سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
خانوم از این خیابون نمیتونم برم انگار بسته است !
از شدت گرما و غرغرهای حشمت کلافه شده بودم این شال مسخره هم انگار حکم طناب دار رو داشت با عصبانیت گفتم به جهنم که بسته است برو از یه مسیر دیگه فقط زود منو برسون به یک خراب شده ای تا سریع کارم رو انجام بدم ! حشمت - چشم خانوم ! میدونستم اون بدبختم کلافه است ولی وقتی عصبانی میشدم خودی و غریبه نمیشناختم اخلاق سگیم رو همه میشناختن ! حشمت - خانوم رسیدیم اینم کوچه بوستان هیمنجاست ؟یه نگاه به اطراف کردم آره همین خونه همین ساختمون بعد از بیست سال هنوز عوض نشده درست کنار خونه یه بنگاه املاک بود رو به حشمت گفتمهمینجاست میدونی که چیکار کنی ؟حشمت - بعله خانوم ! یه کم شیشه ماشین رو دادم پایین هنوز نمای ساختمون مثل عکسی بود که مامان نشون داده حوصله تجدید خاطرات و حرفهای مامان رو نداشتم اه این حشمتم که دیر کرد خم شدم سمت فرمون و چندتا بوق زدم اونم مثل جت اومد سمت ماشین حشمت - بعله خانوم ! کلافه گفتم - پس کجایی رفتی خونه بسازی؟حشمت - آخه خانوم این آقاهه ادا میاد من - هر چی رو من گفتم تکرار کردی ؟حشمت - بعله خانوم گفتم دنبال خونه ام توی همین منطقه برای خرید ولی گفت برو خدا روزیت رو جای دیگه بده ! یه نگاه به سرو وضع حشمت کردم آره راست میگفت این کت و شلوار معمولی با اون زخم گوشه ابروش و هیکل غول مانندش منم باور نمیکردم با حرص میگم بیا تو از توی داشبورد جعبه منو بده حشمت - چشم خانوم ! اومد توی ماشین و داشبورد رو باز کرده و جعبه رو داد دستم حشت - بفرمایید خانوم من - ایندفعه کدوم رو بندازم ؟حشمت جسارت نباشه خانوم اونی که قرمزه و برق میزنه انگشتر یاقوتم رو میگفت انگشتر رو از جعبه درآوردم انداختم دستم اشاره کردم آیینه رو هم بده یه نگاه توی آیینه انداختم خوب ظاهرم هم که خوبه ! من - حشمت در رو باز کن و تا بنگاه منو راهنمایی کن در ضمن اونجا تو محافظ منی از اون اخمهای وحشتناک یادت نره ! حشمت - چشم خانوم ! در رو که باز کرد خیلی خونسرد با ظاهری بی تفاوت رفت سمت بنگاه میدونستم تیپم ظاهرم و حتی اون ماشین مدل بالا توی اون منطقه تک و خاصه ! حشمت مثل یه بادیگارد و خدمتکار حلقه به گوش در رو برام باز کرد بنگاه تقریبا شلوغ بود چندنفری سروصدا میکردند که با وارد شدن من همهمه ها خوابید و یه مرد شکم گنده با اخم گفت بفرمایید ! من - علیک سلام ! مرد - ببخشید خانوم سلام بنده در خدمتم ! من - دنبال یه خونه هستم برای خرید همین نزدیکی ولی جوابی که به محافظم دادین جواب درستی نبود ! با دست اشاره به حشمت کردم که با اون هیکل و اخم کنارم وایستاده بود مرد یه کوچولو رنگش پرید و با من من گفتم ببخشید اون زمان سرمونشلوغ بود ! من - به هر حال من یه مورد میخوام نهایت تا یکساعت دیگه قیمتش هم مهم نیست ! مرد - بعله بفرمایید بشینید ! با طعنه گفتم چه عجب ! روی مبلی نشسته ام و رو به حشمت گفتم برو توی ماشین منتظر باش ! اونم بدون هیچ حرفی رفت بیرون دو سه نفری مردی که اونجا بودند مثل اینکه در حال خرید خونه بودند ولی با دیدن و من ساکت شدند و خیلی عجیب و غریب نگام میکردند رو به اونا خونسرد گفتم آقایون فکر نکنم سند ملکی که میخواین بخرید روی پیشونی من نوشته شده باشم ! از حرفم ناراحت شدند و سرهاشون رو انداختن پایین مرد شکم گنده با معذرتخواهی الکی گفت شرمنده خانوم ! محیط اینجا یه کم مردونه است ! من - آهان نمیدونستم اینجا هم تبعیض مرد و زنه ! مرد - سوء تفاهم شد خانوم ! من - به هر حال بنده منتظره موردی هم که به من پیشنهاد میدین اگر در حال حاضر موردی ندارید من برم جای دیگه ! الکی نیم خیز شدم که یعنی میخوام برم مرد شکم گنده با عجله گفت نه خانم تشریف داشته باشید ! منم بی میل نشسته ام به نیم ساعت نکشید شروع کرد به توضیح دادن درباره موردهای مختلف ولی هیچکدوم به درد من و کارم نمیخورد با لحن کلافه ای گفتم همه موردهاتون همینا بود ؟مرد - والا اینا توی این منطقه جزء بهترینها هستند ! یکی از اون مردهای خیره گفت اون مورد کنار عمارت آجری رو نگفتین ؟مرد اخمی کرد و گفت اون رو حاجی میخواد برای پسرش ! گوشم تیز شد سریع گفتم کدوم مورد ؟مرد شکم گنده - کنار این خونه قدیمی یه ساختمون ویلایی هست جنوبی کامل از همه نظر امنیتش هم خوبه ولی حاجی فتاحی خواستند برای پسر بزرگش که از خارج چند وقت دیگه میاد ! با شنیدن اسم اون مردک با حرص گفتم قیمتش! مرد شکم گنده - چهارصد میلیون تومن ! زیا هست ولی ارزش داره ! حرفهاش رو یکی درمیون میشنیدم گوشیم رو از کیفم در آوردم و بی توجه به نگاه اونا زنگ زدم به حشمت و با حرص گفتم سامسونت منو بیار ! رو به مرد بنگاهی هم گفتم میخرمش همین الان نقد دوبرابر قیمت ! چشمای همشون زده بود بیرون مرد با من من گفت ولی گفتم که خانوم اون خونه ...من - سه برابر قیمت ! مرد - خانوم مسئله قیمتش نیست اون خونه رو قولش رو به حاجی دادم ! عینک دودیم رو که تا اون موقع به چشمام بود و برداشتم میدونستم چشمهای درشتم الان از عصبانیت خمار شده برعکس همه چشمهای دیگه ! همشون میخ چشمام بودن و من با خونسردی گفتم الان زنگ بزنید به همین آقا ( و توی دلم اضافه کردم مردک ) و بگین مشتری دست به نقد الان بنگاه نشسته ببینید چی میگن ! حرفی نداشت فقط منگ گوشی رو برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن اون سه تا مرد هم مات چشمام بودند با ورود حشمت و اخم من به خودشون اومدند حشمتم تا دید من عینکم رو برداشتم فهمید اون مردها خیره منن اومد کنارم وایستاد و اخمی کرد که کافی بود انا سرشون رو سمت من کنند خورده بودشون ! مرد شکم گنده - الو سلام حاج آقا حال شما ! ...بعله ممنون ! ...اهل منزل خوبن؟ ...غرض از مزاحمت اون مورد خونه که یادتون هست ؟...بعله میخواستم بگم اگه هنوز طالبین ؟...بعله که اینطور چشم ... حتما پس خدانگهدار ! رو به من با نیش باز گفت حاج آقا فرمودند آقا پسرشون هنوز برنامه برگشتش مشخص نیست برای همین اجازه دادن خونه رو بفروشم ! با خودم گفتم مردک خودخواه داغ تمام این بیست سال رو به دلت میزارم صبر کن ! من - پس زنگ بزنید به خریدار تا بیاد میخوام فردا صبح توی اون خونه صبحونه بخورم ! مرد - صاحبخونه اش خارجه بنده وکالت تمام دارم تا خونه رو بفروشم من - پس هر کاری لازمه الان انجام بدین ! شاید به دو ساعت نکشید قولنامه رو نوشتن و من نصف پول رو بهش دادم و باقی زمان تحویل سند مردک شکم گنده از ذوقش داشت سکته میکرد با آخرین امضاء و گرفتن کلید از بنگاه در مقابل چشمهای حیرتزده اونا زدم بیرون حشمتم اومد دنبالم حشمت - خوب خانوم حالا چی ؟من - ساعت چنده ؟ حشمت - شش بعدازظهر ! من - بریم تا خونه رو ببینیم رو به بنگاهدار که دنبالمون اومده بود گفتم کدوم خونه است ؟با دست اشاره به یه خونه ویلایی با در بزرگ و تمام نمای سفید کرد حشمت خانوم مثل خونه شما توی آمریکاست ! حرفش رو مهم ندونستم فقط به عمارت آجری کنارش خیره شدم رو به حشمت گفتم باقی راه رو خودمون میریم کلید ها رو از آقا بگیر ! و بدون توجه به مرد شکم گنده رفتم سمت خونه ضربان قلبم روی هزار میزد به عمارت که رسیدم چشمم رو بستم وزیر لب گفتم از همتون متنفرم ! حشمت - خانوم چرا چشماتون رو بستین ! میخوردید زمینها من - الان جلوی خونم ؟حشمت - بعله خانوم ! من - در رو باز کن ! حشمت - چشم خانوم صدای باز کردن در که اومد چشمام رو باز کردم نمای حیاطش خیلی خوشگل بود یه استخر بزرگم توی حیاط بود درختها پر از برگ بودند نمای خود ساختمون هم به دلم نشست رو به حشمت گفتم چطوره ؟حشمت با لحن ذوق زده ای گفت خوبه خانوم ! من - پس همی الان برو کرج دنبال خانوم بچه هات بیارشون گلی وسایلش رو جمع کرده ؟ حشمت - بعله خانوم ! من - پس خوبه الان برو که حداقل تا آخر شب با وسایل برگردی ! با من من گفت خانوم جسارت نباشه همین که شما رفتین توی خونه من به گلی زنگ زدم تا با داداشش وسایل رو با کامیون بیارن ! با لبخند بی روحی گفتم خوبه تیز شدی ! کی زنگ زدی ! حشمت - وقتی رفتین توی بنگاه میدونستم چیزی رو که بخواین میخرین ! راست میگفت تا الان هرچی خواستم بدست آوردم من - خوب پس بیا بریم توی خونه ببینم وضعش هم مثل بیرونش خوبه یا نه ؟تا به ساختمون برسیم سعی کردم حتی یه نیم نگاه هم به عمارت آجری نکنم حشمت در سالن رو که باز کرد با خودم گفتم خوش اومدی سیوا !
گلی .. گلی ... بعله خانوم اومدم ! با حرص به کارگرهایی نگاه میکردم که داشتند مبلمان مسخره ای رو می آوردند توی خونه با فریاد گفتم گلییییی ؟با فریادی که من کشیدم کارگرها میخ وایستادن و مبلمان رو ول کردند و با برخوردش روی سرامیکهای خونه توی این سالن خالی صدای بدی دادرو به همشون گفتند برید بیرون تا تکلیف صاحبکار شما رو هم معلوم کنم ! عصبی قدم میزدم این چیزی نبود که من میخواستمگلی با یه لیوان آب یخ اومد سمتم و با هول میگه خانوم چرا حرص میخورین بخدا زبونم لال یه بلایی سرتون میاد ها ! من - به جهنم بمیرم و از دست این احمقهایی که دور برم هستند راحت بشم این آبم ببر تا با لیوانش نکوبوندم روی سرت ! اونم دید سگ شدم سریع از جلوی روم ناپدید شد صدای نکره اون افضلی وکیل احمق اومد رو به کارگرها که بیرون وایستاده بودند گفت چرا اینجاوایستادین ؟ به این زودی خسته شدین ؟یکیشون گفت خانومه عصبانی شد اومدیم بیرون ! افضلی - چرا حتما چیزی رو خراب کردین ها ؟ تمام این وسایل عتیقه هستند ! مردک احمق منو خر فرض کردی جنس بنجل آورده میگه عتیقه سمساری اینا رو مجانی انداخته بهش ! دیدم داره زیاد زر میزنه داد زدم حشمت ! حشمت بدو بدو اومد توی خونه بعله خانوم ! من - این آشغالها رو بار بزن برگردون به کامیون به اون کارگرها هم پولی رو که قول دادی دوبرابر بده ! حشمت - چشم خانوم ! افضلی اومد تو و با چرب زبونی گفت سلام خانوم آریانمهر مشتاق دیدار ! من - گیرم علیک لطفا سر راه واینستین ! افضلی - چشم خانوم امر شما مقبول ! با خودم گفتم دم تو رو میچینم حالا تا میتونی زبون بریز ! حشمت با کارگرها اومدند و دوباره وسائل رو بردند بیرون افضلی هم داشت با تعجب نگام میکرد تا میخواست حرفی بزنه ساکتش میکردم با صدای نسبتا خونسردی گلی رو صدا زدم و گفتم برای من و افضلی یه قهوه بیاره یه کم میوه و چای برای کارگرها ! گلی بعد از پذیرایی اومد کنارم و آروم گفت خانوم اون خانومه از صبح دوبار زنگ زده ! من - میدونم خودم بهش زنگ زدم آدرس اینجا رو که درست دادی ؟گلی - یعله خانوم از روی نوشته خوندم ! مرخصش کردم و گفتم خانومه اومد خبرم کنه ! وقتی یکی از کارگرها آخرین وسیله رو از خونه برد بیرون افضلی با لبخند گل گشادی گفت خوب این وسایل مثل اینکه نظر شما رو جلب نکرده ؟ من - نه اینا یه مشت تیر و تخته فسیل شده بود ! افضلی - نگین خانوم من برای هر کدوم از اینا میدونید چقدر تهران رو گشتم ! با خودم گفتم تو که راست میگی ! من - به هر حال این وسایل به درد من نمیخوره در ضمن من اون عکس رو مگه به شما نشون ندادم ؟ سرش رو تکون داد و گفت بعله ولی میدونید بیست سال گذشته پس باید خیلی تا الان تغییر کرده باشن ! تا اومدم جوابش رو بدم گلی اومد و گفت خانوم مهمونتون اومدن ! من - قبل اینکه تعارفشون کنی یه صندلی براشون بیار بزار کنار من در ضمن تا صدات نکردم دعوتشون نکن ! چشمی گفت و تر و فرز یه صندلی گذاشت کنار من و رفت بیرونافضلی - اگه مهمان دارین مزاحم نشم !با پوزخندی گفتم نخیر حضور شما لازمه ! چیزی نگفت و زل زد به من مردک هیز من اگه تو رو به جز جز ندازم سیوا نیستم ! من - خوب افضلی چند وقت با هم همکاری میکنیم ؟افضلی - حدود چهارماه من - یعنی از وقتی من اومدم ایران درسته ؟ سرش رو مثل گاو تکون داد من - تا الان چقدر من به شما حق وکالت دادم ؟نیشش باز شد مردک پول پرست من منی کرد و گفت شما همیشه لطف داشتین به من شاید حدود صد میلیون ناقابل بشه ! البته جسارت نشه نرخ وکیل درجه یک اینه ! با پوزخند گفتم - من سند یا مدرک یا حق امضایی پیش شما ندارم ؟سرش رو تکون دا و گفت نخیر! من - خوب پس ما یه جورایی بی حسابیم ؟ افضلی - بعله خانوم ! من - خوب پس من دلیلی برای ادامه همکاری نمیبینم ! میخ توی جاش نشست !! خوب که میخوای منو تلکه کنی مردک احمق ! افضلی - یعنی چی خانوم ؟ من - شما خوب از عهده وظایفی که من برعهده شما گذاشتم بر نمیاین ! قرار بود دوماه پیش این شخص رو که توی بازار چهره سرشناسی داره پیدا کنید که گفتین امکانش نیست عکسی نشونتون دادم که یه سری وسایل قدیمی بود باید برام پیدا میکردین که رفتین یه مشت آشغال با قیمت خداتومن برام آوردین ! افضلی - خانوم بنده که گفتم یه مدتی زمان میبره تا کارها درست بشه این وسایل هم همه قدیمی و با ارزش هستند ! حوصله و عادت نداشتم یه حرفی رو دوبار بزنم با صدای نسبتا بلندی گفتم خوش ندارم هر حرفی رو دوبار تکرار کنم ! بعد حشمت رو صدا زدم و گفتم آقا رو راهنمایی کن تشریف میبرند ! به گلی هم بگو مهمونم رو راهنمایی کنه ! افضلی - خانوم آریان مهر شما الان عصبی هستید بعله این وسایل شاید چیزهایی نبوده که شما میخواستین بنده که جنس شناس نیستم وکیلم ! من - حرفم رو زدم طلب حسابم از هم نداریم ! شما اخراجین ! با حرص گفت تا اومدن وکیل جدیدتون بنده در خدمتتون هستم ! من - برای چی ؟ نه دفتری دستت دارم نه مدرکی که بخوای تحویل بدی ؟نمیدونست چی بگه تا اومد حرفی بزنم گلی رو صدا زدم اول خودش بعد مهونم اومد داخل زنی با نگاه جدی و روپوش و مقعنه مرتب و شیک حتی نگاهی هم به افظلی نداخت با احترام به سمتش رفتم و گفتم سلام سیوا آریانمهر هستم ! زن جوان - سلام خوشبختم مهری پرتو هستم وکیل پایه یک دادگستری ! افظلی از بهت در اومد و گفت به خاطر چند میلیون ناقابل رفتی سراغ زن سابق من ها ؟ یه وکیل دون پایه ! بی توجه به صدای بلندش رو به حشمت گفتم زحمت بدرقه اش رو میکشی یا نه ؟حشمتم رفت سمتش و کیفش رو داد زیر بغلش و با صدای خشنی گفت بفرمایید ! از عصبانیت کبود شده بود بدون هیچ حرفی زد بیرون ! رو به خانوم پرتو گفتم شرمنده ولی واقعا این مرد چی داشت که باهاش ازدواج کردی ؟لبخند تلخی زد و گفت یه حماقت بزرگ بود خدا رو شکر قبل از بچه دار شدن از هم جدا شدیم ! من - خوب مهم نیست من آدم رکی هستم پس برخورد الانم رو با افضلی دیدی ؟حدود چهرماهه از آمریکا برگشتم دنبال یه سری کارهای خانوادگی ام هیچ آشنایی ایران ندارم تنهام و فقط با حشمت و زن و بچه اش در ارتباطم این خونه رو پریروز خریدم که به لطف اون مردک احمق افضلی هنوز وسایل نداره چون دنبال یک سری وسایل خاصم ! در ضمن من وارث یه ثروت عظیم هستم فقط دارایی داخل ایرانم از مرز ده میلیارد البته به پول شما رد میشه حق هیچونه امضاء ای برداشت و کپی مدارک نداری سوالی رو که نخوام جواب نمیدم فقط موظفی کارهایی که میگم از لحاظ قانونی دنبال کنی ! منم توی کاهای قانونی دخالت نمیکنم فقط نظارت دارم ! میدونستم گیج شده ولی مهم نیست یه کم کار کنه یاد میگیره دوباره و به چهره گیجش شده اش گفتم الانم یه عکس نشونت میدم با یک اسم مال بیست سال پیش باید بگردی دنبالش خودت یا هر کی رو سراغ داری این شخص برام خیلی مهمه ! مهری - ببخشید ولی شما خیلی رک و سریع توضیح میدین و البته گیج کننده ! من - میدونم ولی تا کارت رو شروع نکنی متوجه نمیشی الانم پاشو با حشمت برو دنبال وسایل خودش بهت توضیح میده در ضمن دوست ندارم وقتی میای اینجا به همسایه یا کسی توضیح بدی چون من تازه اومدم و دختری تنهام و این جماعت هم فضول پس بدون حرف با کسی میای داخل زمانی هم که میخوای بیای اینجا قبلش هماهنگ کن هر جا باشی حشمت میاردت و برت میگردونه شماره موبایلت رو که دارم آدرس خونه و تلفن اینجا را یاداشت کن و آدرس خودت رو بده به حشمت ! مهری - باشه من میتونم سیوا خانوم صداتون کنم ؟من - نه همون آریانمهر خالی بگو ! با تعجب قبول کرد میدونم در نظرش دختری نرمالی نیستم ولی مهم نیست ! بعد از خوردن قهوه و میوه ای که گلی آورد با حشمت رفت دنبال عکس و وسایل با خودم گفتم خوب این از وکیل حالا بریم سراغ باقی کارها ! تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به یه شرکت خدمات کامپیوتری ! من - سلام جناب مهرآفرین هستم ! قرار بود اون وسایل رو برام بفرستید نیم ساعت گذشته ولی خبری نشد ؟ ..آهان بعله ممنون نصاب هم با وسایل فرستادین ؟..ممنون خدانگهدار ! خوب اینم از این بهتره تا میاد برم اتاق بالا از پله ها رفتم بالا اتاق سمت راست رو که دید بهتری به عمارت داره برای نصب وسایل درنظر گرفته بودم الان که درختها مانع از دید حیاط بود ولی پاییز دید بهتری دارم ! مشغول نقشه کشیدن بودم که گلی صدام زد گلی - خانوم از شرکت کامی پیوتر اومدند ! از بالا داد زدم بفرستشون اتاق بالایی ! یه مرد جوون با کلی وسایل بعد از چند دقیقه اومد بالا و بعد از سلام کردن گرفتمش به کار من - میخوام تمام دوربینها و دستگاها توی این اتاق باشه تمام دیوارهای بیرون هم مجهز به دوربین کنید ! اول از در ورودی شروع کنید میخوام تا آخر هفته تمام خونه دوربین داشته باشه جز اون ساختمون سرایداری کنار حیاط متوجه منظورم شدین ؟مرد جوون - بعله فقط ممکنه هزینه تون بالا بره و زمان بیشتری ببره ! بی حوصله گفتم قیمت مهم نیست فقط زمان برام مهمهزودتر کارهاش رو تموم کنید الانم مشغول بشید ! چشمی گفت و وسایلش رو باز کرد منم بعد از چند دقیقه که بالای سرش بودم رفتم پایین سراغ گلی که توی آشپزخونه بود من - خسته نباشی صیح که رفتی بیرون کسی از این عمارت آجری نیومد بیرون ! گلی - چرا خانوم یه زن اومد رفت صف نونوایی یه چندکلمه در حد سلام و خداحافظ باهاش حرف زدم ! من - خوبه باب آشنایی رو باهاش باز کن گلی نبینم تمام جیک و پوک منو بگی ها فقطاینکه دختری تنهام خانواده ام هم خارج زندگی میکنند بیشتر ازش بپرس فهمیدی مخصوص درباره اون مردی که گفتم ! گلی - چشم خانوم تلاشم رو میکنم الانم ناهار آماده است بکشم ؟ من - نه صبر میکنیم حشمت بیاد ! یه نیم ساعتی توی آشپزخونه کنارش نشستم و حرفهام رو براش تکرار کردم با اومدن حشمت و گزارش کاراشناهار رو خوردیم برای اون نصاب هم حشمت ناهار برد بالا بعد از ناهار حشمت گفت خانوم این خانوم وکیله خیلی زرنگه توی این دوساعت کلی از وسایل اون عکس قدیمی رو پیدا کرد ! من - مطمئنی همون وسایل بود ؟حشمت - بعله خانوم قرار شد فردا یکسری از وسایل رو بیارم ! من - خوبه این زنه به خاطر رو کم کنی شوهر سابقش اون افضلی احمق هم شده یک هفته نشده هم طرف رو پیدا کرده هم وسایل خونه رو کامل میکنه ! حشمت - درسته خانوم ! در حال گزارش دادن باقی کاراش بود که مرد نصاب هم اومد و گفت باید یه جا دیگه هم بره ولی دوتا از اتاقهای بالا تموم شد ! با رضایت دستمزد روز اولش رو دادم و حشمت همراهیش کرد بیرون ! با عجله رفتم بالا و خودم رو انداختم داخل اتاق یه تلسکوب و دوربین شکاری بزرگ جلوی پنجره نصب بود عالیه امشب دید کامل دارم باید زودتر برم سراغ برنامه های دیگه زمان کم دارم توی تلسکوب نگاه کردم عمارت آجری حیاط بزرگ و قشنگی داشت دوتا ماشین داخل حیاط بود یه پاجرو سیاه و یک کادیلاک قدیمی یشمی ! خبری نبود دید خوبی برای ساختمون اصلی نداشتم چشمم یه زنی افتاد که چادر به سر داشت از خونه میرفت بیرون یه سبد دستش بود پس خدتکارشون اینه خوبه گلی راحت میتونه به حرفش بگیره میمونه معرفی خودم که باید صبر کنم وسایل خونه کامل بشه ! کلافه تلسکوب رو ول کردم و روی زمین خالی از فرش که فقط یه موکت داشت دراز کشیدم و با خستگی گفتم دیگه آرامش بسه میخواد یه کم شلوغ بشه این عمارت آجری .... اونشب تا نزدیک چهار صبح از توی تلسکوب خونه رو نگاه میکردم خبری نبود با وجود برگهای زیاد درختها چیزی قبل دیدنی وجود نداشت ! خوابم گرفته بود به همون حالتی که بودم خوابم برد صبحش کمر درد بودم انگار خشکم کرده بودند با دیدن ساعت اخمام رفت توی هم اه امروز به بانک نمیرسم اومدم پایین گلی رو صدا زدم خبری ازش نبود حشمت گفت گلی برای یه سری خرید رفته بود بیرون نصاب سیستمها اومده بود که کارش رو شروع کنه هیچوقت صبحونه نمیخوردم فقط یه چای تلخ برای خودم ریختم و رو به حشمت گفتم زنگ بزن به این پرتو بگو چقدر از این وسایل رو پیدا کرده دیشب روی صندلی خوابم برد دارم از کمردرد میمیرم ! حشمت - چشم خانوم ! وقتی تماس گرفت پرتو گفت نصف بیشتر وسایل رو پیدا کرده و داره با یه کامیون میاد طرف خونه دوس نداشتم روز اول بهش سخت بگیرم ولی گفتم باید قبل از اومدن هماهنگ میکرد اونم گفت فرصت نشده ولی داره دست پر میاد ! گلی از خرید که برگشت گرفتمش به حرف گفت فقطفهمیده اسمش کوکبه و چهل ساله اینجا کار میکنه ! پس ننه کوکب هنوز با اونا زندگی میکنه چیزی زیاد دیگه نگفت اونم مثل اینکه فقط از گلی پرسیده کدوم خونه میشینن ! از تماس مهری نیم ساعت نگذشته بود که با وسایل رسید و چندتا مرد هیکلی باهاش بوند که دوساعت نشده پذیرایی و اتاقهای پایین رو پر کردند پذیرایی چهار تا فرش میخورد که دو دست مبلم احتیاج بود برای هر کدوم از اتاقها یک تخت و یه سری وسایل هم تهیه کرده بود لبخند رضایتم بهترین پاداش برای پرتو بود مهری - سلام شرمنده خانوم اینجوری شد ! من- اشکال نداره حالا مطمئنی همش کامله ؟مهری - یه سری دست مردمه یا از بین رفته مخصوص اون تخت دونفره ای که توی عکسها بود متاسفانه طرف گفت چون همش چوب بوده کلا موریانه خوردش ! از شنیدن حرفشم ناراحت شدم ولی مهم نیست من - خوب از روی همون میبری میدی یه نجار قدیمی نه از حالایی ها بسازه ! با ذوق گفت اتفاقا عموی خودم نجاره میخواست همین پیشنهاد رو بهتون بدم ! من - خوبه پس امروز اقدام کن چون آخر ماه میخوام جشن ورودم رو بگیرم ! مهری - چشم راستی یه خبر دیگه ام دارم !من - بگو چی پیداش کردی زنده است ؟مهری - بعله ! ار هیجان قدرت نفس کشیدن نداشتم رنگم حسابی پریده بود با دین حالم هول شد و گلی رو صدا زد گلی هم تند قرص زیر زبونیم رو گذاشت دهنم گلی - خانوم قربونتون بشم چرا مواظب خودتون و قلبتون نیستید ! با بی حالی حالیش کردم که ساکت باشه رو به مهری که ترسیده بود گفتم خوبم اینو بفرست سرکارش ادامه حرفت رو بزن ! مهری - خانوم آریانمهر میخواین بعدا وقتی حالتون بهتر شد براتون تعریف کنم ؟من - نخیر همین الان منم حالم خوبه در ضمن آریانمهر صدام کن ! سری تکون داد و گلی رو که دلواپسم بود فرستاد توی آشپزخونه روی مبلی که توی پذیرایی گذاشته بودند نشسته ام و سرم رو تکیه دادم و چشمام رو بستم و با بی حالی گفتم تعریف کن ! مهری - دیروز که از اینجا رفتم شب به چند نفری تلفن کردم این آقا اسمش همونه فقط چون یه بیست سالی گذشته کسی یادش نمیومد ولی تا میگفتم حاحی بازار فرش میشناختنش ! میخواستم برم بازار دنبالش که فهمیدم خیلی بد میشه که خبر برسه بهش یه زن داره درباره اش پرس و جو میکنه برای همین هم بیخیال شدم و صبح ساعت شش رفتم دم مغازه سمساری که نصف بیشترخریدهای تهران رو انجام میداد توی خیابون مولوی بود ! خونه اش کنار مغازه اش بود با دیدن عکس اون موقع صبح شروع به غرغر کرد ولی تا مبلغ رو گفتم جا خورد و زود گفت تا نه وسایل رو هر چیش رو داشت برام پیدا میکنه اونم بار شده توی کامیون ! بعد هم فقط توی بازار فرش به بهانه خرید فرش درباره اش پرس و جو کردم فهمیدم خودش دوسالی که نمیاد ولی پسرش زیر نظر پدرش حجرهها رو میگردونه خیلی خوشنام بودند حاجی ام شده حاج ستار توکلی صادر کننده فرش خونشه ام توی الهیه است ! حرفش که تموم شد حاله منم برگشت بود سر جاش من - خوب تا اینجا که خوب بود الانم اگه ناهار وایمیستی برو به گلی بگو میز رو بچینه اگه نه حشمت برسونت خونه ؟میدونستم انتظار این برخورد رو نداشت چشمام رو باز کردمو زل زدم به قیافه ناراحتش و گفتم ببین پرتو من زمانی میگم ممنون که طرف رو شخصا ببینم در ضمن ما درباره حق الزحمه صحبت نکردیم من به اون افضلی احمق مالی پنج میلیون میدادم توام همون قدر میدم فقط پول خوب میدم کار خوبم میخوام انتخابت کردم چون لیاقت دشتی و منم با شرایط تنها بودنم با یه زن بهتر کنار می اومدم تا یه مردک هیز احمق مثل افضلی متوجه حرفهام شدی ؟مهری - بعله آریانمهر الانم اگه اجازه بدین مرخص بشم من - صبر کن کارگارها کامل کارشون تموم بشه ناهار بخور بعد برو برای امروز بسه راستی تا من هستم موکل جدید نگیر چون بیست و چهارساعته لازمت دارم ! مهری - باشه ! من - خوب میتونی بری توی یکی از اتاقهایی که کارش تموم شده استراحت کنی تا ناهار صدات کنم ! معلوم بود خسته است چون بدون تعارف رفت توی یکی از اتاقها تا نزدیک ساعتهای سه چیدن وسایل طول کشید نصاب هم دوربینهای دیوار رو تموم کرده بود در آخر بهش گفتم یه کابل برق با فشار متعادل وصل کنه که کسی نتونه از روی نردهها هرچند بلند بود رد بشه بعد از رفتن و حساب کردن کارگرها و نصاب گلی میز رو برای ناهار آماده کرد مهری رو صدا زدم معذب بود ولی بهش گفتم از تعارف کردن متنفرم بعد از ناهار قول داد تا آخر هفته باقی وسایل رو برای سه تا اتاق بالا پیدا کنه منم گفتم مهم نیست فقط اون دست مبل تاجداری رو که توی عکس هست برام پیدا کنه گلی هم گفت پس اتاقهای بالا چی ؟منم کارت عابرم رو دادم به گلی و گفتم با مهری برن برای اتاقهای بالا وسیله پیدا کنند با رفتن اونا حشمت رو فرستادم دنبال یه باغبون تا یه کم به باغچه ها برسه ولی بیشتر میخواستم درختها رو حرص کنه تا دیدم بهتره بشه ! یک هفته از اومدن من به این خونه ی سفید گذشته کار سیستم ها تموم شده حشمت هم یه باغبون پیدا کرد که درختهارو همچنین باغچه رو ظرف سه روز سروسامون داد مهری هم اون مبل رو برام پیدا کرد الان باورم نمیشه همونیه که مامان بارها برام ازش گفته بود با دیدنش قلبم به تپش افتاد یه کم کثیف بود ولی خوب مونده بود اونم بعد از بیست سال مهری - آریانمهر این یه مبلش کم بود مثل اینکه از اول نداشته من - میدونم ! با خودم گفتم اون یکی مبل توی اون عمارت آجری جا مونده رو به حشمت که چشماش اشک نشسته بود گفتم همینا بود ؟حشمت - بعله خانوم این همون دست مبل جهیزیه است ! دیگه نزاشتم ادامش رو بگه رو به مهری گفتم - خوب حالا از اون مرد چه خبر ؟مهری - قراره اون چندتا قالیچه ها رو که گفتن ازشون بخرم ولی پسره بدقلقی میکنه میگه فروشی نیست ! من - غلط کرده بعدازظهر خودم با حشمت میرم دم مغازه اش ! تا عصر مثل مرغ سرکنده بودم وقتی که حشمت گفت ماشین آماده است تازه به خودم اومدم سیوا تو میتونی قرر نیست کسی تو رو بشناسه تو فرق کردی ! توی آیینه به خودم نگاه کردم شال سفیدی سرم بود کلاگیس مشکی پرکلاغیم رو گذاشته بودم لنز مشکی دماغم که عملی بود ابروهام رو با مداد پررنگ کرده بودم که پر به نظر بیاد مهری گفته بود پسرش خیلی سر به زیره ولی من رامش میکنم اون قالیچه ها حقه منه ! مانتو و شلوار خاکستری پوشیده بودم کیف و کفشم ست بود گلی با دیدنم مونده بود پس توی تغییر قیافه موفق شده بودم من - من رفتم حواست باشه اون جلسه قرآنی ام که گفتی برو شاید کوکب رو ببینی ! گلی - چشم خاتوم برید به سلامت ! حشمت هم با دیدنم مونده بود توی ماشین نشسته ام رو به حشمت که میخ من از توی آیینه بود گفتم حواست به رانندگیت باشه زودترم راه بیوفت تا دیر نشده ! سریع خودش رو جمع جور کرد و گفت ببخشید خانوم ولی خیلی شبیه هاله خانوم عمه تون شدین ! با حرص گفتم میدونم حرکت کن ! هر چی به مقصد میرسیدیم بیشتر استرس میگرفتم فکر میکردم اگه الان خودش باشه منو میشناسه ولی ... با صدا ی حشمت از جا پریدم حشمت - خانوم رسیدیم ! من - خوب از این جلوتر نیا ماشینم جایی پارک کن تا دید نداشته باشه ولی من راحت بتونم پیدات کنم ! حشمت - چشم خانوم از ماشین پیاده شدم و یه نفس عمیق کشیدم بازار فرش فروشها مثل بازارهای قدیمی بود که مامان عکسهاش رو نشون داده بود ! با وارد شدنم خیلی هم بهم نگاهشون به من افتاد چندتا باربر در حال جابجا کردن فرشها بودند نسبتا شلوغ بود اولین مغازه که رسیدم تا اسم حجره توکلی رو آوردم سریع شناختن و نشونم دادند تقریبا انتهای بازار بود چندنفری داخل مغازه بودند یه مرد جوون هم پشت به من داشت باهاشون حرف میزد رفتم داخل سعی کردم خونسردی خاص خودم رو داشته باشم شدم سیوا با ظاهری سرد و سنگ ! دور تا دور پر از فرشهای خیلی خوشگل بود یه میز کوچیک گوشه مغازه بود که بالای دیوارش یه قاب عکس بود خودش بود همون مردک ... هیسس سیوا آروم نباید خودت رو ببازی ! خانوم ... امری داشتین ؟با شنیدن صدای مرد جوونی برگشتم خدای من مثل سیبی که از وسط نصف شده بوده پس باید پسر توکلی باشه با اخم گفت - کاری دارید خانوم ؟میدونستم منگش شدم برای جبران خیره شدنم بهش با لهجه انگلیسی باهاش شروع به صحبت کردم و نشون دادم زبونش رو بلد نیستممن - سلام شما میتونید انگلیس صحبت کنید ؟اول جا خورد ولی بعد صداش رو صاف کرد و خیلی سلیس جوابم رو داد پسرجوون - بعله سلام .. در خدمتم ! من - اوه خدا رو شکر من الان نیم ساعته توی این بازار سرگردونم ! پسرجوون - بفرمایید بشینید ! با سنگینی و متانت نشسته ام و خیره شدم بهش ولی اون سرش رو انداخته بود پایین پسرجوون - خوب بنده در خدمتم چه کمکی از من برمیاد ! من - چندروز پیش وکیل من اومده بود مغازه شما ولی متاسفانه شما چیزی رو که مدنظر من بود به ایشون ندادین ؟ ابروهاش رو بالا برد و با تعجب به من نیم نگاهی کرد و گفت متوجه منظورتون نمیشم ! من - دو روز پیش خانومی به نام پرتو اومدند و طالب خرید دوتا قالیچه شدند که .. نذاشت حرفم رو بزنم و با عجله گفت بعله من هم خدمت خانوم عرض کردم اون قالیچه ها فروشی نیست ! من - قیمتش دستم هست هر چی شما تعیین کنید من دوبرابر پرداخت میکنم ! پسر - ولی خانوم مسئله قیمت نیست اونا .. حرفش رو قطع کردم و با زبون فارسی گفتم جناب توکلی من سه برابر قیمت میدم ! بهت زده نگام کرد و گفت شما فارسی بلدید ؟ من - بعله برای انگلیسی صحبت کردنم دلیل دارم از وقتی وارد مغازه تون شدم اون آقای به ظاهر محترم میخوان بنده رو جای شام میل کنند امیدوارم انگلیسی بلد نباشن ! مرد جونی که از اول ورودم زل زده بود بهم با لبخند مسخره ای اومدجلو و گفت اتفاقا من خودم به علی جان زبان یاد دادم ! پس این علی پسر یزرگ توکلیه فکر کردم پسر کوچیکش محمده ! علی با اخم گفت شما که باز اینجایی عماد جان ! معرفی میکنم پسرعمه ام عماد محبی ! و ایشون خانومه ؟دوست داشتم گلدون روی میز رو بکوبمونم توی سرش پس این پسر همون زن هرزه بود با حرص گفتم آریانمهر هستم ! بعد رو به علی گفتم قیمت رو چهار برابر میکنم این آدرسم و شماره تماسم لطفا کنید حداقل یک جفتش رو بدین گویا دوتاست من علاقه خاصی به اون قالیچه ها دارم ! علی - من که خدمتتون عرض کردم ده برابر هم بدین پدر من راضی به فروش نمیشن اونا جزء میراث خانوادگی ما هستند ! اصلا چرا دارم به توی احمق التماس میکنم از جام بلند شدم و رو بهش گفتم این کارت من اگه نظرشون عوض شد تماس بگیرید بعد ازش خداحافظی کردم رو به اون پسر احمقم لبخند شیطانی زدم و به لهجه فرانسوی گفتم خداحافظ دلقک ! صدای خنده ریز علی رو شنیدم با لحن خاصی به فرانسه گفت خداحافظ خانوم ! پس فرانسه هم یاد داره عماد گیج داشت نگاهمون میکرد با لحن بدی گفتم پس به دوستتونم بگید و منتظر جوابش نشدم و از مغازه زدم بیرون تا وقتی که ماشین رو پیدا کنم از عصبانیت در حال منفجر شدن بودم حشمت با دیدن حالم یه آب معدنی یخ برام از سوپری نزدیک گرفت که یک نفس سر کشیدم و با داد گفتم راه بیفت فردا سمت خونه امشب باید استراحت کنیم فردا صبح زود میریم دماوند ! تا خود خونه حرص میخوردم با خودم گفتم سیوا نیستم اگه تک تک شما احمقها رو به زانو درنیارم ! سلام آقا ببخشید میشه چند لحظه بیاید پایین ؟صدای نکره مدر گفت باشه اومدم بابا ! یه چند ساعتی میشه رسیدیم دماوند طفلی حشمت از بس کوچه ها خیابونها رو بالا و پایین کرد خسته و کلافه شد سعی میکردم سرش غر نزنم ولی فایده نداشت من بودمو اخلاق سگیم حشمت - خانوم داره میاد پایین شما دخالت نکیند ! تا در خونه رو باز کرد با دیدنش چندشم شد مردک احمق با یه شلوارک اومده دم در با اون هیکل لاغر مردنیش شیشه رو میدم بالا تا چشمم بهش نیوفته چند دقیقه ای میگذره حشمت میاد توی ماشین و میگه خانوم جواب درست حسابی نمیده میگم خاتون مادرتون کجاست ؟ میگه ننه ام نیست رفته بیرون شما هم هری ! خانوم برم ادبش کنم ؟ من - نه برو یه مهمانسرایی هتلی باغی جایی رو پیدا کنبرای استراحت بعد از ناهار برمیگردیم ! از کوچه که پیچیدیم بیرون حشمت طبق عادتش بوقی زد تا کسی سرراهش نباشه که پیرزنی با شنیدن بوق ماشین هول شد و با شبد خریدش افتاد زمین حشمت تزمز بدی گرفت که من با سر رفتم توی شیشه شانس کمربندم رو محکم بسته بودم حشمت - خوبین خانوم ؟با حرص میگم برو پایین ببین پیرزنه چیزیش نشده ! تازه به خودش میاد و سریع میره پایین و زن رو بلند میکنه کمکش میکنه و خریدهاش رو جمع میکنه تا به خودم میام میبینم سوار ماشین شدند بهش سلام میکنم و حالش رو میپرسم اونم با صدای آرومی میگه ممنوه دخترم ! ظاهرش خاکی شده چادر کهنه ای سرشه که گوشه اش پاره شده با ناراحتی میگم شرمنده خانوم باور کنید اصلا ما سرعتی نداشتیم چیزیتون که نشد ؟زن - نه دخترم حواسم نبود یا صدای بوق ترسیدم به صورتش زل میزنم چشمهای آبیش خیلی آشناست با دودلی میگم ببخشد اسم شما چیه ؟با لبخند کم جونی میگه خاتون ! باورم نمیشه یعنی این زن با این صورت خسته و شکسته خاتون گلیه ؟با ذوق میگم وای خاتون گلی منو نشناختین ؟با تعجب میگه نه ! من - سیوام دختر مارال عمارت آجری یادتون اومد ! اول با گیجی نگام میکنه بعد چشماش برق آشنایی میزنه و دست میندازه به گردم سرم رو میکشه عقب بیچاره گردنم که شکست با نفس نفس میگم خاتون گلی گردنم درد گرفت با شرمندگی دستش رو برمیداره و میگه الهی باورم نمیشه تو دختره مارالی ؟ نوه حاجی توکلی ؟توی دلم با حرص میگم آره ولی نه نوه اش قاتل جونش ! خاتون - خوب بگو ببینم چجوری اومدی دماوند ؟من - اومدم دنبال شما ؟ با تعجب میگه - دنبال من چرا ؟من - چند لحظه صبر کنید ! دست میبرم سمت داشبورد و صندوق مامان رو درمیارم و کاغذ رو برمیدارم و میگیرم سمتش و میگم - خاتون گلی اینو یادتونه ؟کاغذ رو از دستم میگیره و تا بازش میکنه خیره میمونه خاتوه - اینو از کجا آوردی ؟ من - پس یادتون اومد ؟خاتون - مگه میشه یادم بره من با این نقشه زندگی کردم این نقشه رو پدربزرگت به نیت جهیزی مادرت کشید اون موقع مادرت ده سال بیشتر نداشت ولی خواستگارها حاجی رو بیچاره کرده بودند ولی دلش به هیچکدوم رضا نبود رج اولم رو که شروع کردم کار و بار حاجی سکه شد و گفت دستم برای قالی خوبه ! گریه بهش فرصتی نمیده و زار میزنه هر چند صدای گریه اش عصبیم میکنه ولی میزارم خودش رو خالی کنه سرد و بی احساس دارم اشک ریختنش رو نگاه میکنم از وقت ده سالم بود و مامان برام داستان زندگیش و تنهایش رو تعریف کرده بود و من پا به پاش اشک ریختم دیگه اشکی نریختم من - خاتون من اومدم دنبالت نه برای تجدید خاطرات اومدم که برام جفت همون قالیچه ها رو ببافین ! یه کارگاه هم توی کرج دارم با یه خونه نقلی ! مات با چشمهای گریون داشت نگاهم میکرد خاتون - چرا ؟ آخه دخترجوناون قالیچه ها میدونی هر نخش با یه رنگ طبعی درست شده قرمزیش از انار ساوه گرفته شده و زردیش از زعفرون خراسان و ... بیحوصله میگم میدونم مهم بافت اوناست که میخوام بافنده شون شما باشین ! خاتون - من نه دستی دارم نه چشمی برای بافتن ! من - اول بریم ناهار که من یکی دارم تلف میشم رو به حشمت که ساکت نشسته میگم برو سمت یه رستورانی تا دلی از غذا دربیاریم خاتون - وا خدا مرگم نوه حاجی اومده دیدن من بره بیرون غذا بخوره یه کلبه خرابه هست یه لقمه نون و پنیر هم پیدا میشه من - نه خاتون وقت نداریم شما اگه چیزی لازم داری بریم از خونه بردار که تا الان هم از برنامه عقبیم ! خاتون - نه چیزی که ندارم ولی آخه ... با لبخندی تلخ میگم نکنه نگران آقا پسرت هستی ؟سرش رو میندازه پایین و با لحن سوزناکی میگه اون پسر من نیست بچه شوهرمه من بچه ای ندارم ! بی خیال میشم و میگم خوب پس پیش به سوی فسنجون ترش مامان گفت عاشق فسنجون ترش بودی آره ؟سرش رو بالا میاره دیگه از غم توی چشماش خبری نیست فقط لحن صداش غمگینه خاتون آهی میکشه و میگه آره ولی نه هر فسنجونی دستپخت آهو خانوم مادربزرگتون عالی بود ! خدا حفظشون کنهراستی همه خوبن الان عمارت پیش اونا هستین ؟با حرصی زیاد میگم آره همه خوب و سرو مرو گنده دارن زندگیشون رو میکنند خاتون بدون فهمیدن حال من میگه مارال خانوم خوبن ؟من - آره من تنها اومدم مامان آمریکاست ! حشمت - ببخشید خانوم حرفتون رو قعع میکنم رسیدیم خاتون به خاطر سر و وضعش معذب بود بیاد پایین منم که از رستوران رفتن متنفر بودم رو به حشمت گفتم برو یه پرس فسنجون ترش برای خاتون گلی برای منم ماهیچه پلو خودتم هر چی دوست داشتی سفارش بده ! خاتون با شرمندگی اصرار میکرد لازم نیست زیادی خرج کنم منم مطمئنش کردم که اینجوری دوست دارم وزحمتی نیست و مامان کلی سفارش کرده که اگه پیداتون کردم حسابی تحویلتون بگیرم ! بعد از خورن ناهار تا خود کرج برای خاتون از نقشه و بافتن قالیچه صحبت میکردم هنوز دودل بود ولی با دیدن کارگاه و خونه راضی به موندن شد شماره تماس خودم و مقداری پول بهش دادم و از خونه زدم بیرون تا خود تهران خواب که نه توی خواب و بیداری بودم نزدیک ساعت یازده شب بود حشمت حسابی خسته شده بود بهش گفتم بهتره برازه من رانندگی کنم که اون با دلیل اینکه گواهینامه اینجا رو ندارم بین خواب و بیداری بودم


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختری به نام سیوا , دانلود رمان , دانلود رمان دختری به نام سیوا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
حتماً باید كار خاصی داشته باشم ؟
رادین لبخندی زد و گفت :
ـ خب پس نپیچون ، بگو دلت برام تنگ شده بود .
لینا لبخندی زد و گفت : دوست داری اینو بشنوی ؟ خب آره دلم برات تنگ شده بود
رادین احساس وصف نشدنی ای داشت . اینكه دوست داشتن های لینا ادامه داشت ، واقعی بود و دلش رو نمی زد .
ـ خب دیگه چه خبر ؟ خوبی ؟
ـ آره خوبم .
لینا با خوشحالی گفت : چی بهتر از این كه خوبی .
رادین نیمچه لبخند زد و لینا گفت :
ـ رادین !!!؟؟؟
اون قدر لحن صدای لینا نوازشگرانه بود كه بی اختیار گفت :
ـ جانم .
بند بند وجود لینا لرزید . با خوشحالی گفت :
ـ امروز تولدمه .
رادین اول فكر كرد لینا الكی داره می گه تا ببینه عكس العمل اون چیه . گفت :
ـ خب چی كار كنم ؟
لینا به یكباره پكر شد و گفت : خب ...هیچی ...بهم تبریك بگو دیگه ...
ـ داری جدی می گی تولدت ِ ؟
ـ نه پس ، داشتم جك می گفتم دور هم بخندیم . تولدمه دیگه چرا باور نمی كنی .
ـ خب چرا زودتر بهم خبر ندادی ؟
ـ خب حالا گفتم دیگه .
ـ حالا دیره ...
لینا با ناز گفت : مگه چی كار می خوای برام بكنی ؟
رادین در حالی كه سمت دانشگاه می رفت گفت :
ـ هیچی زیاد ذوق نكن ، هیچ كاری نمی خوام برات بكنم .
ـ می دونستم خیلی بی ذوقی .
رادین خندید و گفت : كیك خریدی ؟
ـ نه خیر نخریدم .
ـ چرا ؟
ـ چرا بخرم ؟ اینكه برم برای خودم كیك بخرم یه كم مسخره به نظر می رسه .
ـ آخی دلم برات سوخت هیچ كس رو نداری كه برات جشن بگیره .
لینا به مسخره خندید :
ـ هه هه هه ، بابام بهم زنگ زد تلفنی بهم تبریك گفت .
دیگه نگفت كه مسیح هم زنگ زد و خواسته بود براش جشن بگیره ولی او بی حوصلگی رو بهانه كرده بود .
رادین گفت :
ـ ببین من دارم می رم دانشگاه ، فعلاً كاری نداری ؟
ـ نمیایی پیشم ؟
ـ بیام چی كار ؟
لینا عصبی شد و گفت :
ـ رادین پا تو اینجا بگذاری ، پاتو قلم می كنم ...منو بگو با چه شوقی زنگ زدم بگم تولدمه ، برای تولدت جبران می كنم .
رادین خندید و گفت : تولد من گذشته .
ـ به هر حال دوباره تولدت می رسه كه .
رادین یه لحظه فكر كرد "اگر واقعاً نرسه چی ؟" لبخندش هر لحظه كم رنگ تر می شد .
ـ الو...چی شد ؟ چرا ساكتی ؟

صدای آرنیكا تو گوشش پیچید كه گفت "رادین امیدوار باش ، فردا پیش بینی نشده ست ولی می تونی با افكارت اونو بسازی . "
لبخند محوی زد و گفت :
ـ لینا فعلاً خداحافظ .
لینا به آرامی خداحافظ گفت و رادین سمت دانشگاه رفت .
لینا گوشیو روی پاش گذاشت ، هنوز به فكر نرفته بود كه یه پیام براش رسید . از طرف مازیار بود . خوند .
"سلام لینا جان.
آغاز دوباره تو تبریك می گم ."
لینا جواب فرستاد :
"ممنون كه به یادمی ."
كمی كه گذشت گوشیش زنگ خورد . باز هم مازیار بود ، جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام ، من همیشه به یادتم ، حالا چی كار می كنی برای تولدت ؟
ـ هیچی تو خونه ام .
ـ چرا خونه ؟ پاشو بیا اینجا هم كمی تمرین می كنیم ؛ هم برات یه جشن كوچولو می گیرم .
ـ واقعاً ممنونم ، ولی منتظر كس دیگه ای هستم .
مازیار بعد كمی سكوت گفت :
ـ رادین ؟
ـ اوهوم .
ـ باشه لینا جان ، خلاصه تنها نمونی ...
لینا لبخند زد و گفت : نه .
ـ باشه ، پس دیدمت كادوت رو می دم .
ـ وای مازیار من كادو نمی خوام .
ـ خب این حرفا رو ول كن ، چیز قابل داری نیست .
ـ بازم تشكر می كنم .
ـ اصلاً حرفش رو نزن ، من با یكی از بچه ها تمرین دارم ، فعلاً قطع می كنم ، آخر شب بهت زنگ می زنم باشه ؟
ـ باشه .
ـ بدرود .
لینا خندید و گفت :
ـ بدرود .
تماس قطع شد . لینا رفت تا آماده بشه . رادین نگفته بود كه میاد ولی اون منتظر بود . ترجیح می داد امیدوار باشه .
بودن كسایی كه تولد لینا رو یادشون بوده و دوست داشتن براش جشن بگیرن ولی اون منتظر همون كسی بود كه حتی از روز تولدش خبر نداشت .
***

رادین بعد تحویل مدارك تو محوطه ی دانشگاه چند تا از دوستانش رو دید . هیچ كس از بیماریش خبر نداشت و این راضیش می كرد . هر كی یه چیزی می گفت :
ـ چه عجب آقا اول شدن كلاسشون رفته بالا .
ـ آقا اول دانشگاه شدی دیگه ، رئیس جمهور می شدی فكر كنم ما رو بی دلیل ترور می كردی .
ـ آخه فقط اینم نیست . الان برای خودش یه پا استاده ، برنامه نویسه ، دیگه در شأنش نیست كه با ما بگرده .
فرامرز دستش رو رو گلوی رادین گذاشت و گفت :
ـ داداش چرا گوشی تو جواب نمی دی ؟
رادین برگشت سرفه كرد ، بعد دست فرامرز رو پس زد و گفت :
ـ نكن ببینم .
بعد نگاهی به جمع كوچكشون انداخت و گفت :
ـ شما الاف ها اینجا چی كار می كنید ؟
ساشا پوزخند زد و گفت :
ـ همون كاری كه تو می كنی ...
علی زد پس گردن ساشا و گفت :
ـ تو دیگه خالی نبند ، تو كه مشروط شدی ...
همه زدند زیر خنده و رادین گفت :
ـ واقعاً ؟ !!!
ساشا با خنده سری تكان داد . رادین پوزخند زد و گفت :
ـ تو دیگه عجب آدمی هستی ...
ـ حالا چند تا از درس هاتون رو افتادید ؟
فرامرز با لحن لوتی گفت :
ـ داداش افتادن كه تو مرام ما نیست ، این استاد ها هستند كه ما رو می اندازن .
رادین مدتی با آنها حرف زد و از دانشگاه خارج شد . داشت سوار ماشین می شد كه دختری صداش زد :
ـ آقا رادین !

برگشت ، ترانه بود . لبخندی زد و سر تكان داد . ترانه هم لبخند محجوبانه ای زد و گفت :
ـ تو دانشگاه صداتون كردم نشنیدید .
ـ بله ، اشكالی نداره ، بفرمایید .
ـ اول خیلی خوشحال شدم بابت موفقیت تون ، دوباره بهتون تبریك می گم ...بعد یه مزاحمت براتون داشتم .
ـ خواهش می كنم ، بفرمایید .
ـ می دونم سرتون شلوغه ، ولی شرمندم یكی از اقوام مون تازه وارد دانشگاه شده ، می خواستم ازتون بخوام اگر امكانش هست یه سری دروس پایه رو باهاش كار كنید.
رادین در دل دعا می كرد این آغاز دوباره دیدن های هم نباشه . هر چند هنوز مطمئن نبود بتونه به تدریس كردن ادامه بده . برای همین گفت :
ـ ببخشید من یه سری مشكلات برام پیش اومده ، به خاطر همین دوباره تدریس كردن رو شروع نكردم .
ترانه مایوسانه نگاهش كرد .
ـ ولی اگر خواستم برای بقیه كلاس بگذارم ، شماره تون رو دارم حتماً خبرتون می كنم.
ترانه تشكر كرد و رفت . رادین سوار ماشینش شد . باز دلش می سوخت . تنها دختری بود كه خیلی سعی می كرد موقع حرف زدن و رفتار كردن خیلی باهاش معدب باشه و خوب برخورد كنه . ترانه دختر خوبی بود ، نمی خواست الكی امیدوارش كنه.
***

سخت ترین كار ممكن خریدن هدیه بود . فكر می كرد از پسش بر نمی یاد . تا به حال یادش نمی اومد كه برای دختری هدیه خریده باشه .
دیگه كم كم اعصابش داشت به هم می ریخت . با خودش فكر كرد یه دسته گل بگیره و بره پیشش ولی دلش نیومد كادوی دیگری نخره .
بعد كلی بلاتكلیفی آخر سر یه ست مروارید اصل براش خرید و راهی شد . بین راه یه دسته گل رز خرید . تو چهارراه پشت چراغ قرمز بود كه نگاهش به بادكنك فروش افتاد كه ایستاده و با تلمبه بادكنك هایش رو باد می كنه .
نگاهی به بادكنك هایی كه به چوب متصل بود انداخت و و مرد رو صدا كرد .
مرد جلو اومد خم شد و گفت : بله ؟
ـ یه چند تا بادكنك می خواستم .
ـ چشم . چند تا ؟
ـ یه ده بیستایی بده ...
مرد داشت بادكنك می شمرد كه گفت :
ـ نه عمو جون كی نفس داره باد كنه ، باد شده شو می خوام .
مرد نگاهش كرد و گفت : باد شده می بری ؟
ـ آره بگذار رو صندلی عقب .
مرد سری تكان داد . در عقب رو باز كرد و در حالی كه داشت نخ های بادكنك رو از چوب جدا می كرد رادین گفت :
ـ خوش رنگ هاشو بگذار .
ـ چشم .
ـ دستت طلا .
پول نقد از جیبش بیرون آورد . بادكنك فروش در عقب رو بست ، كنار شیشه خم شد و گفت :
ـ اینم بیستا ..
رادین كمی فكر كرد . چون لینا بیست و یك ساله می شد گفت :
ـ یه دونه دیگه هم اضافه تر بگذارید .
ـ به چشم . بفرما .
آخرین بادكنك رو روی صندلی جلو گذاشت و رادین پول رو بهش داد . بادكنك فروش نگاهی به پول انداخت بعد دستی تو جیبش كرد تا بقیه ی پولش رو بده .
رادین نگاهی به چراغ كه سبز می شد انداخت و گفت :
ـ بقیه ش مال خودتون ...
صدای تشكر بادكنك فروش رو نشنید ، چرا كه سبز شد پاشو روی گاز گذاشت و دور شد .
بین راه از كیك فروشی یه كیك قلب سفید كه روش یه قلب قرمز ژله ای داشت خرید و ازشون خواست كه روش بنویسند "لینا جان تولدت مبارك "

زنگ رو نزد ، با كلید در رو باز كرد ، داشت در پاركینگ رو برای بردن ماشینش به داخل باز می كرد كه دید لینا روی ایوان ایستاده .
لبخندی بهش زد و ماشین رو داخل برد . لینا پا برهنه سمتش دوید و گفت :
ـ آخ جون رادین اومدی ؟
رادین لبخند قشنگی زد و در پشت رو باز كرد . لینا سمتش رفت . وقتی گل و كیك و بادكنك ها رو دید ذوق زده دستش رو دور گردن رادین انداخت و گونه ی او را بوسید .
رادین دلخور شد و گفت :
ـ برو عقب لینا .


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
رایكا با آرنیكا وارد اتاق شدند ، آرام در رو بستند . اردشیر با خوشحالی به آرنیكا نگاه كرد ، آرنیكا انگشت قلمی شو روی بینی اش به نشانه سكوت قرار داد . اردشیر سری تكان داد و رفت آرنیكا رو بغل كرد و آرام خوش آمد گفت .
رادین ملحفه رو روی سرش كشیده و سعی می كرد به چیزی فكر نكنه . رایكا برای آرنیكا لبخندی زد . اردشیر آرام به رایكا اشاره كرد كه دیرش شده و میره .
رایكا سری تكان داد .
سكوت چند ثانیه ای اتاق با صدای رایكا شكست .
ـ رادین ....
همان طور كه ملحفه رو روی سرش نگه داشته بود "هوم" كشیده ای گفت.
ـ منو نگاه كن .
رادین بی حوصله گفت :
ـ بگو می شنوم .
ـ نمی خوام بشنوی ، منو نگاه كن .
رادین زیر ملحفه غلتی زد و پشت كرد . آرنیكا به آرامی رو به رایكا گفت :
ـ می تونم باهاش صحبت كنم ؟
ـ حتماً ...من بیرونم .
رایكا رفت . آرنیكا نزدیك تخت شد ، از روی ملحفه به بازوی او زد . رادین بی حوصله گفت :
ـ رایكا دست از سرم بردار ، حوصله تو ندارم ...
آرنیكا لبخندی زد و دوباره به بازویش زد . رادین كه عصبی شده بود غلتی زد ، سریع و عصبی ملحفه رو از رو خودش كنار زد و دهانش رو باز كرد كه چیزی بگه ولی با دیدن آرنیكا كه بهش لبخند می زد ، شوكه شد . چشمانش گرد شده به آرنیكا دوخته بود.
آرنیكا لبخندی از صمیم قلب زد و گفت :
ـ خوبی ؟
ـ آرنیكا تویی ؟
با لبخند حرفش رو تایید كرد .
ـ اینجا چی كار می كنی ؟
لبه ی تخت نشست ، كیف فانتزی شو روی پاش گذاشت و گفت :
ـ اومدم تو رو ببینم .
رادین نیم خیز شد و نشست . آرنیكا گفت :
ـ الان بهتری ؟
ـ ممنون .
ـ رادین تا جایی كه شناختمت تو خیلی همه چیز رو تو خودت می ریزی ، و اینكه از خانواده ت فاصله می گیری .
رادین پوزخندی زد و گفت :
ـ اومدی نصیحتم كنی ؟
آرنیكا سری تكان داد و گفت : نه اصلاً . فقط اومدم باهات حرف بزنم ...
ـ ممنون كه اومدی .
ـ می دونم روزهای سختی رو گذروندی ، ولی تا اونجایی كه شناختمت می دونم آدم ضعیفی نیستی ...
رادین سرش رو پایین انداخت و گفت : دیگه نمی تونم ضعیف نباشم .
ـ نمی تونی چون مدام داری به خودت تلقین می كنی .
رادین آه دردناكی كشید .
آرنیكا دست او را میان دستانش گرفت و گفت :
ـ رادین ، مرگ و زندگی دست خداست ، به خدا باور داری ؟
نگاهش رو به آبی چشمان او دوخت .
ـ دكترها فقط تشخیص می دن ، هیچ وقت نمی تونن زمان مرگ یه آدم رو تعیین كنند ، حتی تخمین زدنشون برای اینكه بیمارها چه قدر فرصت زندگی كردن دارن اشتباهه...
نگاهش رو از آبی آرامش بخش چشم های او گرفت .
***

لینا گل به دست از پله های بیمارستان بالا می رفت كه گوشی اش زنگ خورد .

ایستاد و جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام لینا خانوم خوبی ؟
ـ اوه سلام آقای كاویانی خوبید ؟
ـ ممنون لینا جان تو خوبی ؟ پدر نیومدن ؟
ـ مرسی ممنون ، آخر این ماه میاد .
ـ بگو یه كم هم ما رو تحویل بگیره ، یه سری بزنه ...
ـ خواهش می كنم این چه حرفیه ؟ همیشه ذكر و خیر خوبی هاتون هست .
ـ خوبی از خودته دخترم ، راستش زنگ زدم ببینم این برنامه نویس ما نمی خواد بیاد سر كار ؟ امتحاناتش تموم شد نه ؟
دوباره اندوهی بی پایان قلبش رو آكنده كرد . آه بی صدایی كشید و گفت :
ـ ببخشید آقای كاویانی ، من باید زودتر بهتون زنگ می زدم و اطلاع می دادم .
ـ چی رو دخترم ؟
ـ رادین دیگه فكر نكنم بتونه بیاد سر كار .
كاویانی با تعجب گفت :
ـ چرا ؟ مگه چیزی شده ؟
ـ راستش الان بیمارستان بستریه ، بعدش هم فكر نكنم شرایط كار كردن داشته باشه.
كاویانی كه نگران شده بود گفت :
ـ رادین رو چرا بردید بیمارستان ؟ مریضه ؟
آرام و غمگین گفت : بله .
ـ كدوم بیمارستان ؟ بگو بیام حتماً بهش سر بزنم ، خیلی برام زحمت كشیده .
ـ ممنون ، خوشحال می شه ببینتون .
***

كمی دسته گل را جا به جا كرد . شش شاخه رز سرخ ساقه بلند دسته گلش رو تشكیل داده بود . لبخندی زد و وارد شد . با تعجب به دختر چشم آبی و زیبایی كه لبه ی تخت نشسته و دست رادین رو گرفته بود نگاه كرد .
بدون اینكه نگاه حسودش رو بگیره تخت رو دور زد ، گل ها را با گل های خشكیده ی گلدان عوض كرد و به رادین چشم دوخت .
رادین هم نگاهش كرد . آرنیكا لبخندی زد و سلام گفت .
لینا تازه یادش اومد كه سلام كنه ، جوابش رو داد .
به دست هایشان خیره شد كه همان لحظه آرنیكا دست رادین رو ول كرد . لینا به دست او كه سمتش گرفته شده بود نگاه كرد .
آرنیكا صمیمانه لبخند زد و گفت :
ـ من آرنیكا هستم ، تو باید دوست رادین باشی .
لینا بی تمایل دست داد در دل با حرص گفت "فقط دوست خالی !" خودش رو معرفی كرد:
ـ منم لینا هستم .
آرنیكا خنده ی ملایمی كرد كه دندون های ردیفش رو به نمایش گذاشت .
ـ پس لینا تویی ؟
لینا با تعجب نگاهش كرد .
ـ رادین درباره ت حرف زد .
رادین خودش هم باورش نمی شد با آرنیكا درد و دل كرده باشه ، آخرین بار با لینا بود كه درد و دل كرده . همان موقع كه حس می كرد تنهاست و كسی رو نداره . شاید چون آن لحظه همان حس مشابه رو داشت .
لینا نگاهش رو بین رادین و آرنیكا رد و بدل كرد بعد روی صورت بشاش آرنیكا ثابت نگه داشت و گفت :
ـ رادین درباره ی من چی گفته ؟
رادین به آرنیكا نگاه كرد و ابرویی بالا انداخت . آرنیكا لبخند مرموزی زد و لینا كنجكاوانه گفت :
ـ باید بدونم وگرنه دست بر نمی دارم .

آرنیكا نگاهی به لینا انداخت و درحالی كه كنجكاوانه عكس العمل او رو زیر ذره بین نگاه تیزبینش گرفته بود گفت :
ـ خودت حدس بزن .
لینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ نمی تونم چیزی حدس بزنم ، چون تا به حال از من پیش هیچ كس حرفی نزده.
آرنیكا اخم ظریفی به رادین كرد و رادین لبخند كجی زد .
لینا لیوان آب رو پر كرد . رادین نگاهش كرد و لینا گفت :
ـ ولی خیلی كنجكاوم بدونم ها ...
بعد به آرنیكا نگاه كرد و گفت : راجع به یه چیز دیگه هم كنجكاوم.
آرنیكا پرسید :
ـ چی ؟
ـ تو فامیلشی ، فقط اسمت رو می دونم .
آرنیكا لبخندی زد و گفت : از آشناهاشون هستم .
لینا سری تكان داد و لیوان رو به سمت لبش برد . رادین كه فكر می كرد برای او آب ریخته ، سریعاً خودش رو جلو كشید ، با دستش محكم به لیوان زد و بعد پرت شدن از دست لینا روی زمین كوبیده و هزار تكه شد .
لینا با تعجب دستشو روی قلبش گذاشت و گفت :
ـ چی كار می كنی ؟
رادین عصبی به تخت تكیه داد اخم كرد و گفت :
ـ اون لیوان منه ، نمی فهمی نباید توش آب بخوری ؟
آرنیكا لبخند تلخی زد . لینا آهی كشید و گفت :
ـ خب ، چرا این طوری می كنی ؟ ترسیدم .
رادین نگاهشو از نگاه عسلی و نگران او گرفت . همان موقع پرستاری وارد شد و گفت :
ـ صدای چی بود ؟
***

رایكا ، آرنیكا رو تا خونه خودشان رساند تا كمی پیش مریم بمونه هم استراحت كنه ، هم تنها نباشه ...
وقتی به بیمارستان برگشت ، كمی رادین رو برد تا توی محوطه قدم بزنه ، وقتی به اتاق برگشتند ، رادین آهی كشید . دیگه خسته شده بود .
رو به رایكا گفت :
ـ پس كی مرخص می شم ؟
ـ به زودی ...
زهرخندی زد . چه قدر این جمله تكراری شده بود . به زودی .
رایكا كمك كرد تا روی تخت دراز بكشه .
لینا گفت :
ـ من پیشش هستم ، تو برو یه كم استراحت كن .
ـ ممنون ، خودت خیلی وقته اینجایی ، برو خونه .
لینا با تاكید گفت : نه می خوام بمونم .
رایكا سری تكان داد و گفت : پس اگر كاری داشتی بهم زنگ بزن.
لینا لبخندی زد و گفت :
ـ باشه .
رادین تا نزدیك در رفت . چیزی یادش اومده بود ، برگشت و رو به رادین گفت :
ـ وقتی آرنیكا رو بردم پیش مریم ، بهش قول دادم كه تلفنی باهات حرف بزنه.
رادین سری تكان داد و گفت : باشه .
رایكا رفت و او داشت آخرین دیدارش رو با مریم به یاد می آورد . اشك هایش كه حتی برای مدت كوتاهی بند نمی اومد ، آغوش او و حرف هایی كه با هق هق زده می شد . می دونست الان حال مریم بهتر از او نیست .
لینا لبه ی تخت نشست و گفت :
ـ به چی فكر می كنی ؟
رادین نگاهش كرد و گفت :
ـ هیچی ...
لینا دستش رو دو طرف گونه ی او گذاشت و گفت :
ـ راجع به من چی به آرنیكا می گفتی ؟
رادین جوش آورد ، دست های لینا رو پس زد و با صدای بلند گفت :
ـ بهت می گم به من دست نزن ، نزدیكم نشو ....چرا نمی فهمی ؟
لینا با دلخوری نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ چرا نمی فهمی ؟ برو خونه ت ، من دیگه ...
جمله اش رو "دوستت ندارم" تكمیل می كرد ولی نگفت . برایش سخت بود . لینا منتظر نگاهش می كرد . رادین روشو گرفت و گفت :
ـ دیگه حوصله تو ندارم .
لینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ هر چه قدر دلت می خواد دروغ بگو ...
رادین نگاه تند و تیزی به او انداخت و لینا گفت :
ـ می دونم از ته قلبت نمی گی .
رادین با حرص دندان هایش را روی هم فشرد . لینا از روی تخت بلند شد ، سمت گل هایی كه خریده بود رفت ، درحالی كه داشت گلبرگ ها رو نوازش می كرد گفت :
ـ حتی اگر یه درصد هم حقیقت داشته باشه ، باید بهت بگم مجبوری منو تحمل كنی ، چون نمی تونم هیچ لطفی بهت كنم .
رادین عصبی چشمانش رو بست و گفت :
ـ لینا خواهش می كنم بیشتر از این اذیتم نكن ، برو ...دیگه هم هرگز نیا اینجا . هیچ وقت ...
لحن تحكم آمیز رادین قلب لینا رو لرزوند . دلخور در حالی كه لب پایینی اش آویزون شده بود گفت :
ـ رادین تو هم داری منو اذیت می كنی ...نبین من می خندم ، تو گریه های خاموش منو نمی بینی ...قلب من داره می سوزه ، ولی من چیزی نمی گم ...
صدایش شروع به لرزیدن كرد :
ـ یه كم منو درك كن ...من تازه داشتم حس می كردم كه با هم خوشبختیم ...به خودمون امیدوار بودم ...من خیلی تنها بودم ...آدمك های دور و برم هیچ نقش اصلی تو زندگی من ندارن ...دل من فقط به تو خوشه ...
دو قطره اشك گونه هایش رو تر كرد و تا زیر چانه هایش سُر خورد .
ـ می خوای دلخوشیمو بگیری ؟
دو قطره اشك دیگه جایگزین شد و همان مسیر قبلی گونه اش رو پیمود .
رادین آهی كشید . از اینكه اشك های اونو در آورده بود ، عذاب می كشید . لینا با تردید نزدیكش شد و لبش رو كه می لرزید، گزید .
رادین كه دیگه طاقت پس زدنش رو نداشت دستش رو دراز كرد ، گونه های تَرِش رو پاك كرد . به زحمت بغضش رو فرو داد و گفت :
ـ بسه ...اشك نریز .
پره های بینی لینا می زد ، سرشو روی شونه ی رادین گذاشت و گفت :
ـ من دوستت دارم .
رادین در دلش گفت "منم"
لینا بینی شو بالا كشید و گفت :
ـ من از آرنیكا پرسیدم ، تو بهش گفتی كه منو دوست داری ..
با حسرت آه كشید و گفت :
ـ هیچ وقت به خودم نگفته بودی ، ولی من به همون نگاه صادقت دلخوش بودم.
رادین آرام دستشو بالا برد و روی سر لینا گذاشت. شالش روی شانه هایش افتاده بود ، شروع كرد موهای لینا رو نوازش كردن .

درمان های دارویی رادین همچنان ادامه داشت ، رادین از دكتر خواسته بود مرخصش كنه ، چون دیگه اصلاً تحمل بیمارستان رو نداشت .
مدتی كه تو بیمارستان بود ، گاهی تب می كرد بهش تشنج دست می داد به خاطر همین دكتر هنوز اصرار داشت یه سری مراقبت های دیگه و تحت درمان بودن ها ادامه داشته باشه .
مریم آخر سر دوباره به بیمارستان اومده بود . هر چند كه گاهی قولی كه داده بود می شكست و سیل اشك هایش فرو می ریخت . از طرفی لینا رو دیده و با او آشنا شده بود . لینا از این موضوع كه با خانواده ی رادین دیدار داشته ، خشنود بود .
آرنیكا هنوز هم به ملاقات رادین می رفت . رادین به رفت و آمد های آنها عادت كرده بود ، فقط این بین ملاقات های فامیل ها او را عصبی می كرد . وقتی یه بار از همین رفت و آمد و شلوغی ها سر درد شدیدی گرفته بود ، دكتر ملاقات ها رو به همین افراد نزدیك و درجه یك ، محدود كرد و گفت كه بهتره دورش خلوت باشه و اون به آرامش نیاز داره .
رادین نسبت به نور شدید و صدا های خیلی بلند حساس شده بود و وقتی با چنین شرایطی رو به رو می شد بی قراری می كرد یا سرش درد می كرد و حتی گاهی می زد زیر گریه .
آخرین باری كه این طور شد مریم هم زد زیر گریه ولی با حرف های دكتر گریه هایش بند اومد .
هنوز هم حرف های دكتر توی گوشش می پیچید .
"خانم شما نباید این قدر رادین رو عذاب بدی . گریه های شما بیشتر حال اونو بد می كنه . خودش به اندازه ی كافی داره تحمل می كنه ، ازتون می خوام اگر طاقت ندارید دیگه به بیمارستان نیایید. باید خدا رو شكر كنید كه زود به بیمارستان رسوندینش و ما زود بیماری شو تشخیص دادیم . وگرنه ممكن بود اتفاقات بدتری بیافته . ممكن بود علائم دیر بروز كنه ، ما تشخیص نمی دادیم و رادین حس شنوایی و بینایی شو از دست می داد یا اختلال گفتاری و مشكلات رفتاری پیدا می كرد یا حتی اندام هاش فلج می شد .
حرف آخر دكتر كه بی تعارف بیان شده بود تو گوشش زنگ می زد :
ـ شما باید شكر كنید . چون ممكن بود تا به حال رادین می مُرد . ولی خب شانس آورده و ما به موقع بیماری شو تشخیص دادیم "

مریم جلو رفت و موهای رادین رو نوازش كرد . او آرام خوابیده بود . با حسرت نگاهش كرد و آهی كشید .
حداقل جای شكرش باقی بود كه هنوز هم كنارشون بود .
***

رایكا وارد اتاق شد ، لینا و مریم هنوز آنجا بودند . لبخندی برای رادین زد كه خواب بود.
مریم رو به رایكا گفت :
ـ بیرون بمون ، بهتره اینجا آروم باشه . رایكا گفت : مامان شما برید ، تا به حال اینجا بودید ...منم دلم برای رادین تنگ شده ، بگذارید من یه كم اینجا باشم .
مریم نگاهی به لینا انداخت . لینا وانمود كرد نگاهش رو ندیده . چون دوست نداشت به او بگویند كه بیرون بره .
مریم بی میل سمت در رفت و گفت :
ـ دوباره بر می گردم .
در رو باز كرده بود كه متوجه نفس نفس زدن های یهویی رادین شد . با عجله برگشت . لینا با وحشت روی تخت خم شد و به رادین نگاه می كرد . رایكا با ملایمت او را عقب كشید و گفت : می رم دكتر رو صدا كنم .
دوباره اشك های مریم سرریز شده بود . دوباره بهش تشنج دست داده بود .
رایكا بیرون دوید . با دیدن اولین پرستار ، سراغ دكتر رو گرفت . طولی نكشید كه با دكتر و سرپرستار برگشت . آنها به سمت اتاق دویدند ولی رایكا نرفت ، دیگه طاقت دیدن آن صحنه ها را نداشت . قلبش گرفته بود . با گام هایی بی هدف سمت انتهای راهرو می رفت .
لینا در حالی كه خودش رو كنترل می كرد كه اشك نریزه ، مریم رو به زور بیرون آورد و سعی كرد او را روی صندلی بنشاند ....



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
وقتی تخت رو داخل اتاق بردند و رادین و روی تخت اصلی منتقل كردند ، دكتر نیم نگاهی به مریم انداخت كه با هق هق گریه می كرد . مریم وقتی نگاه دكتر رو دید با نگرانی پرسید :
ـ چش شده آقای دكتر ؟
دكتر كمی اخم كرد و گفت : ممكنه یه تشنج ساده باشه ...
بعد رو به رایكا و اردشیر گفت :
ـ لطفاً ایشون رو بیرون نگه دارید .
رایكا دست مریم رو گرفت و بیرون برد . مریم با بی میلی از اتاق خارج شد . اردشیر به دكتر كه دستوراتی می داد نگاه كرد بعد هم به رادین ...پسرش .
مریم پشت در اتاق بی تابی می كرد . رایكا می خواست پیش رادین باشه ولی مجبور بود كنار مریم بشینه و او را آرام كنه .
یاد رادین افتاد وقتی با هم حرف زدند ...یاد بی تفاوتی های او ، سرد بودن های او ...با همه ی اینها دوستش داشت ، با تمام وجود . مریم سرش و روی شونه ی او گذاشته و گریه می كرد .
از پرستاری كه برای مریم لیوان آب آورده بود ، تشكر كرد و لیوان رو جلوی لب او گرفت. هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت . حتی آب . با این حال جرعه ای به زور نوشید .
مدتی گذشت تا اینكه دكتر به همراه اردشیر و یكی از پرستارها از اتاق خارج شد.
مریم سراسیمه بلند شد ، مقابل دكتر ایستاد و گفت :
ـ چی شد آقای دكتر ؟ حال پسرم خوبه ؟
دكتر كه شیفت شبش بود و كمی خسته و كم حوصله بود گره ی اخم های خاكستریش رو باز كرد و گفت :
ـ فعلاً چیزی مشخص نیست ، سابقه ی تشنج داشته ؟
ـ نه .
ـ سردرد های شدید ، تهوع ، گیجی ، بی خوابی و تب چی ؟
مریم كمی فكر كرد و گفت :
ـ راستش بعضی وقت ها سردرد داشت ولی بی خوابی و ...نه ...
صدایش از بغض لرزید .
ـ یه سری سوال های دیگه پرستار ازتون می پرسه ، مثل میل به غذا و حساسیت و این حرف ها ...با دقت جواب بدید ، فعلاً چیز خاصی نمی تونم بگم ، باید یه سری تست و آزمایش ازش بگیریم ...
مریم منتظر بود باز هم دكتر چیزی بگه ولی دكتر از كنارش رد شد و سمت انتهای راهرو رفت .
مریم به رفتن دكتر نگاه می كرد و ذهنش پیش رادین بود . دستان رایكا رو كه روی شونه هایش حس كرد ، چانه اش شروع كرد به لرزیدن ، برگشت و با التماس گفت :
ـ میخوام ببینمش ...
رایكا نگاهی به اردشیر انداخت بعد آرام همراه مریم سمت اتاق رفت . رادین تقریباً آرام گرفته بود . دیگه بهتر نفس می زد . هنوز سیر نگاهش نكرده بود كه پرستاری شروع كرد به سوال پرسیدن .
با بی میلی نگاهش رو از رادین گرفت و به همه ی سوالات به دقت جواب داد .

رایكا وارد اتاق دكتر شد . با اجازه ای گفت و نشست . دكتر سری تكان داد و گفت :
ـ پدرتون كجاست ؟
ـ مادرم رو برده كمی بیرون از بیمارستان هوا بخوره .
ـ مادرتون خیلی خانم حساسی هستند ، چرا نمی بریدش خونه ؟
رایكا آهی كشید و گفت : حاضر نمی شه ، الان هم با كلی اصرار یه كم دورش كردیم.
دكتر به نشانه ی فهمیدن سری تكان داد . و رایكا بی تاب گفت :
ـ درباره ی وضع رادین می خواستید بگید ؟
دكتر خودكار رو بن انگشت شست و اشاره اش چرخوند و سری تكان داد .
رایكا بدون پلك زدن به دكتر خیره موند .همان طور كه رایكا به لب های دكتر خیره بود از هم باز شد و گفت :
ـ پرونده شو بررسی كردم ، سابقه ی تشنج نداشته ، ولی ممكنه از این به بعد داشته باشه ، چیزهایی كه بعد بررسی ها دیدم علائم آنفولانزا بود ولی خب خیلی از علائم آنفولانزا به بیماری های دیگه نزدیكه ...
رایكا بی صبرانه پرسید :
ـ چه بیماری ای .
دكتر نگاهی به او انداخت ، خودكار را در جیب روپوش سفیدش گذاشت و گفت :
ـ فعلاً نمی تونم چیزی بگم ، چیزی كه حدس زده بودم خدا رو شكر بعد تست ها
وجود نداشت ولی می خوام چند روز دیگه ای بیمارمون رو اینجا نگه دارم و دوباره ازش تست بگیرم ، چون ممكنه اعلائم بعد چند روز بروز كنه ...
در حال حاضر سعی كردیم تبشو پایین بیاریم ولی وقتی آورده بودید اینجا تبش بالای 5/38 بود . تب و تشنجش باعث شده من رو شكم پافشاری كنم . هرچند كه امیدوارم چیزی نباشه ، ولی بهتره تا جایی كه از دستم بر میاد از سلامت بیمارم مطئن شم.
رایكا گنگ نگاهش می كرد . دكتر زیر ابروی خاكستری اش رو خاراند و گفت :
ـ با این حال من براش آنی بیوتیك های ساده رو تجویز كردم . تا تشخیص كامل نشه نمی تونم بگم دقیقاً چه نوع آنیوبیتیكی مصرف بشه ...
شانه ای بالا داد و گفت : شاید اصلاً لازم نباشه ...
رایكا پرسید :
ـ نمی خواهید بگید درباره ی بیماری رادین چه حدس هایی زدید ؟
دكتر سری تكان داد ، تكیه اش رو به صندلی زد و گفت :
ـ گفتم دوباره ازش یه سری آزمایش و تست های تصویر برداری بگیرند ، به علاوه ی آزمایش مایع مغزی نخایی ...ما مقداری از مایع مغزی نخایی رو برمی داریم و روش آزمایش می كنیم ، جواب این تست تشخیص قطعی برای منژیت هست .
رایكا شوكه شده بود . آب دهانش را قورت داد و گفت :
ـ آقای دكتر ...
دكتر با لحن دلداری دهنده ای گفت :
ـ ما فقط یه سری حدس زدیم ، امیدواریم كه این طور نباشه . خب این بیماری تو كودكان زیر پنج سال ، جوان های بین 18 تا 24 سال و افراد سالمند خیلی شایع هست .
رایكا دعا می كرد كه این طور نباشه . دكتر اشاره ای به او كرد و گفت :
ـ سریعاً باید اطرافیان بیمار ، مثل خانواده و اشخاصی كه بهش نزدیكن و زندگی می كنند پروفیلاکسی بشن . چون شما هم در معرض خطرید و باید سریعاً پیشگیری بشه ....

***

رایكا از اتاق خارج شد . حس بدی كه قلبش رو خاكستری كرده بود به هم ریخته اش می كرد . فقط امیدوار بود كه این طور نباشه . تو راهرو به مریم و اردشیر رسید . مریم با دیدنش سریع پرسید :
ـ چی شد كجا بودی ؟
رایكا نگاه بیمارگونه اش رو به اردشیر دوخت . هر دو غم نگاهش رو حس كردند . مریم گریه كنان گفت : رفته بودی با دكترش حرف بزنی ؟ چی گفت ؟
رایكا سرش رو پایین انداخت . پنهان كردن هیچ فایده ای نداشت . چون قرار بود درمان پروفیلاکسی برای آنها به زودی انجام بشه . خواه ناخواه مریم می فهمید . ولی نمی تونست خودش حامل خبر بدی باشی . بر عهده ی دكتر گذاشت .
اگر او الان هر چه قدر می گفت كه همه ی اینها حدس و گمان است و ممكنه هیچ جای نگرانی ای نباشه ، مریم به هیچ وجه حرفش رو باور نمی كرد و وضعش بدتر از این می شد .

مریم وقتی جوابی از رایكا نشنید ، به سمت اتاق رفت . در رو باز كرد . دكتر داشت به پرستار می گفت :
ـ تست PCR هم ازش بگیرید ...
مریم بغضش رو فرو داد و رو به دكتر گفت :
ـ پسرم چه طوره دكتر ؟
دكتر به رایكا كه تازه وارد اتاق شده بود نگاه كرد بعد دوباره به مریم چشم دوخت و گفت :
ـ داریم دوباره آزمایش می گیریم ...
ـ چی شده دكتر ؟ به من بگید ...
ـ حرف هایی كه به پسرتون زدم در حد یه سری حدس و گمان های پزشكی بود ، هنوز هیچ چیز مشخص نیست ، بهتر امیدوار باشید .
مریم پر استفهام به رایكا نگاه كرد . اردشیر هم به جمعشان اضافه شده بود . نگاه مریم دوباره سوی دكتر كشیده شد . پر از سوال ...باید می فهمید ، باید سر در می آورد . به خاطر همین دوباره پرسید .
***

رایكا روی صندلی های انتظار نشسته و انتظار می كشید . دیروز وقتی مریم حدس و گمان های دكتر رو شنید پس افتاد . رایكا داشت فكر می كرد اگر واقعاً چنین چیزی باشه ...نمی خواست اصلاً فكر كنه . نه به عاقبت رادین نه مریم .
فقط منتظر بود .
وقتی دكتر وارد راهرو شد ، رایكا سریع از جایش بلند شده و سمت دكتر رفت . نگاه دكتر نمایان گر چیزی نبود . رایكا پرسید :
ـ چی شده دكتر ؟
دكتر سمت اتاق پزشكان می رفت . رایكا گفت : جواب تست ها چی شد ؟
دكتر وارد اتاق شد و در را برای رایكا باز گذاشت . وقتی رایكا رو به رویش نشست ، دكتر گفت :
ـ مادرتون كه دیگه بیمارستان نیومدند ؟
ـ نه ، به اجبار خونه مونده ...
ـ بهتره یه مدت ایشون بیمارستان نیاد .
رایكا با استرس به دكتر خیره شد . دكتر آرام نفس عمیقی كشید و گفت :
ـ رادین برادر ناتنی شماست ؟
رایكا سرش رو پایین گرفت ، دوست نداشت به او لقب ناتنی بدهد ، او برادرش بود.
با این حال با سر تایید كرد . دكتر كمی به فكر رفت . رایكا دوباره نگاه منتظرش رو به او دوخت .
ـ جواب مایع مغزی اومد ، و بقیه ی تست ها ...
رایكا نمی دونست امیدوار باشه یا نه .
ـ متاسفانه حدسم درست بود ، علائم روزهای اول زیاد خودشون رو نشون نداده بودند.
رایكا دیگر چیزی نمی شنید . پلك هایش سنگینی می كرد . آنها را روی هم گذاشت . دوست داشت یه قطره اشكی كه پشت سد مژه هاش گیر كرده بود ، آزاد شه ...
بغض گلویش را سنگین كرده و قلبش از احساس درد مچاله می شد .
آرام زیر لب زمزمه كرد "رادین"

رایكا وارد اتاق شد . لبخند زد .
رادین همان طور كه روی تخت نشسته و تكیه داده داده بود ، نگاهش رو به ملحفه ی سفید داد . رایكا با مهربونی نگاهش كرد ، جلو رفت و لبه ی تخت نشست .
دست او را گرفت و گفت : خوبی ؟
رادین بی حال دستش رو عقب كشید و گفت :
ـ سرم درد می كنه .
ـ خوب می شی .
رادین پوزخندی زد و به پنجره ی اتاق خیره شد . نور چشم هایش را می زد ولی اهمیتی نداد . همان طور نگاه كرد . دكتر همه چیز رو بهش گفته بود . خیلی باهاش حرف زده و او می دونست از این به بعد باید زندگی شو تفكیك كنه ، لوازم مخصوص به خود داشته باشه ...
داشت فكر می كرد كه بره جای دیگر ...حالش از ترحم به هم می خورد .
رایكا دستی به پشت او زد و گفت :
ـ تو فكری ...
بدون اینكه نگاهش رو از نقطه ی نامعلوم آنسوی پنجره بگیره گفت :
ـ نباشم ؟
رادین آهی كشید و نگاهش رو به داخل اتاق برگردوند . چشمانش كه به نور عادت كرده بود سیاهی می رفت . رایكا دستش رو گرفت . این بار رادین شدید تر دستش رو بیرون كشید و با كمی تندی گفت :
ـ دور شو از من .
رایكا اول از رفتار او یكه خورد ، ولی دركش می كرد ، از اینكه رادین سعی داشت خودشو دور نگه داره ، عذابش می داد .
رایكا بلند شد تو اتاق شروع كرد به قدم زدن تا كمی آرام بگیره . چند دور فضا اتاق رو پیمود بعد رو به روی تخت ایستاد ، دستی به چانه كشید و گفت :
ـ چیزی لازم نداری ؟
رادین نگاهش كرد و گفت :
ـ گوشی ...
رایكا لبخند زد و گفت :
ـ برات میارم .
رادین سری تكان داد و بعد سكوت چند ثانیه ای گفت :
ـ مریم كجاست ؟
ـ نگران نباش ، حالش خوبه ...ولی دكترش گفته باید استراحت كنه .
رادین حس می كرد مریم هم در حال پژمرده شدن هست ، مثل خودش . لبخند تلخی زد و گفت :
ـ بگو دیگه نیاد اینجا .
رایكا كه كنار در ایستاده بود ، با قدردانی نگاهش كرد ، لبخند زد و قبل از اینكه از اونجا بره گفت :
ـ زود بر می گردم .
تنها شده بود ، به این تنهایی نیاز داشت . پاهایش رو تو شكمش جمع كرد و پیشانی اش رو به زانویش تكیه داد . چشم هایش را بست . به این تنهایی نیاز داشت . ولی با اومدن دكتر دوباره تنهایی اش شكست .
***

رایكا گوشی رادین رو برداشت . نگاه انده باری به اتاق او انداخت . دوباره بغض گلویش رو می فشرد . می دونست سیلی از پیام و تماس ها در گوشی رادین دست نخورده باقی مونده ، به هیچ كدام نگاه نكرد و گوشی رو در دست گرفت و با یه آه از اتاق رفت بیرون . سمت اتاق مریم رفت . عمه كنار تخت نشسته و مریم را كه اشك می ریخت دلداری می داد . آیدا هم روی زمین نشسته و با چشمانی سرخ اشك هایش تكرار می شد . مریم با دیدن رایكا از جایش پرید و گفت :
ـ چرا بچه مو تنها گذاشتی ؟
شانه های رایكا را تكان داد و با هق هق گفت : چرا ؟ چیزی شده ؟ نگو ...
رایكا دست های مریم رو گرفت و گفت :
ـ مریم این قدر خودت رو عذاب نده ، رادین خوبه ، من فقط اومدم گوشی شو ببرم.
ـ منم میام .
رایكا سریع گفت : نه ...
ـ نه منم میام ، می خوام ببینمش ، قول می دم هیچی نگم ، گریه هم نمی كنم ، اصلاً خفه می شم .
رایكا روی سر مادرش رو بوسید و گفت : خواهش می كنم مریم ، آروم باش . من پیشش هستم .
مریم سمت كمد دوید و گفت : نه میام .
رایكا نگاهی به عمه اش انداخت ، او بلند شد ، سمت مریم رفت و گفت :
ـ بیا بشین مریم جان ، تو باید استراحت كنی ...
ـ نه من خوبم .
رایكا دیگه تحمل آن فضا كه بغضش رو تشدید می كرد رو نداشت . رو به مریم گفت :
ـ بهت قول می دم زنگ بزنم باهاش حرف بزنی باشه ؟
مریم با نا امیدی روی زمین نشست و گریه سر داد .
رایكا نگاه نگرانش رو به عمه دوخت . عمه سری تكان داد و زیر لب گفت :
ـ برو ، آرومش می كنم .
رایكا قبل از اینكه بره بیرون ، به آیدا اشاره كرد . آیدا از جایش بلند شد و بیرون رفت . نگاهی به رایكا انداخت و گفت :
ـ بله ؟
ـ تو دیگه چرا گریه می كنی ؟
پره های بینی آیدا از هق هق خفه ای می زد . رایكا نفس عمیقی كشید و گفت :
ـ آیدا می دونم برای رادین ناراحتی ، حال همه رو درك می كنم ، ولی مریم رو كه می بینی ، خواهش می كنم یه كم مراعات اونو بكن .
آیدا به معنی فهمیدن سری تكان داد . رایكا تشكر كرد و از پله ها پایین رفت و بعد هم خانه را ترك كرد .
آیدا با تردید سمت اتاق رادین رفت . در رو بست و هق هقش رو رها كرد . همه جا بوی رادین رو داشت .با هق هق پشت در لیز خورد و نشست .

رایكا گوشی رو سمت او گرفت و گفت :
ـ بفرما .
رادین با یه لبخند گوشی شو گرفت . هنوز هم كلمات تشكر آمیز در زبانش نمی چرخید .
رایكا روی مبل كنار تخت نشست و رادین مشغول چك كردن گوشی اش شد . پیام هایی كه حس می كرد غیر ضروری هستند رو پاك كرد ، inbox گوشی اش پر شده بود . پیام های فرامرز و علی و ساشا و بقیه ی دوستانش رو پاك كرد . وقتی چشمش به اسم لینا خورد ، دلش گرفت . چندین پیام از آیدا داشت ...دست نخورده نگه داشت . چندین پیام از شماره های ناشناس ...
می خواست پیام های لینا رو پاك كنه . دستش تا روی دكمه ی Delet رفت . پیام مبنی بر اینكه مطمئنید پیام حذف شه رو خوند . دستش رو كلید رفت و no را زد. هر كاری كرد نتونست نخونه . با نوك انگشت به صفحه ی لمسی زد و پیام باز شد .
"رادین كجایی ؟ چرا گوشی تو جواب نمی دی"
فقط پیام های لینا رو خوند .
"ببین من منتظر زنگت هستم ، چرا گوشی تو جواب نمی دی ؟"
"الـــــــــــو ؟ هی تو كجایی ؟"
"ببین رادین ، اگر به این پیامم هم جواب ندی نه من نه تو ."
"شوخی كردم بابا ، تو رو خدا زنگ بزن دیگه ."
"ببین كم كم دارم عصبانی می شم ها ، چرا ناز می كنی ؟ "
"خودت خواستی ها..."
"من رفتم ، آ ...آ...دیگه منو نمی بینی ها ..."
"رادین دیوونه م كردی . چه قدر ناز داری تو . چیزی شده ؟ (شكلك گریه) "
"ببین نه دیگه زنگ بزن نه بهم فكر كن ، فكر می كنی كی هستی ؟ "
دیگه تحمل خوندن باقی پیام ها رو نداشت . لبش رو به دندان گرفته و سرش پایین بود ، می دونست كه رایكا داره نگاهش می كنه .
لب پایینی اش زیر فشار دندانش بی حس شده بود . پشتش رو به تخت كه بالا كشیده بودنش تا بتونه به حالت نشسته تكیه بده ، زد و به پنجره خیره شد . باز هم نگاهش در نقطه ی روشن نا معلومی گم شد
***



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
هر چه به آرنیكا اصرار كرد او قبول نكرد و ازش خواست كه بخوابه . ولی تا صبح خواب به چشمان رایكا نیومد .
***
ـ رادین ....
برگشت و نگاهش كرد .
ـ تا ساعت چند سر كاری ؟
ـ هوووووم ؟ چرا می پرسی ؟
ـ آرنیكا امروز پرواز داره ، خواستم همه گی برای بدرقه ش بریم .
نگاهی به چشمان نگران رایكا دوخت و گفت : باشه میام .
رایكا سرش رو پایین گرفت و آهی كشید . رادین در رو باز كرد و خارج شد . داشت با خودش فكر می كرد یعنی جدی رایكا ، آرنیكا رو دوست داره ؟ پس چرا آرنیكا داره می ره ؟
سوار ماشینش شد و راه افتاد . بین راه ، لینا بهش زنگ زد ، جواب داد :
ـ الو ؟
ـ سلام ، خوبی ؟
ـ اوهوم .
لینا خندید و گفت : الان خوش اخلاقی یا بد اخلاق ؟ نمی شه از پشت تلفن فهمید .
ـ هر دوش .
ـ باز خوبه .
ـ چیه ؟
ـ همین طوری زنگ زدم . شركتی ؟
ـ تازه دارم می رم .
ـ نمی یایی دیدنم ؟
ـ برای بدرقه باید برم فرودگاه .
ـ بدرقه ی كی ؟
ـ یكی از آشناها ...
ـ آها ...
ـ خب من دیگه رسیدم ، بعداً خودم بهت زنگ می زنم .
ـ باشه . سعی كن خوش اخلاق باشی . برای اون كه داره بدرقه می شه خوبه .
رادین لبخندی زد و خداحافظی كرد .
***

سرش رو بالا گرفت و نگاه آبی شو به چشمای سبز او دوخت . رایكا آهی كشید و گفت :
ـ این كه می خواهی بری منصفانه نیست .
آرنیكا دستشو رو دست او كه روی میز بود گذاشت و گفت :
ـ رایكا من می خوام یه مدت زندگی آرومی داشته باشم . هیچ وقت هم تنها زندگی نكرده بودم ، خیلی سخته .
رایكا سرش رو پایین گرفت و گفت :
ـ می تونیم ازدواج كنیم .
آرنیكا لبخندی زد . رایكا سرش رو بالا گرفت ، به این فكر كرد كه چه قدر دلش برای لبخند او تنگ خواهد شد . نگاهش بغض داشت و تمنا توش موج می زد . كاش آرنیكا نگاهش رو درك می كرد .
آرنیكا با انگشتان قلمی اش روی دست او كشید و گفت :
ـ منم دلم برات تنگ می شه رایكا ، خودت می دونی .
رایكا دوست نداشت با بغض حرف بزنه ولی سكوت هم هیچ كمكی بهش نمی كرد.
ـ پس نرو .
ـ من بر می گردم ، رایكا بهت قول می دم ....
ـ برام سخته . كی بر می گردی ؟ دلم رو تا كی خوش كنم ؟
آرنیكا دستانش را پس كشید و گفت :
ـ باید فكر كنم .
ـ از همین می ترسم ، تو خودت هم مطمئن نیستی كه بر می گردی یا نه ، فقط قول می دی ...
فقط نگاهش كرد . رایكا باز گفت :
ـ تو فقط برای تنهایی می ری یا اینكه مهبد سر به سرت گذاشته ؟
آرنیكا كه تمام مدت خونسرد بود كم كم سنگینی بغض رو در گلویش حس می كرد . سری تكان داد . رایكا گفت :
ـ اگر با هم ازدواج كنیم ، مهبد دست از سرت بر می داره ، اون وقت دیگه نمی تونه كاری كنه ....
آرنیكا با نگاه شفافش به او خیره شد و گفت :
ـ رایكا خواهش می كنم یه كم به من فرصت بده .
رایكا دستی میان موهایش كشید . دیگه چی می گفت ؟ آرنیكا تصمیم خودش رو گرفته بود . هر چند او فكر می كرد این تصمیمش به اون شبی بر می گرده كه مهبد قصد داشت شبانه وارد خونه ی آرنیكا بشه و او را اذیت كنه و یكی از همسایه ها به پلیس خبر داده بود .
بیش از پیش از مهبد بدش اومد . نگاهی به او انداخت . آرنیكا به ساعت مچی نقره ای رنگش نگاهی انداخت و گفت :
ـ پروازم دیر می شه ، بریم ؟
رایكا حس كرد این بی رحمانه ترین خواسته ای بود كه شنیده بود . به همین سادگی ؟ بریم ؟ نه قرار بود فقط او بره ...رایكا می موند ، تنها ....
بلند شدند و در حالی كه فنجون های قهوه شون دست نخورده باقی مونده بود ، كافه رو ترك كردند .

آرنیكا موقع خداحافظی مریم و اردشیر حتی رایكا و رادین رو بغل كرد و بابت كمك هاشون تشكر كرد . بعد هم رفت . رایكا فكر نمی كرد به همین سادگی ...
وقتی هواپیما از زمین بلند شد ، رایكا فهمید دیگه هیچ انگیره ای برای زندگی كردن نداره . دیگه مثل گذشته نبود . اون به امید دیدن آرنیكا زندگی می كرد ، نفس می كشید ...دوست داشت تنها باشه ....تنهای تنها ...دیگر آرنیكا نبود ...به نظرش زندگی بی معنی و بی رنگ شده بود .
رادین وارد شكلات فروشی شد . دیگه بعد این همه مدت می دونست لینا چه شكلات هایی دوست داره . دو جعبه از شكلات های مورد علاقه ی لینا رو برداشت ، روی پیشخوان گذاشت و رو به فروشنده لبخند زنان گفت :
ـ اینها رو می برم .
فروشنده كه پسری خوش اخلاق بود لبخندی زد و شكلات ها رو در ساك مقوایی دسته دار گذاشت و گفت :
ـ بفرمایید .
ـ چه قدر می شه ؟
ـ اصلاً قابلتون رو نداره .
رادین سری تكون داد و گفت : خواهش می كنم .
بعد پرداخت پول ، سمت ماشینش رفت . شكلاتو روی صندلی گذاشت و ماشین رو روشن كرد . لبخند زد و سمت خونه ی لینا راه افتاد . یه هفته می شد كه ازش خبری نداشت . فقط لینا دو بار تماس گرفته و گفته بود كه سخت مشغول تمرین هست . رادین هم اونقدر سرش شلوغ شده بود كه نتونست به او سر بزنه . از یه طرف می رفت سر كار بعدش هم یا دانشگاه بود یا برای بچه ها كلاس جبرانی می گذاشت . موقع امتحانات اونقدر سرش شلوغ شده بود كه درست و حسابی به درس های خودش هم نمی رسید . اون قدر تعداد شاگردانش زیاد شده بود كه نمی تونست چه طوری كلاس هاش رو زمانبندی كنه .
ولی توی كلاس ها همیشه از دست دخترهایی كه سعی می كردند آویزون بشن ، بدش میومد . فكر می كرد بعضی ها درس و كلاس رو بهونه كردند . او خیلی جدی باهاشون رفتار می كرد . از طرفی دلش برای ترانه همكلاسی اش می سوخت . می دونست اون هم مثل خیلی از هم دانشگاهی هاش از او خوشش اومده اما او با همه ی دخترهای دانشگاه فرق می كرد . خیلی نجیب و آروم بود . هیچ وقت سعی نكرد اونو ضایع كنه یا سر به سرش بگذاره .
ترانه با اینكه از رفتارهای سرد او نا امید شده بود ولی باز به بهانه ی سوال پرسیدن نزد او می رفت و رادین با حوصله براش تمام سوال هاشو توضیح می داد . ولی هیچ رفتار امیدوار كننده ی دیگری از خودش نشون نمی داد كه ترانه رو امیدوار كنه .
دیگه به خونه ی لینا رسیده بود . جلوی در پارك كرد . شكات ها رو برداشت و پیاده شد . در رو با كلیدی كه داشت باز كرد . از حیاط گذشت . رو ایوان كفشش رو در آورد . دستش رو دستگیره بود كه یه لحظه از شنیدن صدای گفتگو بی حركت موند .
ـ لینا بیا بشین .
صدای یه پسر بود . بعدش هم صدای لینا . به نظر خوشحال میومد .
ـ الان میام . بمون یه چیزی بیارم بخوریم .
با حرص دندون هاشو روی هم فشرد . خون جلوی چشم هاشو گرفته بود .
ـ لینا می گم ها ، پنج شنبه هستی ؟
لینا از توی آشپزخونه با صدای بلند گفت : باید فكر كنم .
خون جلوی چشماش رو گرفته بود . عصبی دستگیره رو كه بین دستش فشرده می شد رو پایین كشید . وارد شد . پسری كه روی مبل نشسته بود متوجه ی در شد و برگشت . رادین با تنفر نگاهش كرد و پسر با تعجب .
لینا لبخند زنون از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت :
ـ چیه ساكت شدی ؟
ولی به محض اینكه رادین رو دید دهانش از تعجب باز مونده بود . پسر بلند شد كنار لینا رفت . كم كم اخم هایش در هم می رفت . رو به لینا گفت :
ـ لینا این كیه ؟ چه طوری اومد تو خونه ت ؟
لینا موهایش رو پشت گوشش گذاشت خواست چیزی بگه كه رادین با تنفر نگاهش كرد . با تاسف سری تكان داد . جعبه ی شكلات ها روی زمین افتاد و بدون بستن در رفت

از گل فروشی لبخند زنون خارج شد . یه رز شاخه بلند سفید خریده بود . در كوله اش گذاشت و سر گل رو طوری گذاشت كه از كوله اش بیرون بمونه . بعد كوله رو روی دوشش انداخت و راه افتاد .
سمت دانشگاه رادین رفت . تمام راه پسرها بابت گلی كه در كوله اش گذاشته بود بهش متلك گفتند ، ولی او اهمیتی نداد . نزدیك دانشگاه سه پسری كه پشت سرش راه می رفتند شروع كردن متلك گفتن . یكی از اونها كه از سكوت لینا خوشش اومده بود ، كنار او قرار گرفت و گفت :
ـ چرا جواب نمی دی خوشگله ؟
لینا نگاهی به او انداخت . از اون پسر های پولداری كه تمام كارهاشون تو سر به سر گذاشتن دخترها و دوست دختر گرفتن خلاصه می شد . نگاشو گرفت و به راهش ادامه داد . پسر لبخند كجی زد و گفت :
ـ می دونی ازت خیلی خوشم اومد . حالا تو یه چیزی بگو چون در این صورت فكر می كنم موش زبونت رو خورده .
اخم های لینا تو هم رفت . پسر نگاهی به كوله ی او انداخت و گفت :
ـ برای كی گل گرفتی ؟ نگو دوست پسر داری ...ها ؟
لینا باز چیزی نگفت . پسر با پررویی نگاش كرد و گفت :
ـ اگر داری باید باهاش به هم بزنی ، چون می خوام دوست دختر من باشی .
لینا پوزخندی زد و یه دستشو روی بند كوله اش گذاشت .
پسر نگاهی به دوستانش كه پشت سر آنها راه می افتادند انداخت و بعد رو به لینا گفت :
ـ عزیزم چرا چیزی نمی گی ؟
یكی از دوستانش گفت :
ـ شاید واقعاً لال باشه .
آن دو برای خودشون خندیدند . پسر براشون چشم غره رفت و به نیمرخ لینا چشم دوخت .
ـ حرف نمی زنی نه ؟
دستش رو سمت صورت او برد با انگشت اشاره صورت لینا رو نوازش كرد كه لینا عصبی ایستاد ، دست او را گرفت و پیچ داد .
پسر گفت :
ـ آخ ...آخ ولم كن ...باشه بهت دست نمی زنم .
لینا با تنفر دست او را ول كرد . سمت دوستان او چرخید و كج كج نگاهشون كرد . پای راستش رو محكم به جلو كوبید و آن دو از ترس عقب رفتند . لینا پوزخندی زد و بعد از ضربه ای كه به ساق پای همون پسر زد ، سمت دانشگاه راه افتاد .
ـ ببین آیدا دست از سرم بردار . چرا اومدی اینجا ؟
آیدا اخم كرد و گفت : تو كه خونه پیدات نیست . از كی تا به حال می خواستم باهات برم بیرون .
رادین عصبی دستی میان موهایش كشید ، سری برای یكی از شاگردانش كه در محوطه بود تكان داد و رو به آیدا گفت :
ـ این همه آدم . با دوستات برو بیرون . چرا به من پیله كردی ؟
ـ رادین خیلی بدجنسی ...خب چی می شه با هم بریم بیرون ؟
ـ من كه نمی فهمم چی از جونم می خواهی ...من خسته م می خوام برم خونه استراحت كنم .
ـ قول می دم زود برگردیم .
آن دو با هم سمت در می رفتند و لینا جلوی در با یه پوزخند نگاهشون می كرد.
آیدا دست رادین رو گرفت ولی رادین عصبی دستش رو بیرون كشید و گفت :
ـ اینجا خونه ی خاله نیست ها . چرا آبروریزی می كنی ؟
آیدا در جواب فقط لبخند زد .
لینا نفس عمیقی كشید و به آن دو كه كم كم به در نزدیك می شدند نگاه كرد . سری از تاسف تكان داد . فكرش رو هم نمی كرد رادین به این زودی بخواد تلافی كنه .
با یه حركت بدون اینكه كوله شو از روی شونه برداره ، گل رو ازش خارج كرد . با تنفر نگاهی به رادین و آیدا انداخت و گل رو رو زمین انداخت و لگد زد .

وقتی برگشت نگاهش به سه پسری افتاد كه مزاحمش شده بودند . با چشم غره نگاهش رو گرفت و راه افتاد . ولی سه پسر هم دنبالش راه افتادند .
ـ وای خانمی دوست پسرت چی كار كرده كه عصبی هستی ؟
ـ گل قشنگی بود ، حیف ...باور كن به من می دادی لیاقتش رو داشتم .
ـ حالا كه قضیه حل شد ، با ما دوست می شی ؟

رادین در حالی كه با آیدا از دانشگاه خارج می شد گفت :
ـ فقط نیم ساعت .
آیدا با ذوق لبخند زد و گفت : باشه .
سوار ماشین رادین شدند . رادین بعد بستن كمربند ، ماشین رو روشن كرد . سرش رو كه بالا گرفت ، لینا رو دید كه سه پسر دورش كرده بودند . عصبی فرمون رو فشرد .
اخم هایش در هم رفت .
آیدا لبخند زد و گفت : چرا راه نمی افتی ؟
رادین سری تكان داد . نگاهش رو از لینا گرفت . متوجه شد كه سه پسر مزاحمش شدند ولی سعی كرد بی تفاوت باشه . هنوز از دستش عصبی بود . راه افتاد .
لینا نگاه حسرت بارش رو ماشین او كه از كنارش رد می شد و صورت آیدا دوخت .
رادین بدون اینكه نگاهی به او بیاندازه ، رد شد . لینا لب پایینی اش رو با دندان فشرد نمی خواست گریه كنه . نگاهی به سه پسر انداخت . مطمئناً اگر شمشیرش همراهش بود شكم هر سه نفرشون رو سفره می كرد . آن قدر عصبی بود كه می تونست آن ها رو تكه تكه كنه .
همون پسر اولی گفت :
ـ آخی نازی ، غصه نخور ، من باهات دوست می شم .
لینا عصبی شد و گفت :
ـ خفه شید ، برید گم شید ، وگرنه همچین می زنمتون كه خرد بشید ها !
یكی از پسرها خندید و دیگری گفت :
ـ دیدی بالاخره به حرف اومد .
پسر اولی كه خیلی از لینا خوشش اومده بود گفت :
ـ حیف این صدا نیست كه با خشونت حرف می زنی ؟ چرا عصبی هستی عزیزم .
لینا سری تكون داد و گفت : خودت خواستی .
یه قدم عقب رفت ، محكم پای چپش رو بالا برد و به زیر چانه ی پسر لگد زد .
سر از درد افتاد و چانه شو نگه داشت . لینا نگاهی به آن دو انداخت و گفت :
ـ شما هم چوب می خواهید ؟
یكی از پسر ها به سمتش یورش برد ولی دوستش از پشت سر گرفتش و گفت :
ـ بیخیال دردسر درست نكن .
ـ ولش كن ببینم چه غلطی می خواد بكنه .
نگاه تحقیر آمیزی به پسر عصبانی انداخت و گفت : برو به دوستت برس تا نمرده .
و راهش رو كج كرد و رفت .
به خونه كه رسید كوله اش رو پرت كرد . چند تا احتمال می داد . ممكن بود رادین قصد تلافی كردن داشته باشه . شاید دختر یكی از آشناهاشون بوده و یا اینكه واقعاً خبریه ...ولی هر چه كه بود لینا رو عصبی می كرد . اینكه بی تفاوت از كنارش رد شده بود .
اون روز كه مسیح رو تو خونه ش دید می خواست توضیح بده ، ولی خودش گذاشت و رفت . جواب تلفنش رو هم نمی داد . خودش این طوری خواست .
مسیح پسر عموی ناتنی اش بود . از وقتی كه لینا رو به فرزند خواندگی قبول كرده بودند همیشه مسیح هم بازی اش بود و از اول لینا رو دوست داشت . سال پیش هم از پدرش او را خواستگاری كرده بود ولی لینا جواب منفی داده بود . ولی باز مسیح او را دوست داشت و هر از گاهی بهش سر می زد . حتی دفعه ی آخری كه اومده بود هم به لینا گفت كه بیشتر رو پیشنهادش فكر كنه ولی اینها دلیل نمی شد . لینا هیچ اشتباهی نكرده بود . نمی دونست اگر اینها رو به رادین بگه چه قدر باورش می شد .
حرف زدن با رادین و عكس العمل او را پیش بینی كرد . از اینكه باید می رفت منت كشی و سر آخر هم رادین حرفش رو باور نمی كرد ، لجش در اومد . یه لحظه ی از روی عصبانیت تصمیم گرفت كه به مسیح زنگ بزنه .
با خودش گفت "این همه آدم های خوب دور و برم ، من چرا باید به رادین بچسبم ؟ "
تلفن به دست شد . اول مشغول می زد ولی وقتی دوباره تماس گرفت ، مسیح جواب داد :
ـ سلام .
ـ سلام لینا جان خوبی ؟
ـ مرسی مسیح ، تو چه طوری ؟
ـ منم خوبم ، چیزی می خواهی ؟ چون یادم نمیاد دلت برام تنگ شده باشه و زنگ بزنی .
لینا لبخند زد . چه می گفت ؟ مجبور شده بود همون روز به مسیح توضیح بده كه رادین رو دوست داره ، حالا اگر می گفت كه درباره ی پیشنهاد او تغییر عقیده داده حتماً مسیح فكر می كرد كه داره او را گیر میاره و از روی لج بازی این كار رو می كنه . از طرفی دلش بهش اجازه نمی داد . اون هنوز رادین رو دوست داشت .
ـ الو لینا چرا ساكتی ؟
ـ مسیح ببخش ...من بعداً بهت زنگ می زنم .
ـ چیزی شده ؟
ـ نه ...نه ...
***

آیدا با تعجب نگاهش كرد و گفت : چی كار می كنی ؟
ـ می برمت خونه تون .
دهان آیدا با اعتراض باز شد و گفت : ولی تو قول دادی می ریم بیرون .
ـ آیدا خواهش می كنم بگذار برای یه روز دیگه ، من امروز حوصله ندارم .
ـ اما آخه چرا می زنی زیر حرفت ؟ جلوی دانشگاه گفتی می ریم بیرون .
رادین عصبی جلوی در خونه پاشو روی ترمز گذاشت و گفت :
ـ برو پایین .
ـ رادین ...خیلی ...خیلی مسخره ای .
رادین با چشم غره نگاهشو گرفت و منتظر موند . آیدا با ناراحتی پیاده شد و در ماشین رو به هم كوبید . رادین قبل از اینكه آیدا به در برسه ماشین رو راه انداخت و با صدای گوشخراشی كه لاستیك ها تولید كردند ، ماشین از جا كنده شد .
آیدا برگشت نگاهش كرد و بعد لگدی به در زد و زنگ رو فشرد .
رادین به خونه برگشت . از پله ها بالا رفت . صدای مریم رو از اتاق رایكا می شنید كه داشت دلداری اش می داد . دیگه همه می دونستند رایكا از رفتن آرنیكا غمگینه و بیشتر ساعات رو تو اتاقش در سكوت سپری می كنه .
اهمیتی نداد و به اتاق خودش رفت . چشم های عسلی لینا به یكباره جلوی چشماش جون گرفت . با تنفر سرش رو تكون داد . نگاهش به عكس مادرش افتاد كه قاب گرفته بود .
همه چیز به نظرش بد اومد . دوباره همه چیز شروع شد . دیگه تحملش رو نداشت . با سر درد روی تخت دراز كشید و سرش رو با دست هاش گرفت . از درون تمایل داشت به لینا فكر كنه اما مدام غرورش افكارش رو پس می زد .
***

پشت سیستم نشسته بود و سعی می كرد برنامه ای رو كه تحویل گرفته و پروژه ی یكی از دانشجویان بود رو بنویسه .
لینا آرام وارد شركت شد . فقط صدای چیك چیك كیبرد می اومد . نزدیك تر رفت . به رادین كه نگاه كرد . دلش براش تنگ شده بود . طاقت نداشت كه رادین او نو پس بزنه . دوست داشت حرف هاشو باور كنه .
رادین با دیدنش تعجب كرد . لینا لبخند زد ولی رادین اخم كرد و جدی گفت :
ـ اینجا چی كار می كنی ؟
ـ اومدم باهات حرف بزنم .
با نفرت نگاشو گرفتم و در حالی كه سعی می كرد روی برنامه اش تمركز كنه گفت :
ـ برو من حرفی باهات ندارم .
لینا دستشو روی میز گذاشت و گفت :
ـ رادین ، باید باهات حرف بزنم .
رادین مصرانه سر تكون داد . یعنی نه . لینا به اتاق بغلی رفت بعد از سلام و احوالپرسی اجازه گرفت كه تو یكی از سایت ها بره . نزد رادین برگشت و گفت :
ـ سایت A خالیه ، بیا با هم حرف بزنیم .
رادین عرق كرده بود . حس می كرد حالش خوب نیست . نمی دونست حالش واقعاً بد بود یا نه برای وجود لینا این قدر دگرگون شده بود . با دستمال عرق پیشانی اش رو پاك كرد و گفت :
ـ برو .
لینا با نگرانی نگاهش كرد و گفت :
ـ چه قدر كار می كنی ؟ خسته شدی ، پاشو بیا كارت دارم .
سرش رو بالا گرفت ، جدی نگاهش كرد و گفت : حرفی هم برای گفتن مونده؟
لینا سری تكون داد و گفت :
ـ آره ، اگر نمونده بود من اینجا نبودم .
بعد به چشماش خیره شد و گفت : حالت خوب نیست ؟
ـ نه ، وقتی تو رو می بینم حالم بد می شه .
ـ از من بدت میاد ؟
در مقابل لحن آروم اون داشت نرم می شد ولی از دست خودش حرصش گرفت و گفت :
ـ آره ازت بدم میاد .
لینا آهی كشید و گفت :
ـ دروغ می گی . دروغگوی خوبی هم نیستی .
در حالی كه از میز فاصله می گرفت گفت :
ـ تو سایت منتظرتم .

وقتی لینا رفت رادین دست از كار كشید . تمركز نداشت . برنامه رو اجرا گرفت ولی Error داد . عصبی ماوس رو رها كرد . بهتر بود كه می رفت و با لینا حرف می زد . نمی تونست رو كارش تمركز كنه . از پشت سیستم بلند شد و آرام به سمت سایت A رفت .
لینا با ورود او لبخند زد و گفت : بیا بشین .
رادین صندلی ای عقب كشید و نشست . لینا گفت :
ـ رادین می دونی كه درباره ی چی می خوام صحبت كنم ...
بین حرفش گفت :
ـ آره خوب می دونم ، اومدی كه خودت رو تبرئه كنی .
ـ باشه . من تو رو با افكارت آزاد می گذارم ، ولی وظیفه دارم سوء تفاهمی كه پیش اومده رو برطرف كنم . باور كردن یا نكردن پای خودت . این طوری خوبه ؟ من حرف هامو می زنم و بعدش هیچ توقع و اصراری ندارم كه باورشون كنی ..


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic