سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
در اتاقش رو باز كرد و گفت : رادین جایی می ری ؟
بی اعتنا اوهومی گفت و بلوزش را كه تن می كرد ، پایین كشید .
ـ كجا می ری ؟
ـ می شه نپرسی ؟
ـ نه ...من نباید بدونم تو كجا می ری ؟
به تبعیت از او گفت : نه .
رایكا وارد اتاق شد ، در را پشت سرش بست و گفت : باز چت شده ؟
ـ من كه خوبم .
و با گفتن این حرف برگشت نزدیك بود با سر بره تو صورت برادرش . با اینكه پنج سال از او كوچكتر بود اما تقریباً هم قدش بود . بی حوصله سمت كمد چرخید و درش را باز كرد . رایكا ملایم و مهربان پرسید : رادین ....
جوابی نداد . كمربندی از كمد برداشت و مشغول بستن شد .
ـ رادین خیلی كله شقی ، هر جا می خواهی برو ، فقط ساعت 9 برگرد ...
با تمسخر پرسید : اون وقت ساعت 9 چه خبره ؟
ـ خونه ی عمه دعوتیم ...
سری تكان داد . به تیشرت نازكش اتكلون زد و خودش را در آینه نگاه كرد . خوشش نیامد . تیشرت سبز رنگ آستین كوتاهش بیشتر با این شلوار و كمربند می آمد . با این فكر بلوزش را كند و زیر پایش انداخت و سمت كمد رفت . رایكا همان طور كه نگاهش می كرد گفت : جمعش كن ....
متنفر بود از اینكه رایكا آن قدر اون رو زیر ذره بین قرار می داد و یا اشكالش را می گرفت عصبی گفت : مریم جمع می كنه .
ـ مریم كلفتت كه نیست ....
تیشرت سبز رنگش را پوشید و گفت : منم اینو نگفتم ...همیشه این كارها رو می كنه . بدون اینكه كسی بهش بگه ...این بار هم ....
رایكا میان حرفش پرید و گفت : كار هات رو می كنه چون تو خودت انجام نمی دی ...
ـ اصلاً من در اتاقم رو قفل می كنم كه اینقدر مریم به زحمت نیافته ....خودمم و اتاقم ...دوست دارم به هم ریخته باشه ...
ـ مریم برات خیلی زحمت كشیده ، بزرگت كرده ، یعنی به نظرت اون قدر لیاقت نداره كه مامان صداش كنی ؟
ـ بازم حرف های تكراری ؟
ـ تو هیچ وقت اون رو درك نكردی ...
ـ كی ؟ مادرت رو ؟
ـ اون مادر تو هم هست رادین ...این رو بفهم ...اون تو رو بیشتر از من دوست داره.
رادین پوزخند صداداری زد كه رایكا گفت : من كه جای تو بودم شرمنده می شدم ...می فهمی وقتی بهش بی محلی می كنی چه حالی میشه ؟
عصبی سمت رایكا برگشت و گفت :می فهمی اون مادر من نیست ...می فهمی ؟
رایكا پلك هایش را باز و بسته كرد و گفت : اون مامان هر دومونه ....
رادین با فریاد گفت : مادر من خیلی سال پیش مرده ...وقتی به دنیا اومدم .
رایكا كه عصبانیتش را دید تصمیم گرفت كوتاه بیاد . اما رادین كه سمت در می رفت گفت : این قدر هم سعی نكن لقب مادرم رو به یكی دیگه بچسبونی .
و از اتاق خارج شد . رایكا هم سمتش آمد و گفت : باشه هرچی تو بگی ...ساعت نه برگرد .
رادین بی اهمیت پله ها را دوتا ، یكی به سمت پایین طی كرد . ژاكت مشكی رنگش را روی آرنجش زد و بیرون رفت .

كمی در خیابان قدم زد . نمی دانست كجا برود . پیش كدوم دوستش . اسم دوستانش را پشت هم در ذهنش قطار كرد ، نه حوصله ی هیچكدام شان را نداشت . ژاكتش را پوشید . حتی حوصله ی متلك گفتن به دخترها را هم نداشت . ذهنش درگیر حرف های رایكا بود . از توی خیابان راه می رفت . نگاهش به دختری در پیاده رو افتاد . بین جمعیت بود و نگاهش می كرد . ایستاد . نگاه كرد . كنجكاو شده بود چرا آن دختر مستقیم نگاهش می كند . عابرین از جلوی دختر می گذشتند و برای چند دقیه ای او پشت جمعیت گم می شد و دوباره ...یك دفعه نفهمید چه شد ...صدای بوق مكرر گوشش را كر كرد ...توسط پسری به سمت پیاده رو كشیده شد . آن قدر گیج شده بود كه هیچ كاری نمی توانست بكند . تلو تلو خوران این ور و آن ور می شد كه پسر گفت : تو خوبی ؟
سرش پایین بود . به نشانه ی مثبت تكان داد . چشمانش كفش هایش را تیره می دید . با بی حالی گفت : چی شده ؟
ـ نزدیك بود بری اون دنیا .
سرش را بالا گرفت . هنوز گنگ بود . با منگی پرسید : چی ؟
پسر خندید و گفت : داشتی تصادف می كردی .
ـ جدی ؟
ـ آره ...حواست كجاست ؟
رادین چیزی نگفت كه پسر پرسید : حالا خوبی ؟ من برم ؟
ـ برو .
پسر دستی به شانه ی او زد و رفت . ولی چشمانش بیشتر تار شد . سرش گیج می رفت . نزدیك بود تصادف كند . حالا چرا حالش خوب نبود ؟ حس كرد دیگر كنترل تعادلش دست خودش نیست . در دقیقه آخر كه حس می كرد داره روی زمین می افته تصویر محوی رو دید كه سمتش می دود.
دختر سمت رادین دوید و او را گرفت اما وزن رادین برایش سنگین بود . زانویش روی زمین خم شده و رادین روی دستانش بیهوش افتاده بود . نگاهی به چهره ی زیبا و رادین انداخت . چهره اش ظریف و دخترونه بود و فوق العاده جذاب . سرش را بالا گرفت پسری سمتشان می آمد . رو به او گفت : چیزی شده ؟
دختر نگران سرش را تكان داد و گفت :آره ...حالش بد شده .
ـ نامزدتونه ؟
ـ نه برادرمه ، كمكم می كنید بلندش كنم و یه ماشین بگیرم ؟
پسر جلو آمد ، خم شد و گفت : حتماً .
و زیر بازو های رادین را گرفت و مثل یك عروسك بلندش كرد . حداقل برای آن پسر حكم یك عروسك بی وزن را داشت .
دختر برای ماشینی دست تكان داد و گفت : دربست .
ماشینی كمی جلو تر ایستاد . پسر رادین را داخل ماشین نشاند و دختر هم كنارش نشست و از آن پسر تشكر كرد و ماشین راه افتاد و بعد گرفتن آدرس سمت مقصد رفت . جلوی در دختر پیاده شد ...هرچه تقلا كرد نتوانست رادین را بلند كند . رو به راننده گفت : می تونید كمكم كنید ؟
راننده با تعجب نگاهش كرد و گفت : چشه ؟
ـ برادرمه ...حالش بده ....
راننده مشكوك گفت : خب چرا نمی بریش دكتر ؟
ـ زنگ می زنم دكترش بیاد . حالا كمك می كنید ؟
راننده پیاده شد و كمكش كرد . رادین را روی شانه اش زد و در حالی كه سمت خانه می رفتند پرسید : حالا مشكلش جدیه ؟
ـ نه نگران نباشید .
خودش از این همه دروغی كه پشت هم قطار كرده متعجب بود . مرد رادین را روی مبل گذاشت . بعد از اینكه "آخیش" گفت دختر كرایه اش را داد . مرد كمرش را گرفت و گفت : وای شكست ....
ـ چی ؟
ـ كمرم ...سن و ساله دیگه ...
دختر اسكناسی دیگر طرفش گرفت و راننده خودش را به آن راه زد و گفت : این چیه ؟
ـ بفرمایید ، خیلی زحمت كشیدید ...
بی تعارف پول را گرفت و خداحافظی كرد . دختر تا كنار پنجره رفت . وقتی دید راننده از حیاط خارج شده و در را بسته ، سمت مبل ها رفت . رو به روی رادین نشست و نگاهش كرد ....

دختر رفت نزدیك و نگاهش كرد . یكدفعه صدای ویبره ی گوشی او را مجبور كرد كه دست در جیب ژاكت او كند . كمی فاصله گرفت و كلید سبز را فشرد . صدای گیرای پسری در گوشی پیچید .
ـ الو رادین كجایی ؟
سكوت كرد .
ـ رادین گوشی دستته ؟ چرا جواب نمی دی ؟ ما داریم راه می افتیم . بابا رو عصبی كردی ...خودت بیا خونه ی عمه .
تماس را قطع كرد و نگاهی به گوشی انداخت .
رادین كم كم چشمانش را گشود . گیج بود . هیچی یادش نمی اومد . وقتی خوب پلك هایش را باز كرد دید دختری رو به روی او به حالت نشسته روی مبل خوابش برده ...به اطراف نگاه كرد . از هیچ چیز سر در نمی آورد . آنقدر گیج و هول بود كه وقتی جا به جا می شد پایش به میز چوبی مقابل مبل خورد و از سر و صدای ایجاد شده دختر پلك هایش را باز كرد . برایش لبخندی زد كه رادین خصمانه گفت :این جا كجاست ؟
ـ خونه ی من ....بیدار شدی ؟
ـ یعنی چه بیدار شدی ؟ اینجا چه خبره ؟
دختر خونسرد نگاهش كرد و گفت : هیچ اتفاقی نیافتاده ...فقط شما حالتون بد شد آوردمتون اینجا ...
رادین عصبی بلند شد گوشی اش را از كنار پای او برداشت و گفت : شما به همه این طوری لطف می كنید ؟
ـ نه به همه ...
برای چند ثانیه به او زل زد . به نگاه عسلی و موهای صاف و مشكی كوتاهی كه تا پایین گردن سفیدش می رسید . نگاهش را پس گرفت و گفت : این كار شما درست نیست .
و با كنایه افزود : می فهمید كه ...
ـ چی ؟ كمك كردن به آدم ها درست نیست ؟
ـ هر چی ...تو این خونه تنها زندگی می كنی ؟
دختر كه فرصتی برای معرفی پیدا كرده بود گفت : راستش پدرم تو شیراز كار می كنه ...من اینجا تنهام و پدرم یك ماه در میون بهم سر می زنه .
نگاهش را پایین انداخت و گفت : راستش پدر واقعی ام نیست . وقتی بچه بودم من رو از پرورشگاه آورده ...
رادین به این فكر می كرد كه چرا باید همه چیزش را به یه غریبه بگوید ؟ رو به او گفت : من می رم شما هم سعی كنید كمتر به مردم لطف كنید .
همیشه عادتش این بود . در برابر كمك های دیگران هیچ وقت تشكر نمی كرد ولی اگر راه داشته باشد بهونه هم می گیرد .
سمت در می رفت كه دختر بلند شد و گفت :
ـ نمی خواهی اسمم رو بدونی ؟
رادین برگشت و با پوزخند نگاهش كرد و گفت : اسمت رو می خوام چی كار ؟
ـ خب هر شخصی دو كلوم هم با هم حرف می زنند اسم هم رو می پرسند.
و با لبخند افزود : من لینا ام .
ـ لینا ، نینا یا هر چی كه باشی فرقی به حال من نمی كنه .
ـ بمون برات یه چیزی بیارم بخوری .
سمت در رفت و آن را گشود . لینا هم بیرون دوید . روی ایوان گفت :
ـ راستی برادرت زنگ زد .
رادین ایستاد و با اخم گفت : چرا دست به گوشی من زدی ؟
ـ حرفی نزدم . فقط خودش گفت كه دارند می روند خونه ی عمه تون ...
ـ خودم می دونم .
و سمت در می رفت كه لینا گفت : فكر كنم پدرت عصبانی باشه . مراقب خودت باش
رادین بدون هیچ جوابی در را به هم كوبید و بیرون رفت . جلوی در ایستاد و با دوستش تماس گرفت .
ـ الو ؟
ـ الو ...
ـ الو ؟ ....الو ؟ ...
ـ الو فرامرز ؟
ـ الو چیه ؟
رادین با بی اعصابی گفت : اینقدر الو الو نكن ...
ـ رادین تویی ؟ جون داداش تازه شناختمت ...
ـ آره جون خودت ...
ـ باور كن به من وقتی دارم جواب می دم به صفحه گوشی اصلاً نگاه نمی كنم.
ـ خیلی خب . من بیرونم پاشو بیا دنبالم من رو تا خونه ی عمه ام برسون ....
ـ رادین یه آژانسی چیزی بگیر برو دیگه ...
ـ خیلی بی خاصیتی ...فقط مونده بودم جناب عالی بهم دستور بدی ...
ـ عصبانی نشو اومدم ...آدرس رو بده ...

رادین دقیقاً نمی دانست كجاست . رو به فرامرز گفت راه بیافته تا آدرس رو براش بفرسته . سر كوچه كه رسید و كمی جلوتر رفت بعد شناسایی محل آدرس را فرستاد و گفت تا یه جایی قدم زنان می ره تا او برسد .
همان طور آرام آرام قدم می زد كه با شنیدن زنگ گوشی اش ، دست در جیب ژاكتش كرد و آن را در آورد . فرامرز بود .
ـ رادین با این ترافیك تا صبح هم خونه ی عمه ت نمی رسی .
ـ تو كجایی ؟
ـ نزدیك ام بهت .
بعد از اینكه یك ربع دیگر هم گذشت فرامرز رسید . رادین سمتش رفت و گفت :
ـ زودتر بریم .
ـ ای بابا حتماً باید بری ؟ بیا خونه ی ما ...
با تاكید گفت :
ـ باید برم .
و ترك موتورش نشست . فرامرز همان طور كه مشغول صحبت با او شده بود موتورش را راه انداخت .
بین راه مدام رایكا تماس می گرفت اما رادین جواب نداد . بعد سه ربع موتور فرامرز جلوی در خانه ی عمه متوقف شد . رادین بعد پیاده شدن با او دست داد و سمت خانه رفت . تلفنش زنگ می خورد . نگاهی به صفحه كرد . دوباره رایكا بود. جواب داد.
با صدایی بسیار آرام طوری كه كسی جز رادین نشنود گفت : معلوم هست كجایی ؟
ـ در رو باز كن .
و بدون هیچ حرفی تماس را قطع كرد . در روی پاشنه چرخید . وارد خانه ی ویلایی عمه شد . به محض ورودش به جز شوهر عمه كه سفر بود بقیه به استقبالش آمدند . مریم و رایكا و عمه و آیدا . پدر هم با نگاهی عصبی براندازش كرد . آیدا به زور باهاش دست داد و گفت : از كجا میایی ؟
ـ مگه مفتشی ؟
با لبخند بزرگی گفت : این طوری فكر كن .
جمعیت سر جاهایشان برگشتند و عمه كه سمت آشپزخونه می رفت گفت :
ـ عمه جون ببخش ، دیر اومدی ما شام خوردیم ...بیا برات غذا بكشم .
رادین كه احساس گرسنگی می كرد سمت آشپزخانه رفت . آیدا هم شانه به شانه ی او راه افتاد . هر چند كه سرش به زحمت به شانه ی او می رسید . آیدا یه دختر هفده ساله و دختر عمه ی رادین و رایكا بود . هرچند كه رادین تمام نسبت ها را از خودش قیچی كرده بود . باز عمه اش بود ولی وقتی می خواستند دختر و پسر خاله ها ی رایكا را به او نسبت دهند اعصابش به هم می ریخت . هر چند كه دیگر عادت كرده بود . شانزده سال زمان كمی برای عادت كردن نبود . او دیگر 21 سالش بود . دیگر مثل قدیم در برابر این مسائل واكنش نشان نمی داد . مگر اینكه بحث های قدیمی دوباره رو می شد .
آیدا هم یك صندلی كنار او عقب كشید و نشست .
ـ رادین دانشگاه چه خبر ؟
رادین بی اهمیت مشغول غذا خوردن شد . قاشق را سمت دهانش می برد كه آیدا زد زیر دستش . غذا ریخت و قاشق هم روی سرامیك افتاد و صدا داد . آیدا لبخندی زد . رادین عصبی نگاهش كرد و گفت : چته وحشی ؟
آیدا برایش زبان درازی كرد و گفت : وحشی خودتی ...وقتی ازت سوال می كنم جوابم رو بده .
عمه درحالی كه ظرف میوه را به سالن می برد برای آیدا چشم غره ای رفت و گفت :
ـ چرا نمی گذاری بچه غذاشو بخوره ؟ پاشو یه قاشق بهش بده .
به محض خروج عمه ، رادین دست آیدا را گرفت و در حالی كه پیچ می داد گفت :
ـ جواب می خواهی ؟
ـ وای رادین دستم رو ول كن ....
رادین فشاری به دستش وارد كرد كه آیدا ملتمس گفت : خواهش می كنم .
رادین ولش كرد اما اشك آیدا در آمد . درحالی كه دستش را گرفت بود از آشپزخانه خارج شد و سمت اتاقش دوید . رادین بلند شد و خودش قاشقی برداشت .

***


با هم وارد خانه شدند . رادین ژاكتش را كند داشت می رفت بالا كه پدرش با لحن محكمی گفت : صبر كن .
رادین به شدت خوابش می آمد و حوصله ی جر و بحث را نداشت . برگشت و گفت :
ـ نصیحت بمونه برای صبح ...
پدرش با چند گام خودش را به او رساند و دستش را كشید و خیلی جدی گفت :
ـ حرف های الان رو همین الان می شنوی .
رادین بازویش را از بین دست او بیرون كشید و با اخم نگاهش كرد . مریم رو به همسرش گفت : عزیزم رادین جان خسته ست .
ـ مریم خواهش می كنم تو چیزی نگو .
رایكا به دیوار تكیه زده و نگاهشان می كرد .
رادین با خواب آلودگی پدرش را نگاه كرد . پدر دندان هایش را به هم فشرد و گفت :
ـ باز چت شده ؟
رادین ناگهان عصبی گفت : همه همین رو می پرسید ....باز چت شده ...باز چت شده ....خسته شدم از شنیدن این جمله ی مسخره ...
صدایش را بلند تر كرد و گفت : قرار بود باز چم بشه ؟ ها ؟ ها ؟ جواب بدید ؟ چی از جونم می خواهید ؟
با این حرف نگاهش را روی هر سه نفر چرخاند بعد روی پدرش ثابت نگه داشت و گفت : فقط همون جمله رو بلدید ؟ باز چت شده ؟ باز چت شده ...
سیلی كه روی صورتش نشست شوك عجیبی به او وارد كرد ...تمام حرف هایی كه به ذهنش هجوم می آورد و داشت نجوا می كرد ، پرید ....نمی دونست دیگه چی بگه ....
مریم جلو آمد و گفت : چی كردی ؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
خاله اینا به جای دو روز یک هفته موندن و مقدمات عروسی من و سهره رو فراهم کردن.قرار شد یه صیغه محرمیت خونوادگی بینمون خونده بشه و عروسی بمونه اخر مرداد.
سهره هیچ حرفی نمی زد.حتی جواب بعله رو هم نداد و گفت : هرچی مامانو بابا بگن.
من جواب بعله رو از خودش می خواستم.
این یک هفته شرکت و تعطیل کردم و کارا رو سپردم به معاون شرکت و با هم رفتیم خرید با روشا و گاهی هم هم روشا هم سارنج.اما در تمام مدت همون سهره شیطون و پر حرف سکوت کرده بود . تو ماشین کنارم می نشست و اما نگاهش فقط به بیرون بود.
یعنی دوسم نداشت ؟ به اجبار من و می خواست ؟ برای خرید حلقه که وارد طلا فروشی شدیم.روشا و سارنج ازمون دور شدن و مشغول بررسی گردنبندا شدن.نگاهی به حلقه ها انداختم و با اشاره به یه حلقه که روش چهار پنج تا نگین بود کردم اما سهره بی توجه به فروشنده گفت : حلقه هایی که روش دوتا نگین داشت و لاو نوشته شده بود رو بده.
فروشنده هم اونا رو روی میز گذاشت و گفت :
اینا طرح جدیدن.
رو به من گفت : سلیقه همسرتون خیلی خوبه.
لبخندی زدم و گفتم : بله همینطوره.
می خواستم بگم خوش سلیقه هست که من و پسندیده اما باید کاری می کردم باهام راه بیاد.
سهره بدون اینکه حرفی بزنه حلقه ی من و جلوم گذاشت.
به جای حلقه خودم حلقه اون و برداشتم و دست چپش و به دست گرفتم.
سر بلند کرد و تو چشمام خیره شد.
لبخندی به روش زدم و حلقه رو تو انگشتش کردم.
نگاهی به جواهر فروش که به ما خیره شده بود انداخت و حلقم و برداشت انگشتر و تو دستش نگه داشت.دستم و جلوش گرفتم.در حالی که سعی می کرد دستش به دستم نخوره حلقه رو تو انگشتم فرو برد.
بعد از خرید همون حلقه ها و یه سرویس برای سهره از اونجا بیرون اومدیم.
سارنج و روشا جلوتر می رفتن.سهره با من هم قدم بود اما نگاهش به همه جا بود جز من.
یه پسر زیگول که به سهره چشم دوخته بود مستقیم به طرف سهره میومد.سهره هم بیخیال به مغازه ها چشم دوخته بود.
دستم و به بازوش حلقه کردم و به طرف خودم کشیدمش.
با تعجب به طرفم برگشت و نگام کرد.گفتم : چیزی می خوای بگیری ؟
با سر نه ای گفت و دوباره به اطراف چشم دوخت.
چرا این کار و می کرد.چرا سکوت کرده بود ؟ می خواست من بگم اشتباه کردم ؟
گرمای بدنش و احساس می کردم.
اما نمی تونستم از این نزدیک تر احساسش کنم.قرار بود زنم باشه اما نه به این شکل.من اینطور نمی خواستم.
یکدفعه خودش و بیشتر بهم نزدیک کرد.نگاهش کردم.سهره خودش و بهم چسبوند و سرش و به طرف شونم خم کرد.نگاهی به اطراف انداختم چند تا پسر بهش خیره شده بودن و یکی براش چشمک می زد.
چشم غره ای به پسرا رفتم و دستم ودورش حلقه کردم.اونم خودش و بیتشر بهم نزدیک کرد.کاش اون لحظه زمان متوقف می شد و من می تونستم برای همیشه تو این نزدیکی احساسش کنم.
بعد از خرید طلا رفتیم مغازه یکی از دوستانم می خواستیم لباس بخریم.درسته قرار بود مراسم خصوصی باشه و فقط خونواده های خودمون حضور داشته باشن اما مامان اینا پیشنهاد کردن من کت شلوار بخرم و سهره هم یه لباس شب بگیره.کت شلوار من و همون اول گرفته بودیم.وارد مغازه که شدیم نگاه دخترا روی لباسا می چرخید.
به سارنج و روشا هم پیشنهاد کردم یه لباس انتخاب کنم.
سارنج یه لباس پوست پیازی کوتاه و پر چین انتخاب کرد و روشا یه پیراهن ابی تیره بلند انتخاب کرد.
اما سهره هنوز میان لباسا می چرخید.
وسط لباسا به طرف یه پیراهن سرخ و شیک چشم دوخته بود.پیراهن دکلته بود و سنگ دوزی زیادی داشت.
مطمئن بودم نگاهش اون لباس و گرفته.از دوستم خواستم اون لباس و بده.
سهره با یه لبخند و نگاه تشکر امیز بهم خیره شد و بعد از گرفتن لباس به اتاق پرو رفت.
میون لباسا می چرخیدم و به لباسا چشم دوخته بودم.درسته خوشم نمی اومد سهره زیاد از این لباسا تو جمع بپوشه اما امشب فقط خودمون بودیم.تازه بابا هم بهش محرم میشد پس مشکلی نبود.
منتظر بودم صدام کنه اما خبری نشد.لحظاتی بعد دخترا به طرف اتاق پرو رفتن.صداشون میومد که با هم پچ پچ می کنن.به طرفشون می رفتم که روشا در و بست و گفت : شما نمی تونی ببینی.
ابروهام و بالا دادم : چرا ؟
-:تو هنوز نامحرمی.خوب نیست ببینیش.
چشم غره ای به روشا رفتم و گفتم : روشا خانم تلافی می کنما.
سارنج و روشا خندیدند.
مامان سالن بالا رو تزیین کرده بود.روشا و سارنجم به شوخی می گفتن : مامان و خاله تولد گرفتن.
رفتم تو اتاقم تا لباس بپوشم.
بابا و عمو کلی سر به سرم گذاشتن.از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.اما چیزی که ازارم می داد سکوت سهره بود.
اگه دوسم نداشت چرا قبول کرد ؟
روشا چند ضربه به در زد و گفت : بیا اقا داماد.مهمونا اومدن.
بابا بزرگ و عمو اینا اومده بودن.
مامان و خاله همون روز به بابا بزرگ خبر داده بودن ، اما بابابزرگ بخاطر بیماریش قول داده بود فقط امشب و بیاد.
وارد سالن شدم و به طرف بابا بزرگ رفتم و دستش و بوسیدم.اونم دستم و گرفت و سرم و بوسید
-: خوشبخت بشی پسرم.
-:ممنون اقاجون.
به طرف عمو رفتم.
عمو هم صورتم و بوسید و برام ارزوی خوشبختی کرد.
با رضا دست دادم و احوالپرسی کردم.زیر گوشم گفت : کلک نگفته بودی...
نیشخندی زدم و چیزی نگفتم .
زن عمو باهام دست داد و بهم تبریک گفت.
لیدا هم برام ارزوی خوشبختی کرد.
مامان و خاله هم خیلی خوشحال بودن و هر دوتا بوسیدنم.
اخر سر به طرف بابا و عمو که گوشه سالن ایستاده بودن و پچ پچ می کردن رفتم و گفتم : دارین غیبت می کنین ؟
بابا گوشم و گرفت و گفت : داری داماد میشی.خجالت بکش پسر.
خندیدم و خواستم دستش و ببوسم که دستش و کشید و گفت : مواظبش باش و خوشبختش کن.یادت نره من ریشم و گرو گذاشتم.
به طرف عمو رفتم و خواستم دست اونم ببوسم که صورتم و بوسید و گفت : مواظب دخترم باش.من اون و تو پر قو بزرگ کردم.نبینم اشکش و در بیاری.
-:قول می دم خوشبختش کنم.
-:ازت همین انتظار و دارم.
تو همین زمان روشا و سارنج دست و سوت زنان از اتاق بیرون اومدن و پشت سرشون سهره اومد.
لیدا هم به جمع دخترا پیوست و با هم کل می کشیدن.
سهره به طرف بابابزرگ رفت .
اقا بزرگ بیشتر از همه مون سهره رو دوست داشت. همه این و خوب می دونستیم.
اقابزرگ سرش و بوسید.
سهره پیراهنی که خریده بودیم و پوشیده بود و روش یه چادر سفید سر کرده بود.
بابابزرگ صدام کرد و گفت : رایش بیا اینجا.
کنار سهره جلوی بابابزرگ ایستادم.
بابابزرگ دستم و گرفت و دست سهره رو تو دستم گذاشت و گفت : این گل سر سبد منه.میسپرمش دست تو.مواظبش باش.نبینم اشکش و در بیاری.نبینم اذیتش کنی.نبینم ناراحتش کرده باشیا.
با لودگی گفتم : کی جرات داره عزیزدردونه شما رو اذیت کنه.
اقابزرگ به شوخی سیلی ارومی به صورتم زد و گفت : داماد باید سنگین رنگین باشه.
و رو به سهره ادامه داد : مگه نه بابا ؟
سهره با صدای ارومی گفت : این همیشه دیوونه بوده.بار اولش نیست.
بابابزرگ خندیدو گفت :
راست میگه دخترم
-:دست شما درد نکنه اقاجون.داشتیم ؟
-: دخترم همین اول کار گربه رو دم حجله بکش.یادت نره ها.
سهره با شیطنت گفت : پاش و له کنم یا گوشش و بکشم ؟
بابابزرگ اینبار با صدای بلندتری خندید که صدای مامان اینا در اومد.
-:اقاجون بگین ما هم بخندیم.
-:دارم با نوه هام اختلات می کنم.کسی حرفی داره ؟
بابا گفت : شما راحت باشین اقاجون.
اقاجون بازم صورت هر دومون و بوسید و گفت : مبارکتون باشه.خوشبخت بشین.
سهره با همه احوالپرسی کرد و روی یکی از صندلیا نشست.
اقا جون به دوتا صندلی که کنارش خالی بود اشاره کرد و گفت : عجب عروس و داماد بی جنبه ای داریم پاشین بیاین اینجا بشینین ببینم.
هر دوتا بلند شدیم و به طرف صندلیا رفتیم.کنار هم نشستیم.
دستای سهره با اون لاکای سرخش خیلی شیک شده بود.
دلم می خواست دستش و بگیرم.اما در سکوت به زمین چشم دوختم.
دلم می خواست صورتش و ببینم.اما یکمی از صورتش زیر چادر پنهون شده بود.
اقاجون صیغه محرمیت و خوند و مهریه سهره برابر تاریخ تولدش تعیین شد.این پیشنهاد خودم بود.قرار بود نصف شرکتم به نامش بکنم.اینطوری می خواستم بفهمه چقدر دوسش دارم.
ساعت نزدیکای 1 بود که عمو اینا عزم رفتن کردن.تازه متوجه شدم خبری از لیلا نیست.اما بیخیال برام اهمیتی نداشت.
با رفتن عمو و خانوادش اقاجون گفت : خوب بچه ها حالا هرکی می خواد برقصه بیاد وسط.
رو به روشا و سارنج گفت : مگه عروسی خواهر و برادرتون نیست بیاین وسط ببینم.
روشا با خوشحالی سراغ ضبط رفت و روشنش کرد و با سارنج شروع کردن به رقصیدن.
مامان و خاله هم تو مدت کوتاهی به جمع اونا پیوستن و بابا و عمو به همراه اقاجون تشویقشون می کردن.
اقاجون با صدای بلند که ما بشنویم گفت : شما نمی خواین برقصین ؟
نگاهی به سهره که هنوز چادر سرش بود انداختم.
می خواستم زودتر اون چادر و از سرش باز کنه تا توی اون لباس ببینمش.
مامان و خاله به طرفم اومدن و دستم و گرفتن و کشیدن وسط.
شروع کردیم به رقصیدن با مامان اینا.
روشا به طرفم اومد و گفت : نمی خوای از سهره هم دعوت کنی ؟
من که از خدامه.به سرعت به طرف سهره رفتم و دستم و در برابرش گرفتم.
سر بلند کرد .
چشمای درشتش با اون ارایش زیباتر و دوست داشتنی تر شده بود.
گونه های سرخش با اون لبای خوش رنگی که با رژ لب صورتی تیره سرخ و دلفریب به نظر میومدن.
یاداون شبی که بوسیدمش افتادم.از این به بعد قرار بود این اتفاق تکرار بشه.سهره مال من بود.نه مال کس دیگه ای...
دستش و بلند کرد و دستم و گرفتبا خوشحالی دستش و مجکم تو دست فشردم.
مامان و خاله چادر و از سرش باز کردن و سهره ای که همیشه با لباس پوشیده در برابرم ظاهر می شد حال با اون پیراهن سرخ در برابرم بود.
سهره لاغر و قد بلند بود.
اندامش مثل مانکن ها بود .
با صدای اهنگ به خودم اومدم و شروع کردیم به رقصیدن.در تمام مدت چشمم فقط به سهره بود و چیزی از اطرافم نفهمیدم.
اقاجون بلند شد و گفت : دیر وقته دیگه.جمع کنین من خوابم میاد.بابا و عمو از خدا خواسته بلند شدن و گفتن : ما هم میریم بخوابیم.
با رفتن بابا و عمو به اتاق بالا و اقاجون به اتاقی که همیشه در زمان حضورش تو خونه ما اونجا حضور داشت ضبط خاموش شد و مامان و خاله با خستگی خودشون و روی مبل انداختن.
مامان رو به روشا گفت : بیا برو چند تا لیوان اب خنک بیار بخوریم.
روشا با سارنج به اشپزخونه رفتن.
سهره روی یکی از مبلا نشست و به حرفهای مامان و خاله گوش سپرد.چند باری نگاهش کردم.
با اشاره سعی کردم باهاش حرف بزنم.دوبار دید و بیخیال چشم چرخوند.انگار داشتم با در و دیوار حرف می زدم.
روشا لیوان اب و جلوم گرفت و گفت : تو نمی خوری ؟
سهره بلند شد.لیوان و از دست روشا گرفت و گفت : اون که کاری نکرده خسته بشه.
یک نفس همه ی اب توی لیوان و سر کشید و گفت : مرسی خیلی تشنم بود.
لبخندی زدم و گفتم : نوش جون.
روشا لیوان و می گرفت که زودتر گرفتم و به طرف پارچ اب رفتم.
روشا با خنده گفت : ببینین رایش چیکار می کنه.
سهره پرید و دستش و روی دهان روشا گذاشت و مانع حرف زدنش شد.



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختر خاله , دانلود رمان , دانلود رمان دختر خاله ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
با خستگی پشت میزم نشسته بودم و درگیر پروژه جدید بودم.اصلا حال خوشی نداشتم.دلتنگ بودم.دوماهی میشد ندیده بودمش و این اذیتم می کرد.راست می گنا بسوزد پدر عاشقی.حالا این ماجرای من بود.
دلم می خواست برم ببینمش اما هم کارای شرکت زیاد بود و هم نمی دونستم با چه زبونی باید برم سراغش.
با زنگ تلفن نگاهم و از کاغذای روی میز گرفتم و گوشی و برداشتم
صدای مامان تو گوشی پیچید : سلام رایش مادر خوبی؟
-:سلام مامان.شما خوبین ؟
-:اره مادر خسته نباشی.
-:سلامت باشی.تنهایی ؟
-:نه مادر روشا امروز دانشگاه نرفت.پدرتم بیرونه.
-:مراسم کی شروع میشه ؟
مامان هر سال این موقع مراسم انعام برگزار می کرد.
-:ساعت 4 شروع میشه.رایش جان مادر امشب زود بیا مهمون داریم.
مهمون.لعنتی اصلا حوصلش و نداشتم.
-:عمو اینا میان ؟
-: فکر نکنم برای شام بمونن.خالت اینا دارن میان.
انگار برق 220بهم وصل شد.نه بیشتر یه لبخند گنده نشست رو لبام.یه انرژی بهم دادن.
در حالی که سعی می کردم به خودم مسلط باشم گفتم : چشم مامان ساعت 7خونه ام.چیزی لازم داری بگیرم بیارم.
-:نه مادر.منتظرتم.
-:به روی چشم.
-:برو مادر به کارت برس.
-:چشم.خداحافظ.
بعد از قطع گوشی با لبخند رفتم تو رویا.صورتش جلوی چشمم قوت گرفت.
صورت برنزش , موهای مشکی خوش حالتش.همیشه پیش من شال می بست اما چند باری غافلگیرش کرده بودم. موهای بلندی داشت که تا زانو هاش می رسید.چشمای درشت مشکیش.
بینی خوش فرمی نداشت اما لبای کوچیکش خیلی زیبا بود.بینیشم به صورتش می اومد.
از اینکه ارایش کنه خوشم نمی اومد دلم می خواست فقط برای من ارایش کنه.یعنی اونم من و دوست داشت ؟
وقتی به اون لبای کوچیکش رژ لب براق صورتی می زد خیلی به چشم می خورد.

ماشین و جلوی خونه پارک کردم و وارد خونه شدم.
صدای حرف زدنش توی خونه پیچیده بود.همیشه وقتی میومد شور و نشاط با خودش می اورد.با صدا می خندید و شیطونی می کرد.منم عاشق همین شیطونیاش بودم.
وارد خونه شدم و سلام کردم.به طرف بابا و عمو رفتم و با هر دو دست دادم.
بعد هم به طرف خاله چرخیدم و باهم رو بوسی کردیم.
با مامان هم رو بوسی کردم.خیلی وقت بود حال و حوصله کسی رو نداشتم.
نگاهم بهش افتاد.بلوز و شلوار نارنجی به تن داشت که خیلی بهش میومد.یه شال سفیدم به سر بسته بود.
سر که بلند کرد به سرعت چشم چرخوندم و به طرف سارنج رفتم.
سارنج یه بلوز و شلوار صورتی به تن داشت و روسری مشکی هم به سرش بسته بود.روی اونا هم خطای صورتی وجود داشت.
باهاش دست دادم و حالش و پرسیدم-: چطوری سارنج ؟
-:خوبم پسر خاله.
روشا از اتاق بیرون اومد و سلام کرد.
به طرف روشا که کنار سهره وایستاده بود چرخیدم و سلام کردم.
با سر به سهره هم سلام کردم : احوال سهره خانم.
لبخندی زد و گفت : سلام.
بازم مثل همیشه ارایش کرده بود.دلم می خواست همین الان بگم سهره عاشقتم.اما به طرف روشا برگشتم : چطوری روشا.
-:خوبم.برو لباس عوض کن بیا.چای می خوری ؟
-:اره دستت درد نکنه.نری بشینی به حرف زدن یادت بره چایی بدیا اشاره ای به سهره کردم.
همه خندیدند و بابا گفت : رایش سر به سرشون نزار.
چشمکی به بابا و عمو زدم و وارد اتاقم شدم.
امروز خوشکل شده بود.همیشه شال سفید که به سر می کرد صورتش نورانی تر میشد.
خدایا کمکم کن.
ز اتاق که بیرون اومدم نگاهی به اشپزخونه انداختم.سهره و روشا با هم حرف می زدن.وارد اشپزخونه شدم .
-:روشا باز که داری حرف می زنی.بیا برو به کارت برس.کلی کار داریم واسه فردا.
سهره چپ چپ نگام کرد و گفت : روشا به کارت برس درد این از تنهایی خودشه.
راست می گفت از اینکه با روشا حرف می زد می سوختم اما لبخندی زدم : اشتباه می کنی.اخه عین این پیره زنا وقتی می شینین به حرف زدن از کاراتون می مونین.در ضمن نمی خوام این همه با هم غیبت کنین به نفع خودتونه.
چشم غره ای بهم رفت و گفت : گناهش پای ماست پسر خاله.شما الکی حرص نخور.
روشا فنجان چای و دستم داد و گفت : بیا برو تو کاریت نباشه.
لیوان و گرفتم و در حالی که بیرون می رفتم گفتم : در کل بخاطر خودتون میگم.بالاخره باید نهی از منکر و امر به معروف کنم یا نه.
به سرعت از اشپزخونه بیرون اومدم.مستقیم رفتم و روی مبلی که کنار ستون قرار داشت و مخصوص خودم بود نشستم.
مامان و خاله مشغول حرف زدن بودن.
بابا و عمو هم مثلا داشتن تلویزیون می دیدن اما راجع به مسائل سیاسی مملکت بحث می کردن.
کنترل و از روی میز کش رفتم و رفتم سمت ترکیه.می خواستم اونجا رو کشف کنم.عاشق خواننده های ترکیه بودم.
یه جورایی هم برای جلب توجه سهره بود.اون عاشق اهنگای ترکیه بود اما معنیش و نمی دونست و برای اینکه براش معنی کنم میومد سراغم.
منم با جون و دل معنی می کردم.
داشتم کانالای تی وی رو عوض می کردم که نگاهم به طرف سهره کشیده شد که داشت به طرف اتاق می رفت.
لبخندی زدم.در همین حین سارنج گفت : اخه شما اگه از سیاست سر در میارین سیاست خانواده های خودتون و کنترل کنین چیکار به مملکت دارین ؟
همه خندیدن.سارنج 15 سال داشت و 2 سال از سهره کوچیکتر بود.بر عکس سهره که شیطون بود سارنج اروم بود. زیاد حرف نمی زد اما وقتی حرف می زد به جا و منطقی بود.شباهتی به سهره نداشت سارنج درست شبیه هانیه توسلی بود.البته مامان و خاله می گفتن درست شبیه منه.اما من مطمئن بودم شبیه هانیه توسلیه.
بابا هم به شوخی می گفت : سارنج شبیه هانیه توسلیه و توام شبیه اون پس تو نوع پسرونه هانیه توسلی هستی.
از حق نگذریم راست می گفت.
با زنگ در از جا پریدم و به طرف ایفون رفتم.
صدای عمو که توی گوشی پیچید هنگ کردم.اینا برای چی اومدن ؟ لعنت بر هر چی مزاحمه.
مامان پرسید : کیه رایش ؟
-:عمو اینا.
روشا اشاره کرد : در و باز کن.
در و باز کردم.در عرض چند ثانیه سالن خالی شد.بابا و عمو برای عوض کردن لباس وارد اتاق پایین شدن.
اخه ما و خاله اینا خیلی صمیمی بودیم و تنها کسایی بودن که وقتی میومدن خونه ما همه راحت بودیم.انگار یه خونواده بودیم و هر جا می رفتیم با هم می رفتیم.
مامان و خاله با دخترا رفتن تو اتاق روشا و منم چپیدم تو اتاق خودم.شلوارم و پوشیدم و تیشرتی طوسی که به تن داشتم و با یه پیراهن ابی عوض کردم.
در اتاق و که باز کردم سهره هم در اتاق روشا رو باز کرد.
لبخندی زدم.نگاهی بهم انداخت و گفت : پسر خاله یقه پیراهنت و درست کن.
ابروهام و بالا دادم.
-:یقه پیراهنم ؟
قبل از اینکه چیزی بگم به طرفم اومد و یقه پیراهنم و مرتب کرد.
بوی عطری که زده بود خیلی شبیه عطر من بود.
اره خودش بود.همون عطری که من می زدم بود.
از این عادتش خوشم نمی اومد همیشه عطرای مردونه میزد.تلخ و تند.
-:درست شد پسر خاله.
لبخندی زدم ویه تشکر خشک خالی .
صورتش و جمع کرد و با اخم به طرف اشپزخونه می رفت . یه مانتو سفید پوشیده بود و شلوار لی.
وارد سالن شدم و به طرف عمو و پسر عمو رفتم با اون احوال پرسی و رو بوسی کردم.
به طرف زن عمو رفتم و باهاش دست دادم و نگاهی هم به لیلا و لیدا انداختم و بدون اینکه بهشون نزدیک بشم سلام کردم و به سرعت ازشون دور شدم و به طرف جای همیشگیم رفتم و نشستم.
نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم.
با صدای رضا نگاهم و از تی وی گرفتم.اشاره کرد برم پیشش.
بلند شدم و به طرف رضا رفتم و کنارش نشستم.
-:چه خبرا ؟
-:خبری نیست.تو چیکار کردی ؟تونستی معافی بگیری ؟
-:نه.بابا.بابا راضی نمی شه.می گه باید بری.
-:راست میگه.
-:تو خودت نرفتی سربازی نمی فهمی بابای تو که مثل بابای من نیست.
-:اما بری به نفعته...
در همین زمان سهره با سینی چای وارد شد.نگاهش کردم و گفتم : مرد میشی.
رضا چیزی نگفت.نگاهش کردم.به سهره حیره شده بود.ای خاک تو سرت.داره جهار چشمی می خورتش.پسره عوضی.
به سرعت بلند شدم و به طرف سهره رفتم و سینی و ازش گرفتم : من می برم.
با لبخند تو چشمام خیره شد و گفت : مرسی.

نگاه رضا از روی سهره دور نمیشد . این ازارم می داد.
با چیده شدن میز شام همه به طرف میز رفتیم.
نگاهی به میز انداختم.
بابا و عمو و شوهر خاله کنار هم نشستن و رضا هم سمت چپ عمو نشست. بقیه هم کنار هم نشستن.سه تا صندلی کنار هم خالی موند.روشا و سهره تو اشپزخونه بودن.
زود کنار رضا روی یکی از اون سه صندلی نشستم . سارنج سمت دیگه بود.مطمئن بودم روشا بین سارنج و سهره می شینه .
حدسم درست بود سهره کنارم نشست.برای خودم که غذا می کشیدم برای سهره هم کشیدم.لبخندی زد و تشکر کرد.به یه لبخند شیرین مهمونش کردم.
سر که بلند کردم نگاههم به لیلا که به ما خیره شده بود افتاد.داشت با چشماش ما رو می خورد.با حرص سرم و به زیر انداختم و مشغول خوردن شدم.
از بین حرفهای داستان به گذشته ها و بچگیا و شیرین زبونیای ما کشیده شد.مامان با ذوق و شوق فراوان از بچگیای سهره می گفت.
-:یادش بخیر هر وقت گریه می کرد باید براش بستنی می خریدی.
با این حرف مامان خندیدم.
خاله چشمکی زد و گفت : خودت و دست کم گرفتی ؟ بستنیا رو که تو می خریدی.
مامان ادامه داد : مهر که شروع شد از همون روز اول ظهر شد این نیومد خونه.دلم هزار راه رفت.اخه این بچه کجا رفته ؟
تو همین زمان خواهرم زنگ زد که نگران نباش رایش اینجاست.
نگو اقا بعد از مدرسه میره دیدن دختر خالش.ناهارم خونه خاله بخوره بعد بیاد خونه.
بعد از اون تا وقتی اینا برن قزوین همین شکلی بود.رایش برای ناهار نمیومد خونه.
همه خندیدن.نگاهم به طرف سهره کشیده شد.لبخندی بر لب داشت.نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیر خنده.
بابا گفت : بله بایدم بخندی.دارن شاهکارای شما رو تعریف می کنن.
سهره خندید و گفت : عمو خود شما از اینکارا نکردین ؟
بابا نیشخندی زد : چرا عمو جون.اما نگیم بهتره.
بعد از شام دخترا مشغول جمع کردن میز شدن.اقایون و خانم ها هم به سالن رفتن.
رضا هم درست رو به روی اشپزخونه جای گرفت.
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.حالا انرژی گرفته بودم.دلتنگیم از بین رفته بود.
تو همین حال بودم که کم کم خوابم گرفت.


با سر و صدایی که از سالن میومد چشم باز کردم.نگاهی به اطراف انداختم.بلند شدم ساعت نزدیک 12بود.
از اتاق بیرون رفتم.مامان و خاله تو سالن حرف می زدن
گفتم : رفتن ؟
مامان بلند شد :اره فدات شم مادر همه رفتن.
-:بابا اینا کجان ؟
-:رفتن بخوابن.
کنار خاله نشستم:احوال خاله خانم ؟
-:سلامتی.صحت خواب.خسته بودیا.
-:اره بابا.بیدارم می کردین.زشت شد رفتم خوابیدم.
مامان گفت : نه.بابات گفت خسته بودی.می دونن دیگه سرت خیلی شلوغه.
-:مامان چایی داری تشنم شد.
-:هنوز نه.اما سهره الان داشت اماده می کرد.یکم صبر کن اماده بشه.
اینم یه شباهت من و سهره بود که قبل از خواب چایی می خوردیم.
-:کجا رفتن ؟
مامان کنارم نشست : کیا ؟
-: دخترا دیگه.
حاله گفت : سارنج و روشا اتاق روشا هستن.
سهره هم رفت بالا الان میاد.
رفت بالا ؟ هی هی . چطوری پاشم برم بالا ؟ یکم می تونم باهاش حرف بزنم.
یکم این پا و اون پا کردم و بالاخره بلند شدم و رفتم اتاقم.لباسام و عوض کردم و حولم و برداشتم.
این بهترین بهونه بود.من عادت داشتم بالا برم حموم.طبقه پایین احساس خفگی می کردم.
مامان گفت : میری دوش بگیری ؟
-:اره برم یه دوش بگیرم.خستگیم رفع شه.
-:باشه.زود بیا.
به سرعت از پله ها بالا رفتم.
در و اروم باز کردم تا بابا و عمو بیدار نشن.
نگاهی به اتاق انداختم.سهره نبود.
یکدفعه نگاهم به سالن افتاد.توی تاریکی سالن.روی کاناپه نشسته بود.
چراغ و روشن کردم : اینجا چرا نشستی؟
-:هیچی.هیمنطوری.
-:مامان گفت چای دم کردی.
-:اره می خوری ؟
-:البته.یه دوش بگیرم میام.
-:باشه.پس من میرم پایین.
بلند شد.از کنارم که رد میشد.مغزم به کار افتاد.تا کی می خواستم خفه بشم ؟ تا کی می خواستم دوست داشتنم و پنهون کنم ؟
من عاشقش بودم.باید ساکت می موندم.دوسم داشت ؟ الان چیکار باید می کردم ؟
به خودم که اومدم سهره رفته بود و من همونطور وسط سالن ایستاده بودم.
نفس عمیقی کشیدم و به طرف حموم رفتم.
بازم سکوت.بازم غرور.بازم...
با لباس زیر دوش ایستادم و چشمام و بستم.
من دوسش داشتم.همیشه دوسش داشتم.بیش از اندازه می خواستمش.حتی بیشتر از خودم.
چشمام و باز کردم.نمی تونستم زمان با اون بودن و از دست بدم.سریع دوش گرفتم و بیرون رفتم.چراغا خاموش بود. از کمدم توی این طبقه لباس برداشتم و پوشیدم.
جلوی اینه ایستادم تا موهام و خشک کنم.
موهای من به قهوه ای مایل به سیاه می زد.
موهام و تقریبا با حوله خشک کردم.یه شلوار ورزشی ابی و تیشرت ابی پوشیدم و پایین رفتم.
مامان و خاله برای خواب به اتاق مامان رفته بودن.
تنها چراغ اتاق روشا و چراغ خوابای سالن روشن بود.
چند ضربه به در اتاق روشا زدم :بیام تو ؟
صدای فریاد سارنج بلند شد : نه.نیا.
خندیدم و گفتم : من اومدم.
صدای داد سارنج بلندتر شد.وارد اتاق شدم.
سارنج روی تخت کنار روشا نشسته بود و سهره روی زمین.
رو به سارنج گفتم : نمی خوای بخوابی ؟ دیر وقته بچه ها باید زود بخوابن.
-:هر وقت تو بخوابی منم می خوابم پسر خاله.
ماشاا...هیچ کدوم از زبون کم نمی اوردن
رو به سهره ادامه دادم : نمی خوای به ما یه چایی بدی ؟
سهره بلند شد و گفت : خودت دست داری می ریختی دیگه.
-:خدایا خدایا از دست بچه های این دوره زمونه.
سهره در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : انگار خودت از ما نیستی.چند سال بزرگتری مگه ؟
-:سهره خانم من هشت سال از تو بزرگترم.همینم زیادیه.
سهره از اتاق بیرون رفته بود.
سارنج گفت : بابا دنیال کاراشه.تا شهریور می ره.
با تعجب پرسیدم : کی ؟
روشا گفت : مگه نمی دونی ؟ سهره داره میره فرانسه.
چی ؟ اینبار مثل برق گرفته ها شدم.سهره داره میره ؟ مگه به همین اسونیه ؟ داشت می رفت ؟ روشا انگار متوجه حالم شد.
-:رایش حالت خوبه ؟
-:اره.اره.خوبم.میرم چایی بخورم.
به طرف اشپزخونه رفتم.سهره بره چه غلطی بکنم ؟ سهره بره ؟ نباید بره. مگه می تونه بره ؟ پس من چی ؟
18 سال بخاطر اون زندگی کردم.بخاطر اون تلاش کردم.کار کردم درس خوندم همش بخاطر اون.تا اون و خوشبخت کنم.حالا می خواست بره ؟ با چه حقی می خواست بره هان ؟
من بدون اون می میرم.
نفهمیدم چطور جلوش ایستادم و تو تاریکی به چشماش زل زدم.
-:چیزی شده پسرخاله ؟
-:نگفته بودی می خوای بری ؟
لبخندی زد -: فکر می کردم می دونی.
-:کسی به من چیزی نگفته.
-:حالا مگه چی شده.هنوز دوماه وقت هست.
-:فقط دوماه ؟ چرا نگفتی ؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختر خاله , دانلود رمان , دانلود رمان دختر خاله ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
لازم دانستند. بیدار دست نادر را در دست گرفت و پرسید:- حالت خوب است؟او با انگشت به من اشاره کرد و سپس آوای جیغ مانندش را درآورد که همه فهمیدیم او نگران حال من است. هاتف گفت: - لطفاً آرام بگیرید. خوشبختانه بخیر گذشته است و او فقط قصد بردن تابلو را داشته.بیدار گفت: - ممکن است یکی از اعضاء باند باشد. چون اگر دزد معمولی بود می توانست به راحتی چیزهای دیگر را با خود ببرد.هاتف تأیید کرد و در همان حال گفت: - حالا باید چکار کنیم؟سپس ادامه داد:- ماندن شما در این خانه خطرناک است و باید هرچه زودتر اینجا را ترک کنید و بهتر است بروید خانۀ استاد.گفتم: - نه، اگر این ماجرا در آنجا اتفاق افتاده بود الان شما با دو جسد روبرو می شدید. آن دو پیر هستند و سکته خواهند کرد.بیدار گفت: - حق با آریاناست، من هم می گویم اگر این دو از این خانه خارج شوند، اولاً ممکن است خانه تحت نظر باشد و هرکجا که بروند شناسایی می شود و دوم هم این که آنها گمان می کنند این دو چیزی می دانند و برای این که اقرار نکنند فرار کرده اند. بهتر است هر دو همین جا بمانید و یک نفر از ما پلیس را خبر کند تا خانه را محافظت کند.هاتف خندید و گفت: - توی این شلوغ پلوغی که کسی به کسی نیست! من عقیده دارم که خودمان از خانه مراقبت کنیم و با بهادر و انوشیروان و نامی جلسه ای بگذاریم تا هر شب یک نفر اینجا باشد تا...بیدار حرف او را قطع کرد و گفت: - کسی را لازم نیست خبر کنید، من خودم هستم اما مشکل کماکان وجود دارد و من یقین دارم آنها تا تابلو را پیدا نکنند خیالشان راحت نمی شود. حالا راستی، راستی تابلو کجاست؟من به نادر نگاه کردم و نگاه آن دو نیز متوجه نادر شد و بیدار از او پرسید:- تابلو هنوز در ایران است؟نادر به علامت نه سر تکان داد و با دست اشاره کرد که می خواهد بنویسد. من دفتر و مدادی که همیشه در کنار تخت او می گذاشتم را برداشتم و پیش رویش گذاشتم و مداد را به دستش دادم، او با دستی لرزان و خطی ناخوانا نوشت:- برادر رضا با خود از ایران خارج کرد.بیدار گفت: - شاید منظور آنها تابلوی دیگری است؟نادر نوشت:- نه آنها دنبال همان تابلو هستند و باور نمی کنند که از ایران خارج شده باشد، مرا هم به خاطر همان تابلو به این روز درآوردند!بیدار از روی تأسف سر تکان داد و گفت: - چقدر به تو گفتم که خودت را آلوده این کار نکن اما گوش نکردی. حالا هم جان خودت در خطر است و هم جان آریانا.نادر نوشت:- آریانا را از این خانه ببرید، آنها با من کار دارند.هاتف به من نگریست و من گفتم: - هر جا نادر باشد من هم همانجا خواهنم بود.با این حرف خشم نادر را برانگیختم، او جیغ کشید و انگشت تهدید بلند کرد. گفتم: - فریاد نکش، من بی تو هیچ کجا نخواهم رفت. این بار اگر قرار است بلایی به سر تو بیاید باید من هم باشم، یا هر دو زنده می مانیم یا این که هر دو با هم می میریم.بیدار که چون نادر خشمگین شده بود گفت: - این کاملاً دور از عقل است که...حرفش را قطع کردم و گفتم: - چه با منطق و چه بی منطق، من نادر را تنها نمی گذارم. کاری نکنید از این که شما را باخبر کردم احساس پشیمانی کنم.هاتف گفت: - بسیار خُب حالا که می خواهید بمانید، بمانید. اما من می گویم که دیگران را هم در جریان بگذاریم شاید...نادر با دست اشاره کرد که نه و روی کاغذ نوشت:- هر چقدر کسی کمتر بداند بهتر است. آنها موجودات خطرناکی هستند که معلوم نیست رئیسشان کیست. من فکر می کنم دیگر نیایند و متوجه شده باشند که براستی تابلو پیش من نیست.هاتف به تمسخر گفت: - اما آنها باید آدمهای احمقی باشند که اینجا دنبال آن تابلو باارزش می گردند و بفکرشان نرسیده که تا بحال از ایران خارج شده و به مقصد رسیده است. به نظر من او بدنبال چیز دیگری آمده بوده و تابلو فقط بهانه بوده!بیدار به فکر فرو رفت و لحظاتی بعد از من پرسید:- دقیقاً آن مرد چه کرد؟- من هم دارم به همین نتیجه می رسم که اگر به قول نادر آدمهای خطرناکی باشند و شبکه اطلاعاتی داشته باشند تا به حال متوجه شده اند که تابلو خارج شده و


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
پدربزرگ همراهتان باشیم.
پدربزرگ گفت:- وقت را تلف نکنبد و بروید خانه را بگردید. اگر همین امشب بتوانیم تماس بگیریم بهتر است.من با عجله بلند شدم و به اتاقم رفتم، کیفم را برداشتم و به اتفاق بیدار دل راهی خانه شدم. در اتومبیل که نشستیم بیدار دل گفت:- اگر اسم آن صاحب منصب را حداقل می دانستیم شاید پدربزرگتان می توانست اقدامی کند.خندیدم و گفتم:پدربزرگ هیچوقت آبش با صاحب منصبمان به یک جوی نرفت و به همین خاطر هم از مال و مکنت دنیا دستش خالی است و با حقوق ناچیز بازنشستگی و شهریه دانشجویان روزگار می گذراند.بیدار گفت:- به خدا دل می بندیم و به خودش واگذار می کنیم تا آنطور که خودش صلاح می داند این مشکل حل شود. اما خودم هرگز فکر نمی کردم که نادر بعد از رسیدن به کمال آرزویش که ازدواج با شما بود باز هم به دنبال این کار بچگانه و به دور از تدبیر رفته باشد. از خدا می خواهم که همه اشتباه کرده باشیم و او خود را به دردسر نینداخته باشد.وقتی به خانه رسیدیم و من کلید انداختم و در را باز کردم. هم زمان با باز شدن در چراغ پارکینگ هم روشن شد و مش عباس از در بیرون آمد و پرسید:- کیه؟گفتم:- مش عباس من هستم، با آقای بیدار آمده ام تا لوازمی بردارم و بعد برگردیم، می بخشید که بیدارتان کردم.با ما به گرمی احوالپرسی کرد و حال نادر را پرسید که گفتم:- هنوز از سفر برنگشته و به محض اینکه برسد دیگر به شما زحمت نمی دهیم.خندید و گفت:- این چه حرفی است خانم جان! این که چند روز است، من برای خاطر جمع شدن شما حاضرم سالی هم نگهبانی بدهم. آقای نیاورانی چطورند، حالشان خوب است؟ آیا خانم حالشان بهتر شد؟- هنوز همانطورند و آقای دکتر می فرمایند در خانه تحت نظر باشند بهتر است.- بله شنیده ام که تو مملکت شلوغ شده و بیمارستانها جای سوزن انداختن ندارد. از قول من خیلی سلام برسانید و خیالتان هم از بابت اینجا راحت باشد.بیدار دل گفت: - پدر زحمتهایی که برای نمایشگاه کشیدید هنوز در خاطر من هست.مش عباس گفت:- چه روزهای خوبی بودند، همه با هم یکی شده بودیم تا کارها پیشرفت کند و الحق هم که مردم خوب استقبال کردند و همین مردم حالا هم دارند با هم همکاری می کنند تا رژیم عوض کنند. سرما اذیتتان نکند بروید به کارتان برسید.من به راه افتادم و بیدار دل هم همراهیم کرد و با هم وارد ساختمان شدیم.به اولین جایی که قدم گذاشتیم اتاق کار نادر بود، همه چیز همانطور بود که ترکش کرده بودیم، من یکسر سوی میز کار او رفتم و دفتر تلفن را برداشتم و نگاه کردم. وقتی شماره را پیدا کردم ذوق کنان فریاد کشیدم:- پیدا کردم.بیدار گفت:- پس تماس بگیرید و به همه خانم ماجرا را بگویید وقتی ببیند شما نگرانین حتماً زودتر اقدام می کند.شماره هما را گرفتم اما دستم می لرزید و از این که حامل خبر بدی برای او بودم دلم به درد آمده بود. وقتی گوشی برداشته شد و کسی به ایتالیایی شروع به صحبت کرد من به فارسی گفتم:- الو آقای قربانی، من آریانا هستم!لهجه ی مرد به فارسی برگشت و به گرمی حالم را پرسید و از حال نادر جویا شد که مجبور شدم برای او جریان را تعریف کنم و از او کمک بخواهم. لحظاتی مکث کرد و سکوت بینمان حاکم شد و پس از آن پرسید:- شما کجا هستید؟- در خانه ی پدربزرگم هستم.رضا گفت:- شماره تلفن آنجا را به من بدهید، من با شما تماس می گیرم.- وقتی شماره را دادم او با گفتن نگران نباشید همه چیز درست می شود به من دلداری داد و سپس تماس قطع شد. بیدار گفت:- مطمئنم که او حالا دارد با تهران و با واسطه تماس می گیرد تا خبر کسب کند، اینطور که معلوم است او از ناپدید شدن نادر خبر نداشت. زودتر به خانه برگردیم که اگر تماس گرفت منزل باشیم، چیزی لازم ندارید که با خودتان بردارید؟گفتم نه. بیدار از اتاق خارج شد و ضمن آن گفت:- دفتر تلفن را با خود بیاورید شاید مجبور شدیم بار دیگر تماس بگیریم.دفتر تلفن را برداشتم و پس از قفل کردن درها قصد خارج شدن داشتیم که مش عباس بار دیگر در مقابلمان ظاهر شد و ما را بدرقه کرد و می خواست در را ببندد که بیدار پرسید:- راستی در این چند روزه کسی به دیدار خانم و آقا نیامده؟مش عباس گفت:- فقط دیروز شاگردان آمدند که گفتم کلاس تعطیل است و آنها ناراحت رفتند، به جز آنها دیگر کسی نیامد.تشکر کردیم و هر دو سوار اتومبیل شدیم، به بیدار گفتم:- هم دلم برای بچه ها می سوزد و هم وفاداریشان را تحسین می کنم. آنها تا می آیند به شروع کلاس امیدوار شوند موجبی پیش می آید که بدبختانه تعطیل می شود. دیروز هیچکدام یادمان نبود که کلاس داریم و بچه ها آمده و پشت در مانده اند. حضور من در خانه پدربزرگ فقط با گرفتاری همراه بوده، روزی که آمدم نیت بر این بود که چون پیر هستند کمکی برایشان باشم اما برعکس شد و خودم بیمار شدم و آنها از من مراقبت کردند، بعد هم که حالم خوب شد قضیه ازدواج پیش آمد و بعد هم فوت پدر و حالا هم ناپدید شدن نادر. گاهی فکر می کنم که اگر قدم به باغ نگذاشته بودم و به اصطلاح برای کمک نیامده بودم شاید مسیر زندگی ام مسیری غیر از این می شد که اکنون هست.بیدار گفت:- حکیمی گفته که اگر درهای محنت و بی نوایی به روی تو باز شود غمگین نباش که در راه اولیاء قدم گذاشته ای و هر چه از دوست رسد نیکوست، پس شاکر و راضی باش. باور کن آریانا نادر مرد درستی است و شرافتمندانه زندگی می کند و اگر خود را درگیر این ماجرا کرده باشد فقط و فقط برای غارت نرفتن آثار ملی و میهنی است.وارد خانه که شدیم پدربزرگ بیدار بود و به انتظار نشسته بود. برایش از مکالمه ی خود با رضا صحبت کردم و بیدار دل به دنبال کلام من افزود:- مطمئن باشید که اگر نادر در چنگ آنها باشد رضا می تواند نجاتش دهد.و هر سه با امیدواری سر بر بالین گذاشتیم. صبح بیدار دل از من و مادربزرگ و پدربزرگ دیرتر از خواب بیدار شد و چشمانش از بیخوابی شب قبل حکایت می کرد. پدربزرگ پرسید:- دیشب خوب نخوابیدی؟بیدار خمیازه اش را مهار کرد و گفت:- فکرهای گوناگون آزارم می داد و می خواستم راه چاره ای برای نجات نادر پیدا کنم اما هر چه فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم و در آخر به این نتیجه رسیدم که این کار فقط از دست رضا بر می آید. امروز باید منتظر تماس باشیم تا ببینیم خدا چه می خواهد.مادربزرگ گفت:"- این دیگر خیلی پستی است که اگر رضا به خاطر مال،جان انسانی را ندیده بگیرد.گفتم:"- من هما را زنی مهربان و دلسوز دیدم و گمان نکنم که حاضر باشد مویی از سر برادرش کم شود.دلداریهایی که ما به یکدیگر می دادیم تا ظهر وقتمان را پر کرد و تلفنهای پیاپی هر یک باعث می شدند از جای خود تکان خورده و به گوشی تلفن چشم بدوزیم اقوام نزدیک هر یک در صدد پرسیدن اخبار برآمده بودندن و نامی و افشین علی رغم فرمان پدربزرگ باز هم درصصد جستجو برآمده بودند.ساعت دیواری سه ضربه نواخت و تلفن زندگ زد.این بار من گوشی را برداشتم و صدای هما را شناختم او خیلی پر شتاب گفت:- نادر امروز یا امشب پیدایش می شود.نگران او نباش فقط خواهشی دارم و آن این است که مردی به نام مجید قربانی می آید خانه تان لطف کن و کلید مغازه ی رضا را به او بده و از او رسید دریافت کن.اگر کارت شناسایی اش را به تو نشان بدهد بهتر خواهد بود.آریانا فراموش نکنی."حتما این کار را بکن.ناد رهم که به خانه برگشت با ما تماس بگیر و ما را در جریان بگذار.با قطع مکالمه از شدت خوشحالی صورت پدربزرگ را بوسیدم و گفتم:- نادر امروز یا امشب پیدایش می شود من باید برگردم خانه!پدربزرگ گفت:- عجله نکن و آرام بگیر و بگو که هما دیگر چه گفت؟حرفهای هما را تکرار کردم و در آخر گفتم:- او خیلی اطمینان داشت که نادر بر می گردد من می روم خانه و منتظرش می مانم.در ضمن آقای قربانی هم می آید که باید کلید مغازه را به او بدهم.بیدار دل گفت:- نظر من این است که صبر کنید تا خود نادر بیاید و بعد کلید را بدهید.شاید در مغازه اجناس نادر هم وجود داشته باشد.پدربزرگ تاکیید کرد و گفت:- نادر اگر بیاید به مین جا می آید و تو را با خود می برد.و به این ترتیب مرا از رفتن به خانه منصرف کردند.بیدار دل که متوجه نگرانی من شده بود گفت:- من می روم خانه تان و به مش عباس می گویم که به محض وارد شدن نادر به ما خبر بدهد.شما هم بمانید و آرامش تان را حفظ کنید.برنامه ها دگرگون شد و پدربزرگ به همه اطلاع داد که جستجو را رها کنند و نادر صحیح و سلامت دارد به خانه بر می گردد.مادربزرگ روانه ی آشپزخانه شد تا تهیه غذا ببیند و من خانه را تمیز کردم و پدربزرگ هم رفت تا سفارش گوسفندی بدهد تا برای نادر قربانی کند.انتظار و چشم به راه بودن در همه ی ما نوعی شتاب و کلافگی به وجود آورده بود و هر کدام با کوچکترین صدایی گوش تیز می کردیم که شاید گمشده بازگشته باشد.آفتاب غروب کرده بود و جز صدای بع بع گوسفندی که از انتهای باغ می آمد صدایی شنیده نمی شد.هر چهار نفر یک دایره ی کوچک تشکیل داده بودیم و در سکوت به انتظار نشسته بودیم.تلفن حکم دیوی را پیدا کرده بود که می ترسیدم به آن نگاه کنم و از بس انتظار کشیده بودم حس م یکردم بدنم دارد بهه خواب می رود و از ترس عود کردن بیماری ام دست و پایم را مالش می دادم که خواب رفتگی پیدا نکند.عقربه ها می آمدند و می رفتند و به گرد خود می چرخیدند،صدای پاندول ساعت چون صدای خراش الماس بر شیشه روح و روانمان را می خراشید و گذشت دقایق را بیشتر به رخمان می کشید تا بالاخره با نواخته شدن نه ضربه صدای توقف اتوموبیلی شنیده شد که هر چهار نفر بر پا ایستادیم و سپس یک تک زنگ شنیده شد که وقتی بیدار گوشی را برداشت و پرسید کیه؟کسی به آن جواب نداد و لحظه ای بعد موتور اتوموبیل به حرکت در آمد و عبور کرد.نگاه پدربزرگ و بیدار در هم گره خورد و او بدون آنکه حرفی بزند از در سالن خارج شد و به طرف در باغ حرکت کرد مانیز به دنبال او حرکت کردیم ولی من در میان راه تاب رفتن نیاوردم و بر جا ایستادم و به فاصله ای اندک از م ن مادربزرگ هم ایستاد اما پدربزرگ به دنبال بیدار رفت.آقای بیدار در را گشود و بیرون را نگاه کرد سپس خم شد و چیزی سنگین را با خود به داخل باغ کشید و با صدایی فریاد گونه گفت:- بیایید کمک کنید.صدای کمک خواستن او گویی نیروی برقی را از وجودم گذرانده باشد مرا تکان داد و به سوی در کشاند.آن جسم سنگین نادر بود که در حالت بیهوشی بیرون درخانه رها شده بود.بیدار او را به کول گرفت و با خود به داخل ساختمان برد و مستقیم به اتاق من رفت و او را روی تخت خواباند.آدمی که روی تخت در حال اغماء بسر می برد به ظاهر نادر بود او صورتش مجروح و زخمهایی چند در آن دیده می شد.بیدار آب و حوله طلب کرد و ضم ندادن فرمان به بیدار کردن نادر مشغول شد.پدربزرگ با گفتن هیچ حالش خوب نیست.وحشتم را بیشتر کرد و بر اشکم افزود وقتی حوله و آب گرم را به دست بیدار دل دادم گفت:- چیز مهمی نیست و الان هوش مش آید..همه به صورت نادر چشم دوخته بودیم و حرکات بیدار را تماشا می کردیم.صدای آه نادر در اثر تماس حوله با زخمهایش درآمد مادربزرگ با گفتن بهوش آمد خوشحالمان کرد.دقایقی گذشت تا بار دیگر صدای آ] و ناله نادر به گوشمان رسید و بیدار کنار گوش او زمزمه کرد:- نادر،نادر چشمت را باز کن،من هستم شهریار.نادر توانست سرش را تکان دهد و بار دیگر ناله کند.بیدار یکبار دیگر زمزمه کرد:- گفتم چشمت را باز کن و ببین در خانه هستی.آریانا منتظر است که تو چشمهایت را باز کنی،به خاطر او هم که شده چشمهایت را باز کن.نادر با اشاره آب طلبید من با سرعت دویدم و لیوانی آب آوردم اما بیدار به جای آن که آب را بنوشد مقداری از لب او را تر کرد و گفت:- تا چشمهایت را باز نکنی به تو آب نمی دهم.نادر آرام آرام چشم گشود ولی نتوانست آن را باز نگهدارد و مجددا چشمهایش را بست.بیدار بار دیگر لبهای او را تر کرد و با گرفتن دست نادر در دستش گفت:- صدای مرا نمی شنوی؟نادر کمی سرش را تکان داد و بیدار گفت:- آریانا دارد از ترس قالب تهی می کند کمی چشم باز کن تا او بتواند ببیند.نادر کوشش کرد که چشم باز کند و این بار به سختی اسم آب را بر لب جاری کرد.دست دیگرش را در دست گرفتم و گفتم:- نادر من اینجا هستم.در کنا رتو چشمهایت را باز کن!نادر گفت:- آ...آ...حرف او باعث شد اشک همه جاری شود و من صدای هق هق گریه ام را در سینه ام خفه کنم و بگویم:- چه به روزت آمده با من حرف بزن.لحظه ای چشم باز کرد و باز ا...آ گفت.به بیدار گفتم:- جرعه ای آب بدهید بنوشد،سینه اش خشک است و صدایش در نمی آید.پدربزرگ گفت:- همین الان دکتر خبر می کنم تا بیاید.او برای تماس با دکتر رفت و بیدار هم جرعه ای آب به دهان نادر ریخت و به من گفت:- آب بیشتر خطرناک است مگر اینکه دکتر بگوید ایرادی ندارد.نادر صدای بیدار را شناخت و این بار صدایش بلند تر شد.بیدار دست او را در درست خود فشرد و گفت:- من اینجا هستم فقط کافی است چشم باز کنی و همه را ببینی.این بار او چشم گشود و ما شاهد دو کاسه ی خونین بودیم که به جای چشمهای زیبایش نشسته بود.از فریاد و شیون من،مادربزرگ مرا از اتاق بیرون برد و گفت:- تو اگر نتوانی خودت را کنترل کنی به وخیم تر شدن حال نادر کمک می کنی،آرام بگیر تا دکتر بیاید.پدربزرگ دکتر عنایتی را د رخانه اش یافت و از او خواهش کرد که هر چه زودتر خودش را به خانه ی ما برساند.ساعتی طول کشید تا دکتر آمد و از دیدن نادر بهت زده برجای ایستاد و پرسید:- چه اتفاقی رخ داده؟پدربزرگ گفت:- به گمانم دعوایی صورت گرفته و او را تا حد مرگ کتک زده اند و پشت در خانه رهایش کرده و رفته اند.دکتر گفت:- بهتر است در بیمارستان بستری شود تا معلوم شود جایی از بدنش شکسته یا نه!اشک و زاری من موجب شد تا به معاینه بپردازد و بعد بگوید:- به ظاهر که استخوان ها آسیب ندیده اند اما جواب قاطع را تا عکسبرداری نشود نمی توانم بگویم.میان گریه گفتم:- چشمهایش،چشمهایش!دکتر عنایتی چراغ قوه ی باریک خود را روشن کرد و به معاینه چشمهای نادر پرداخت و گفت:- زنگ می زنم آمبولانس بیاید و خودم همراهش می روم.تا رسیدن آمبولانس من خودم را آماده کردم و به همراه بیدار و دکتر نادر را به بیمارستان نتقل کردیم.شکستگی در ناحیه ی جمجمه و ستون فقرات دیده شد که می بایست تحت عمل قرار می گرفت.وقتی نادر را به اتاق عمل بردند بیدار و من هردو خسته و نگران خودرا روی نیمکت سالن رها کردیم بیدار زمزمه کرد:- پست فطرت ها خرد شد هاش را به ما تحویل داده اند و هما خانم با قاطعیت می گوید که او صحیح و سلامت به خانه بر می گردد .ای کاش اینجا بود و می دید که صحیح و سلامت یعنی چی!نادر هرگز نخواست بفهمد که با یک باند روبروست و دست خالی نمی تواند با آنها روبرو شود.کو گوش شنوایی که بشنود!نزدیک صبح بود که نادر را از اتاق عمل خارج کردند و برانکارد هنوز در کریدور بود که عده ای مسلح وارد شدند و با دیدن نادر او را روی دست بلند کردند و از کریدور خارج شدند.شیون کنان فریاد کشیدم:- او را کجا دارید می برید؟جوانی کم سن و سال روبرویم ایستاد و پرخاش کنان پرسید:- مگر تو انقلابی نیستی؟گفتم:- به خدا هر چه شما بگویید هستم فقط نگران همسرم هستم.او تازه از اتاق عمل خارج شده.با شیون من چند دکتر و پرستار به یاری آمدند و نادر بیهوش را از آنها گرفتند و به روی تخت برگرداندند.دکتر عنایتی خودش را به من رساند و گفت:- تشخیص افراد انقلابی و شورش گر ممکن نیست من عقیده دارم که یزدانی را به خانه ببرید و آنجا از او مراقبت کنید.خودم هم برای وصل کردن سروم می آیم.بیرون بیمارستان درگیری بین مردم و نیروهای انتظامی به وجود آمده بود و هر کس زخمی می شد روی دست و شانه ی مردم حمل می شد تا به بیمارستان برده شود.یافتن آمبولانس غیرممکن بود و ما به سختی توانستیم وسیله ای بیابیم و نادر را به خانه منتقل کنیم.بوی باروت و دود حاصل از سوختن لاستیک و چوب مواد احتراقی سینه مان را به سوزش انداخته بود.منظره غارت یک بانک و شکسته شدن کیوسک تلفن و شیشه های مغازه و فرار مردم از دست ماموران تا مدتها چون پرده سینما از مقابل چشمم رژه می رفتند.وقتی پس از ساعتها گریز و از خیابانی به خیابان دیگر پیچیدن بالاخره به خانه رسیدیم.دکتر عنایتی نرسیده بود تا سرم نادر را وصل کند و بیدار مجبور شد از فرد دیگری کمک بگیرد.همان طور که کار انقلاب روز به روز بالا م یگرفت کار نادر در خانه و مراقبت کردن از او هم بیشتر می شد و مرا خسته و از پا افتاده می کرد.در شبی که ملت جشن انقلاب را بر پا می کردند من در خانه با این واقعیت روبرو شدم که با همسری مفلوج روبرو هستم.همسری که به جای صدای خوش آهنگش صدای زوزه مانندی از گلویش خارج می شد و به جز دهانش بقیه ی اعضای بدنش بی حس و فلج بودند.مردم از شادی جشن گرفته بودند و من در خانه ام پای تخت همسرم زانوی غم بغل گرفته و اشک می ریختمم و به درستی نمی دانستم که با این موجود چه باید بکنم.وقتی اوضاع کمی آرام گرفت دوباره نادر را در بیمارستان بستری کردیم و او بار دیگر مورد عمل قرار گرفت.شاید بینایی اش را بدست آورد.اما عمل ناموفق بود و من با این حقیقت روبه رو شدم که با مرده ای به ظاهر زنده روبرو هستم که می بایست به عنوان باقیمانده همسر خود بپذیرمش.دلسوزیها و دلداریهای دیگران مثل خیلی چیزهای دیگر به پایان رسید و تنها بار سنگین وظیفه روی شانه ام باقی ماند.اشکها و نالیدن هایم مثل هزاران غنچه در کوی و معابر پرپر شدند در وجوئ من نیز پرپر شدند و دیگر قطرخ اشکی برایم نمانده بود که جاری شود.در کنار بستر همسرم نشسته بودم و به تعداد چوب هایی که برای افروخته شدن به سالن آورده بودم نگاه می کردم،چند درخت از باغ را اره کرده بودیم تا به جای سوخت استفاده کنیم.سالن را به اتاق خواب تغییر دکور داده بودم تا راحتتر بتوانم از نادر پرستاری کنم.بخاری دیواری با چوب درختانی که با کمک مش عباس اره شده بود سوختمان را تامین می کرد.از آسمان گرچه برف نمی بارید اما سرمای گزنده ای داشت و می بایست نادر را هم گرم نگهدارم.مواد غذایی نایاب شده بود و پدربزرگ و مش عباس هر طور که بود برایم آذوقه فراهم می کردند.بیدار به همدان بازگشته یود تا کارهای خودرا رتق و فتق کند و سپس به تهران بازگردد.چیزی که بیش از همه مرا آزار می داد نایاب بودن داروهای نادر بود که می بایست بطور مستمر از آنها استفاده کند.دکتر عنایتی برادرانه مرا یاری می داد اما گاه خود می بایست به تامین آنها اقدام م یکردم و در خواست کردن از نامی و افشین و گاه انوشیروان و دیگر دوستانش غرورم را جریحه دار می کرد و فغانم را به آسمان می رساند.شش ماه طول کشید تا به وضعیت جدیدی خو بگیرم و به نادر در وضعیت جدیدش عادت کنم.او هر وقت به چیزی نیاز داشت صدایش را رسا تر از گلویش خارج می کرد و من می فهمدیم نیازمند چیزی است.با او حرف می زدم و گاهی هم می پنداشتم که جواب می شنوم.در یکی از روزها وقتی بدن سنگین او را بلند کردم تا ملحفه ی رختخوابش را عوض کنم صدای ناله اش بلند شد و مرا به جای این که ناراحت کند خوشحال کرد با دکتر عنایتی تماس گرفتم و او گفت بعد از ظهر برای عیادت خواهد آمد.تا هنگام عصر هزاران وعده و وعید به خودم دادم که حال نادر رو به بهبودی اسن و او همچون من قادر خواهد شد که بار دیگر حرکت کند.وقتی دکتر برای عیادت آمد تمام بدن نادر را معاینه کرد و هیچ واکنشی ندید و به گمان این که من اشتباه کرده ام پرسید:- مطمئنید که صدای ناله ای شنیدید؟با بغضی که در گلو داشتم گفتم:- بله باور کنید اشتباه نکرده ام.ببینید داشتم این طور بلندش می کردم تا ملحفه اش را عوض کنم که صدای ناله اش بلند شد.همان کار را در مقابل چشم دکتر انجام دادم و این بار هردو صدای ناله اش را شنیدیم و من از خوشحالی به آسمان پریدم و گفتم: چیزی که بیش از همه مرا آزار می داد نایاب بودن داروهای نادر بود که می بایست بطور مستمر از آنها استفاده کند. دکتر عنایتی برادرانه مرا یاری می داد اما گاه خود می بایست به تأمین آنها اقدام می کردم و درخواست کردن از نامی و افشین و گاه انوشیروان و دیگر دوستانش غرورم را جریحه دار می کرد و فغانم را به آسمان می رساند. شش ماه طول کشید تا به وضعیت جدید خو بگیرم و به نادر در وضعیت جدیدش عادت کنم، او هر وقت به چیزی نیاز داشت صدایش را رساتر از گلو خارج می کرد و من می فهمیدم که نیازمند چیزی است. با او حرف می زدم و گاه می پنداشتم که جواب می شنوم. در یکی از روزها وقتی بدن سنگین او را بلند کردم تا ملحفه تخت خوابش را عوض کنم صدای ناله اش بلند شد و مرا به جای این که ناراحت کند، خوشحال کرد و با دکتر عنایتی تماس گرفتم و او گفت بعد از ظهر برای عیادت خواهد آمد. تا هنگام عصر هزاران وعده و وعید به خود دادم که حال نادر رو به بهبودی است و او همچون من قادر خواهد شد که بار دیگر حرکت کند. وقتی دکتر برای عیادت آمد تمام بدن نادر را معاینه کرد و هیچ واکنشی ندید و به گمان این که من اشتباه کرده ام پرسید:- مطمئنید که صدای ناله شنیده اید؟با بغضی که در گلو داشتم گفتم: - بله، باور کنید اشتباه نکرده ام. ببینید داشتم اینطور بلندش می کردم تا ملحفه اش را عوض کنم که صدای ناله اش بلند شد.همان کار را در مقابل چشم دکتر انجام دادم و این بار هر دو صدای ناله او را شنیدیم و من از خوشحالی به آسمان پریدم و گفتم: - دیدید دروغ نگفتم؟دکتر بار دیگر نادر را معاینه کرد و گفت:


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic