سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
دستانش را بالا برد و تکان داد و رفت . من خیره به او می نگریستم به زیبایی خارق العاده اش که همه را به تحسین وا می داشت . وقتی به سمت استاد برگشتم دیدم که او محو صورت من است . دستپاچه شدم و گفتم :
-من دیگه باید برم ، خیلی دیرم شده .
استاد گفت :
-خانم میشه یک زحمتی دیگه به شما بدم ؟
گفتم :
-خواهش می کنم بفرمایید .
این پا آن پایی کرد و گفت :
-من دوستی در خارج از کشور دارم که که خیلی با او صمیمی هستم . قراره که برای دیدار او به منزلش برم ، او ازدواج کرده و بچه دار شده . می خوام به رسم یادبود هدیه ای برای خانواده اش تهیه کنم ولی نمی دونم که چه چیزی بخرم ، خواستم شما کمکم کنید ، البته اگر وقت دارید .
من که همیشه سر تا پای وجودم را می خواتم وقف او نمایم ، نه نگفتم و قبول کردم ، فقط از او اجازه خواستم تا با خانواده ام تماس بگیرم . او هم گفت که به پارکینگ می رود و اتومبیل را بیرون می آورد و دم در منتظر من است . وقتی شماره ی منزل را گرفتم به یاد آوردم امشب جشن بله برون آواست و حتما مادر اجازه نمی دهد که بیرون از خانه باشم . دعا کردم که خود آوا گوشی تلفن را بردارد که اینطور هم شد و صدای آوا از آن طرف خط به گوش رسید . گفت :
-بله بفرمایید .
با عجله سلامی کردم و گفتم :
-آوا جان من امروز دیرتر به منزل میام ، با یکی از همکلاسی هام که تولد برادرشه ، می خوایم به خرید بریم ، به پدر و مادر بگو که نگران نباشند در ضمن یه چیز دیگه ، ناهارم رو هم بیرون می خورم . مطمئن باش سر ساعت پنج و سی دقیقه خونه هستم .
آوا گفت :
-چه عجب یادت نرفته که امشب برام خیلی مهم ولی باشه ، اشکالی نداره . سعی کن زود بیایی همه منتظرت هستیم .
از او خداحافظی کردم و خوشحال به سمت خیابان که می دانستم معبودم در آنجا به انتظارم ایستاده پر کشیدم . او هم تا مرا دید از ماشین پایین آمد و در ماشین را باز و مرا دعوت به نشستن کرد .
صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم . برای اولین بار بود که در اتومبیل مردی غریبه می نشستم . دعا می کردم کسی از اقوام و دوستان مرا نبیند . در دل به خودم لعنت فرستادم و گفتم کاش دعوتش را نمی پذیرفتم . ولی دیگر دیر شده بود و او ماشین را به حرکت درآورد و سپس گفت :
-خانم رها ، البته معذرت میخوام که اسم کوچکتان را صدا می زنم شما هم می تونید رامتین صدام کنید . اینطوری صمیمانه تره . قبل از اینکه به خرید بریم می خوام از شما دعوت کنم که با هم در یک رستوران ناهار بخوریم .
با دلهره گفتم :
-نه متشکرم ، مزاحمتان نمی شوم .
مثل همیشه لبخندی به لب آورد و گفت :
-شما هیچ وقت مزاحم من نیستید .
در طول راه هر دو ساکت بودیم و فقط صدای موزیک بود که پخش می شد .
وقتی به رستوران رسیدیم پیاده شدیم ، گویی رامتین از قبل میزی را رزرو کرده بود چون تا پیشخدمت او را دید تعظیم بلند بالایی کرد و به سمت میز مورد نظر هدایتمان نمود . رماتین منوی غذا را به دستم داد و خواهش کرد که غذا را من انتخاب نمایم . من هم غذای مورد علاقه ام را سفارش دادم . رامتین خندید و گفت :
-مثل اینکه سلیقه ی هر دو نفرمان یکیه و با هم تفاهم داریم .
گارسون را صدا کرد و سفارش غذا داد . رامتین گفت :
-چرا می خواستید امروز هم خودتان را به من نشان ندهید بروید ؟ آیا از من قصوری سر زده ؟
گفتم :
-نه اصلا ، می خواستم مزاحم صحبت هایمان نشوم فقط همین .
به چشمانم زل زد و گفت :
-آیا فقط همین بود یا یک حس زنانه ی دیگر شما را می آزرد ؟
با حرص گفتم :
-چرا فکر می کنید که احساساتم در مورد شما به غلیان در آمده ؟
گفت :
-هیچی ، گاهی ما مردها خیلی از خودراضی می شیم و فکر می کنیم هر چه می اندیشیم درسته ، شاید من اشتباه کردم ، متاسفم .

غذا را آوردند و در هنگام صرف غذا هیچ صحبتی بین ما رد و بدل نشد . پس از صرف غذا و حساب کردن از جا بلند شدیم و از رستوران خارج و سوار اتومبیل شدیم . او سکوت را شکست و گفت :
-این بار شما باید دستور بدید که برای خرید هدیه به کجا بریم .
کمی فکر کردم و گفتم :
-بهتره به خیابان کریم خان بریم .
چشمی گفت و به راه افتاد . در راه منتظر بودم که چیزی بگوید ولی او ساکت بود و صحبتی نمی کرد . به خیابان کریم خان رسیدیم و هر دو پیاده شدیم و از کنار مغازه ها می گذشتیم تا بتوانیم هدیه ای زیبا تهیه کنیم . بالاخره یک گردنبند زیبا با قیمت مناسب خریداری کردیم و از آنجا به خیابان تخت جمشید رفتیم یک رومیزی زیبا و یک قاب خاتم خریدیم . در این مدت که با او همراه بودم از خوشحالی سر از پا نمی شناختم و گذشت زمان را حس نمی کردم . دلم می خواست زمان برای همیشه متوقف شود و من برای همیشه در کنار او می ماندم ولی افسوس که با نگریستن به ساعت از جا پریدم . سپهر گفت :
-چی شد ؟ چیزی شما را ناراحت کرد ؟
گفتم :
-هیچی فقط دیرم شده ساعت شش مهمان داریم و باید حتما در این مهمانی حضور داشته باشم حالا نمی دونم توی این ترافیک چطوری قبل از ساعت شش به خونه برسم .
او با لبخندی دلنشین گفت :
-از شما پوزش می خوام که مزاحمتان شدم .
سپس با کمی مکث دوباره گفت :
-می تونم بپرسم چه کسی مهمان شماست ؟
بدون منظور گفتم :
-امشب در منزلمون بله برونه .
پایش را روی پدال ترمز فشار داد و ماشین با صدای مهیبی در جا ایستاد . صورتش را به من دوخت و گفت :
-بله برون چه کسی ؟
در حالی که از کاری که انجام داده بود بهت زده شده بودم گفتم :
-بله برون خواهرم . خیلی ناراحت میشه اگه دیر برسم .
نفس راحتی کشید و ماشین را به حرکت درآورد و گفت :
-مطمئن باشید که قبل از ساعت شش در منزل هستید .
و با سرعت هر چه تمامتر شروع به رانندگی کرد .
با ترس گفتم :
-معذرت می خوام میشه کمی آرامتر برانید ؟
خندید و گفت :
-ترسیدی ؟ باشه هر چی تو بخوای .
و سرعتش را کمتر کرد . وقتی به اطرافم نگریستم دیدم نزدیک منزلمان هستم . با تعجب گفتم :
-ببخشید جناب استاد میشه بگید آدرس منزلمان را از کجا می دونستید ؟
در حالی که رانندگی می کرد گفت :
-قبل از اینکه جواب سوالتان را بدم میخوام از شما خواهش کنم که اینقدر به من استاد استاد نگید و اسمم را صدا کنید . اینقدر براتون مشکله ؟
وقتی دید من حرفی نمی زنم گفت :
-رها خواهش می کنم انقدر خجالتی و کم حرف نباش . خیلی دلم می خواست که امروز را راجع به مطلب مهمی با تو حرف میزدم ولی هروقت خواستم سر صحبت را باز کنم تو نگذاشتی و یکجوری از صحبت کردن با من شانه خالی کردی ، فردا هم ساعت شش پرواز دارم . امشب به منزلم تلفن کن شمارش همان شماره ی هنرستانه منتظرت هستم . از امشب تا فردا قبل از ساعت چهار خیلی حرف ها دارم که برایت بگم ، پس بهم تلفن کن ، منتظرت هستم .
به نزدیک خانه رسیدیم در حالی که اشک در چشمانم جمع شده بود و می دانستم تا دو هفته ی دیگر نمی توانم او را ببینم و غمی بزرک در دلم خانه کرده بود . وقتی به سر کوچه رسید نگه داشت و گفت :
-در جواب سوالت که پرسیده بودی آدرست رو چگونه بدست آوردم کاری نداشت ، از آدرسی که در کلاس برای ثبت نام گذاشته بودی تونستم منزلتون را پیدا کنم البته جسارتم را ببخش .
از او خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم و او رفت و من نم اشک را روی گونه هایم حس گردم . نگاهی به ساعت مچی ام انداختم . ساعت پنج و سی دقیقه بود و او به قول خود وفا کرده بود و قبل از ساعت شش مرا به خانه رسانده بود . با سرعت پله های حیاط را یکی دو تا کردم و وارد سالن خانه شدم . پدر و مادرم را دیدم که روی مبل راحتی نشسته اند . سلامی کردم و به سمت طبقه ی بالا دویدم تا حمام کنم و لباس بپوشم که مادرم سررسید و گفت :
-رها کجا بودی ؟ دلم شور زد .
با فریاد گفتم :
-گفته بودم که با دوستم به خرید می رم از این که دیر کردم متاسفم .
مادر با صدای بلند گفت :
-بیا ناهار بخور تا از گرسنگی ضعف نکردی .
گفتم :
-حالا چه وقت ناهار خوردنه ؟ بیرون با دوستم ساندویچ خوردم .
از اینکه مجبور بودم انقدر به مادرم دروغ بگویم ناراحت بودم و وجدانم عذابم می داد . صدای غرولند مادرم را می شنیدم که از پله ها بالا می آمد و می گفت ساندویچ هم شد غذا ؟
من هم سریع خودم را در حمام انداختم چون می دانستم تا به من ناهار ندهد آرام نمی نشیند .
از حمام بیرون آمد و لباس هایم را سریع پوشیدم . وقتی چشمانم به آینه افتاد خودم را تحسین کردم . آوا همیشه عاشق چشمان درشت و خاکستری ام بود و می گفت چشمان رها زیبایی خاصی داره . موهای بلندم را شانه زدم و آن را خشک کردم . وقتی کارم تمام شد و از پله ها پایین آمدم ، همان لحظه مهمان ها هم از راه رسیدند . بوی عطر و ادکلن به اضافه ی بوی گل مریم فضای خانه را پر کرده بود ، سبدهای گل که به زیبایی خاصی بسته بندی شده بود . پارچه ها و انگشتری که برای آوا آورده بودند نیز همه و همه به سلیقه ی خاصی در سبدهای پر از گل و روبان قرار داده شده بود . میان مهمانان دختر خاله ی مادرم نیز حضور داشت . تنها مهمان نزدیکی که از طرف ما دعوت شده بود او بود و عموی بزرگ پدرم . مادرم فقط یک برادر داشت که سال های سال در آمریکا به سر می برد و در دانشگاه تدریس می کرد و پدربزرگ و مادربزرگ مادریم هم مدتی بود برای بیماری پدربزرگم روانه ی ینگه ی دنیا شده بودند . مادرم خیلی تنها بود . مادرم یک خاله داشت که خیلی پیر بود و از اینکه نیامده بود عذرخواهی نموده بود .
وقتی همه ی صحبت ها تمام شد همه ی حضار دست زدند و شیرینی خوردند و برایشان آرزوی خوشبختی نمودند و قرار شد مجلس عروسیشان شش ماه دیگر در فروردین سال بعد به انجام برسد . البته قرار بود که آن دو به محضر بروند و عقد خصوصی بگیرند تا به یکدیگر محرم شوند . در میان آن همه شلوغی جمعیت چشمم به مادرم افتاد که اشک هایش را به آرامی پاک می کرد . دلم برایش سوخت او همیشه می گفت من خواهر ندارم و خدا به من دو دختر عطا کرده که تنها نباشم . حالا آوای عزیزش قریب به شش ماه دیگر از کنارش می رفت . ناخودآگاه گریه ام گرفت . چشم هایم را به سقف دوختم تا اشک هایم به روی صورتم نغلطد ، در این هنگام مهربانو کارگر منزلمان که گاهی وقتها برای کمک به منزلمان می آمد به سمت سالن آمد و مادرم را صدا زد . من هم به دنبالشان رفتم . مهربانو گفت :
-خانم جان میز غذا را چیدم ، همه چیز حاضره . می تونید مهمان ها را برای صرف شام دعوت کنید .
مادرم از او تشکر کرد و به طرف سالن پذیرایی رفت ، اشاره ای به پدرم کرد سپس هر دو با هم مهمانها را به سمت سالنی که در آن میز غذا چیده شده بود راهنمایی کردند . مهربانو به قدری میز غذا را زیبا چیده بود که به سلیقه ی او آفرین گفتم . به سمت آشپزخانه رفتم ، او با آن هیکل چاق هنوز هم در تکاپو بود . به کنارش رفتم و خسته نباشی گفتم و از حسن سلیقه اش تعریف کردم او هم گفت رهای عزیزم انشاالله که روزی برای تو میز غذا بچینم .
او را بوسیدم و گفتم :
-ای بابا حالا کو تا من دانشگاه قبول بشم تا بتونم بعدش ازدواج کنم .
مهربانو با صدای بلند خندید و گفت :
-قسمت را چه دیدی دخترم ، شاید قبل از دانشگاه راهی خونه بخت شدی .
آن روز حرف مهربانو را جدی نگرفتم چون نمی دانستم که تقدیر چه سرنوشتی را برایم رقم زده است . آن شب میلی به غذا نداشتم ، خیلی دلم می خواست بتوانم با رامتین صحبت کنم تا ببینم چه چیز می خواهد به من بگوید ولی امکان نداشت که بتوانم مجلس را ترک کنم . بعد از رفتن مهمان ها به همراه آوا و مادرم و مهربانو خانه را کمی مرتب کردیم و بقیه ی کارها ماند برای فردا صبح .
صبح زود با دلشوره از خواب برخاستم و از پله ها پایین آمدم ک مهربانو تمام کارها را انجام داده بود و حالا وقتی دید من هم از خواب برخاسته ام جارو برقی را روشن کرد و مشغول شد . من هم برای خودم یک فنجان چای ریختم و روی صندلی نشستم . چشمانم به آوا افتاد که اینطرف و آن طرف می دوید . از او پرسیدم :
-چه خبره ؟ میخوای جایی بری ؟
خندید و گفت :
-قراره ساعت نه آرمان دنبالم بیاد و با هم کوه بریم . تو هم اگه دوست داری پاشو حاضر شو تا با هم بریم ، چند نفر از دوستان دانشکده هم هستند ، حسابی خوش می گذره .
با بی حوصلگی سری تکان دادم و گفتم :
-هزار تا درس دارم ، کجا پاشم بیام . مادرم در حالی که همبرگرهایی که برای آوا از قبل سرخ کرده بود را ساندویچ می کرد گفت :
-نه که تو هم خیلی درسخونی ، پاشو باهاش برو ، تو خونه حوصله ت سر میره ، یه هوایی هم تازه می کنی .
گفتم :
-مامان این چه حرفیه که می زنی ؟ این دو تا تازه نامزد شده اند من دنبالشان به کجا برم ؟
پدرم هم که تازه وارد آشپزخانه شده بود گفت :
-حالا یک روز هم که رها می خواد درس بخونه شماها نمی گذارید ؟ تازه کلی هم از درساش عقبه .
آوا گفت :
-خود دانی .
و سپس به سمت طبقه ی بالا رفت تا حاضر شود . سر ساعت نُه آرمان زنگ خانه را به صدا درآورد و پدر در را باز کرد و به همراه مادر برای دعوت از او به حیاط رفتند . بدنبالشان آوا خداحافظی کرد و قبل از اینکه از خانه خارج شود گفت :
-اگر نظرت عوض شد و خواستی بیای ما دم در منتظرت می مونیم.
چیزی به او نگفتم و در این فکر بودم که چگونه با رامتین تماس بگیرم که دیدم پدر و مادرم هر دو وارد شدند . فهمیدم که آرمان دعوتشان را نپذیرفته . مادر چند پاکت بسته بندی شده را جا به جا کرد و به پدر گفت :
-این ها را برای مهربانو و بچه هاش کنار گذاشتم . یک قابلمه غذا هم دیشب براش کنار گذاشتم ، اگه میشه اونو به منزلش برسون .
با شنیدن این حرف می دانستم که مادرم هم به همراهش خواهد رفت . از خوشحالی از جا پریدم . پدر با تعجب به صورتم نگریست و گفت :
-نه به آن اخم و تَخمت نه به این از جا پریدنت . معلوم نیست که تو چت شده .
خندیدم و به طرف اتاقم رفتم . پس از چند دقیقه صدای مادرم به گوش می رسید که گفت :
-رها من و پدرت میریم مهربانو رو برسونیم مواظب خودت باش .
از اتاقم بیرون آمدم و از آنها خداحافظی کردم . وقتی از رفتنشان مطمئن شدم به سمت تلفن رفتم و شماره ی او را گرفتم . دستانم می لرزید و پاهایم سرد ِ سرد شده بود . تپش قلبم را حس می نمودم . پس از نواخته شدن چند زنگ خودش گوشی را برداشت . سلام کردم . با شنیدن صدایم خوشحال شد و گفت :
-بالاخره انتظارم به سر رسید و شما تلفن کردید . بعد از چندین سال زندگی دیشب و امروز ، معنای سخت انتظار را درک کردم . راستی دیشب سر موقع به مهمانی رسیدید ؟
بله گفتم و از او تشکر کردم . سپس او گفت :
-من باید از شما تشکر کنم دیروز خیلی به شما زحمت دادم .
گفتم :
-نه چه زحمتی ، کاری نکردم . گویی می خواستید با من صحبت کنید ، من منتظر شنیدن حرف های شما هستم .
با طمانینه گفت :
-بله البته ، میرم سر اصل مطلب ، می خواستم با شما از زندگیم بگم ، شاید برای شما زیاد مهم نباشه ولی برای من مهمه ، چون می خوام نظر نهایی شما را بدونم .
سپس اینگونه صحبت هایش را بسیار مودبانه ادامه داد :
-من رامتین سپهر 32 سال سن دارم . یک مادر پیر دارم که خدا مرا پس از 14 سال زندگی مشترک با پدرم به آنها داد . پدرم یک نوازنده ی چیره دست بود که چندسالی می شود که به رحمت خدا رفته و کار ایشان را بنابر حسب علاقه من ادامه می دهم . یک خانه موروثی هم از پدرم به ارث مانده ، همان جایی است که شما آن را به دفعات دیده اید . طبقه ی پایین که کلاس درس من است ، طبقه وسط من و مادرم با هم زندگی می کنیو و طبقه ی سوم آن دست مستاجر می باشد . البته باید بگویم چون مادرم به من خیلی وابسته است و جز من کسی را ندارد من نمی توانم او را ترک کنم و تنهایش بگذارم . از این رو او همیشه با من است . غرض از اینهمه صحبت سرتان را درد نمی آورم میخواستم از شما درخواست کنم تا با من ازدواج کنید به همین دلیل شرایطم را برایتان گفتم . می خوام پس از دو هفته که از سفر بر می گردم نظر قطعی شما را بدونم .

من که در طول مدتی که او صحبت میکرد سکوت کرده بودم وقتی از زبان او صحبت خواستگاری را شنیدم چشمانم گرد شد و گوشی تلفن را به سختی در دستانم نگه داشتم . صدای او دوباره به گوشم رسید که گفت :
-رها حالت خوبه ؟ هنوز هم اونجایی ؟ چرا حرف نمی زنی ؟
در حالی که صدایم می لرزید گفتم :
-بله من اینجا هستم ، به صحبت های شما فکر می کردم . از اینکه دو هفته به من فرصت فکر کردن دادید متشکرم . باشه بعد از اینکه از سفر آمدید راجع به این مساله با شما صحبت میکنم .
دیگر نمی توانستم بیش از این سخن بگویم ، از او خداحافظی کردم و سفر خوبی را برایش آرزو نمودم . وقتی گوشی تلفن را سر جایش نهادم از خوشحالی دیوانه شده بودم ، از اینکه در میان این همه دختر مرا انتخاب کرده بود به خود می بالیدم و اصلا به نظر پدر و مادرم فکر نمی کردم . خیلی دلم می خواست آنقدر شهامت داشته باشم که باز گوشی تلفن را بردارم و همان موقع به او جواب مثبت بدهم . ولی چنین شهماتی را در خود سراغ نداشتم . روی تخت دراز کشیدم و به او فکر کردم . از اینکه خیلی زود تماسم را با او قطع کرده بودم ناراحت و پشیمان شدم . به سمت میز تحریرم رفتم . جزوات و کتاب هایی را که روی هم انباشته شده بود نگریستم . با خوشحالی آنها را به اطراف خودم پرت کردم . حوصله ی هیچ کدامشان را نداشتم . به طرف تلفن رفتم تا با یگانه صحبت کنم ، هر چه تلفن زنگ زد کسی گوشی را برنداشت روی پیغام گیر تلفن پیغام گذاشتم و دوباره به سمت کتاب های تلنبار شده ام رفتم . آنها را گشودم ولی از محتوایشان چیزی نفهمیدم . دقایق می گذشتند و من در فکر بودم و گذر لحظه ها را حس نمی کردم . ساعتی بعد چند ضربه به در اتاق خورد فهمیدم که پدر و مادرم آمده اند ولی رسیدنشان را متوجه نشده بودم . از جایم برخاستم در اتاق را باز کردم . پدرم بود ، او را به داخل دعوت کردم خندید و گفت :
-مشغول درس خواندن بودی متاسفم که مزاحمت شدم . بیا بریم پایین ناهار حاضره و مادر رو میز چیده و منتظرمان نشسته .
سپس هر دو با هم از پلکان پایین رفته و به سوی میز آشپزخانه که مادر به زیبایی آن را چیده بود رفتیم و نشستیم .
مادرم ظرف ناهارم را پر از غذا کرد و جلویم گذاشت و گفت :
-خوب بخور ، از دیروز تو هیچی نخورده ای این طوری ضعیف میشی .
لیوانی را هم پر از نوشابه کرد و گفت :
-نگاه نکن ، بخور .
به مادرم فکر می کردم که چقدر مهربان بود و به من و آوا می رسید و همیشه مواظبمان بود . پدرم با لبخند گفت :
-چه خبره خانم ، انقدر لوسش نکن ، با رفتن آوا اونو لوس تر هم می کنی .
مادرم گفت :
-بچم رنگ به رو نداره از بس هیچی نمی خوره . حالا شما هم می گویید لوسش می کنم .
پدرم گفت :
-من می گم لوسش نکن چون که یه امروزه رو نشسته و درس خونده حالا شما هم میگید رنگش زرد شده ، اون هم از خدا خواسته درس نمی خونه و از زیر درس خوندن شونه خالی می کنه . مادرم نگاهی به پدرم انداخت و گفت :
-ناصر من هم درس خوندم اصلا کجا رو گرفتم ؟
پدرم با صدای بلند خندید و گفت :
-آخه درسی که تو خونده ای به چه دردی می خوره ؟یه قلم مو و یه بوم نقاشی ، این هم شد درس !
مادرم با حرص گفت :
-بله که میشه ، درس هنر هم یک نوع درسه . اصلا وقتی به آوا و رها نگاه می کنم یاد خودم و اردلان برادرم می افتم . او هم مانند آوا عاشق درس خواندن بود و من عاشق نقاشی کردن . از کودکی هر جا منظره ای زیبا می دیدم کاغذ و قلم رو بر می داشتم و نقاشی می کردم . حالا رها درست مثل من شده ، من عاشق نقاشی بودم واو عاشق موسیقی ، البته رها جان پدربزرگت مثل پدرت مخالف نقاشی کردن من نبود و منو هم خیلی تشویق می کرد و بالاخره در یکی از هنرستان های نقاشی ثبت نام کردم و بعد هم در دانشکده ی هنر پذیرفته شدم . ولی بعد از ازدواج با پدرت دیگه نتونستم کارم رو ادامه بدم چون خیلی زود بچه دار شدم .
این بار پدر گفت :
-حالا در زندگی تو موفق تر هستی یا اردلان ؟ اون حالا در بهترین دانشکده های جهان تدریس می کنه و تو به خاطر علاقه به نقاشی فقط تونستی یک لیسانس بگیری .
مادرم خندید و گفت:نخیر اون روزها اردلان خیلی اصرار داشت که منو پیش خودش ببره ولی من نمیخواستم پدر و مادرم رو اینجا تنها بگذارم.آره زندگی من و اردلان با هم از زمین تا آسمان فرق داره او میتونست میهنش و پدر و مادرش رو ترک کنه و بره و اینکار را هم کرد ولی من نمیتونستم اگر نه من هم اون سوی دنیا هم اکنون در حال تدریس بودم.تو خودت با اینکه تحصیل کرده هستی ولی نمیدونم چرا اینگونه فکر میکنی.مثلا یک شاعر یک نویسنده یک موسیقیدان یک گرافیست یا یک نقاش هم میتونه تحصیلات عالیه داشته باشه و در بهترین دانشگاههای جهان به درس خوندن و تدریس کردن بپردازه.
از صحبتهای مادرم لذت میبردم و از اینکه چنین مادر روشنفکری داشتم به خود میبالیدم.پدرم دستانش را بطرف بالا برد و گفت:خوب من تسلیم ولی این دلیل نمیشه که رها نخواد درس بخونه من اصرار دارم که او هم مانند آوا یک پزشک موفق یا یک خانم مهندس ارشیتکت با لیاقت بشه این رو بدون ناهید که اگه رها در اینجا دانشگاه قبول نشه اونو به خارج از کشور خواهم فرستاد البته صحبتهایی هم در این زمینه با اردلان کرده ام.
با این صحبت پدر ناگهان لقمه در دهانم گیر کرد و به سرفه افتادم مادرم از جایش بلند شد و چند ضربه به پشتم زد و لیوان اب را پر کرد و به دستم داد و گفت:باید دید نظر رها در این مورد چیه؟با حالتی پریشان گفتم:نیازی به رفتن از ایران نیست انشالله که همینجا قبول میشم سپس میز غذا را ترک کرده به سمت اتاقم رفتم.
حالت تهوع داشتم افکار پدرم از یک طرف خواستگاری رامتین از طرف دیگر نمیدانستم با آنها چگونه کنار بیایم باید تا آمدن آوا صبر میکردم و همه چیز را برای او تعریف میکردم و از او کمک میخواستم.تا ساعت 5 صبر کردم که آوا و آرمان از راه رسیدند و پس از سلام و احوالپرسی روی مبل راحتی لم دادند و مادر برایشان چای و میوه و شیرینی آورد.
آوا یک بند حرف میزد و از کوه و دوستانش صحبت میکرد و میگفت:خیلی بد شد که دنبالشان نرفتم.
آرمان یکی دو ساعتی نشست و سپس هر چه پدر و مادر به او اصرار کردند که برای شام بماند قبول نکرد.و رفت پس از رفتن او آوا برای رفع خستگی حمام رفت منهم به اتاقش رفتم و منتظر آمدنش شدم وقتی از حمام بیرون آمد با تعجب گفت:اینجا چکار میکنی چه عجب یاد ما کردی؟خندیدم و گفتم:بیا بشین میخوام با تو صحبت کنم.با تعجب گفت:اتفاقی افتاده؟چشمانم بروی کتابهای قطور آوا افتاد و به او گفتم:حوصله ت سر نمیره این کتابها را میخوانی؟سر درد نمیگیری؟به صورتم زل زد و گفت:مطمئنا آمدنت به اینجا این نیست که به من بگی که کتابهایی که میخونم سردرد می آره.گفتم:آره تو راست میگی آمدم اینجا از تو کمک بگیرم.روبرویم نشست و دستانم را گرفت و گفت:بگو هر کمکی که بخوای به تو میکنم مطمئن باش!از جایم بلند شدم و گفتم:تو تا حالا عاشق شده ای البته عشقی که از هر نظر ممنوع باشه.دستانش را بهم کوفت و گفت:میخوای بگی که عاشق شده ای آنهم یک عشق ممنوعه؟خوب حالا آن مرد خوشبخت چه کسی هست که عشقش ممنوعه؟به صورتش زل زدم و گفتم:استاد موسیقی ام.جیغی کشید و گفت:حالا چرا عاشق چنین کسی شده ای؟حتما سنش هم از تو خیلی بیشتره!میبینیم که چند وقته ساکت شده ای و دیگه اون دختر پر شر و شور گذشته نیستی.حالا میخوای جواب پدر روی چی بدی او مخالف ازدواج توست حالا اگه بفهمه.شغلش هم چیزیه که از اون متنفره اصلا امکان نداره قبول کنه.
بطرفش رفتم دستانش را گرفتم و گفتم:که با مادر صحبت کن اون حتما میتونه پدر رو راضی کنه.آوا گفت:بیچاره مادر از همین حالا دلم براش میسوزه حالا ببینم نکنه این عشق یک طرفه باشه و تو خیالهایی به سرت زده باشه.خندیدم و گفتم:نخیر همین امروز پشت تلفن ازم خواستگاری کرد.از جایش بلند شد و گفت:به به!چقدر پیشرفته شدی تلفنی هم صحبت میکنی برای همین امروز همراهم نیومدی من احمق رو بگو که خیال میکردم خانم به صرافت درس خواندن افتاده زهی خیال باطل ایشان عاشق شده اند.
بطرف پنجره رفتم و گفتم:یه چیزی دیگه هم هست که میخوام بدونی پشت سرم ایستاد و گفت:یه سورپریز دیگه.بگو ببینم!گفتم:آوا قراره از فردا به کلاس اون برم و بجای اون تدریس کنم.آخه خودش برای دو هفته به خارج از کشور میرفته و منو جای خودش گذاشته.آوا با تندی گفت:مگه دیوانه شده ای دختر پس کلاسهای کنکورت چه میشه؟به صورتش زل زدم و گفتم:چه کلاس کنکوری منکه حوصله درس خوندن رو ندارم همه اش خمیازه میکشم و چرت میزنم.
آوا دیگر هیچ چیز نگفت فقط وقتی میخواستم از اتاق بیرون بروم گفت:رها ظاهرا فکرهایت را کرده ای هر طور تو بخواهی با مادر صحبت میکنم ولی نه امروز و فردا این یه موضوع کوچک نیست منهم که میدونی این دو سه روز خیلی کار دارم و باید به آزمایشگاه برم و کارهای عقدمون رو راست و ریست کنم.قول میدم بعد از مراسم عقد با مادر صحبت کنم به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم و صورتش را بوسیدم و برایش آرزوی خوشبختی کردم.آنشب برعکس شبهای گذشته با خیال راحت خوابیدم.
صبح زود لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم.نمیتوانستم سازم را به همراه ببرم چون مادرم میفهمید که به کلاس کنکور نمیروم.تصمیم گرفتم که از ساز متین استفاده کنم.با عجله و صبحانه نخورده از منزل خارج شدم وقتی به کلاس رسیدم خانم حسینی آمده بود خنده ای به من کرد و اولین روز تدریسم را تبریک گفت.
وارد کلاس شدم هنرجوها هم یکی یکی آمدند.آن روز تا ساعت دو بعدازظهر تدریس میکرد و سپس به خانه رفتم.در خانه با یاد رامتین و اینکه سازش را به دست گرفته بودم از خوشحالی روی پا بند نبودم دلم برایش خیلی تنگ شده بود آرزو میکردم این دو هفته هر چه زودتر به پایان برسد و دوباره او را ببینم.روز بعد وقتی به کلاس رفتم صبح خیلی زود بود.در آن روز من و دوستانم کلاس موسیقی داشتیم که با هماهنگی استاد انجام شده بود.هیچیک از هنرجوها نیامده بودند ولی من چون چیزی به خانواده ام نگفته بودم مجبور بودم به کلاس بیایم.با کلیدی که داشتم وارد آنجا شدم با تعجب خانم حسینی را دیدم چون قرار نبود آن روز کلاس مبتدیان زود تشکیل شود.بعد از سلام و احوالپرسی در کنارش نشستم و گفتم:خیلی زود آمدید او هم خندید و گفت میدانستم که شما زود تشریف می آورید.منهم آمدم البته قبلا استاد به من گفته بود که شما ممکن است روزهای یکشنبه زودتر بیاید و هماهنگی های لازم انجام شده بود.
با تعجب گفتم:هماهنگی برای چه؟این پا و آن پایی کرد و گفت:ایشان از من خواستند که ترتیب قرار ملاقات شما با مادرشان رو بدهم البته مادرشون هم علاقه مند به این ملاقاتند هم اکنون هم منتظرند تا ورود شما را به ایشان اطلاع بدم.
وقتی که صبحتهای خانم حسینی تمام شد به فکر فرو رفتم دست و پایم را گم کرده و نمیدانستم چه کنم از فکر اینکه میبایست مادر استاد را ملاقات کنم دیوانه شده بودم.با تته و پته به خانم حسینی گفتم:میشه لطفا قرار ملاقات رو به روز دیگری موکول کنید؟من اصلا آمادگی صحبت و دیدار با ایشان رو ندارم.خندید و گفت:امکان نداره ایشون هم اکنون منتظر شما هستند سپس از جایش برخاست و بطرفم آمد دستانم را گرفت و مرا از جا بلند کرد و گفت:چقدر دستات سرده خانم مهرجو پس اون همه اعتماد به نفست که اونطور زیبا در جمع ویولون میزنی به کجا رفته؟کمی خودت را کنترل کن بیا نترس منهم همراهت خواهم آمد.
بهمراه او از پلکان راهرو بالا رفتیم وقتی به در آپارتمان رسیدیم او به کناری رفت و گفت:حالا خودت زنگ بزن.من که مردد بودم بالاخره زنگ را فشردم پس از چند لحظه خانمی قد بلند که یک عینک ذره بینی زده بود در را برویم باز کرد.سلامی کردم و جواب آن را خیلی سرد دریافت نمودم خانم سپهر دستانش را دراز کرد و با من دست داد و مرا بداخل دعوت نمود.از رفتار خشک و مبادی آدابش حرصم گرفته بود.او همانند یک ملکه رفتار میکرد و راه رفتنش چنان بود که گویی یک شاهزاده ی تمام عیار است او به جلو میرفت و من مانند یک ندیمه به دنبالش حرکت میکردم وقتی به سالن پذیرایی رسیدیم بالاخره برگشت و به صورتم نگریست و گفت:لطفا بنشینید.سپس خودش هم روی مبل نشست.خانم حسینی را دیدم که با عجله به سمت آشپزخانه رفت.خانم سپهر وقتی نگاههای زیر چشمی اش به پایان رسید به حرف آمد و گفت:از آشنایی با شما خوشوقتم از اینکه قبول زحمت فرمودید و در نبودن رامتین کلاسش را اداره مینمایید سپاسگزارم.با لکنت زبان گفتم:خواهش میکنم سپس با کنایه گفت:البته نمیدونم رامتین چرا یکی از شاگردانش را برای اینکار انتخاب نموده در حالیکه دوستان و همکاران بسیار زیادی داره او ازشما هم پیش من خیلی تعریف کرده و میگه شما خیلی ماهرانه ویولون مینوازید و این اواخر اصلا احتیاجی به استاد ندارید میتونم بپرسم چرا وقتتان را تلف میکنید؟
من مات و مبهوت به چهره این پیرزن خودخواه مینگریستم و فهمیدم که با این پرسش میخواهد بگوید چرا پسرش را ترک نمیکنم.خدا را شکر کردم که خانم حسینی با یک سینی چای وارد سالن شد چای را که تعارف کرد دوباره به آشپزخانه بازگشت.خانم سپهر پرسید مثل اینکه دوست ندارید جواب سوال من رو بدید شانه هایم را بالا انداخته و گفتم:نه اینطور نیست.البته از لطف استاده که از من تعریف میکنند این قدرها هم که میگن من ماهر نیستم و به زعم خود فکر میکنم خیلی هم به کلاس آمدن و یادگیری موسیقی احتیاج دارم.
خانم سپهر گفت:خوب بگذریم خانواه شما اطلاع دارند که سمت استادی را به عهده گرفتید؟نمیدانم در رفتارش چه سری بود که اینگونه پرسش میکرد از کجا میدانست که پدر و مادرم اطلاع ندارند؟او درست دست گذاشته بود روی نقطه حساس.
اینبار خانم حسینی با دو ظرف میوه و شیرینی وارد شد.من داشتم فکر میکردم که جواب سوال او را چه بدهم که بالاخره از دهانم پرید که بله اونها هم خبر دارند.او دوباره به چشمانم زل زد و گفت:خانم مهرجو چایتان سرد میشه لطفا میل کنید.چایم را برداشتم و با دلخوری نوشیدم.بین ما سکوت حکم فرمایی میکرد که او دوباره گفت:برای آینده تان چه برنامه ای دارید البته نمیدونم در جریان هستید یا خیرکه رامتین بدون مشورت با من از شما خواستگاری کرده.و او به من گفته که شما جواب خواستگاری را هنوز نداده اید و از او وقت خواسته اید تا با خانواه تان مشورت کنید.خوب نتیچه چه بوده؟
اینبار خودم را کنترل نمودم و گفتم:خیر خانم هنوز مشورت نکرده ام و اتفاقا مصمم هستم که اونو به همسری بپذیرم و مطمئنم که خانواده ام اگه بدونند و بفهمند که اونو دوست دارم حتما قبول خواهند کرد.به چهره ام نگاهی کرد و گفت:او همیشه در همه موارد زندگیش با من مشورت میکنه ولی اینبار نمیدونم چرا بدون مشورت با من اینکار را کرد.از جایم بلند شدم و گفتم چرا از خودش این سوال را نپرسیدید فکر میکنم حتما جواب بجایی داشته باشند او هم از جا برخاست و گفت:چرا از جایتان بلند شدید؟کجا میخواهید بروید؟گفتم:نیم ساعت دیگه هنرجوها خواهند اومد میروم خود رو آماده کنم.سپس با او دست دادم و از وی خداحافظی کردم.
اصلا حوصله صحبت با خانم حسینی رو هم نداشتم.سریع از پلکان
پایین آمدم و از در خارج شدم و ان روز را برای تدریس نماندم.
سوار تاکسی شدم و به سمت خانه رفتم وقتی به منزل رسیدم خوشبختانه کسی در خانه نبود. نفس راحتی کشیدم و به فکر فرو رفتم، خیلی دلم می خواست با کسی حرف بزنم، این بود که نمره یگانه را گرفتم، تا با او صحبت کنم. بعد از این که تلفن چندبار زنگ خورد، خودش گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: اصلا معلوم هست کجایی؟ خندید و گفت: تو سرت شلوغه است خانم معلم و دیگه یاد ما نمی کنی، من که در خیابان های تهران علاف هستم البته بیشتر کارها رو انجام داده ام، امروز هم یکبار زنگ زدم بهت بگویم که پنج شنبه یه مهمونی گرفتم، البته مهمونی خداحافظی خونه نبودی، با ناراحتی از او پرسیددم: مگه کی قراره بری؟ با صدایی که بغض داشت گفت: خیلی زود، زودتر از اون چه که فکرش را بکنی. به او گفتم: می تونی الان پاشی بیای اینجا؟ من هم تنها هستم، با هم نهار می خوریم. فکر کنم مامان لوبیاپلو درست کرده همان غذایی که خیلی دوست داری. با همان بغضی که در گلو داشت گفت: مزاحم که نیستم. این بار من خندیدم و گفتم: من و تو که این حرف ها را با هم نداریم، پاشو بیا منتظرت هستم. تلفن را قطع کرد و ناگهان بغضم ترکید و از این که عزیزترین دوستم را دیگر نمی توانستم ببینم داشتم دیوانه می شدم ان قدر دلم گرفته بود که به اتاق رفتم و سازم را از کمدم بیرون اوردم و شروع به نواختن کردم و با ان ملودی که خیلی دوستش داشتم « از برت دامن مشان رفتم ای نامهربان» را نواختم. در این اثنا زنگ در به صدا درامد، می دانستم یگانه است به طرف پله های پایین دویدم و اف اف را زدم و خودم به حالت دو به سوی حیاط دویدم. او را دیدم که داخل حیاط شد. در این هفته چقدر لاغر شده بود. به سویش دویدم و او را در اغوش کشیدم. هر دو یکدیگر را غرق بوسه کردیم، گویی که چند سالی است که همدیگر را ندیده ایم. سپس به همراه هم به داخل رفتیم و با هم وارد اشپزخانه شدیم. او کیفش را ری ندلی گذاشت و مانتو و روسریش را دراورد و نشست و گفت: مامانت اینا کجا رفته اند؟ گفتم با اوا و نامزدش برای خرید حلقه بازار رفته اند. فکر نمی کنم به این زودی بیایند. تا تو میز رو بچینی من هم غذا رو می کشم. یگانه خندید و گفت: مبارکه چه زود تصمیم به ازدواج گرفتند؟ مگه قرار نبود تا تمام شدن درس اوا صبر کنند؟
در حالی که غذا را روی میز می گذاشتم گفتم: والله منم نمی دونم، فعلا که قراره برند محضر عقد کنند تا به هم محرم باشند و مراسم عروسیشان می مونه بعد از عید، البته اگه تصمیمشان تغییر نکنه. هر دو شروع به غذا خوردن کردیم. در حین غذا خوردن صحبت از دانشگاه رفتن یگانه به پاریس شد و این که چه قدر مادرش خوش حال است و برای رفتن به انجا بی تابی می کند.
ناهار که تمام شد ظرفها را شستم و یگانه هم میز را تمیز کرد و هر دو به طبقه بالا رفتیم. یگانه تا چشمش به ویولون افتاد گفت: رها خیلی دلم می خواد برام ساز بزنی. دلم خیلی گرفته.
من هم ساز را با خوش حالی برداشتم و گفتم: من که از خدامه، ساز را به دست گرفتم و یکی از اهنگ های دلخواه خودم و او را زدم و او هم شروع به خواندن کرد:
«درد و نفرین بر سفر باد چون سرنوشت این جدایی دست او بود.»


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
در آینه به خود می نگرم . آیا این منم ؟ همان دختر پر شر و شور سال های گذشته ؟ از آن همه طراوت و زیبایی چه مانده است ؟
صدای نوازنده ی دوره گرد که آوازی غمگین را می خواند مرا به سال های دور برد :
ای دو چشمت سبزه زاران
گریه ات اشک بهاران
می روم غمگین و نالان
بهر من اشکی میفشان
ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم
شوق ماندن می نشانی
می روم تا نشنوم
آواز باران دو چشمت
می روم چون می هراسم
تا شعله ای خاموش نکردی
با او هم آواز شدم و خواندم :
می روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
می روم چون می هراسم تا شعله ای خاموش نکردی
سال های نوجوانی و جوانی ام که پر از شیرینی و تلخی بود ، سالهایی که غم عشق را داشتم و آن غم چه زیبا بود . به یاد آوردم گذشته ام را ، همانند فیلمی به عقب زدم . در رختخواب به این طرف و آن طرف غلت می زنم تا شاید زودتر ساعت هشت و سی دقیقه شود و به کلاس موسیقی بروم ولی عقربه های ساعت هم مانند پدر و مادرم با من سر ناسازگاری دارند .
خدایا چه می شد اگر پدر اجازه می داد این ترم آخر را هم تمام کنم آن وقت با دلی راحت و بدون دلشوره آموختن این ساز را به اتمام برسانم ؟
خدایا فکر استاد سپهر چنان آتش به جانم انداخته که نمی دانم چه کنم . دستانش ، صورتش ، چشمانش ، همه ی وجودش برایم همچون یک قهرمان اساطیری می ماند که نه تنها باید دوستش داشته باشم بلکه باید او را بپرستم .
خدایا این لهیب عشق چگونه در قلبم جای گرفت ؟
در اندیشه ی عشق او غرق بودم که ناگهان چشمانم به روی ساعت دیواری خشک شد . ساعت هفت و پنجاه دقیقه بود و پنج دقیقه ی دیگر پدرم می بایست به روال معمول از خانه خارج می شد . از تخت پاییت آمده و آن را مرتب کرده ، سپس در آینه به خود نگاه کردم ، موهایم را شانه زدم . گونه هایم از سرخوشی دیدار او گلگون شده بود . در دل دعا کردم که مادرم از رفتنم به کلاس ایراد نگیرد . ساعت هشت شد ، در حیاط باز شد و ماشین پدر خارج شد و مادر هم طبق معمول برای بدرقه ی پدر و بستن در حیاط رفت . من هم از این فرصت استفاده کردم . از اتاقم خارج شدم و پله ها را یکی دو تا طی کردم و خودم را به آشپزخانه رساندم . برای خودم یک لیوان چای ریختم و مشغول شیرین کردن آن شدم که مادر داخل شد . سلامی کردم ، مادرم با صدایی مهربان پاسخم را داد و گفت :
-به به چی شده دختر خوابالوی من امروز سحرخیز شده ؟!
با سرعت لقمه ای نان و پنیر در دهانم گذاشتم و با دهان پر گفتم :
-مگه یادتون رفته ؟ امروز ترم جدید کلاس موسیقی شروع میشه و باید حتما سر کلاس حاضر بشم ؟
مادر با ناراحتی رو به من کرد و گفت :
-امکان نداره که اجازه بدم بری . پدرت هم سپرده که نگذارم کلاست رو ادامه بدی . اون گفته اصلا تا همین جایی که یاد گرفته کافیه .
به طرف مادرم رفتم ، دستانش را در دست گرفتم و گفتم :
-با پدر صحبت کنید . شما می تونید اونو نرم کنید . زبان اونو بهتر می دونید . شما که می دونید من عاشق موسیقی ام . من با موسیقی و زدن ساز اوج می گیرم و پرواز می کنم . حتی دیدید که در ترم گذشته در کنسرتی که رفته بودم جز بهترین ها شناخته شدم . خواهش می کنم نگذارید استعدادم را درونم خفه کنم .
سپس مادرم را تنگ در آغوش گرفتم و چند بوسه روی گونه هایش نشاندم .
مادرم خندید و گفت :
-باز هم داری از خنده های من سواستفاده میکنی و خودت را لوس می کنی ، حالا من رو رها کن ، می خواهم ناهار درست کنم ، انقدر هم پیله نکن ، اصلا چرا اسمت را کلاس کنکور نمی نویسی و این دست و آن دست می کنی ؟ نمی خوام خواهرت رو به رخت بکشم ، ولی ببین اون چقدر به درس خواندن علاقه داره ، سرش همیشه در کتاب و درسه و الحمدالله هم در دانشگاه پذیرفته شد . تو هم به جای این قرتی بازی ها و کلاس موسیقی رفتن ها بشین دَرسِت رو بخون تا برای خودت کسی شوی و آینده ای روشن داشته باشی .
روی صندلی نشستم و گفتم :
-مامان ترا خدا حرف های پدر را تکرار نکن حرف آخرت را بزن ، کلاس دیر شد . اگر روز اولی دیر برسم جلوی استاد و دوستانم شرمنده می شم . من به استاد قول داده ام که این رشته از موسیقی را تا پایان ادامه بدهم و سر قولم هم می مانم . چرا پدر فکر می کنه که فقط پزشکی و مهندسی جزو دروس مهم دانشگاه هاست ؟ موسیقی هم خودش یک علم ِ و در بهترین دانشگاه های معتبر جهان تدریس میشه . از پدر بعیده که از این حرفها بزنه ، مثلا یک فرد تحصیل کرده ی این مملکته .
از جایم برخاستم و منتظر شنیدن سخنان مادرم نشدم و با سرعت به سمت اتاقم رفتم . لباس هایم را پوشیدم و موهایم را بستم و روسری به سر کردم و سازم را از داخل کمد برداشتم و خودم را به حیاط رساندم . با فریاد مادرم در جا میخکوب شدم ولی پشت سرم را نگاه نکردم . مادرم گفت :
-رها حرف که گوش نمیدی ؟ بدون اینکه خداحافظی کنی از منزل خارج میشی ؟ بیا اینجا کارت دارم .
آرام به طرفش رفتم ، دستانش را دراز کرد و گفت :
-این هم شهریه ی این ماهت ، تو که نمی خواستی شهریه نپردازی ؟
مادرم را بغل کردم و بوسیدم و گفتم :
-برای همه چیز متشکرم ، مطمئن باشید جبران می کنم .
مادر گفت :
-اگر می خواهی جبران کنی باید یک قولی بدهی و آن اینکه به درسِت هم ادامه بدی و نامت را در کلاس کنکور برای آمادگی بیشتر بنویسی .
خندیدم و گفتم :
-حتما مطمئن باش که از فردا اقدام می کنم .
با سرعت به طرف در حیاط دویدم . وقتی داخل خیابان شدم ، نفس راحتی کشیدم و به راه افتادم وقتی به کلاس رسیدم ، دوستم یگانه را دیدم . او هم مرا دید و با خوشحالی به طرف هم دویدیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خندیدیم . یگانه یکی از بهترین دوستان زندگیم بود و همانند خواهری او را دوست داشتم . حدود یک ماه بود که از او خبر نداشتم . می دانستم که به همراه خانواده اش به فرانسه رفته ، چون اگر در ایران بود هر روز با هم تلفنی صحبت می کردیم و یا یکدیگر را می دیدیم . از آغوش هم بیرون آمدیم . از او پرسیدم :
-سفر بی خطر ! خوش گذشت ؟ اصلا فکر نمی کردم که امروز به کلاس بیایی ، کی از سفر برگشتی که من نفهمیدم ؟
یگانه خندید و گفت :
-دیشب آمدیم . با اینکه خسته بودم تصمیم گرفتم خودم رو امروز به کلاس برسونم و تو رو غافلگیر کنم . رها جان نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود . روزشماری می کردم که بازگردم و تو رو ببینم ، البته شک داشتم که امروز تو را در اینجا ببینم ، چون گفته بودی که پدرت با کلاس آمدنت مخالفه . چگونه او را راضی کردی ؟
اخمی کردم و گفتم :
-فعلا از مادرم اجازه گرفتم ، راضی کردن پدر را هم به گردن مادر بیچاره ام انداختم ، حالا تو بگو بالاخره کارت درست شد و برادرت ترتیب کارهات رو داد ؟
با ناراحتی گفت :
-برادرم تقریبا همه ی کارهامو درست کرده ، با گرفتن وکیلی معتبر خیلی زود باید بار سفر را ببندم و روانه بشم . اگر چه دوست ندارم کشورم ، دوستانم و همه ی عزیزانم را ترک کنم ولی مجبورم . مادرم دیگه نمی گذاره در این کشور بمونم . میگه برای ادامه تحصیل باید از مملکت خارج بشی . هر چه می گویم که تلاش می کنم سال دیگه در کنکور قبول بشم گوشش بدهکار نیست و حرف خودش را می زنه . رها برام دعا کن که کارم درست نشه . نمی دونی چقدر در اونجا دل آدم می گیره . من این هوا را با تمام آلودگیش می خوام و نفس کشیدن در این هوا را با تمام وجودم دوست دارم .
یگانه حرف میزد و من اشک می ریختم از این که بهترین دوستم از من جدا می شد دلم گرفته بود . یگانه از خواهرم آوا نیز به من نزدیک تر بود . وقتی استعدادم را در عالم موسیقی دید مرا تشویق کرد که در کلاس موسیقی ثبت نام کنم و وقتی هر دو در کلاس نام نویسی کردیم او تشویقم می کرد به اینکه ویولون زدن را ادامه دهم . هر روز به منزلمان می آمد و در زیر آلاچیق حیاط منزلمان می نشستیم و وقتی پدر و مادرم خانه نبودند من ساز میزدم و او می خواند . یگانه صدایی فوق العاده زیبا داشت ، اگر او برای ساز زدن مرا تشویق می کرد من طنین زیبای صدایش را می ستودم ، حالا با رفتنش غم بزرگی در دلم زنده می شد .
وقتی دید گریه می کنم اشک هایم را پاک کرد . دستانم را که سرد سرد بود گرفت و گفت :
-گریه نکن ، برام دعا کن !
وقتی به درب کلاس نزدیک شدیم رنگم پرید ، شوق دیدار استاد سپهر قلبم را در سینه به تلاطم انداخت . تپش قلبم را به وضوح می شنیدم . در زدیم و داخل شدیم . وقتی دست یگانه با دستم برخورد کرد ایستاد و گفت :
-رها حالت خوبه ؟ چرا رنگت پریده ؟
سرم را تکان دادم و گفتم :
-حالم خوبه ، هیچی نیست ، مطمئن باش .
یگانه با دلهره گفت :
-معذرت می خوام که ناراحتت کردم ، همش تقصیر منه .
به او دلداری دادم که حالم خوب است و او را قانع نمودم . یگانه با حس کردن دستان سرد من پی به مکنونات قلبی ام نبرد . او نمی دانست که عطش عشق با عاشق بیچاره چه کارها که نمی کند ، عطش عشقی آسمانی که لبانم را خشک ، دستانم را سرد و قلب عاشقم را پر از لهیب عشق کرده بود .
با دادن شهریه ی آن روز به خانم حسینی و سلام و احوالپرسی با او وارد کلاس شدیم . تمام هنرجویان ترم قبلی هم آمده بودند ، همه را می شناختیم ، قبل از آمدن استاد وتمان را با شوخی و خنده گذراندیم . استاد پنج دقیقه بعد آمد ، طبق معمول با لباس مرتب و شیک وارد شد . همه به رسم احترام بلند شدیم و او ما را به نشستن دعوت نمود . چشمانم جز او هیچ چیز را نمی دید و گوش هایم جز طنین صدای زیبایش چیزی نمی شنید . او حال تک تک هنرجویان را پرسید . سپس نگاهش به من افتاد ، حس کردم صورتم داغ و گلگون شده است و قلبم می خواست از شدت طپش از سینه بیرون بیفتد . او با خونسردی حال مرا نیز جویا شد . او با اظهار خرسندی از دیدن دوباره ی همه ی ما شروع به تدریس کرد . با پایان یافتن کلاس به همراه یگانه از آنجا خارج شدیم . باران پاییزی به شدت می بارید .
یگانه گفت :
-بهتره با تاکسی به منزل بریم تا خیس نشیم .
به او گفتم :
-تو اگه بخوای می تونی بری ، ولی من این فرصت زیر باران قدم زدن رو هرگز از دست نمی دم .
او هم قبول کرد و با یکدیگر همراه شدیم . در راه به گفتگو پیرامون درس و دانشگاه و مسافرتی که یگانه انجام داده بود گذراندیم . صحبتمان گل انداخته بود که به دو راهی رسیدیم . راهی که می باید از یکدیگر جدا می شدیم . او را بوسیدم ، از یکدیگر خداحافظی کردیم و به سمت منزلمان دویدم . وقتی کلید را در قفل چرخاندم و وارد حیاط شدم بوی خوش علف تازه مشامم را نوازش داد . نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را پر از هوای تازه کردم . مادر تا چشمش به من خورد با دلواپسی گفت :
-رها چرا مثل موش آب کشیده شدی ؟ کاش حواست را جمع می کردی و صبح چترت را به همراه می بردی ، دیدی که هوا ابریه ، از دست تو چکار کنم ؟ زود به اتاقت برو و لباس هایت را عوض کن . اصلا چرا با تاکسی به منزل نیامدی ؟
مادرم حرف می زد و من از سرما دندان هایم به هم می خورد . صدای خواهرم آوا به گوشم می رسید که می گفت :
-رها باز چه دسته گلی به آب دادی که فریاد مادر خونه رو پر کرده ؟
مادرم هم برای او شروع به تعریف کرد .
درب اتاق را بستم و مشغول تعویض لباسم شدم . آوا خواهرم یکی از بهترین دانشجوهای دندانپزشکی دانشگاه بود ، او برعکس من عاشق درس خواندن بود و همیشه در صحبت هایش طرفداری پدرم را می کرد ولی با این که مخالف ساز زدن من بود ولی من خیلی دوستش داشتم و نصایح دلسوزانه اش را گوش می کردم . حوله را به سرم انداختم و به طبقه ی پایین آمدم . با دیدن آوا گفتم :
-خانم دکتر باید امشب بیمارتان را که سرمای شدید خورده ویزیت کنید .
آوا هم خندید و گفت :
-باید به عرضتون برسانم که من دندانپزشک هستم نه دامپزشک .
حوله ای را که به سرم انداخته بودم به طرفش پرتاب کردم و به طرف شومینه رفتم تا خودم را گرم کنم و مادر هم با یک چای داغ به طرفم آمد و حوله را از آوا گرفت و مشغول خشک کردن موهایم شد .
چایم را با لذت نوشیدم و کنار شومینه دراز کشیدم . آوا در کنارم نشست و گفت :
-دختره ی بی عقل زیر شرشر بارون که قدم می زنی و بدون اجازه ی پدر هم به کلاس موسیقی میری ، مگر قرار نبود که دیگه نام نویسی نکنی و خودت رو برای کنکور سال بعد آماده کنی ؟
چشمانم را بستم و گفتم :
-خودت که می دونی ، هیچ علاقه ای به رشته ی پزشکی و مهندسی ندارم اگه صد سال به کلاس کنکور برم مطمئن باش که در دانشگاه پذیرفته نخواهم شد ولی چون به مادر قول داده ام ، فردا برای نام نویسی اقدام می کنم .


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

منو وارد یه اتاق كوچكی كردن داخل اتاق یه میز و دوتا صندلی بود حامد روی یكی از صندلیا نشسته بود منو روبروی حامد نشوندن ایندفعه صورتشو بهتر تونستم ببینم چقدر تغییر كرده موهای كنار شقیقش سفید شده نسبت به قبل پیرتر به نظر می رسید با صداش به خودم اومدم
-خب تعریف كن چه جوری تونستی زن این بشی؟
انگار كه داره حرص می خوره چون با حرص حرفشو زد
-اون موقع كه زن شدم من حافظمو از دست داده بودم
با تمسخر گفت:
-تو گفتی و من باور كردم
-چی دارم كه دروغ بگم
با داد گفت:
-پس چرا وقتی حافظتو بدست اوردی موندی باهاش؟
گریم گرفته بود شك داشتم بگم یا نه
با شك نگاهم كرد
-نكنه كه ...
ادامه حرفشو خورد و مستقیم به چشمام نگاه كرد سرمو پایین گرفتم
-اره من خر عاشقشم
با داد ادامه دادم
-می فهمی چی می گم
سرمو روی میز گذاشتم اشكام جاری شد دستم مشت شده بود
-نمی دونم چرا هر چی بلاست باید سر من بیاد من فقط می خواستم خانوادمو ببینم همین مگه ما كار خلافی كردیم كه شما نمی زارین بریم
-اگه نمی خواستین كاری كنین چرا قاچاقی می خواستین بیاین؟
-چون من مجبورش كردم می خواستم زودتر خانوادم رو ببینم
یكمی تو فكر رفت با صدای مرددی گفت:
-من فقط میتونم بزارم تو بری ولی فرمانده اصلا
تقریبا با داد گفتم:
-چیییییی؟مگه میشه
-اره چون اون جز دشمنه نمیتونم اجازه بدم
-اگه اون دشمنه به یه حساب منم دشمنم نه
-همینی كه گفتم با خودته می خوای تصمیم بگیری كه برگردی عراق یا بمونی پیش خانوادت دوراه بیشتر نداری
بعد از این حرف از جاش بلند شد
-تا فردا فرصت داری
قبل اینكه بیرون بره صداش زدم
-حامد
به طرفم برگشت با شك گفتم
-میتونم فواد رو ببینم
صورتش سرد شد
-الان میگم بیارنش
رفت بیرون مونده بودم چیكار كنم بین دو راه مونده بودم از یه طرف خانوادم از یه طرفم عشق زندگیم
با باز شدن در از فكر اومدم بیرون

چقدر لاغر شده بود چی به روزش اوردن روی صندلی روبروییم گذاشتنش سرش پایین بود صورتشو نمیدیدم صداش زدم
-فواد
بعد از كمی مكث سرشو بالا گرفت
وای خدای من چی به روزش اوردن اشك تو چشمام جمع شد همه صورتشو كبود كرده بودن اشك تو چشمام جمع شد
-فواد چی به روزت اوردن
دستم كه رو میز بود تو دستاش گرفت و گفت:
-فایزه گریه نكن این كه چیزی نیست من باید بیشتر از این تاوان پس بدم
-تاوان چی فواد تو كه مقصر اصلی نبودی؟
-می دونم ولی بازم من یه كارایی كردم كه نباید می كردم
اشكامو از روی گونم پاك كرد و ادامه داد:
-یه چیزی میگم تو نباید نه توش بیاری قول میدی؟
-تا نگی نه من هیچ قولی نمیدم
با التماس نگاهم كرد و گفت:
-به جون خودم قسمت میدم تو فقط قبول كن
-نمی خواد به جون خودت قسمم بدی تو فقط بگو
-می خوام بری پیش خانوادت
-نه اصلا من تنهات نمی زارم
-گوش كن این به نفعته اگه با من باشی شاید بدتر از اینا سرت بیاد نمی خوام صدمه ببینی
-گفتم كه نه من یا با تو می رم یا بدون تو هیچ جا
-فایزه لج نكن این به نفعته تازه وقتی كه خانوادتو دیدی می تونی دوباره بیای پیش من
-از كجا معلوم كه بلایی سرت نیارن
-نمی یارن مطما باش حالا هم بهم قول بده بری پیش خانوادت منم اینجا تا هر موقع كه برگشتی منتظرت میمونم
تو همون لحظه در باز شد و حامد اومد داخل
-وقت تمومه ببریدشون


********
امروز قراره كه نتیجه رو به حامد بگم دلشوره دارم توی دو تصمیم بزرگ موندم در زندان باز شد و یه خانمی با چادر داخل شد
-بلند شو باید بری

كنار اتاقی كه دیروز منو اورده بودن وایستاد و داخل شد بعد از چند لحظه دوباره اومد و منو داخل برد
حامد كنار میز وایساده بود و پشتش به در بود منو روی صندلی نشوند و خودش بیرون رفت
حامد به طرفم برگشت و به صورتم دقیق شد شاید می خواست جوابشو از تو صورتم بیابه بعد از چند ثانیه گفت:
-خب نگفتی تصمیمت چیه منتظرم بشنوم
-نمی دونم چرا دلت می خواد منو از فواد جدا كنی من این حامدو اصلا نمیشناسم خیلی غریب شدی واسم
با این حرفم حسابی جا خود شاید انتظار نداشت همچین حرفی بهش بزنم
-من به یه شرط قبول می كنم برم خانوادم رو ببینم؟
-چه شرطی؟
-......-شرطم اینه كه نزاری فواد لو بره باید كاریش نداشته باشی تا برگردم
یك تای ابروشو به نشانه تعجب بالا داد
-مطما وقتی خانوادتو دیدی می تونی بر گردی پیش فواد
-چرا كه نه
-من بهت قول میدم اگه تو دوباره اینجا اومدی می زارم برین
با تمسخر ادامه داد:
-ولی اگه برگردی كه...
-حالا بعدا معلوم میشه من هیچ وقت فواد تنها نمیزارم
بعد از مكثی گفت:
-امروز می تونی بری یه تاكسی برات می گیرم كه در بست می برتت شهرتون
-میتونم فواد رو ببینم
با صدای محكمی گفت:
-لازم نكرده الانم اماده شو كه تا یك ساعت دیگه حركت میكنی تا بیای من سر قولم هستم
از روی صندلی بلند شد
-هر چی كمتر فواد رو ببینی كم تر دلبستش میشی


******
دل تو دلم نیست الان داریم به خونمون نزدیك میشیم نمی تونم رفتار خانوادمو پیش بینی كنم بعد از چند مدت دوری دلم حسابی براشون تنگ شده چه جوری بهشون بگم كه من دیگه مجرد نیستم وای وقتی به این چیزا فكر می كنم
با صدای راننده به خودم اومدم
-خانم رسیدیم
با تعجب به اطرافم نگاه كردم
-ولی اینجا كه شبیه ویرانه هاس
-هی خانم مثل اینكه خبر ندارین اینجا چیشده
رنگم پرید نكه اتفاقی واسه مامان بابام افتاده باشه
-نه چیشده
-عراقیا حمله كردن و همه جا رو به بمباران كشیدن
با داد:
-چییییییییییییی؟
راننده با دیدن حال خرابم به طرفم برگشت
-خانم چیشد
داشتم از حال میرفتم صدای راننده داشت كم و كمتر میشد
-خانم خانم با شمام
و دیگر هیچ....




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

خواست جلو بیاد که با جیغ گفتم:
-جلو نیا
با تعجب وایستاد و گفت:
-فایزه!!!
با صدای بلند گفتم:
-من کجام؟چرا منو اوردی اینجا؟
دوباره خواست بیاد جلوتر که با داد گفتم:
-گفتم بهت جلو نیا
دستاشو به حالت تسلیم بالا برد
-باشه باشه تو فقط اروم باش همه چیزو بهت میگم
با کمی مکث ادامه داد
-یادت نمی یاد اونروز چه اتفاقی افتاد؟ از پله ها افتادی یادت اومد
سرمو به نشانه نه تکون دادم با تعجب گفت:
-پس چی از اون روز یادت مونده؟
با عصبانیت گفتم:
-من فقط میدونم تو میخواستی با اون کارت من و حامد و از هم جدا کنی
با اشفتگی چنگی به موهاش زد و با صدای تقریبا بلندی گفت:
-وای خدای من تو حافظتو بدست اوردی
بعد از این حرف گفت:
-تو یادت نمی اد تو این چند ماه چه اتفاقی افتاده؟
با گیچی نگاهش کردم از نگاهم انگار فهمید چون خودش جوابشو داد
-تو این چند ماه تو حافظتو از دست دادی
میان حرفش مکثی کرد انگار دودل بود که این حرفش رو بزنه یا نه به من که از تعجب چشمام گرد شده نگاه کرد
-و تو خونه من زندگی کردی
با فریاد می یان حرفش گفتم:
-نه این امکان نداره
از تخت پایین اومدم میخواستم به طرفش حمله کنم که وسطای اتاف سرگیچه گرفتم و چشمام تار شد مجبور شدم بشینم فرمانده با نگرانی اومد طرفم
-فایزه چی شد؟
با عصبانیت دستشو پس زدم
-به من دست نزن اشغال عوضی به چه جراتی من و اوردی اینجا کثافت
مثل اینکه عصبانیش کردم چون بازومو محکم فشار داد تا صدای اخم در بی یاد
با عصبانیت فریاد زد
-یه بار دیگه حرفتو بزن
با تمام جراتی که داشتم تو چشماش زل زدم و گفتم:
-اشغا...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یک طرف صورتم سوخت با خشم نگاهش کردم
-اگه نمیدونی اینو هم بدون ما با هم عقد کردیم و من الان شوهرتم و هرکاری خواستم میتونم انجام بدم پس موظب حرف زدنت باش فهمیدی
اشکام خودبه خود جاری شده بود
-نه نه این امکان نداره داری دروغ میگی تو یه دروغگوی
با مشت به سینش میزدم و همینجور داد میزدم ولی اون اصلا تکون نمیخورد
-اشغال عوضی کثافت تو دروغگوی تو میخوای...
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنم با دستش مشتامو گرفت و با عصبانیت گفت:
-بسه دیگه میخوای نشونت بدم تو زنمی پس بیا دنبالم
دستمو کشید و منو به دنبال خودش کشید خواستم دستمو از دستش بیرون بیارم که محکم تر گرفتشون حالا دیگه ازش میترسیدم چون عصبانیش کرده بودم نمیدونستم منو میخواد کجا ببره به در اتاقی رسید در و محکم باز کرد و منو پرت کرد تو اتاق خودش هم تو اتاق اومد و در رو محکم بست...

با ترس نگاش کردم به طرف کمد رفت یه چیزی از داخلش بیرون اورد و به طرفم اومد با دقت به دستش نگاه کردم دوتا شناسنامه بود یکیش را به طرف من گرفت با دستای لرزون برش گرفتمش صفحه اولش را باز کردم از تعجب شاخ در اوردم این که شناسنامه منه با استفهام نگاهش کردم متوجه شد شناسنامه را ازم گرفت و صفحه بعدش را اورد دوباره به طرف من گرفتش
اول متوجه موضوع نشدم ولی دوباره که دقت کردم نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشم
از جام بلند شدم و روبروش وایستادم از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم حالا عمق فاجعه رو میفهمیدم دستمو بلند کردم و سیلی محکمی روی گونش نشوندم جوری که دست خودم به زوق زوق افتاد اشکام جاری شده بود با فریاد گفتم:
-کثافت اشغال تو یه سو استفاده گری به چه جراتی همچین کاری رو کردی
همراه با هق هق گریم با مشت به سینش میزدم:
-چرااااااچرا چرا این کارو کردی تو منو گول زدی تو یه اشغال عوضی هستی
با دستش مشتامو محکم گرفت
-اروم باش
سعی کردم دستمو از دستش بیرون بیارم ولی نمیتونستم چون محکم گرفته بودش
-ولم کن عوضی تو یه اشغالی به من دست نزن
دوباره سعی کردم دستمو از دستش بیرون بیارم ولی اون قوی تر از این حرفا بود
-میگم ولم کن عوضی ازت بدم می یاد میفهمی متنفرم ازت
مثل اینکه از این حرفم عصبانی شد چون بلافاصله گفت:
-متوجه حرف زدنت باش من بدون اجازه تو هیچ کاری نکردم و کلی هم بابت اون پشیمونم من حتی وقتی عقد کردیم با اجازه خودت بوده پس از من گله گی نکن
باورم نمیشد گریم شدت گرفت ای خدا دستمو ول کردم روی زانوهام نشستم و با دستم صورتمو پوشوندم من تو این شهر غریب چه جوری راه فرارمو پیدا کنم حالا دیگه بدتر فرمانده دیگه بهم اجازه نمیده از اتاف بیرون بیام
به سرعت اشکامو پاک کردم و رفتم به طرف فرمانده گوشه تخت دو نره نشسته بود و سرشو با دوتا دستش گرفته با التماس نگاش کردم و گفتم:
-خواهش می کنم بزار برم ایران منو ازاد کن به خدامن به هیچکس نمیگم تو همچین کاری رو کردی تو فقط بزار من برم به خدا دیگه اصلا به طرف جنگ نمیرم هر شرطی که بگی به خدا قبول میکنم
دیگه داشت اشکام در میومد هر چه قدر التماس کردم اون از جاش تکون نمیخورد دیگه داشتم نا امید میشدم که اون صورتشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد چقدر چشماش غمگین بود
-معلوم هست تو چی میگی من به این اسونی بدستت نیاوردم که به همین اسونی از دستت بدم پس عمرا اگه بزارم بری حالا هم بیا اینجا بخواب فایده نداره که منو راضی به رفتنت کنی فکر فرارم به سرت نزنه مطما باش اگه فرار کنی یه بلایی به سرت می یارم که فکر فرار به سرت نزنه
با وحشت نگاش کردم عمرا اگه من برم پیش اون بخوابم
از رو تخت بلند شد با ترس نگاهش کردم به طرف درب اتاق رفت یه لحظه خوشحال شدم ولی خوشحالیم زیاد دوم نیاورد چون درب اتاقو قفل کرد و زنجیر اونو به گردنش اویخت دوباره با ترس نگاهش کردم تیشرتشو در اورد و گوشه اتاق انداخت از خجالت سرخ شدم صورتمو اونور کردم چه بی حیا بود مرتیکه خجالتم خوب چیزیه
صدایی ازش نمی یومد دوباره رومو کردم اونور که...
صورتمو به طرف خودش برگردوند و گفت:
_احتیاجی به خجالت نیس...این حالت منو زیاد دیدی!
از روی حرص جیغی كشیدم و گفتم:
_به من دست نزن...!
پوزخندی زد و گفت:
_فائزه باور كن...منو تو زن و شوهریم.
با داد جوابشو دادم:
_به درك!منو به زور گرفتی حالا میگی ما زن و شوهریم؟!
_تو با رضایت این كارو كردی!خودت رضایت دادی!
_دهنتو ببند!چه میدونم،شاید چیز خورم كردی!
فواد بهم چشم غره ای رفت و گفت:
_من از این كارا نمیكنم...اونم برای جلب رضایت ازدواج!
به دیوار تكیه دادم و به پاهام خیره شدم.با صدایی آروم گفتم:
_خواهش میكنم...فقط...راستشو بگو.
_من دارم راس-
_باشه باشه...پس بذار منم برم پیش حامد.
فقط بهم نگاه كرد.یه خورده جرأت پیدا كردم وبلندتر گفتم:
_خواهش میكنم...فقط ببینمش همین!
تی شرتشو از روی زمین برداشت و روی مبل توی اتاق انداخت و دستمو گرفت و نشوند روی تخت.با ترس بهش نگاه كردم:
_خواهش میكنم كاری نكن!
آهی كشید و گفت:




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

حالا چی کار کنیم؟
یکی از شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-من چه می دونم منم تازه بهم خبر دادن حالا تا شب خبرت می کنم من برم یکم کار دارم میخواستم این خبرو بهت بدم
از روی صندلی بلند شد
-خب فعلا خداحافظ
با صدای ارومی خداحافظی کردم نمیدونم چرا دلشوره بدی به جونم افتاده بود حس می کردم میخواد یه اتفاق بدی بیفته ولی چه اتفاقی خدا عالمه
با صدای هاجر به خودم اومدم
-خانم اتفاقی افتاده؟
با تعجب می گم:
-نه چرا ؟
-اخه دیدم رنگتون بدجوری پریده
-نه چیزی نیست تو برو به کارت برس
-باشه خانم
قبل از اینکه هاجر از سالن خارج بشه صداش زدم
-بله خانم
-میگم تو چیزی در مورد خانواده فواد میدونی؟
با رنگی پریده جواب میده
-برای چی میخوای خانم
-همینجوری خودم میخوام بدونم
-راستش خانم من خودم که چیزی نمیدونم از بقیه شنیدم که میگفتند خود اقا فواد خیلی مهربونه ولی خانوادش یکم تعصبین بخصوص مادرش
-خیلی ممنون میتونی بری
‏ ‏
‏ ‏
تا شب که همینجور کلافه بودم و همش در مورد خانوادش فکر میکردم تا جایی که اصلا متوجه فواد نشدم که کی روبروم نشسته
با صدای داد فواد به خودم
-فایزه
-چیه چرا داد میزنی؟اصلا تو کی اومدی که من متوجه نشدم
-من خیلی وقته نشستم تو متوجه نشدی تو چه فکری هستی حالا؟
-هیچی حالا چی کار کردی؟
-هیچی از اونجایی که خانوادم سخت گیرن ۲راه بیشتز نداریم حالا هر کدوم که خودت میپسندی فردا بهم خبر بده
بعد از کمی مکث ادامه میده
-یا اعلام کنیم که ما عقد کردیم یا اینکه یه خونه جدا بگیریم تا وقتی که اونا اینجان تو بری اونجا زندگی کنی که به نظر من همون اولیش بهتره تازه درد سرشم کمتره حالا تصمیم با خودته فردا بهم خبر بده
-حالا اینا رو ولش کن فعلا بگو شام چی داریم؟
-من چه میدونم برو تو اشپزخونه نگاه کن مگه من نوکرتم
-اوه اوه چه بداخلاق حالا خوبه ما زن گرفتیم که بهتر به شکم برسه که بدتر نمیرسه
-دستت درد نکنه حالا زن میخوای که به شکمت برسی نه حالا خوبه که عروسی نکردیم
بعد با حالت قهر رفتم به طرف اتاقم
-چقدر که تو زود قهر میکنی بابا ما شوخی کردیم...
در اتاقم و محکم بستم و دیگر ادامه حرفشو نشنیدم
‏ ‏این پیشنهاد فواد بدجوری فکرمو مشغول کرده بود نمیدونستم چی کار کنم از بس که فکر کردم سرم درد گرفته بود حالا تا فردا کلی مونده برم یه قرص بخورم که سرم ترکید یه نگاهی به لباس خوابم انداختم شونه هامو انداختم بالا الان که کسی نیست همه خوابند کسی متوجه نمیشه در اتاقمو اهسته باز کردم که کسی بیدار نشه پاورچین پاورچین از پله ها پایین اومدم یه نگاهی به اطراف انداختم کسی نبود رفتم به طرف اشپزخونه در یخچالو باز کردم و یه قرص سردرد برداشتم بدون لیوان اب خوردم اخه حوصلم نمی یومد برم لیوان بیارم
-کسی با سر پارچ دیدی اب بخوره؟
اب توی گلوم پرید و به سرفه افتادم مثل اجل معلق پیداش شد یکم که ارومتر شدم پرسیدم:
-تو اینجا چی کار میکنی؟ترسوندی منو
-هیچی گشنم بود اومدم یه چیزی بخورم
-میخوای واست گرم کنم؟
یه نیشخندی زد و گفت:
-اگه به حساب نوکری نباشه چرا که نه
اوه اتفاق عصری رو اصلا یادم نمونده بود میخواستم به حالت قهر برم توی اتاقم که زود متوجه شد و اومد روبروم وایستاد و بازوهامو گرفت رومو اونور کردم
-نه فایزه صبر کن چه زودم قهر میکنه بابا ما یه شوخی کردیم
-نخیرم من اصلا قهر نیستم
رومو به طرفش برگردوندم حالت صورتش تغییر کرده بود و داشت با جدیت به من نگاه میکرد تازه متوجه موقعیتمون شدم لباسم اصلا مناسب نبود بازوهامو با یک حرکت سریع از دستش در اوردم و به عقب رفتم ولی اون سریع شونه هامو با دوتا دستاش گرفت و منو توی بغلش گرفت با یکی از دستاش کمرمو گرفت سعی کردم از توی بغلش بیام بیرون که نگذاشت و منو محکم تر بغل کردو کنار گوشم گفت:
-اروم باش کاریت ندارم که
هرم نفسای داغش که کنار گوشم میخورد حالمو دگرگون کرد یه بوسه لای موهام کرد و صورتشو لای موهام گذاشت دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو بالا اورد نگاه به چشماش کردم اشک توی چشماش جمع شده بود داشت به چشمام نگاه میکرد
-فایزه میترسم
زمزمه وار گفتم:
-از چی؟
-از اینکه یه روز از من متنفر بشی
تعجب کردم چرا باید ازش متنفر باشم خودش گفته بود که ما قبلا همدیگه رو دوست داشتیم زمزمه وار گفت:
-کاش هیچوقت حافظت بر نگرده
یهو از من جدا شد و به طرف اتاقش رفت شوکه شدم این چرا اینجوری کرد سریع رفتم به طرف اتاقم
با اتفاقای که امشب افتاد این تصمیمی که گرفتم بهترین راه حل بود فردا به فواد خبر میدم الان بخوابم که حسابی سرم درد گرفته صبح با صدای در اتاقم بیدار شدم هاجر بود
-خانم اقا میگن بیاین صبحانه بخورین
با صدای خوابالودی گفتم:
-باشه تو برو من الان می یام




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو