیدا کردن مادربزرگ به جستجو پرداخت. حق با نادیا بود و مادربزرگ در هیچکدام از اتاقها نبود. همه نگران برای جستجو به باغ رفتیم و هر کدام از سمتی حرکت کردیم و در نهایت هر سه مقابل در اتاق سفید به یکدیگر رسیدیم. چراق اتاق خاموش بود و نشان نمی داد که کسی در آنجا حضور داشته باشد، اما حسی در من برانگیخته شد که می گفت در را باز کن و درون اتاق را نگاه کن. در اتاق را باز کردم و با زدن کلید برق هر سه چشممان به مادربزرگ افتاد که در کف اتاق راحت و آسوده در خواب بود. پدربزرگ متوحش پرسید:
- اینجا چه می کند؟
نادیا به من نگریست و من مجبور شدم که اتفاق شب گذشته را بیان کنم. پدربزرگ ناباور گفت:
- بیدارش کن، حتماً خودش می داند که چرا اینجا آمده!
کنار مادربزرگ نشستم و آرام بیدارش کردم، وقتی چشم باز کرد از دیدن ما در کنارش و آن وضعی که خوابیده بود نگران بلند شد و نشست و از ما پرسید:
- من اینجا چه می کنم؟
پدربزرگ نمی دانست چه جوابی باید بدهد و فقط به تبسمی اکتفا کرد. نادیا زیر بازویش را گرفت و در حینی که سعی داشت تعجب خود را پنهان کند گفت:
- از گرمای داخل ساختمان به اینجا پناه آورده بودید.
مادربزرگ به صورتم نگاه کرد و گفت:
- آریانا تو بگو چه اتفاقی برایم رخ داده؟
گفتم:
- مادربزرگ شما در خواب راه افتاده و آمده اید اینجا.
مادربزرگ به صورت پدربزرگ نگاه کرد و پرسید.
- آیا آریانا راست می گوید؟
پدربزرگ سر فرود آورد و مادربزرگ در حالی که از روی زمین بلند می شد به خنده گفت:
- من از پدرم شنیده بودم که مادرم در اواخر عمرش به همین بیماری دچار شده بود و در خواب راه می رفته به طوری که پدرم مجبور می شده درهای خانه را قفل کند که مادرم از خانه خارج نشود. جای شکر دارد که من عمر خود را کرده ام و جوان مرگ نمی میرم. بیایید برویم و فکر شام شب را بکنیم.
رفتار عادی مادربزرگ به ما دلگرمی داد و وقتی قدم به سالن گذاشتیم و او چشمش به خریدها افتاد کف زد و هلهله کشید و با گفتن زودتر بازشان کن تا ببینم، ما را به وجد آورد. او هم خرید ما را پسندید و با گفتن به راستی یزدانی سنگ تمام گذاشته، رضایتش را نشان داد. دیر وقت بود و ما همگی شام خورده بودیم که افشین به دنبال نادیا آمد و او را به همراه خود برد و ما هم به فکر استراحت افتادیم. در هنگام خواب مادربزرگ خود تمام درها را قفل کرد و به من هم دستور داد تا در اتاقم را از داخل قفل کنم، به دستور او خندیدم و گفتم:
- مادربزرگ بدم نمی آید که شما شب پیش من بخوابید.
گفت:
- اما من هیچ دوست ندارم که نیمه شب وارد رختخوابت بشوم، کاری که گفتم انجامش بده و خیالم را آسوده کن.
برای راحتی خیال او همین کار را هم کردم و با خاموش شدن چراغها همه به رختخواب رفتیم. من در تاریکی اتاقم بیدار نشسته بودم و به مادربزرگ فکر می کردم که چرا یکباره او به این بیماری دچار شده است و از خود پرسیدم با رفتن من چه کسی مراقبت از آنها را به عهده خواهد گرفت؟ و اگر حالش بدتر شود پدربزرگ چگونه خواهد توانست از او نگهداری و مواظبت کند؟ ای کاش آنها را تنها نمی گذاشتم و رهایشان نمی کردم.

فصل 17

از صبح خیلی زود آمد و رفت به خانه پدربزرگ شروع شده بود و تمام اهل خانه همبستگی خود را برای برگزاری جشن نشان داده و هر کس به قدر توان خود مسئولیتی پذیرفته بود. انتشار خبر ازدواج ما در میان هنرجویان اول ناباورانه و سپس به یقین تبدیل شد و سیل تبریکات به سویمان روانه شد. من و نادر رساندن کارت دعوتها را خود به عهده گرفته بودیم و در ته دلم حسی موذی برانگیخته شده بود که بدانم آیا لعیا نیز در این جشن شرکت خواهد داشت یا این که نادر اسم او را حذف خواهد کرد.
نامی مأموریت رساندن من و نادیا و دیانا را به آرایشگاه به عهده گرفته بود اما هنگام بازگشت نادر با اتومبیل خود که آن را به گلهای مریم آذین بسته بود به دنبالمان آمد و ما را به باغ بازگرداند. پدربزرگ همانطور که قول داده بود باغ را با لامپهای رنگین آراسته بود و صدای موسیقی شادی از چند بلندگوی کار گذاشته در باغ شنیده می شد. مرا مستقیم به اتاق سفید بردند و در میان شور و غوغای مهمانان بر سر سفره عقد نشاندند. با همۀ تلاشی که برای برگزاری بی تکلف جشن به خرج داده بودم اما مراسمی باشکوه برگزار گردید. به هنگام خواندن خطبه عقد احساس بخصوصی داشتم و مراسم را در حالتی میان خواب و بیداری به پایان بردم. حس می کردم تمام چیزهایی که از مقابل چشمم می گذرند و مراسمی که یک به یک انجام می شوند رویایی هستند و حقیقی نیستند. حتی به وقتی که حلقه های زرین را به دست یکدیگر کردیم و عکاس از همه لحظات پیاپی عکس گرفت هنوز حس ناباوری با من بود. اما گرمای دست نادر لحظاتی کوتاه انجماد و خواب رفتگی ذهنم را از بین برده و مرا هوشیار می کرد. شاید ما اولین عروس و دامادی بودیم که با یکدیگر نرقصیدیم و شروع جشن را به دیگران محول کردیم. هر دو ساکت و خاموش به تماشا نشسته بودیم و می توانم بگویم که لبخندهایمان نیز غیرارادی بود. یکبار که نادیا کنارم نشست آرام پرسید:
- چیه آریانا، خوشحال نیستی؟
سر فرود آوردم و گفتم:
- آنقدر خوشحالم که شوکه شده ام!
خوشحال شد و گفت:
- اما هر کس به شما بنگرد از قیافه تان اینطور تصور می کند که به زور و جبر به عقد هم درآمده اید. شوک را کنار بگذارید و از جشنتان لذت ببرید.
نگاهم به صورت نادر افتاد و او هم در همان زمان به من نگریست و به روی هم خندیدیم و گفت:
- آریانا انگار خواب هستم و دارم رویا می بینم. خواب خوشی که هیچ دوست ندارم بیدار شوم.
گفتم:
- من هم همین احساس را دارم اما نادیا می گوید قیافه هایمان طوری است که مهمانها گمان می برند. ما به زور و اجبار عقد یکدیگر شده ایم و من خیال دارم دیگر نگذارم خواب به سراغم بیاید و می خواهم بقیه جشن را در بیداری شاهد باشم و از آن لذت ببرم.
نادر دستم را گرفت و گفت:
- این حالت ما ناشی از نشستن و خمودی است. بلند شو تا مثل دیگران رفتار کنیم.
حق با نادر بود و هنگامی که به جمع مهمانهای پر تحرک پیوستیم دیگر احساس گذشته را نداشتیم و همراه آنها از جشن خود لذت بردیم در ساعات پایانی همه مهمانان ما را تا خانۀ نادر بدرقه کردند و در آن جا نیز پس از ساعتی پایکوبی مهمانی را با آرزوی سعادت و نیکبختی برای ما ترک کردند. با رفتن مهمانان به یکباره خود را تنها و در محیطی ناشناس دیدم و قلبم فرو ریخت و از خود پرسیدم آیا می توانی این بار را تا آخر جاده بر شانه حمل کنی؟ اینک تو هستی و این زندگی. همه رفتند و تنهایت گذاشتند تا به تماشای راهبریت بنشینند و تدبیر تو را در زندگی یا تحسین کنند و یا به نقد و انتقاد بنشینند. در پایین پله ها در سالن هنوز گروه فیلمبرداری که از جشن فیلمی آپاراتی تهیه کرده بودند مشغول جمع آوری وسایل خود بودند و صدای همهمه شان به بالا می رسید. نادر در سالن به انتظار پایان کار آنها ایستاده بود و مرا در آن محیط ناشناس تنها گذاشته بود. حجله گاهم را نمی شناختم و هیچ یک از اشیاء گرانبهای آن متعلق به من نبود، اشیایی که قرار بود به عنوان جهیزیه برایم فرستاده شود با خواهش یزدانی از جای خود تکان داده نشده بود و من با یک چمدان که حاوی لباسهایم بود قدم به این خانه گذاشته بودم.
در اتاق بزرگ خواب شروع به قدم زدن کردم و اشیاء را نگاه کردم. تختخواب بزرگ دایره ای شکل به رنگ سپید و آینه میز توالتی به همان سبک، روی میز چند برس و شانه و لوازم آرایشی که در هنگام خرید انتخاب کرده بودم با سلیقه خاصی چیده شده و در کنار انواع عطر و ادکلن ها به میز زیبایی بخشیده بودند. پرده توری آویخته بر پنجره کوچک که نمی دانستم به کجا گشوده خواهد شد و کمد دیواری آینه دار که وقتی آن را گشودم با دیدن لباسهای آویخته شده ام در درون آن احساس بیگانگی ام نسبت به اشیا از میان رفت و با لمس نمودن آنها احساس امنیت کردم. نور چراغ دو آباژوری که در روی میزهای عسلی کنار تخت اتاق را روشن کرده بودند. بی اختیار وادارم نمودند که برای روشنایی بیشتر کلید برق اتاق را روشن کنم تا در پرتو نور بیشتر اتاق را نگاه کنم و تازه در آن هنگام بود که چشمم به در شیشه ای افتاد که پس از گشودن آن با منظرۀ حمام و دستشویی روبرو شدم و تصمیم گرفتم پیش از آمدن نادر حمام کرده و خود را از آن همه آرایش که بر صورتم سنگینی می کرد برهانم. وقتی از حمام خارج شدم یزدانی هنوز در سالن پایین بود، سکوت خانه حاکی از آن بود که خانه از وجود مهمان خالی است اما چرا او هنوز در پایین مانده بود، مرا واداشت که آهسته در را باز کنم و به پایین پله ها نگاه کنم.
لوستر سالن روشن بود اما در سالن بسته بود و نشان می داد که از درون قفل شده است. حسی وادارم کرد که از پله ها سرازیر شده و به دنبال همسرم بگردم، بر روی میز بزرگ پذیرایی هنوز آثار و بقایای میوه جات و شیرینی دیده می شد. از آنجا به سوی آشپزخانه روانه شدم و آنجا را به خوبی می شناختم اما چراغ خاموش آشپزخانه مرا مأیوس کرد و به خود گفتم نکند مرا فراموش کرده و از خانه خارج شده باشد؟ این بار با گامهای سریعتری خود را پشت در اتاقی که می دانستم دفتر کار اوست رساندم و با مشاهده در نیمه باز و نوری که از آن به خارج می تابید خوشحال شدم و خواستم در را باز کرده و داخل شوم که صدای هما را شناختم که پرسید:
- کی خیال داری حقیقت را به او بگویی؟
به دنبال این پرسش صدای نادر را شنیدم که گفت:
- هیچ وقت به شرطی که تو دهانت را باز نکنی و حس دلسوزی ات را کنار بگذاری!
بار دیگر صدای هما شنیده شد که پرسید:
- اما او باید بداند و به عقیده من هرچه زودتر حقیقت عیان شود بهتر است تا این که او ما را به دروغگویی متهم کند.
نادر گفت:
- او خودش نمی فهمد اگر از من و تو حرفی نشنود.
هما گفت:
- من که فردا عازم هستم اما باور کن که با نگرانی شما را ترک می کنم.
نادر گفت:
- برای ما نگران نباش و با خیال راحت سفر کن. من به هیچ چیز و هیچ کس اجازه نمی دهم که زندگی ام را تلخ کند. ما ظرف یکی دو روز آینده سفر خود را آغاز می کنیم و می دانم که همه چیز به خوبی تمام می شود. من باید بروم بالا، او را زیاد منتظر گذاشته ام. فردا اگر زودتر از من از خواب بیدار شدی با آژانس تماس بگیر و مقدمات سفر ما را آماده کن.
آنچنان با سرعت دویدم و پله ها را طی کردم و خود را به اتاق خواب رساندم که قادر به نفس کشیدن نبودم. خود نمی دانم آن همه سرعت در کجای وجودم پنهان شده بود که چون برق مرا به دویدن واداشت و از پله ها بالا برد. برای آن که نادر نفهمد همسرش به گوش ایستاده و به صحبتهایشان گوش فرا داده خود را بار دیگر به حمام رساندم و شیر آب دستشویی را بار کردم. نفس نفس می زدم و به زور توانست جرعه ای آب فرو دهم. تمام وجودم می لرزید و از ترس چیزی نمانده بود که بیهوش شوم. وقتی صدای باز و بسته شدن در اتاق به گوشم رسید بی اراده گریستم و خود را در معرض خطر دیدم. توانایی و قدرت ایستادن نیاوردم و کنار دستشویی چمباته زده و نشستم. احتیاج به زمان داشتم تا به خود مسلط شده و قوایم را به دست بیاورم. نادر با خاموش کردن چراغ لحظه ای پشت در حمام ایستاد و با گفتن آریانا خوابت نبرده، به من هشدار داد که می بایست زودتر از دستشویی خارج شوم.
تمام قدرتم را جمع کردم و روی پا ایستادم، با دستی لرزان دستگیره را پایین کشیدم و از در خارج شدم. خوشبختانه او مشغول تعویض لباس بود و پشتش به من بود، وقتی به سویم چرخید با لحن گله مندی گفت:
- می بایستی می گذاشتی خودم تور را از سرت بردارم.
بعد با صدای بلندی خندید و گفت:
- یک قطعه جواهر از دست دادی.
او به انتظار پاسخ من نماند و وارد حمام شد، هنوز از ترس لرزان بودم و قادر به فکر کردن نبودم، یکبار تصمیم گرفتم که اتاق را ترک کنم و به هما پناه ببرم اما بعد پشیمان شدم و به خود گفتم او حتماً جانب برادرش را خواهد گرفت و مرا حمایت نخواهد کرد. بی دلیل خود را در معرض خطر دیدم و از نادر ترسیده بودم. لرز موجب شد به بستر پناه ببرم شاید که وجودم گرم شود. وقتی نادر از حمام خارج شد پرسید:
- همسر خواب آلود من خوابی؟
بهتر دیدم که سکوت کنم و او را با فکر خواب بودن خود بفریبم. خوشبختانه او فریب خورد و آرام و آهسته در بستر خزید. در ذهن تمام اسماء خدا را که به یادم مانده بود تکرار کردم و همه مقدسات را یک به یک قسم دادم که مرا محافظت نمایند و جانم را به سلامت حفظ کنند. هر آن منتظر بودم که دستی قوی و نیرومند گلویم را بفشارد و مرا از نعمت حیات محروم کند اما این اتفاق رخ نداد. نمی دانم چند دقیقه یا ساعت انتظار کشیدم، وقتی صدای تنفس آرام او به گوشم رسید به خود جرأت حرکت دادم و به سویش چرخیدم. او آرام و آسوده به خواب رفته بود و چهره اش در زیر نور آپاژور معصوم و بیگناه می نمود. فرصت کافی داشتم تا به آن چهره خوب نگاه کنم و از حرفهای شنیده پی به عامل ترس خود ببرم و از خود بپرسم این موجود آسوده خوابیده چه حقیقتی را دارد از من پنهان می کند که به خواهرش اجازه دهان باز کردن نمی دهد و دوست دارد که هرچه زودتر سفر را آغاز کند؟
آیا پای زن دیگری در میان است؟ نکند آنچه مادربزرگ پیش بینی کرده بود درست از آب دربیاید و به راستی پای همسری در میان باشد؟ اما بعد با یادآوری این که او برای پدربزرگ قسم یاد کرده بود که هرگز ازدواج نکرده خیالم کمی آسوده شد اما نه آنقدر که این فکر را رها کرده و دیگر به آن فکر نکنم. در کنار این آسودگی موقتی ناگهان از خود پرسیدم شاید او معتاد است و اعتیادش را دارد از من پنهان می کند. اما من جز پیپ که اینک کشیدنش در میان جوانها به صورت یک مد درآمده و خودش اقرار کرده بود که فقط در وقت خستگی مفرط روشن می کند حتی سیگاری را به دست او ندیده ام. پس چه چیز را او با اصرار زیاد می خواهد از من پنهان کند، ای کاش در آن لحظه نترسیده و پا به فرار نگذاشته بودم، چه خوب می شد اگر در اتاق را باز کرده و می پرسیدم این حقیقت چیست که من نباید بدانم، یا همین حالا به من می گویید یا این که همین شبانه خانه را ترک می کنم و به خانه پدربزرگ برمی گردم. اگر این کار را کرده بودم اینک یا آسوده و با آرامش سر بر بالین گذاشته بودم یا این که در خانه پدربزرگ و در اتاق خودم بودم و هیچ رازی هم وجود نداشت. اما در همان حال دلم به حال خودم سوخت و سیلاب اشکم روان شد. من به همسرم عشق می ورزیدم و او را از جان و دل دوست می داشتم و می خواستم خوشبختش کنم، ای کاش هرگز آن سخنان را نشنیده بودم و اسیر دست بدگمانی نمی شدم. در میان گریه و با قلبی مالامال از غم و اندوه از شدت خستگی به خواب رفتم.

* * *


سرآغاز زندگی وقتی با شک و تردید و بدگمانی شروع شود تمام خوشی ها و خوشبختی ها در هاله ای از ابر پنهان می شوند، در ظاهر من نو عروسی خوشبخت بودم که همسرم با جان و دل دوستم داشت و آرزوهایم را برآورده می کرد اما در اعماق قلبم خار بدگمانی آنچنان نیش به جانم می زد که سوزش آن و درد جانکاهش چشمم را پر از اشک می کرد و از زندگی بیزار می کرد. در میان سبد گلهایی که برایمان ارسال شده بود سبد گل بزرگی بود که وقتی کارت آن را برداشتم تا نامه تشکرآمیز ارسال کنم چشمم به اسم لعیا خورد که برایمان آرزوی سعادت و نیکبختی کرده بود. وجود یک رقیب که همه او را دیده و برای من ناشناس بود تمام اندیشه ام را زهرآگین کرده بود و اثر این سم در بیانم خود را آشکار می کرد.
حرفهای کنایه آمیز و دو پهلو صحبت کردن و گاه تمسخرآمیز که گرچه روزهای اول نادر به شوخی از کنار کنایه هایم می گذشت اما بعد از ماهی لحنش تغییر کرد و رنگ خشونت به خود گرفت و پرسید:
- منظورت از این کنایه ها چیست؟
مضطرب شدم و چون مدرک مطمئنی برای اثبات در دست نداشتم به ناچار متوسل به هزل شدم و گفتم:
- خواستم شوخی کرده باشم، چرا عصبانی شدی؟
نادر کنارم نشست و گفت:
- وقتی به طعنه پای زن دیگری را به میان می آوری قلبم جریحه دار می شود و به خود می گویم تو هنوز عشق و علاقه مرا باور نداری و به حال خود دل می سوزانم. تو بگو من کدام خطا یا اشتباه را مرتکب شده ام که تو در موردم به تردید افتاده ای؟ اگر بدانم پای انسانی در این رابطه است که دارد تخم شک و تردید را در دلت می کارد به خدا قسم پای او را می شکنم که دیگر نتواند در زندگی ما مداخله کند. آریانا تو همیشه راستگو بوده و هستی، این بار نیز ثابت کن که همان سایتای صدیق منی، بگو آیا شخصی وجود دارد که با حرفهایش روح تو را آلوده می کند؟
سر تکان دادم و گفتم:
- هیچکس نیست، فقط حسادت زنانه است، همین.
دستم را در دستش گرفت و با لحنی مهربان گفت:
- به جای این که فکرهای آزار دهنده به خود راه دهی آیا بهتر نیست که راه سفر در پیش بگیریم، روزهای اول ازدواج بهانه مهمان و دوستان و فامیل را آوردی و من هم قبول کردم و برنامه سفر را به تأخیر انداختم اما دیگر فکر می کنم که وقتش رسیده و می توانیم عازم شویم.
از خودخواهی خود و تنها به خود اندیشیدن شرمنده شدم و گفتم:
- هر وقت که بخواهی حرکت خواهیم کرد.
چون کودکان به وجد آمد و چندین بار بر دستم بوسه زد و گفت:
- همین امروز برنامه را تکمیل می کنم و به زودی با هم سفر ایرانگردی خود را شروع می کنیم. آریانا بیا برویم و یکبار دیگر فیلم جشنمان را نگاه کنیم، نمی دانم چرا هر بار که آن را نگاه می کنم چیز تازه ای در آن کشف می کنم.
دستم هنوز در دستش بود و او مرا به دنبال خود تا اتاق کارش کشید و روی مبل نشاند و گفت:
- تو همین جا بنشین تا اتاق را تاریک کنم.
سپس با کشیدن پرده ها و آماده کردن دستگاه آپارات خودش کنارم نشست و کلید روشن شدن دستگاه را زد. فیلمبردار از ورود مهمانها به خانه و منظره باغ و چراغانی لامپها در میان شاخ و برگ درختان شروع کرده بود و آرام آرام به سوی اتاق سفید حرکت کرده و از تمام دیوارها فیلم گرفته و سپس وارد اتاق شده و پیش از آن که سفره عقد را نشان دهد به نقاشی روی دیوارها پرداخته و سپس سفره عقد و آینه و شمعدان ها را گرفته بود. یزدانی در این فاصله بلند شد و ظرف تنقلات را آورد و روی پای هردویمان گذاشت و گفت:
- آیا به تو گفتم که آن شب چقدر زیبا شده بودی و چقدر لباس مادربزرگ بر اندام تو برازنده بود؟
خندیدم و گفتم:
- هر بار که این فیلم را نگاه کردیم به من یادآوری کردی.
نادر با صدای بلند خندید و گفت:
- پس باز هم خواهی شنید!
تأثیری که فیلم در آن شب روی من گذاشت برخلاف دیدنیهای دیگر بود و من هم مثل نادر متقاعد شدم که هر بار در فیلم چیز تازه ای کشف می شود و من در آن شب کشف کردم و پیش خود اقرار کردم که با رفتار
سرد و بهت زده ام بهترین و زیباترین شب زندگی ماه را با دامن زدن به تخیلات واهی هم بر او و هم بر خودم حرام كرده ام و تنها د ساعت باقیمانده جشن ار آن لذت بده ام و این گناهی بود كه خود به تنهایی مرتكب شده و در آتش آن همسر بیگناهم را هم سوزانده بودم. دلم به درد آمد و برای آن كه اشكم جاری نشود سر بر شانه نادر گذاشتم و زمزمه كردم:
- آیا به تو گفته بودم كه تو در آن شب شاهزاده ای شده بودی كه برای بردن دختر فقیری آمده باشد؟
با صدا خندید و گفت:
- نه هرگز این را به من نگفته بودی.
من هم خندیدم و گفتم:
- زین پس هر گاه فیلم را تماشا كنیم به تو خواهم گفت.
چشم از فیلم گرفت و به چشمم نگاه دوخت و گفت:
- تو به من خواهی گفت كه شاهزاده برای بردن ملكه خود آمده بود. آریانا به راستی هم برای من همین بود و من با آودن تو به خانه ام به آرزوی دیرینه ام دست یافتم. خیلی به ندرت اتفاق می افتد كه مردی بتواند با سیمایی كه در پندار خود ترسیم كرده است روبرو شود و آن را برای همیشه در كنار خود داشته باشد. یادت می آید كه به تو گفتم من نقشی را بر آینه قلبت می بینم كه دارد كم كم پر رنگ می شد و تو به من گفتی كه اشتباه می بینم و آن نقش بیدار انوشیروان نیست؟ آرزو داشتم لب باز كنی و بگویی نقشی كه شما می بینید تصویر خودتان است و خیالم را آسوده می كردی اما تو با قساوت از بیان این جمله كوتاه یر باز زدی و مرا مأیوسانه روانه كردی.
به شیطنت گفتم:
- اگر اقرار كرده بودم مرا هم ترك می كردی و كنارم می گذاشتی.
دستم را با خشم از دستش جدا كرد و گفت:
- باز كه شروع كردی اریانا. تو باید به من بگویی كه چه اتفاقی رخ داده. دارم كم كم به تو و رفتارت مشكوك می شوم.
گفتم:
- وقتی تو شوخی می كنی من می بایست تحمل كنم اما طاقت شوخی مرا نداری؟
به چشمم زل زد و پرسی:
- این چه شوخی بی موردی است كه می كنی، من چه زمان زنی در زندگی ام وجود داشته كه او را كنار گذاشته باشم؟ اگر تو می دانی به من هم بگو تا بدانم، شاید در خواب كسی حاضر شده ام و به تو وعده هایی داده ام كه آن فرد جدی گرفته وگرنه در بیداری هیچكس از من قوی نشنیده. این را بزای اولین و آخرین بار گفتم و دیگر هم تكرار نخواهم كرد.
بی اختیار گفتم:
- پس چرا بچه ها می گفتند تو و لعیا به زودی با هم ازدواج می كنید و...
با خشم گفت:
- بچه ها خیلی شایعات دیگر هم ساختند كه حقیقت نداشت. آنها به گوش من هم رساندند كه تو از عشق بیدار است كه ترك مكتب كرده ای و بیدار به خاطر فرار از عشق توست كه راهی همدان شده، اما من این حرفها را باور نكردم چون تو را می شناختم و می دانستم كه حقیقت چیزی جز آن است كه هنرجوها می گویند. ای كاش تو نیز به این شایعات اهمیت نمی دادی و حرفهای مرا باور می كردی.
دستش را گرفتم و گفتم:


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
ود،نگاه بهت زده آنها مرا بخنده انداخت و هنگامی که لب به تحسین گشودند به هاتف گفتم:
_آیا هنوز هم معتقدی که مجردی بهتر از متأهلی است؟گفت:_اگر بدانم در همین اتاق عقد می شوم همین امروز همسرم را انتخاب می کنم.آریانا واقعاً که تو دختر هنرمندی هستی._ممنونم.بهادر گفت:_می شود در این پارک زیر درخت میوه چای نوشید و رفع خستگی کرد.مادر گفت:_متأسفانه نه،چون این اتاق باید زودتر چیده شود.هاتف به شانه بهادر زد و گفت:_عجله کن وگرنه داماد پشیمان می شود.سخن او به مذاق مادر خوش نیامد و گفت:_چرا عروس پشیمان نشود؟به مادر گفتم آنها قصد شوخی داشتند و او همچنان رنجیده به چیدن سفره پرداخت. با آوردن آخرین قطعه مادر بزرگ هم وارد شد و با دیدن سفره و شمعدان های روشن گفت:_انقدر زیباست که گمان نکنم مهمانها زود اینجا را ترک کنند.هوا هم که خوب است،کاش میز و صندلیها را همینجا می چیدیم.مادر گفت:_اما ممکن است هوا تا بعد از ظهر تغییر کند، همان داخل ساختمان برگزار شود بهتر است. دست هر دوی شما درد نکند وسایل خنچه هم بسیار زیباست،دیانا باید خیلی ممنون شما باشد.مادربزرگ گفت:_با این که این خنچه و اتاق توسط دیانا و انوشیروان افتتحاح می شود اما در واقع این لوازم به همه عروسهای فامیل تعلق دارد.وقتی اتاق کاملاً آراسته شد در را بستهم و به سالن بازگشتم. بچه ها میز و صندلیها را مثل قبل چیده بودند و پدربزرگ فقط تماشاگر بود. با نواخته شدن زنگ در خانم و اقایی وارد شدند که مادر با دیدن آنها گفت:_خانم و آقای اسدی هستند.وبا شتاب به استقبال آنها رفت. به دنبال آنها چندین جعبه میوه و شیرینی توسط دو مرد به داخل باغ آورده شد. من با خانم و آقای اسدی آشنا شدم و آنها را انسانهایی با محبت و خونگرم یافتم. خانم اسدی که از بیماری ام آگاه بود با مهربانی جویای حالم شد و سپس به اتفاق آقایان به چیدن میوه و شیرینی مشغول شد. به یکباره آتش حسد در دلم افروخته شد و از آنچه دیانا راحت به دست آورده بود خود را سرزنش کردم و به سعادتی که آسان از دست داده و به خواهر واگذار کرده بودم پشیمان شدم. اگر پیش تر به این حقیقت که یزدانی هیچ مهری بر من ندارد واقف شده بودم شاید اینک این تشریفات برای خودم چیده می شد و من بر سر سفره عقد می نشستم.شیطان داشت آتش را در وجودم شعله ورتر می کرد که پدربزرگ بار دیگر به یاری ام آمد و مرا که ایستاده و به منظره باغ نگاه می کردم به خود آورد و پرسید:_خسته ای؟به مادربزرگ که داشت شتابان خودش را به ما می رساند نگاه کردم و گفتم:_دلشوره دارم و دوست دارم هر چه زودتر این مراسم تمام شود.جمله ام را به پایان رسید مادربزرگ گفت:_آریانا بدو خانم آرایشگر منتظر توست.به نگاه متعجب من خندید و گفت:_برایت وقت گرفته بودم اما فراموش کردم به تو بگویم،عجله کن که دیرت می شود.خواستم لب به مخالفت باز کنم که منظورم را فهمید و ادامه داد:_تو خواهر بزرگ عروس هستی و باید مرتب باشی.او با گرفتن زیر بازویم مرا به طرف اتاقم به حرکت درآورد و گفت:_ما به همه کارها می رسیم،نگران نباش.سپس مرا راهی آرایشگاه کرد و به راستی هم که وقتی من به خانه برگشتم همه چیز مرتب و چیده شده بود. دسته ای از مهمانها که از اقوام خودمان بودند رسیده و به کمک مادر و مادربزرگ برخاسته بودند. مادر تا مرا دید با شتاب گفت:_زودتر لباست را بپوش،دیگر چیزی به آمدن مهمانها نمانده.من هم سریع به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم. این قسمت را فراموش کرده بودم بنویسم که مادربزرگ لباسی به من هدیه کرده بود که گرچه قدیمی بود اما بسیار زیبا بود، لباس ابریشمی آبی رنگ با بافت گلهای کوچک زرین که هنوز تلألو و زیبایی خود را حفظ کرده بودند. وقتی لباس را پوشیدم و خود را در آینه نگاه کردم به خود لبخند زدم و هنگامی که پا از اتاق بیرون گذاشتم اولین تحسین کننده مادرم بود که گفت:_آریانا این لباس چقدر به تو می آید!نادیا برای آن که زیبایی ام را کامل کند زنجیری کوتاه به گردنم بست و با گفتن همین امشب سیل خواستگار به سویت روانه می شود. از من تعریف نمود. با آمدن باقی مهمانها خانه شلوغ و پر از ازدحام شد و با آمدن اتومبیل عروس داماد پذیرایی به طور رسمی شروع شد. وقتی عاقد از راه رسید پدربزرگ مهمانها را به اتاق سفید دعوت کرد و من هم به همراه مهمانها راهی شدم. از دیدن نیمکت و صندلیهایی که در بیرون اتاق رو به اتاق عقد چیده شده بود دانستم که بالاخره مادربزرگ فکر خود را عملی کرده است. دیدن بهت و تعجب مهمانها و تعریف و تمجید آنها از اتاق عقد به راستی خستگی ام را بر طرف نمود و پس از عقد شنیدم که چند تن از مهمانها گول میوه های زیر درخت را خورده و آنها را طبیعی دانسته اند. وقتی عقد به پایان رسید و مهمانها به عکس گرفتن با عروس و داماد پایان دادند و به سالن بازگشتند من به تنهایی اتاق عقد را مرتب می کردم که کسی مرا به نام صدا زد:_آریانا کمک نمی خواهی؟سر که برگرداندم چشمم به آقای یزدانی افتاد که بسیار آراسته در مقابل در ایستاده بود،به نگاه متعجب من خندید و گفت:_هر چه در میان مهمانها به دنبال شما گشتم پیدایتان نکردم و دانستم که می شود شما را اینجا پیدا کرد._خیلی خوش آمدید،داشتم لوازم عقد را جمع می کردم که آسیب نبینند.سر فرود آورد و بدون آن که کمک خواسته باشم به یاری ام آمد و زود اتاق مرتب شد. وقتی خارج می شدیم با لحنی قاطع گفت:_در را قفل کنید.با انجام دستورش هر دو به سوی سالن به راه افتادیم و او پرسید:_آیا شما خبر دارید که خواهرم به ایران بازگشته؟_قصد نداشتم به جشن بیایم که انوشیروان با دعوت کردن خواهرم مجبورم ساخت بیایم.پرسیدم:_هنوز فراموش نکرده اید؟متعجب پرسید:_چه چیز را؟گفتم:_همان که به خاطرش دوست نداشتید در جشن شرکت کنید!خندید و گفت:_آن را که خیلی وقت است فراموش کرده ام،به خاطر خواهر که تازه رسیده بود..گفتم:_حقیقت را کتمان نکنید،اگر برای آن خاطر هم باشد حق با شما بود چون علاقه و مهر واقعی چیزی نیست که زود فراموش شود.باز هم خندید و گفت:_پس به گمانم مهر من حقیقی نبود چون زود فراموش کردم اما بیدار باید محبتش حقیقی باشد که نتوانست شرکت کند. شما او را به کلی مأیوس کردیدو..._خواهش می کنم ادامه ندهید، آقای بیدار استاد من است و من به پاس استادی احترامی والا برایشان قائلم اما..._اما دوستش ندارید و او را شایسته همسری خود نمی دانید!_من شایسته ایشان نیستم و گرنه استاد مردی است که به راحتی همسرش را خوشبخت می کند._اگر اینطور قاطع و مطمئنید پس چرا او را نپذیرفتید؟_این دیگر یک موضوع شخصی است و..._هان حالا فهمیدم،بله این دیگر به خودتان مربوط است و به من ربطی ندارد!مقابل در سالن رسیده بودیم اما پیش از آن که وارد شویم گفت:_باور کنید که به آن مرد حسادت می کنم، لطفاً بفرمایید!به میان مهمانان رفتیم و من توسط آقای یزدانی با خواهرش آشنا شدم، زنی باریک اندام و گندمگون که بسیار ساده لباس پوشیده بود و می شد گفت که از بقیه مهمانان ساده تر بود و جز یک حلقۀ زرین بر انگشت و ساعتی بر مچ دیگر هیچ زینتی نداشت. او مرا به گرمی در آغوش کشید و گون ام را بوسید و گفت:_برادرم از خانواده هنرمند شما بسیار تعریف می کند و خوشحالم که فرصتی پیش آمد تا با همگی تان از نزدیک آشنا شوم.گفتم:_استاد همه ما را شرمنده می کنند،امیدوارم در این جشن به شما خوش بگذرد و خاطره ای خوب رایتان به یادگار بماند.با گفتن همینطور خواهد بود،او را گذاشتم و به مهمانان دیگر پیوستم و تا زمانی که همۀ مهمانها قصد رفتن به هتل را کردند دیگر فرصت نیافتم تا با او گفتگویی داشته باشم، یکی از اقوام انوشیروان که او هم به تازگی از اروپا بازگشته بود مصاحب خوبی برای هما خانم شده بود به وقت رفتن به هتل هما خانم از من دعوت کرد به خاطر این که تنها نباشد او را همراهی کنم که پذیرفتم و با نیلوفر خواهرم همراه آنها شدیم. در اتومبیل هما از خود و همسرش گفتگو کرد و مرا ترغیب نمود که برای ادامه کار نقاشی سفری به ایتالیا داشته باشم و در میان صحبت خندان گفت:_با آمدنتان مرا مدیون خود می کنید.به نگاه متعجب من خندید و خواست به صحبتش ادامه بدهد که نیلوفر گفت:_آریانا نمی تواند بیاید، او چند ماه دیگر مثل دیانا عروس می شود.این بار نگاه متعجب هما بر من دوخته شد و من به زور خندیدم و گفتم:_نیلوفر شوخی می کند.اما نیلوفر خیلی جدی در حالی که اخم بر پیشانی آورده بود گفت:_نخیر شوخی نمی کنم،خودم شنیدم که...گفتم:_نیلوفر جان بس کن!آقای یزدانی گفت:_چرا نمی گذارید صحبت کند شاید واقعاً دارد این اتفاق می افتد و شما بیخبر هستید.از حرفش رنجیده خاطر شدم و نیلوفر که اجازه صحبت گرفته بود گفت:_پدربزرگ خودش به بهبهم گفت که اریانا را می خواهد شوهر بدهد و از داماد هم خیلی تعریف کرد.آقای یزدانی پرسید:_خوب پدربزرگ نگفت که داماد چکاره است؟نیلوفر گفت:_او دکتر است.آقای یزدانی با ریشخند گفت:_نکند دکتر عنایتی خودمان باشد؟من که از این موضوع به راستی چیزی نمی دانستم گفتم._دکتر عنایتی همسر دارد!آقای یزدانی گفت:_راست گفتید، فراموش کرده بودم، پس باید بگردیم به دنبال آقای دکتر دیگری!خوشبختانه به هتل رسیده بودیم و گفتگویمان ناتمام ماند از پدربزرگ بیش از زبان درازی نیلوفر عصبی بودم و چنین می پنداشتم که پدربزرگ می خواهد به هر طریق که شده مرا به خانه شوهر بفرستد و دیگر نیت و خواسته قلبی من برایش مهم نیست. به هنگام شام وقتی پدربزرگ نزدیکم شد آثار رنجیدگی از صورتم به خوبی نمایان بود و پدر بزرگ را متوجه کرد و پرسید:_آریانا عصبی به نظر می رسی، چیزی شده؟آیا خسته ای؟_نمی دانم، اما فکر می کنم که جشن دارد خیلی به درازا می کشد و احساس خستگی می کنم.پدربزرگ با گفتن حق داری،خستگی ام را تأیید کرد ولی خود خوب می دانستم که خستگی عامل خشمگین بودنم نیست. وقتی معمانی در هتل هم پایان گرفت و اتومبیلها راهی گردش شدند. من و پدربزرگ و مادربزرگ آنها را تعقیب نکردیم و به باغ بازگشتیم. وضع خانه نابسامان و اشفته بود اما هیچ کدام میل و رغبتی برای تمیز کردن در خود سراغ نداشتیم و ترجیح دادیم به بستر رفته و استراحت کنیم. در بستر حرفهای نیلوفر را بار دیگر مرور کردم شاید به نتیجه دلخواه برسم اما او با گفتن شغل دکتر امیدم را از بین برده بود. ای کاش می فهمیدم منظور هما از گفتن مرا مدیون خود می کردید چه بود؟ آه که اگر نیلوفر بی موقع صحبت نکرده بود و می گذاشت هما بقیه حرفهایش را بگوید چه خوب می شد.لحن یزدانی به گونه ای بود که از آن بوی حسادت به مشام می رسید اما زود گذر و ناپایدار،بی اختیار اشکم جاری شد و برای آن که خود را گول زده باشم به خود گفتم هیچکس یادش نبود که دیشب شب تولد من نیز بود. برای فراموشی دیگران به حال خود دل سوزاندم و گریه کردم. صبح سر میز صبحانه همچنان غمگین بودم. چشمم نابسامانی خانه را می دید اما در خود یارای بلند شدن و سرو سامان دادن به اشیاء را نداشتم،اگر مرا به حال خود می گذاشتند دوست داشتم برگردم به رختخواب و استراحت کنم. ای کاش سرماخوردگی داشتم و...پدربزرگ رشته افکارم را از هم گسیخت و پرسید:_آریانا رنگ پریده هستی. آیا مریضی؟نور اندکی به دلم تابیده شد و زیر لب نجوا کردم:_به گمانم!مادربزرگ گفت:_تو بیش از همه ما خسته شدی، یک پایت در سالن بود و پای دیگرت در اتاق عقد، دائم از هوای گرم به هوای سرد رفتی و سرماخوردی بر. استراحت کن، با یک مسکن و سوپ داغ حالت جا می آید.از این که آنها را فریب داده بودم به جای آن که خوشحال شوم و به رختخواب برگردم بغض کردم و احساس کردم چیزی سنگین روی قلبم فشار می آورد. دو قطره اشکی که از چشمم فروچکید هر دو را سخت ناراحت کرد و مادربزرگ را به تکاپو انداخت که این بیماری شدیدتر از سرماخوردگی است. بلند شد کنارم نشست و دستم را در دستش گرفت و با دست دیگر حرارت پیشانی ام را سنجید و گفت:_به ظاهر که تب نداری اما ممکن است تب درونی باشد. بلند شو استراحت کن تا ...گفتم:_نمی توانم این وضع را برای شما بگذارم،اول خانه را تمیز می کنم و بعد می روم بخوابم!پدربزرگ گفت:_نگران این آشفته بازار نباش. مادرت و نادیا قرار است که بیایند و مشدی هم برای کمک می آید،بلند شو برو استراحت کن.اصرار آنها موجب شد تا بلند شویم و به رختخواب پناه ببرم بیماری خیالی گویی صورت واقعی به خود گرفت و استخوانهایم شروع به درد گرفتن کردند،قرص،مسکن را که خوردم خوابی خوش سراغم آمد و از دنیا بیخبر شدم. صدای مادر را نزدیک گوشم شنیدم که گفت:_آریانا بیداری؟چشم باز کردم و به زور به رویش لبخند زدم و سلام کردم،پرسید:_حالت چطور است؟سعی کردم بنشینم و در همان حال گفتم:_استخوانهایم درد می کند.مادر سینی غذا را روی پایم گذاشت و گفت چند قاشق سوپ حالت را جا می آورد. من هم با مادربزرگ هم عقیده ام که هوای سرد و گرم باعث سرماخوردگی ات شده است.مادر با دادن قاشق به دستم خنده ای مرموز بر لب آورد و گفت:_یکی،یکی بچه ها دارند می روند سر زندگی خودشان و مرا تنها می گذارند، بعد از رفتن دیانا دلم به تو خوش بود که تو هم آمدی اینجا و از اینجا هم باید بروی خانۀ بختقاشق در دستم لرزید و گفتم:_من هیچ عجله ای برای رفتن ندارماین بار خنده اش پر رنگتر شد و گفت:_اما قسمت عجله دارد!با تمسخر گفتم:_به قسمت بگویید صبر کند!چه خبر است همه پشت هم،پشت هم،دارد همۀ این مراسم ها لوس می شود. اقلاً سالی میانشان فاصله بیندازید._به من مربوط نیست، تو باید با پدربزرگت و پدرت صحبت کنی. به گمانم او خوابی برای تو دیده._هر کس خواب دیده خیر باشد اما من حالا حالاها خیال ازدواج ندارم. مادر سینی غذا را از روی پایم برداشت و روی میز کنار تخت گذاشت و گفت:_پدربزرگت وقتی کسی را تأیید کند دیگر جای بحث و گفتگو باقی نمی ماند. او بیش از همۀ نوه ها به تو علاقه دارد و باید دانسته باشی که مخصوصاً در مورد تو بی گدار به آب نمی زند.پرسیدم:_این آقای دکتر کیست که تا کنون من او را ندیده ام؟او همکار نزدیک دکتر عنایتی است. دکتر جراح زنان و زایمان است تا چند سال پیش با همسر آمریکایی اش زندگی می کرده اما گویا آن خانم در ایران نتوانسته دوام بیاورد و به کشور خودش برگشته. دکتر عنایتی به پدربزرگت گفته که داماد به هنر علاقمند هم هست و خلاصه او را شایسته دانسته و به پدربزرگت پیشنهاد کرده،او هم با ما در میان گذاشت و به ما گفت که راضی کردن تو را خودش به عهده می گیرد. من مادرت هستم و از همه به تو نزدیکترم،این است که من هم صلاح می بینم لجاجت را کنار بگذاری و قبول کنی تو آقای بیدار و انوشیروان را رد کردی و ما می دانستیم که چرا جواب رد می دهی اما در مورد دکتر پیرنیا دیگر مخالفت بی اساس است. تو شکر خدا صحیح و سلامت هستی و می توانی مسئولیت خانه و زندگی را به عهده بگیری. تنها این نیست من باید...مادر حرفم را قطع کرد و ادامه داد:-می دانم می خواهی چه بگویی بگذار بیاید و از نزدیک او را ببین شاید مهرش به دلت افتاد و پسندیدی ندیده که نمی شود عیب روی دیگران گذاشت.سکوت کردم و به خود گفتم چطور می توانم به آنها بگویم که ایراد از هیچکس جز خودم نیست و من هم دلم می خواهد تا آقای یزدانی ازدواج نکرده به کسی بله نگویم مادر سکوتم را به نشانه موافقت گذاشته و سینی غذا از اتاق خارج شد. 15از بیماری سرماخوردگی در هنگام غروب آفتاب دیگر اثری باقی نمانده بود و همه اذعان می کردند که خستگی عامل استخوان دردم بوده است . مادر و نادیا هر کدام به نوبت مرا به باد پند و نصیحت گرفته بودند. و نادیا بیش از مادر مرا ترغیب به این خواستگاری می کرد انقدر در گوشم نجوا کردند تا به این امر راضی شدم و آنها خوشحال خانه پدربزرگ را ترک کردند. اما به هنگام خواب مادر بزرگ پایین تختم نشست و گفت:-عجله نکن زود تصمیم نگیر هرچقدر که به زمان احتیاج داری فکر کن و بعد تصمیم بگیرد درست است که دکتر از همه لحاظ مورد تایید است اما با شتاب و بدون ندای قلب درست نیست که بله بگویی در درونت کاوش کن و احساس و عقل را با هم در نظر بگیر و بعد تصمیم بگیرد یکی بدون در نظر گرفتن دیگری اشتباه است اما وقتی هر دو باهم باشند تصمیم گیری دست خواهد بود. وقتی مادرت گفت که حاضر شدی خواستکار را ببینی تعجب کردیم هم من و هم پدر بزرگت ما هر دو فکر می کنیم که تصمیم عجولانه تو ناشی از گرفتن انتقام است از ...گفتم: -از خودم-نه از خودت از او که با همه هنرمندی و روشنی بینی اش نتوانسته به علاقه تو پی ببرد.-شاید هم می داند اما برایش مهم نیست چون بر آینه قلبش تصویر لعیا نقش گرفته.-وبه همین خاطر است که تو داری انتقام گیری می کنی و می خواهی به او بفهمانی که خواستگاری بهتر و شایسته تر از تو قدم پیش گذاشته و مرا برد.-همین طور است .مادر بزرگ خندید و گفت:-او را بفریبی با دل خودت چکارخواهی کرد؟ به احساس پاک مردی که می خواهد قدم پیش بگذارد و تو را همسر خود کند چه خواهی گفت؟ هیچ می دانی پایه و اساس زندگی وقتی روی ریا و دروغ بنا شود سست و نااستوار خواهد بود. حالا به این که عقد هم اشکال پیدا می کند کاری نداریم . آریانا تو هرزمان که دیدی به راستی روی آینه دلت هیچ نقشی نیست و پاک پاک است آنوقت بگو تا خواستگار قدم به خانه بگذارد.-من به مادر و نادیا هم همین را گفتم اما به گونه ای دیگر اما آنها اصرار کردند که فقط به آمدن خواستگار رضایت بدهم.مادربزرگ دستم را گرفت و گفت:-آنها از مهری که در قلبت جای گرفته خبر ندارند همانطور که من هم پیش تر نمی دانستم و با قساوت موضوع لعیا را عنوان کردم. اما اگر نظر مرا هم بخواهی می گویم صبر کن ببین کار به کجا می کشد شاید یزدانی به خاطر بیدار دل عقب نشسته و مهر خود را کتمان کرده اگر کمی بیشتر صبر کنی به قول پدربزرگت او اگر علاقه ای به آریانا داشته باشد بعد از شنیدن اسم خواستگار به تکاپو خواهد افتاد و از حاشیه نشینی دست بر می دارد. پدربزرگت به مشدی پیغام داده تا به دکتر عنایتی بگوید که در حال حاضر تو آمادگی ازدواج نداری.-اما این درست نیست که دکتر را در آب نمک نگهداریم و بعد از او استفاده کنیم.-او سالهاست که مجرد زندگی می کند یکی دوهفته به حال او فرقی نمی کند. تو هم در همین زمان خوب فکر کن و بعد جواب بده .وقتی در بستر دراز کشیدم انواع مدیوم ها که از ترکیب روغن بذرک خشخاش یا گرد و باورنی تربانتین بود در خیال به آینه کشیدم تا رنگ شکل گرفته بر آینه رقیق و یاخشک و شکننده شده محو شود اما با همه تلاش نقش روشن تر از پیش مقابل چشمم مجسم شد . خواستم آینه را شکسته و قطعاتش را دور بیندازم اما به جای خرد کردن آینه ان را به آرامی لمس کردم و در حریر خیال پیچیدم و جایی دور از گزند قرار دادم و به خواب رفتم.حق با مادربزرگ بود. زندگی آنقدرها هم بازیچه نبود که بخواهم آسان از کنارش بگذرم و راه بی تفاوتی طی کنم. روز را به امید ظهر و عصر را به امید شب گذراندم و از گذشت روزهای هیچ حاصلی جز انتظار نصیبم نبردم. او مادربزرگ را در خانه اش می دید و اخباری که مادربزرگ می آورد فقط حکایت تکراری مهمانی ها و دوستان هما و هنرجویان بود که چندان مهم نبود . یک هفته ای طی شد بدون آن که او از لاک خود خارج شده باشد و قدمی به سوی خواسته دل برداشته باشد. در تنهایی نقاشی می کردم و همه چیز را به گذشت زمان و دست تقدیر سپرده بودم تا این که مادر بزرگ شبی خبر آورد که آقای بیدار عزم دیار کرده و به زودی راهی می شود. این خبر چرخ کند زمان را در خانه سرعت بخشید و برگی نو در دفتر ورق خود . هرسه دل به رفتن بیدار خوش ساخته بودیم و پدربزرگ گاهی در لفافه از بیرون رفتن رقیب از میدان صحبت می کرد و گاه یزدانی را مردی از خود گذشته و گاهی نیز متذلزل می شمرد. اما در نهایت او هنوز یکی از بهترین هنرجویانش بود و برایش احترامی فوق دیگران قائل بود. دو هفته انتظار به سر رسید و بیدار هنوز جلای نیاوران نکرده بود پدربزرگ از مشدی می گریخت مبادا که او حامل پیغامی باشد. مادربزرگ کسل و افسرده به کلاس می رفت و هنگامی که باز می آمد با کشیدن یک آه از سر خستگی به ما می فهماند که اتفاق تازه ای رخ نداده نمی دانم تحت چه احساسی روزی به مادر بزرگ گفتم: -من هم با شما به کلاس می آیم. مدتی است که تمرین خط نکرده ام و می خواهم شروع کنم.پدر بزرگ گفت:-بهترین کار همین است از خانه نشستن و در خلوت نقاشی کردن بهتر است .می خواستم بروم تا افسار گسیخته احساس را بار دیگر خود به دست بگیرم و نگذارم که انتظار هر لحظه شرنگ اش را به جانم بریزد در روز کلاس لباس پوشیدم و وسایل خط را به جای نقاشی در کیف گذاشتم و به دنبال مادر بزرگ راهی شدم. جای انوشیروان در کنار هاتف و بهادر خالی بود او با ترک کلاس به کار چسبیده و تلاش خود را برای برآوردن نیاز خانه گذاشته بود. با ورودم هنرجویان چون گذشته گرم و صمیمی پذیرایم شدند و من هم به جای انوشیروان نشستم و به کار پرداختم در پایان ساعت کلاس با ورود آقای یزدانی قلبم به تپش افتاد و آشکارا دستم لرزید. اونیز با دیدن من رنگ رخسارش گلگون شد و با شتابی ناخواسته از آمدنم اظهار خوشحالی کرد و با گفتن نمی دانستم تشریف آورده اید و گرنه زودتر خدمت می رسیدم عذرخواهی کرد. مادر بزرگ گفت: -از این به بعد با من خواهد آمد. خسته شد از بس که به تنهایی نشست و نقاشی کرد . نیاورانی صلاح در این دید که یکی از هنرها را فدای دیگری نکند و هم زمان پیش برود.آقای یزدانی تایید کرد و اجازه خواست خواهرش را خبر کند تا دیدارها تازه شود. مادر بزرگ دعو او را برای رفتن به خانه رد کرد و همانجا یعنی کلاس را برای دیدار مناسب دانست . وقتی آقای یزدانی از در کلاس بیرون رفت مادربزرگ پرسید:-رنگش را دیدی که چطور قرمز شد؟ حالا دیگر یقین کردم که او به تو علاقه دارد اما نمی تواند ابراز کند.به صدای خنده من اخم کرد و گفت:-باور نداری باور نکن بالاخره ماه پشت ابر نمی ماند و همه چیز معلوم می شود.دقایق به کندی می گذشتند و انتظار را مشکل می کردند. مادربزرگ بلند شد و به من گفت:-بروپای تخته و شروع کن به نوشتن دوست ندارم که هما فکر کند ما چشم به راهش بودیم.از مادربزرگ این طرز فکر بعید بود اما چون خواسته بود همان کار را کردم و مادربزرگ گفت:-بنویس که صفای خط از صفای دلست.خط را نوشتم و داشتم به کار خود نگاه می کردم که در باز شد و هما و یزدانی با هم وارد شدند. هما اول مادربزرگ را بوسید و پس از آن به سوی من آمد و با گرمی در آغوشم کشید و گفت:-مادر بزرگ و نوه خوب کلاس را برای خود خلوت کرده اند.آقای یزدانی به نوشته روی تخته اشاره کرد و گفت:-نمونه خط آریانا را ببین آنقدر زیبا می نویسد که مرا به حسادت وا می دارد.هما دقیق به تخته چشم دوخت و گفت:-خانواده استاد همگی مایه مباهات هستند.سپس رو به مادر بزرگ کرد و گفت:-خوشا به حالتان ای کاش من نیز ذوق و استعداد این هنر را داشتم اما متاسفانه خطم به قدری بد است که باید به دنبال نسخه ای که نوشته ام بروم.مادر بزرگ گفت:-شکسته نفسی نکنید.آقای یزدانی خندید و گفت:-راست می گوید خانم دکتر گاهی نمی تواند دست خط خودش را بخواند.من تا آن ساعت نمی دانستم که هما پزشک است مادر بزرگ نیز با همین استنباط متحیر و متعجب پرسید:-شما طبابت می کنید؟هما سر فرود آورد و حرف مادر بزرگ را تایید کرد و در همان حال گفت:-به ما افتخار بدهید در خانه از شما پذیرائی کنیم و با نگاهی به پیرامون کلاس ادامه داد:-در اینجا هیچ وسیله پذیرائی نیست.مادر بزرگ گفت:-زحمت نمی دهیم غرض دیدار شما بود که خوشبختانه موفق شدیم و گرنه اجازه بدهید رفع زحمت می کنیم.هما دست مادر بزرگ را گرفت و روی نیمکت نشاند و گفت:-پس اقلا اجازه بدهید کمی از مصاحبتتان بهره مند شویم.آقای یزدانی گفت:-تا شما خانمها با یکدیگر صحبت می کنید من هم فلاسک چای را می آورم اینجا و به اتفاق چای می نوشیم.مادربزرگ دعوتش را پذیرفت و آقای یزدانی با گفتن به من کمک کنید دعوتم کرد که به همراهش بروم مادربزرگ با تکان سر تایید کرد و من به همراه آقای یزدانی راهی شدم قدم که به حیاط گذاشتم گفتم:-یادش به خیر چه روزهای خوبی بودند.منظورم را فهمید و گفت:-زمان مثل برق و باد می گذرد و فقط خاطره است که به جای می ماند.به حاشیه باغچه اشاره کرد و گفت:-شما اینجا بساط داشتید و فروش ما از همگی ما بهتر بود.-شاید دلیلش معلولیتم بود که دل خریداران را نرم می کرد.-چرا نمی گویید زیباییتان .با صدای خنده من چینی بر پیشانی آورد و گفت:-شما دوخواهر هر چه دل در کلاس و بین خلق بود ربوده اید و باز هم حسن تان را انکار می کنید.-در مورد دیانا حق با شماست . اما در مورد خودم جز آقای بیدار دل که به درستی نمی دانم راست است یا دروغ دل دیگری را به سرقت نبرده ام.اینبار او خندید و گفت:-دکتر پیرنیا را فراموش کرده اید.-دکتر را هنوز ملاقات نکرده ام.با گفتن راستی ؟ تردیدش را نشان داد و بعد ادامه داد:-در مدتی که در بیمارستان بودید چطور او را ندیدید؟ یعنی دکتر شما را ندیده خواستگارتان شده است ؟-اولا که بخش من بخش زنان و زایمان نبود و دکتر پیرنیا با بخش اعصاب و روان کار نداشت دوما....-قبول کردم که همینطور بوده است من مرد اندک بین و شکاکی نیستم و چون تا کنون از شما دروغ نشنیده ام باور می کنم . فقط در یک خصوص است که کمی تردید دارم و آن هم در مورد بیدار است .-بپرسید و جواب دریافت کنید.-آیا شما هرگز بیدار را امیدوار نکرده اید؟-نه هرگز هیچگونه صحبتی از آنچه مد نظر شماست میان ما انجام نگرفته .-بیدار چی آیا او هرگز از شما درخواست نکرد که ...-نه هرگز استاد هم حرفی از آن مقوله بر زبان نیاورد چرا که خود استاد خوب می دانست من در شرایط روحی نبودم که بخواهم به اینگونه مسائل حتی فکر کنم.نفس آسوده ای کشید و ضمن ریختن چای در فلاسک گفت:-بیدار روحیه ای بس رمانتیک دارد و پرواز در عالم رویا را بردیدن حقایق ترجیح می دهد . باور کنید خیلی تلاش کردم تا توانستم متقاعدش کنم که زبان و دل شما یکی است و این دو از هم پیروی می کنند . در اوایل حرفهایم را قبول نداشت اما کم کم حقیقت را دریافت و به اصطلاح خود را کنار کشید . شما دانسته یا ندانسته دل نازک او را شکستید در صورتی که به راستی او می توانست خوشبختتان کند.-به طور یقین همینطور می شد که شما می گویید اما یکبار دیگر هم گفتم من لیاقت و شایستگی استاد را ندارم. چون به راستی هیچگونه مهری از استاد در قلبم احساس نمی کنم.فنجانها را درسینی گذاشت و به سوی کلاس به راه افتادیم و او با گفتن دختر سرسختی هستید نمی دانم شماتتم کرد یا آن را ستود. به هنگام داخل شدن به کلاس تبسمی گرم بر لب نشاند و خودش در کلاس را باز کرد و با گفتن وای بر من و آن رنجها که از شما بر من روا خواهد شد .قدم به کلاس گذاشت چهره هر دو خندان بود و از گفتگویی خوشایند خبر می داد هما برای همگی مان چای ریخت و نگاه گرم و مهربانش را به چهره ام دوخت و گفت:-داشتم به خانم نیاورانی می گفتم که چه خوب می شد شما برای ادامه تحصیل راهی ایتالیا می شدید و ما را نیز از تنهایی در می آوردید من و همسرم....آقای یزدانی سخن او را قطع کرد و گفت:-حرفهای وسوسه کننده نزن هما آریانا در همین جا هم موفق است .هما سر فرود آورد و گفت:-می دانم اما تحصیلات آکادمیک می تواند خیلی راهگشای آریانا باشد حالا تو خوشت نمی آید بحث دیگری است .گفتم:-از دعوتتان ممنونم و این دعوت را نگهمیدارم تا روزی که شاید تصمیم گرفتم به طور حرفه ای کار نقاشی را ادامه بدهم اما در حال حاضر به همین مبتدی بودن و مبتدی کارکردن راضی ام .هما ناراضی گفت:-از من به شما نصیحت اجازه ندهید که برادرم شما را در کنج آتلیه اش پیر کند . وقتی تصمیم به آمدن گرفتید او هم به ناچار از شما تبعیت می کند.حرفهای هما ضمن جدی ادا شدن خنده دار بود و من و مادربزرگ را به خنده انداخت و باعث گلگون شدن دوباره صورت آقای یزدانی شد. وقتی پس از نوشیدن چای بلند شدیم تا حرکت کنیم هما همانطور که بدرقه مان میکرد گفت:-به حرفهایم جدی فکر کن و بعد تصمیم بگیر من می توانم خیلی راحت برنامه سفرت را مهیا کنم.تشکر کردم و با مادربزرگ راهی شدیم . در طول راه مادربزرگ ساکت بود و گویی به حرفهایی که از هما شنیده بود می اندیشید و ماندن و رفتن مرا پیش خود ارزیابی می کرد. نمی توانم بگویم که حرفهای هما مرا وسوسه نکرده بود اما این را هم خوب می دانستم که تمکن مالی خانواده اجازه رفتن به من نمی دهد و ندانستن زبان هم مشکل دیگری بود که فکر مرا از رفتن باز می داشت . پدربزرگ را در خانه نیافتیم و هر دو می دانستیم که او به دوره دوستانش رفته و شام را در خانه دوستش خواهد خورد. وقتی هر دو تغییر لباس دادیم و روبروی هم در آشپزخانه نشستیم مادر بزرگ گفت:-پیشنهاد هما اگر عملی می شد خیلی خوب بود و تو در آنجا از حمایت او برخوردار می شدی اما نمی دانم چرا یزدانی مخالف رفتن تو بود . دیدی چگونه خواهرش را از تشویق کردن تو منصرف کرد؟ باید دلیلی وجود داشته باشد وگرنه او آدمی نیست که سدی در راه پیشرفت کسی به وجود آورد.گفتم:-شاید او هم فکر هزینه را کرد و نخواست با وسوسه شدن من تخم حسد در دلم ریشه بگیرد و از این که نمی توانم بروم زجر بکشم.مادربزرگ گفت:-اگر تنها این عاملش باشد باید بداند که من خود به تنهایی می توانم تو را حمایت کنم و به دلسوزی او نیازی نداریم. اما گمان من چیز دیگری است و نمی دانم چرا از برده شدن اسم ایتالیا خوشش نمی آمد. شاید از آنجا خاطره ای ناخوش دارد و نمی خواهد به یاد بیاورد.گفتم:-نمی دانستم که اقای یزدانی ایتالیا بوده است .مادربزگ گفت:-تازه برگشته بود که وارد کلاس شد . حالا که خوب فکر می کنم به یاد می آورم که آن زمان جوانی بود بسیار افسرده و ساکت که کمتر با کسی می جوشید و حتی وقتی صحبت از وسعت کلاس پیش آمد و بعد پدربزرگ بیمار شد این هاتف بود که پیشنهاد پارکینگ را کرد و یزدانی هم قبول کرد هیچکس نمی داند که او در ایتالیا چه می کرده و جرا به وطن برگشته و جرا تاکنون ازدواج نکرده شاید او مجرد نباشد و در آنجا زن و بچه داشته باشد . ای کاش فرصت بیشتری پیدا می کردیم و از طریق هما همه چیز را می فهمیدیم.حرفهای مادربزرگ چنان مرا ترساند که به خود لرزیدم قلبم نهیب می زد که دروغ است اما عقلم می گفت بعید نیست می خواستم از مادربزرگ بپرسم وقتی قلب و عقل با هم به توافق نمی رسند چه باید کرد؟که شنیدم مادر بزرگ گفت:-عقل من می گوید باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و مصر شده ام تا حقیقت را کشف کنم.به ظاهر خندیدم و گفتم:-مادربزرگ کاراگاه نداشتم که حالا دارم.-من از کنجکاوی در زندگی دیگران هرگز خوشم نیامده است اما تو با دیگران فرق داری و حالا که مهر او را به دل گرفته ای باید بدانی که او به راستی کیست و چه گذشته ای داشته است شناخت این چند سال گذشته کافی نیست .-شاید اگر از خودش بپرسید به شما حقیقت را بگوید چون تا به حال مرد دروغگویی نبوده است .مادربزرگ با گفت مردها هیچ وقت در مورد عشق هایشان راست نمی گویند. باردیگر این فکر آزار دهنده را که او قبلا زنی را دوست می داشته در من بیدار کرد و از خود پرسیدم اگر حقیقت داشته باشد چه باید بکنم؟ به فکر راه حل برآمدم و متاسفانه آن را نیافتم مادربزرگ که مرا در فکر دید گفت:-دو راه درپیش داریم یکی این که حقیقت را از زیر زبان هما بیرون بکشیم و دوم این که پدربزرگ با خود یزدانی صحبت کند و از او بخواهد که گذشته اش را بدون هیچ پرده پوشی برای او تعریف کند.گفتم:-اگر آقای یزدانی بپرسد چرا به دنبال گذشته من هستید چه جوابی داریم که به او بدهیم؟ او که هنوز درخواستی مطرح نکرده !مادربزرگ گفت:-نکرده اما بدانیم و بعد آگاهانه تصمیم بگیریم که بهتر است . -اما من فکر می کنم که اگر صبر کنیم بهتر است چون اگر خواستگاری نکند گذشته او برای ما مهم نخواهد بود و اگر سخنی در این مورد گفته شد آنوقت بهانه ای خواهیم داشت تا از گذشته او اطلاعاتی داشته باشیم. در این میان اگر هما خودش هم اشاره ای بکند که ما به مقصودمان نزدیک تر شده ایم.-اما هما از یزدانی جدا نمی شود وگرنه خیال داشتم تا از ایران نرفته دعوتش بکنم یک شب بیاید اینجا.-فکر خوبی است شاید مثل امروز موجبی پیش آمد و شما دونفر تنها شدید.مادربزرگ پرسید:-آیاهما اتاق عقد را دید؟فکر کردم و گفتم:-گمان نکنم چون با او در سالن روبرو شدم.مادربزرگ گفت:-خب این هم حل شد . وقتی آمدند من هما را به بهانه دیدن کارهای تو به اتاق سفید می برم و به پدربزرگ هم سفارش می کنم سریزدانی را گرم کند تا دنبال ما راهی نشود به نظرم هما زنی راستگو و ساده آمد و اگر نظرم درست باشد خیلی زود حقیقت را پیدا می کنیم و می فهمم که آقا آن طرف مرز چگونه آدمی بوده است .از لحن مادربزرگ و نگاهش که به این می مانست تا دستگیری قاتل یا مجرم بیش از یک قدم فاصله ندارد چنان شگفت زده شده بودم که بی اختیار صورتش را بوسیدم و گفتم:-مامان بزرگ نمی دانید چه چهره پرهیبتی پیدا کرده اید.از جایش بلند شد و گفت:-وقتی مسئله خوشبختی تو در میان باشد از این وحشتناکتر هم خواهد شد تو آریانای منی و هیچکس نمی تواند با سعادت تو بازی کند . باور کن اگر مثل دخترهای بی بند و بار امروزی بودی که هیچ حیا و شرمی در وجودشان پیدا نمی شود من بی تفاوت کنار می نشستم و تنها نگاه می کردم اما خوشبختانه تو مثل آنها نیستی به همین خاطر است که برایت نگرانم و می ترسم خدای ناکرده یزدانی آدم سربراهی نباشد همین فردا صبح تلفن می کنم و برای شام دعوتشان می کنم اصلا چرا تا صبح صبر کنیم همین امشب تماس می گیرم.-اما مادربزرگ آخر این همه عجله برای چیست ؟ لطفا کمی دست نگهدارید بد نیست نظر پدربزرگ را هم بدانیم.مادربزرگ که نزدیک تلفن رسیده بود دقایقی درنگ کرد و گفت:-من می دانم که پدربزرگ مخالفت نخواهد کرد بگذار من کارم را انجام بدهم.و با این حرف گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. برای اولین بار از کاری که مادربزرگ قصد انجامش را داشت خوشم نیامد. فکر او را توطئه ای دیدم و ناراضی او را ترک کردم صدای گفتگو که به گوشم رسید پایم از حرکت سست شد و به گوش ایستادم مادربزرگ داشت از پذیرائی چای تشکر می کرد در دل خدا خدا کردم که موضوع مهمانی را مطرح نکند که بدبختانه صدایش را شنیدم که گفت:-تماس گرفتم تا برای فردا شب جایی قول ندهید و تشریف بیاورید شام در خدمتتان باشیم نیاورانی سوالاتی در مورد کالج دارد که اگر لطف کنید و مارا راهنمایی کنید ممنون می شویم.وقتی مادربزرگ گوشی را گذاشت صورتش از فتحی بزرگ می درخشید و با گفتن هما خیلی از دعوتمان خوشش آمد خیال مرا آسوده کرد پدربزرگ وقتی به خانه برگشت که من و مادربزرگ خود را برای خواب آماده می کردیم . من با گفتن شب به خیر به اتاقم وارد شدم و آن دو را با یکدیگر تنها گذاشتم می دانستم که مادربزرگ اتفاقات بعدازظهر را بی کم و کاست برای پدربزرگ تعریف خواهد کرد به بستر رفتم و به خود گفتم صبح سر میز صبحانه حرفهای تازه ای برای شنیدن وجود خواهد داشت تا نیمه های شب حتی به وقتی که تمام چراغهای خانه خاموش شدند بیدار نشسته بودم و خواب به چشمانم نمی آمد. گذشته آقای یزدانی از سیاهی شب به مراتب سیاه تر به نظرم می آمد و در پشت سیاهی چهره معصوم زنی در حالی که دست کودکی را به دست داشت دیده می شد که نگاهم می کردند و با رمز نگاه التماس آمیزشان از من می خواستند که همسر و پدر را به آنها بازگردانم و از تصرف او دست بردارم.باد در بیرون زوزه می کشید و به گمانم رسید که صدای فریاد اعتراض آمیز آن زن شنیده می شود. این توهم آنقدر به حقیقت نزدیک بود که هراسان از جا بلند شدم و چراغ اتاق را روشن کردم هیچکس نبود جز صدای باد که در شاخ و برگهای درختان پیچیده و صدای فریاد و ناله را ساز کرده بود همه جا ساکت و خاموش بود برای آن که وجدان را از بار سنگین گنازه آزاد کرده باشم با خدای


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.