سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

خیلی نگران حامد بودم نمی دونستم چه بلایی سرش اوردن رفتم یک گوشه ای دراز کشیدم کل بدنم درد می کرد اصلا نمی تونستم بخوابم تا چشمام روی هم رفت خواب وحشتناکی را دیدم خواب می دیدیدم که حامد را دارن تیر باران می کنند من هم هرچی التماس می کردم کسی به حرفم گوش نمی داد با صدای باز شدن دربیدار شدم دو تا سرباز بودن که یکیشون به من گفت:
‏_بلند شو همراه ما بیا
امدند به طرف من و از جام بلندم کردند و بردن منو بیرون می ترسیدم که شاید یک بلایی سرم در بیاورند
‏_منو کجا دارین می برین؟
هرچی صبر کردم کسی جوابمو ندادتازه دستمو محکم تر کشیدند نزدیک یک در اتاقی وایستادند یکی از سربازا وارد اتاق شد بعد از چند لحظه بیرون امد منو فرستاد داخل اتاق و خودش بیرون رفتدور و بر اتاق را نگاه کردم اتاق تقریبا بزرگی بود یک نفر روی صندلی و پشت به من نشسته بود . از روی صندلی بلند شد و برگشت طرف من وای قلبم از ترس داشت کنده میشد با وحشت به فرمانده نگاه کردم اومد نزدیک به من
‏_خب قولمون که یادت نرفته؟
‏_چه قولی؟
‏_که هر چی من بگم تو باید همون رو انجام بدی و گرنه...
یک قدم اومد جلوترمنم از ترس سریع گفتم:
‏_اره اره یادم اومد حالا بگو چی کار کنم؟
‏_اول باید امروز تمام دستشویی ها و راهروهای اینجا رو بشوری بعد حالا اگه یادم اومد خبرت می کنم فقط اگه ببینم اونا رو تمییز نشستی دیگه خودم به حسابت می رسم
بعد از این حرف یکی از سربازا رو صدا زد که بیاد و منو ببره قبل از اینکه بیرون بریم برگشتم به طرف فرمانده
‏_فقط یک سوال دارم بپرسم؟
‏_بگو؟
‏_حال حامد چهطوره خوبه؟
سرشو تکون داد و گفت:
‏_اره خوبه
‏_الان کجاست خواهش می کنم بهم بگین؟
‏_قرار شد یک سوال بپرسین زود باش برو کارتو انجام بده و گرنه به حسابت می رسم
بعد از این حرف به سربازی که کنارم وایستاده بود اشاره کرد که منو بیرون ببره خوشحال شدم که حداقل حالش خوبه حالا جاش خیلی مهم نیستم.وای که چه کار سنگینی بود چقدر هم همه جا کثیف بود انگار یک ساله تمام اصلا به اینجا نرسیدن وای که تا تموم شدن کارم کمرم در اومد ایندفعه منو بردند انفرادی از بس که خسته بودم تا رسیدم به اونجا مستقیم سرمو گذاشتم زمین و به خواب رفتم یک هفته به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز که داشتم راهرو را طی می کشیدم یکی از سربازا اومد به طرف من و گفت:
‏_فرمانده دستور داده که تا دو ساعت دیگه که ایشون بر میگردن اتاقشونو تمیز کنید
_اه اینم از شانس من امروز که کارام زودتر داشت تموم می شد این فرمانده مثل عجل معلق سر میرسه
‏_زود باش به جای حرف زدن کارتو انجام بده که الان فرمانده می رسه
وارد همون اتاقی شدم که اون روز رفتم وای اینجا که خیلی بهم ریختس فکر کنم خودش به عمد این کارو انجام داده تا منو اذیت کنه ولی کور خودندی من کارمو خوب بلدم بعد از یک ساعت و نیم کارم داشت تقریبا تموم میشد فقط یکم روی میز مونده بود که اونم داشت تموم میشد وای که چقدز تشنم بود از صبح هیچی اب نخورده بودم دوروبر اتاقو نگاه کردم تا پارچی چیزی ببینم یک لحظه چشمم خورد به گوشه دیوار یک یخچال بود رفتم و درشو باز کردم اینکه فقط یکم میوه بود یکم دیگه که توشو نگاه کردم یک لیوان بود که توش پر از اب بود لیوانو برداشتم از بس که تشنه بودم ابشو تا ته خوردم اصلا به مزش هم توجه نکردم
‏_اه این دیگه چی بود که من خوردم چقدر مزش تلخه
بعد از تقریبا ده دقیقه همینجور بدنم داشت گرم میشد و نمیتونستم تعادلی روی حرکاتم داشته باشم همینجور گیچ بودم که.....

گیچ بودم نمیدونستم چه کاری دارم انجام میدم...تلوتلو خوران رفتم روی صندلی فرمانده نشستم بی اختیار ریز ریز برای خودم خندیدم چشمام دیگه داشت گرم می شد که با صدای فریادی از جام پریدم
_تو چرا اینجا نشستی؟
با لحن شل و وا رفته ای جواب فرمانده را دادم:
_معذرت...می خوام
خواستم از جام بلندشم اما سرم گیچ رفت و به بازوی فرمانده چنگ زدم.خودمو بهش چسبوندم و گفتم:
_ببخشید
گیچ شده بود انگار باور نداشت این من خودم باشم به سمت یخچال رفت و داخل آن را نگاه کرد سریع به سمت من برگشت و گفت:
_برو بیرون
خندیدم و تلو تلو خوران به سمت در رفتم که کمرمو گرفت و گفت:
_این در خروجی نیست
برگشتم به سمتش و خودمو در چند سانتیمتری صورتش پیدا کردم
_ببخشید
بدون اینکه جوابو به من بده با یه دستش آروم گردنمو گرفت و صورتشو جلو اورد و
لبش رو روی لبهای گرمم قرار داد عجیب بود من هم با او همراهی می کردم اصلا اون موقع نمی فهمیدم دارم چی کار دارم میکنم چشمام که دیگه به حالت خمار در اومده بود یک لحظه فرمانده به چشمام نگاه و بعد منو به شدت به عقب هول داد با لحن شل و ولی گفتم:
_تو چرا مثل حیوون می کنی مگه من گازت گرفتم
با پریشونی نگاهی به من کرد و گفت:
_همین الان برو بیرون
_با...شه الان
همینجور که به سمت در خروجی میرفتم یک دفعه فرمانده گفت:
_نه همینجا رو مبل بخواب میترسم بری بیرون کار دست خودت بدی
امد به طرف من و منو روی مبل نشوند و خودش از اتاق بیرون رفت از بس که حال
نداشتم همون لحظه چشمام گرم شد و به
خواب عمیقی فرو رفتم...

وقتی که از خواب بلند شدم اول متوجه موقعیتم نشدم سرم به شدت درد میکرد پیش خودم گفتم:
_خدایا اینجا دیگه کجاست من اینجا چی کار دارم می کنم
هیچی یادم نمیامد همینجور که اطرافمو نگاه میکردم فرمانده را دیدم که روی صندلی نشسته بود و سرشو روی میز گذاشته بود از جام بلند شدم فکر و خیال داشت دیوونم می کرد با شدت به طرف فرمانده رفتم و با صدای بلندی گفتم :
_من اینجا چی کار می کنم؟
فرمانده با صدای من از خواب پرید وقتی دیدم با بهت داره منو نگاه میکنه دوباره با صدای بلندی گفتم:
_هی مگه با تو نیستم گفتم من اینجا چی کار دارم می کنم
یک لحظه با خشم تو چشمام نگاه کرد و بعد با فریاد گفت:
_مواظب حرف زدت باش
وقتی دید ساکت دارم نگاش می کنم حرفشو ادامه داد:
_اصلا تو میفهمی دیشب کجا بودی یا چی خورده بودی؟
_خب معلومه من مثل همیشه تو سلولم بودم
_تو دیروز وقتی اینجا رو تمیز می کردی چیزی هم خوردی از اینجا؟
_نه فقط یه لیوان اب خوردم
_اون وقت بدون اجازه کی؟
_خب از بس تشنم بود اب خوردم این که دیگه اجازه نمیخواد؟
_اصلا تو مطمانی اون اب بوده نه چیز دیگه
_منظورت چیه؟
سرشو تکون داد و گفت:
_اون شراب بوده
با صدای بلندی گفتم:
_چی ...شراب
سرم گیچ رفت اگه به دسته صندلی خودمو نگرفته بودم مطما میفتادم یک لحظه یک تیکه از صحنه دیشت تو ذهنم اومد با خودم گفتم نکنه ...سرمو تکون دادم و اجازه این افکارو به ذهنم ندادم یک لحظه با عصبانیت به طرف فرمانده رفتم و یقشو محکم گرفتم و تکونش دادم و با فریاد گفتم:
_راستشو بگو چه اتفاقی افتاد یالا زود باش بهم بگو
با عصبانیت محکم دستامو گرفت
_اصلا تو چی میدونی دیشب چه اتفاقی افتاد تازشم اون دیگه تقصیر تو بود خودت بهم می چسبیدی اگه اتفاقی میفتاد تقصیر کار خودت بودی
یه جرقه ای تو ذهنم زد اگه میفتاد یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده با خوشحالی نگاش کردم متوجه نگاهم شد و سرشو تکون داد این یعنی بله
_خب دیگه بسه امروز زیادی استراحت کردی یالا زود باش برو سر کارت
با خوشحالی به طرف در رفتم
_راستی اسم واقعیت چیه؟
_برای چی؟
_لازمش دارم
_فائزه




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

کسی با صدای خشن به مردی که روم آب ریخته بود به عربی گفت که بره بیرون و خودش صندلی رو با صدای وحشتناکی رو زمین کشید و روبروی من نشست و به عربی گفت:
_اسم فرمانده؟
سرمو تکون دادم،یعنی که نمیخوام بگم.سیلی محکمی بهم زد و گفت:
_کیه؟
چیزی نگفتم.نمیذاشتن این گونه لعنتی یه کم خوب شه!از درد داشتم میمردم که خیسی ای رو روی صورتم حس کردم.با یکم انرژی ای که واسم مونده بود سرمو برگردندم و توی صورت فرمانده که شاید در دو سانتی متری من بود،تف انداختم.
با عصبانیت منو از روی صندلی بلند کرد و تقریبا میشه گفت پیرهنمو از تنم کند و متوجه بانداژ شد.
از ترس تمام بدنم میلرزید.خودمو تا جایی که میتونستم مچاله کردم و گفتم:
_خواهش میکنم بهم دست نزن.
فکر کنم فکر کرده بود بانداژ برای زخمی چیزیه،چون گفت:
_با این لوس بازیات چجوری تا الان حرف نزدی؟!
اونم باز کرد و بدون اینکه بهم نگاه کنه برگشت تا شلاقشو برداره و وقتی برگشت،چنان تعجب کرد که شلاق از دستش افتاد.
خودم داشتم میلرزیدم،خودم بیشتر مچاله کردم اما با هر تکونم،دست و پام بیشتر درد میگرفت.
چشم ازم بر نمیداشت و من ذره ذره زیر نگاهش آب میشدم.آخر سر با صدایی که میلرزید گفتم:
_یه ور دیگه رو نگاه کن!
با پوزخند به سمتم اومد و با گرفتن موهام از روی زمین بلند کرد و بی توجه به ناله های من گفت:
_پس تو دختری!
پرتم کرد روی همون تخت توی اتاق و گفت:
_یه دختر که خودشو شبیه پسرا دراورده!
فقط میلرزیدم.نمیدونستم باید چی کار کنم.ادامه داد:
_بچه ها رو هم صدا کنم یا فقط خودم باشم؟
از تصور بلایی که به سرم میخواست بیاره بی اختیار گفتم:
_تو رو خدا...این کارو نکن!
خنده کریهی کرد و گفت:
_کاریت ندارم...بذار بچه ها رو صدا کنم!
با گریه گفتم:
_خواهش میکنم...خواهش میکنم....تمنا میکنم!
دیگه داشتم فارسی حرف میزدم.یه صندلی کنار تختم گذاشت و بهم نگاه کرد.حالم از خودش و نگاهش بهم میخورد.
_برگرد!
بهش نگاه کردم که فریاد زد:
_بهت میگم برگرد!
با ترس روی شکمم دراز کشیدم و منتظر شدم.چی کار یمخواست بکنه؟از افکاری که به ذهنم هجوم اورد،هق هقم بلند شد.
ضربات شلاق آرومم کرد.یعنی فقط همینه؟!به تخت چنگ میزدم از درد اما خیالم راحت بود،نمیدونم چرا اما راحت بود،میدونستم کاری نمیکنه!
وقتی از جام بلندم کرد،گفت:
_حالا لباستو بپوش...!
لباسمو به زور پوشیدم.اما مدادم بانداژ رو شل میکردم تا کمرم در اثر ضربات نسوزه.گفت:
_قرار نیس آب خوشی از گلوت پایین بره!
بعد از اینکه این حرف را زد بلند شد و بیرون رفت.یک نفس راحتی کشیدم فعلا بامن کاری نداره ولی در روزهای اینده چی کار کنم می ترسم که به همه بگه وای که چقدر کمرم درد می گیره از جام بلند میشم یکم قدم میزنم تا شاید بهتر بشه ولی دیدم نه بدتر شد رفتم روی تخت دراز کشیدم بعد از چند دقیقه چشمام سنگین شد و به خواب رفتم با صدای محکم در یهو از خواب پریدم فرمانده به همراه دو نفر بود که به اونا اشاره کرد برن بیرون همینجور که درو میبست اومد به طرف من وقتی نزدیکم شد یقه منو گرفت و بلندم کرد
‏_یاد نگرفتی جلوی من باید بلند بشی؟
بعد یه لبخند تمسخر امیزی زد و گفت:
‏_خب پس ما یه خانم خوشگل توی اسرا داشتیم و نمی دونستیم؟
از طرز نگاه و حرف زدنش بدم اومد همش سعی می کرد منو بترسونه یاد حرفای مامانم افتادم که به من میگفت یه دختر میون اون همه مرد چی کار میکنه وای حالا چه قدر پشیمونم کاش به گذشته برمی گشتم اگه بلای سرم بیاد وای که فکر کردن بهش هم پشتمو می لرزونه با احساس دستی روی صورتم از فکر اومدم بیرون دیدم فرماندست که دستش روی صورتمه محکم هولش دادم طرف دیوار عصبانی اومد به طرفم و یه مشت زد به شکمم و یقمو گرفت و کشید به طرف خودش جوری که نفساش میخورد به صورتم
‏_دختر بودن لطافت می خواد نه وحشی بازی
صورتشو اورد جلو می خواستم از دستش در برم که با دستش محکم کمرمو گرفته بود جوری که اصلا نمیتونستم از دستش در برم
از ترس به چشماش نگاه کردم نگاهش به لبهام بود دهنمو باز کردم که چندتا فحش بهش بدم که لبهاشو روی لبهام گذاشت و اجازه حرف زدن بهم نداد انگار که برق منو گرفت بلافاصله یک گاز محکم از لبش گرفتم جوری که دهنش پر از خون شد محکم هولم داد به عقب دستشو گذاشت روی لبش
‏_کثافت آشغال مثل حیون گاز میگیره هیچ رفتار دخترانه ای بلد نیست
حالمو بهم زد بادستم داشتم لبمو پاک می کردم که دیدم داره منو نگاه میکنه وقتی دید متوجهش شدم اومد به طرفم خودمو جمع کردم توی خودم موهامو تو چنگش کشید و منو به طرف خودش کشید همینجور که موهام تو دستاش بود گفت:
‏_اگه اسم فرماندتونو بگی باهات کاریت ندارم ولی اگه نگی...
صورتشو چند سانت اورد جلو با ترس داشتم نگاهش می کردم ای خدا چی کار کنم حاضرم بمیرم ولی اسم فرمانده رو نگم که همون موقع خدا به دادم رسید یکی از سربازا اومد و صداش زد برق شادی توی چشمام روشن شد فهمید به خاطر همین گفت :
‏_زیاد خوشحال نباش من دوباره می یام سراغت
بعد از این حرف به سرعت رفت بیرون نفسم که توی سینم جمع شده بود را با صدا بیرون دادم خدا را شکرت که به خیر گزروندی بعد از چند دقیقه یکی از سربازا اومد و منو برد بیرون اول ترسیدم ولی وقتی دیدم داره منو میبره پیش بچه ها خیالم جمع شد.
همه دورم جمع شدن
‏_نامردا چقدر زدنت نگاه کن صورتشو له کردن جاییت درد میکنه یا نه می خوای به سربازا بگیم به دکتر خبر کنن؟




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

با کشته شدن علی حالم به کلی دگرگون شد.صحنه منفجر شدنش هیچ وقت یادم نمیره...جوری تیکه تیکه شد که حتی نتونستن سرشو پیدا کنن!تنها چیزی که ازش موند یه دست بود،وقتی اینو شنیدم حالم بد شد و از سنگر بیرون اومد و یه گوشه ای بالا اوردم.مرتضی اومد کنارم وایساد و گفت:
_خیلیا اینجوری شهید شدن برادر،خیلی خودتو ناراحت نکن!
از این حرفش انقد عصبانی شدم که بدون اینکه بهش جواب بدم از جام بلند شدم و به سنگر برگشتم.انگار مردم مورچه ن،خیلیا اینجوری تیکه پاره میشن،نباید خودمو ناراحت کنم!
نگاهی به جایی که همیشه میخوابید انداختم و متوجه یه عکس شدم:علی بود و یه دختر خیلی خوشگل و یه پیرمرد و پیرزن.عکس تو مشهد گرفته شده بود.دوباره بغض کردم و همونجا نشستم.
حدود یه ساعت بعد مرتضی سراسیمه وارد شد و گفت:
_بچه ها،هر چه سریعتر باید بریم به سمت غرب،بهمون احتیاج دارن!
با این حرفش همه بلند شدن،جز من.مرتضی به سمتم اومد و گفت:
_امید بلند و دیگه!
فقط نگاهش کردم که ادامه داد:
_امید پاشو واسه کشورت بجنگ...پاشو برادر!
دستشو که به سمتم دراز شده بود گرفتم و از جام بلند شدم.بلند میشدم تا بجنگم،اما نه برای کشورم....برای انتقام!
به اون قسمت مورد نظر رفتیم.داشتیم دولا دولا می دوییدیم که یه خمپاره 5 متر اونورترمون خورد به زمین،همه به سرعت دراز کشیدم و سرمون رو گرفتیم و منتظر شدیم.به نظر میرسید دیگه به منطقه جنگی رسیدیم.بلند شدم که به راهم ادامه بدم که صدایی ضعیف گفت:
_امید...به زنم،بهش بگو...امید بگو مصطفی دوست داشت...
برگشتم و به صورت مصطفی،یکی دیگه از رزمنده های جوون،نگاه کردم که یه ترکش رفته بود توی شکمش.به سمتش رفتم و گفتم:
_تو خودت باید بگی!
خواستم بلندش کنم که گفت:
_میدونی که بلندم کنی سریعتر میمیرم و سرعتتونم کند میشه و ممکنه اسیر بشین!
_اما من نمی-
_باید بتونی.....امید جای من عرقیای متجاوز رو از صفحه روزگار پاک کن.....الله اکبر.
با گفتن الله اکبر دیگه نتونست بیشتر دووم بیاره و رفت.بغضی که توی گلوم جمع شده بود به صورت گلوله های اشک روی گونه م سرازیر شد.به سمت بقیه بچه ها رفتم،حسی که داشتم شدت گرفته بود....باید اونا رو از بین میبردم.
کنار مرتضی که پیش قراول بود قرار گرفتم و به سمت جلو حکت کردم.کمی بعد کنار بچه هایی بودیم که داشتن در هم می شکستن.
روی خاکریز دراز کشیدم و مسلسل م رو کمی بالا بردم و شروع کردم به شلیک کردن.کمی سرم رو بالا بردم تا ببینم چی به چیه که یه گلوله دقیقا از بغل گوشم رد شد.نفس رو حبس کردم و دوباره بالا رفتم.به یه عراقی تیراندازی کردم کهاونم دیگه از روی زمین بلند نشد.
_امید....امید!
برگشتم و به دنبال فریادی که از هیاهوی جنگ بلندتر بود گشتم.مرتضی داشت صدام میکرد.به سمتش رفتم و گفت:
_امید بیا این خمپاره انداز رو بگیر...محمود شهید شد!
خدای من....محمودم رفت!خمپاره انداز رو گرفتم و جلوتر رفتم.یه خمپاره گذاشتم سرش و یکی از تانکاشون که هر یه ربع یه بار رو سرمون بمب می انداخت رو نشونه گرفتم و زدم..آره!خورد به هدف!
یکی دیگه آماده کردم و زدم نزدیک سنگر عراقیا.یکی پشتم زد و گفت:
_تو برو جلو...من حواسم به این هس!
کنار مرتضی دراز کشیدم و با فریاد گفتم:
_فک میکنی بتونیم از پسشون بر بیایم؟!
_باید بتونیم وگرنه وارد کشور میشن!
_وارد کشور میشن؟!
_تو الان رو مرز ایران و عراق دراز کشیدی پسر!
دو سه نفرو کشتم که صدای «آخ»مرتضی توجهمو به سمتش جلب کرد.بازوش تیر خورده بود.خواست ادامه بده که گفتم:
_مرتضی من حواسم به اینجا هس....برو پشت دستتو ببندن!
_اما تو تنهایی نمیتونی-
_اگه توئم باشی خیلی فرقی به حالم نداره!
مرتضی عقب رفت و من موندم.تیرهای مسلسلم تموم شده بود.آر پیجی رزمنده کناریم که شهید شده بود رو برداشتم و به سمتشون نشونه گرفتم و زدم.دقیقا خورد به هدف!توی دلم از بابام که منو گذاشته بود کلاسای تیراندازی تشکر کردم.
بعد از یک ساعت مقاومت،عراقیا عقب نشینی کردن.همه مون با خوشحالی به سنگر ها برگشتیم و مرتضی که داشت روی صورت یکی بتادین میزد،گت:
_بچه ها کارتون عالی بود!
_همه با خوشحالی فریاد الله اکبر سر دادن و مرتضی آروم بهم گفت:
_گل کاشتی امید...!

به روش لبخند زدم و بتادینی برداشتم و مشغول پاک کردن زخم یکی از بچه ها شدم.
با صدای تیراندازی هممون به سرعت از جا بلند شدیم و اسلحه هامون رو به حالت آماده باش نگه داشتیم.مرتضی نگاهی به بیرون انداخت و با تأثر و وحشت گفت:
_عراقیان....حسین و محمد و مصطفی شهید شدن!
خشکم زد....اونا واقعا عالی بودن.مرتضی آروم گفت:
_اونا منتظرن ما تسلیم شیم...امید پشت سرم،حمید...حمید کجایی؟کنار امید.
میخواست بجنگه؟!یعنی واقعا عقل خودش رو از دست داده؟!گفتم:
_مرتضی با این کارت فقط بچه ها رو به کشتن میدی!
_تو میترسی وایسا اسیرت کنن!
_بحث سر ترس من نی-
_پس وایسا و بجنگ!
با چشمای قهوه ایش بهم زل زد و منم پس از چند دقیقه با اکراه سرم رو تکون دادم.برای اولین بار تو جنگ،از خدا کمک خواستم.مرتضی آروم گفت:
_بچه ها آماده باشین....زدم،شما دنبالم بیایین.
یه نفر رو نشونه گرفت و زیر لب یا علی گفت و ماشه رو کشید.پشت سرش من از سنگر خارج شدم و لوله مسلسلم رو به سمت یکی از سربازا گرفتم.
_آخ!
برگشتم و به صورت حمید که لحظه به لحظه رنگ پریده تر میشد نگاه کردم.تیر خورده بود تو شکمش.تیری که جلوی پام خورد باعث شد سرمو برگردونم و به عراقیا نگاه کنم.تیر اندازی نمی کردن چون میدونستن ما مال خودشونیم.نفس عمیقی کشیدم و یکیشون رو نشونه گرفتم و ئد ترسیدم...یعنی اون فرد انقد مهمه؟!
حلقه شون رو نزدیکتر کردن و با تمسخر به تک تکمون نگاه کردن.نگاهشون خیلی عصبیم کرد.خواستم دوباره شروع کنم که حمید از پشت سرم گفت:
_نه...نک-نکن...عصبی-....ب-بشن...بچه ها رو....تیکه پا-ره می....کنن!
برگشتم و بهش نگاه کردم.مرتضی هم هیچ حرکتی نمیکرد.اسلحه م رو زمین انداختم و کنار حمید نشستم.نمی تونستم جون دادن کسی رو ببینم.همیشه هر موقع مجبور بودم کنار یه نفر وایسم که داره جون میده چشمام رو می بستم.اما این حمید بود،برادر دوقلوی حامد.دستم رو روی زخمش گذاشتم و گفتم:
_حمید تحمل کن.
لبخند ضعیفی زد و به سختی گفت:
_امید...میدون که-ن..میشه....




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

در را بهم کوبیدم اما مادرم دوباره آن را باز کرد و با عصبانیت گفت:
_فائزه تو هیچ جا نمیری،فهمیدی چی شد؟!
_مامان مگه تو نمیگی خواسته های من خواسته های توئه؟پس-
حرفم را قطع کرد و داد کشید:
_اینی که تو میگی بازی با جونته بیچاره،میفهمی؟فک کردی خونه خاله پریه بری با دختر خاله ت تفنگ بازی کنی برگردی؟!
_مامان من میخوام برم و توئم-
دوباره پرید وسط حرفم و داد کشید:
_چرا فائزه،میتونم و این کارو میکنم...من نمیذارم تو بری!دختر تو فقط 18 سالته و اونوقت...
دیگر ادامه نداد.استیصال را در چشمانش میدیدم.آرام گفت:
_عزیزم من خوبیتو میخوام...این کارو با من و بابات نکن!
وقتی دیدم مادرم ارومه با التماس بهش گفتم :
مامان من همه کارامو کردم خواهش میکنم بزارین برم
_ اصلا به من بگو تو چه جوری می خوای میون این همه پسر بری ؟
_ه اونجاشم فکر کردم تو فقط اجازه بده ؟
_نه مثل اینکه خودت فکر همه چی رو کردی دیگه چرا داری از ما اجازه میگیری؟
بعد از این حرف در را بهم کوبید و رفت نمیدونستم چی کار کنم چه جوری مامان و بابامو راضی کنم دلم میخواست برم خرم شهر
اینقدر فکر کردم که نفهمیدم چه موقع خواب افتادم وقتی بیدار شدم ساعت 7:55 بود
صدای بابامو شنیدم که به مامانم میگفت:چه جوری یه دختر میتونه بره جنگ مگه عقلشو از دست داده ؟
موقعی که از پله ها اومدم پایین در حالی که خیلی عصبانی بود یه نگاه به من کرد و از در بیرون رفت.
صدای مامانمو شنیدم که به من میگفت:
_ببین یه الف بچه چه جوری اعصاب همه رو با این کاراش ریخته به هم
_مامان مگه من چی گفتممن فقط گفتم که میخوام برم جنگ و از نزدیک ببینم این چه اشکالی داره؟
مامانم سرشو تکون داد و بدون اینکه جوابمو بده از آشپزخانه بیرون آومد
کلافه شده بودم نمیدونستم چه جوری پدر و مادرمو راضی کنم اینو هم میدونستم که اونا به همین راحتی راضی نمیشن
از خونه زدم بیرون رفتم پارک نزدیک خونمون نشستم روی نیمکتی همینجور که توی فکر بودم 2تا دختر از کنارم رد شدن و داشتن ادای یه پسری رو در میاوردند همون موقع توذهنم جرقه ای تو ذهنم روشن شد یه لحظه فکری به ذهنم رسید
همینجور به خودم با صدای بلند گفتم:
_چرا از اول به ذهن خودم نرسید
از روی نیمکت بلند شدم رفتم خونه مامانم خونه نبود یه یاداشتی گذاشته بود :من رفتم خونه داییت اگه خواستی بیا اونجا:حوصله رفتن به خونه داییمرو نداشتم چون داییم بچه نداشت به خاطر همین حوصلم اونجا سر میرفت
رفتم تو اتاقم جلوی آیینه وایستادم به این فکر میکردم که چجوری خودمو شبیه پسرا دربیارم که..
جنگ شروع شده بود و منم میخواستم توش شرکت داشته باشم.اگه مامانم نمیذاشت،باید توی عمل انجام شده قرار میگرفت.
نگاهی به موهای بلند قهوه ای روشنم انداختم،باید باهاشون خداحافظی میکردم.یه قیچی از تو کشوی بابام برداشتم و موهامو تا اونجایی که میتونستم زدم.بعدش دستگاه ریش تراش بابا رو که جدید اومده بود و خیلی هم گرون خریده بودش برداشتم و روی موهام کشیدم.
وقتی کارم تموم شد دیدم از اون موهای بلند فقط به اندازه یک سانت روی سرم باقی مونده.
موهام رو با هزار بدبختی جمع کردم و منتظر مامان شدم.حدود یه ساعت بعد زنگ در رو زدن و با باز کردنش با صدای«خاک به سرم» و «یا ابوالفضل»بابام مواجه شدم.
جفتشون داخل اومدن و من سرم رو پایین انداختم؛میدونستم توفانی عظیم در راهه.
_دختره ی چشم سفید این چه کار بود که تو کردی؟!ها؟
بابام برای اولین بار سرم داد زد:
_تو خجالت نمیکشی؟؟این همه نازتو کشیدیم و بزرگت کردیم که تو آخر سر کار خودتو بکنی؟!ها؟!
_بابا من-
مامانم پرید وسط حرفم و گفت:
_خفه شو...میخوای واسه من بری جبهه؟!که چی بشه؟بمیری؟!
_نه مامان-
بابام حرفم رو قطع کرد:




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات