سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
آره ، گوش كن مهبد من تو پاساژ (...) هستم .
ـ خب ؟
ـ الان آرنیكا اینجاست با اون پسره رایكا ....
مهبد فكری كرد و گفت : با رایكا ؟
ـ آره .
ـ پسر دوست باباشه ....
ـ می دونم ولی خیلی عجیب به نظر می رسه ، به نظرم مثل دو دوست عادی نیستند ...
مهبد به فكر رفت . فرشید نگاهی به آرنیكا و رایكا كه با صحبت و لبخند زنان سمت ویترین بعدی می رفتند نگاه كرد ...
***

با هم داشتند قدم می زدند . رایكا با عشق نگاهش كرد و گفت : چیزی نخریدی ها
آرنیكا لبخند دلربایی زد و گفت :
ـ آره ، عمو بی كادو موند .
ـ نگران نباش . حتماً یه چیزی كه خوشت بیاد پیدا می شه .
آرنیكا لبخندی به او زد و گفت : ممنون خیلی خوشحالم كه همراهیم كردی ...
مهبد كه كارد می زدی خونش بیرون نمی اومد . خشمگین پشت سر آنها راه می رفت . دندان قروچه ای رفت و به گامش سرعت بخشید . از پشت شانه ی رایكا را گرفت ، وقتی برگشت محكم مشتش را زیر چشم او خواباند .
ـ آخ ...
آرنیكا وحشت زده دستش را روی دهانش گذاشت . مهبد عصبی نگاهی به آرنیكا انداخت و بعد مشتش را محكم در پهلوی رایكا خواباند . رایكا روی زانو هایش افتاد . با یه دست خودش رو از زمین دور نگه داشته و با دست دیگر پهلویش را گرفته بود . آرنیكا با نگرانی سمت رایكا رفت كه مهبد او را هول داد . آرنیكا نزدیك بود بیافتد . مهبد خم شد موهای رایكا را گرفت . سرش با موهایش به سمت عقب كشیده شد . چهره اش در هم رفت . اون قدر توانش رو داشت كه با یه مشت جواب كتك های مهبد رو بده ، ولی هیچ وقت اهل دعوا نبود . مهبد عصبی موی او را كشید و گفت :
ـ ببین بچه پررو دیگه نبینم دور و بر نامزد من پیدات بشه ها .
موهایش را بیشتر كشید و گفت : فهمیدی ؟
مردم كم كم دورشان جمع می شدند . آرنیكا بغض كرده نگاهشان می كرد . با خواهش رو به مهبد گفت : ولش كن .
مهبد نگاه خشمگینی به آرنیكا انداخت ولی آرنیكا نترسید و گفت : اون كه كاری نكرده
مهبد موهای او را ول كرد ، بلند شد . سری تكان داد بعد عصبی برگشت و محكم به دست رایكا كه به آن تكیه كرده بود زد و رایكا روی زمین افتاد . چند نفر كه فكر نمی كردند به قیافه ی رایكا بیاد مزاحم شده باشد سمتش خم شدند و او را بلند كردند .رایكا از میان جمعیت به آرنیكا نگاه كرد كه مهبد بازویش را گرفته و به زور می برد . آرنیكا همان طور كه كشان كشان می رفت ، برگشت و به رایكا نگاه كرد ....
قلب رایكا لرزید ...آرنیكا داشت اشك می ریخت .

كلید انداخت و سر به زیر وارد خانه شد . مریم از روی مبل بلند شد و گفت :
ـ سلام رایكا جان ، چرا دیر كردی ؟
ایستاد . رخ زخمی اش سمت دیوار بود و مریم چیزی نمی دید . آرام سلام گفت. مریم دقیق نگاهش كرد و گفت :
ـ چرا گرفته ای ؟
رادین كه سیب به دست از پله ها پایین می آمد با دیدن رایكا روی یكی از پله ها نشست ، سیبش را گاز زد و گفت :
ـ هه دعوا كردی ؟
مریم با وحشت مقابل او قرار گرفت و با دیدن زیر چشمش كه كبود شده بود رنگش پرید و جیغ خفیفی كشید . رایكا گفت :
ـ چیزی نیست .
مریم دستی به زیر چشم او كشید كه چهره ی رایكا از درد تو هم رفت . مریم با چشمانی به اشك نشسته گفت : چه بلایی سر خودت آوردی ؟
رایكا شانه های مریم را گرفت و گفت : عزیزم می گم چیز مهمی نیست .
صدای مریم از بغض می لرزید :
ـ تو به این می گی چیزی نیست ؟
رادین دستش را زیر چانه زد ، در حالی كه به رایكا نگاه می كرد رو به مریم گفت:
ـ بابا این دیگه صورتش خیلی دست نخورده بود ، چرا این قدر لوسش می كنی ؟ بگذار دوبار كتك بخوره ، از بچگی شبیه از این دختر بچه های لوس بود .
رایكا از حرف او خنده اش گرفت . لبخندی زد و سمت پله ها رفت . مریم دو طرف كمر او را گرفت و گفت : بیا بریم دكتر .
رادی كه حوصله اش سر رفته بود گفت :
ـ دكتر چیه ؟ برا خودش خوب می شه ...رایكا ولی جدی جدی دعوات شد ؟ با كی ؟ سر چی ؟
رایكا كه مایل نبود توضیح بده گفت : چیز مهمی نیست . اشتباهی شده بود .
رادین به زور خنده اش رو كنترل كرد و گفت :
ـ راستش رو بگو ، نگو داشتی شیطونی می كردی ، مزاحم یه دختری شدی بعد برادرش اومد حالتو جا آورد ؟ آره
رایكا نگاهش را از او گرفت و در حالی كه از پله ها بالا می رفت گفت : مسخره
وقتی از كنار رادین كه هنوز رو پله ها نشسته بود رد می شد رادین گفت : بفرما سیب .
نگاهی به سیب گاز زده ی او كرد و با چشم غره رفت بالا . رادین ولی زد زیر خنده . مریم با نگرانی رفتن رایكا را نگاه كرد و بعد به رادین كه برای خودش می خندید نگاه كرد .
رایكا دكمه های بلوزش را باز كرد . داشت بلوزش را در می آورد كه مریم وارد ، شد سریع و با عجله دكمه هایش را بست ، اگر مریم پهلوی كبود شده اش را می دید دیگه دست بردار نبود . مریم با نگرانی سمتش رفت ، دستی به صورتش كشید و گفت : به من نمی گی چی شد ؟
رایكا با محبت دست او را گرفت ، آرام فشرد و گفت :
ـ عزیزم گفتم یه اشتباه شد ، همین .
مریم كه چیزی از نگرانی اش كم نشده بود گفت : تو كجا بودی كه این طور شد ؟
رایكا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . مریم او را بغل كرد . نگرانی اش مثل نگرانی یه مادر در مقابل پسر بچه اش بود . رایكا سابقه نداشت كه اهل خشونت و دعوا باشد .
پهلویش كه توسط دستان مریم فشرده می شد ، تیر كشید ولی هیچ عكس العملی نشون نداد كه بیشتر از این مریم رو ناراحت كرده باشه .
وقتی او را از خودش جدا كرد دید كه مریم داره اشك می ریزه . دلخور شد و اشك هایش را پاك كرد .
رفت دوش آب گرم گرفت تا كمی دردهایش را تسكین دهد . وقتی بیرون اومد ، مریم برایش كمپرس یخ آورد تا زیر چشمش بگذاره . روی نشسته بود ، به پهلوی كبودش نگاهی كرد ، داشت بلوزش را تن می كرد كه صدای ویبره ی گوشی اش را شنید ...بلند شد و جواب داد . رفت چك كرد كه در بسته باشه . بعد جواب داد . آرنیكا بود .
وقتی جواب داد صدای نگران آرنیكا تو گوشش پیچید :
ـ الو ؟
ـ سلام ...
صدایش از هق هق مقطع شده بود : رایكا ...چـ....چرا ...گوشیتو ...جواب ..نمی دی؟
نگران پرسید : آرنیكا چرا گریه می كنی ؟
بعد عصبی پرسید : مهبد اذیتت كرده ؟
ـ تو حالت خوبه ؟ چرا گوشیت رو جواب نمی دادی ؟
از اینكه آرنیكا را ناراحت كرده ، شرمنده بود . گفت : ببخش ، رفته بودم دوش بگیرم .
ـ خوبی ؟
بند بند وجودش لرزید ، دوست داشت كنارش بود و آرومش می كرد ، گفت :
ـ آره ، من خوبم . نگران من نباش .
ـ رایكا همش تقصیر من بود . مهبد به خاطر من تو رو زد .
ـ مهم نیست ، اذیتت كه نمی كنه ؟
او كه گریه هایش بند آمده بود صدایم آرام تر شد و گفت : تا خونه باهام بحث كرد ، ولی الان تو اتاقم هستم ، در رو هم قفل كردم .
رایكا با نگرانی پرسید : عمو و زن عموت خونه نیستن ؟
ـ چرا ، مثلاً تولد عمو هست ...ولی دیدن با بحث و گریه اومدیم خونه همه چیز به هم خورد .
رایكا آه بی صدایی كشید و آرنیكا گفت : منو ببخش رایكا . می دونم كه از دستم ناراحتی .
ـ نه عزیزم ، من از دستت ناراحت نیستم .
خجالت زده سكوت كرد . خودش هم نفهمید كلمه ی عزیزم چه طور از دهانش خارج شد . آرنیكا سكوت رو شكست و گفت :
ـ مواظب خودت باش ، اگر حالت خوب نیست برو دكتر ....خودم رو نمی بخشم ، به خاطر من تو دردسر افتادی ...از طرف مهبد ازت عذر می خوام ...اون نفهمید چی كار كرد ، دیوونه شده بود .
ـ نگران من نباش ، مواظب خودت باش .
ـ تو هم همین طور ...
ـ می تونم درباره ی روابط تو و مهبد بپرسم ؟
آرنیكا آرام گفت : راستش بعد اون شب تو باغ كه دیدمش ، خیلی ازش نا امید شدم..
ـ میخوام بدونم چیزی بهش گفتی ؟
ـ آره ، بهش گفتم ولی اون به خودش حق داد كه چنین كاری كرده باشه ، درباره ش حرف زده بودیم كه ...
ـ آره .
ـ مهبد خیلی عصبی شد ، دیگه نمی دونم چی ازم می خواد ، بهش گفتم كه دیگه نمی خوام كنارش باشم . عمو و زن عمو هم یه چیزایی فهمیدن .
رایكا لبخندی زد . دیگر شرمنده نبود كه بین آن دو قرار بگیره . بهش ثابت شده بود كه مهبد یه پسر هوس بازه و آرنیكا براش زیادیه ...
ـ كاری نكن كه اذیتت كنه ، باشه ؟
آرنیكا سكوت كرده بود . رایكا گفت : باشه ؟ قول بده .
ـ باشه ...
ـ آفرین ، نگران منم نباش ...من حالم خوبه .
ـ رایكا ...ممنونم ...ازت ممنونم ...
صدایش دوباره بغض دار شده بود .
ـ آرنیكا خواهش می كنم گریه نكن .
با همون صدای بغض دارش گفت : باشه ...
اشك هاش رو پاك كرد و گفت : زن عمو داره صدام می كنه ...
ـ باشه ، خداحافظ ...
ـ خداحافظ .
خداحافظی كرده بود ولی هنوز صدای نفس های آرنیكا رو می شنید تا وقتی كه او گوشی رو گذاشت ، قطع نكرد .

با پایش در كمد را بست . به خودش عطر زد و دو دستش را میان موهایش فرو برد و حالتش داد . گوشی اش زنگ می خورد . برداشت .
ـ سلام رادین .
شُل و ول گفت : سلام .
ـ نیافتی به بار ...
"نه" كشداری گفت و آیدا گفت :
ـ می خوام بیام خونه تون ...
ـ خب چرا به من زنگ می زنی ؟
ـ نمی گذاری حرفم رو بزنم كه ، می خوام بیام با هم بریم بیرون .
ـ تو چرا همش خودت رو دعوت می كنی ؟
ـ رادین دارم شوخی نمی كنم .
با مسخرگی ادایش را در آورد : رادین دارم شوخی نمی كنم ، منم جدی ام .
ـ مسخره .
ـ برو بچه درس هات رو بخون ...
آیدا با اعتراض تو گوشی داد زد : رادیــــــــــــــــــن ...
ـ صداشو ...بیچاره شوهر آینده ت ...
آیدا خندید و گفت : می دونی شوهرم كیه ؟
ـ آره .
ـ كیه ؟
ـ بقالی سر كوچه تون .
آیدا خشمگین شد مخصوصاً كه صدای خنده ی رادین در گوشی پیچید . رادین با خنده هایی مقطع گفت : من رفتم خاله سوسكه ...
ـ خیلی بی ادبی .
رادین دوباره خندید و گوشی رو قطع كرد . یه پیام براش رسید .
" دارم میام ها ، اومدم ها ..."
سوویچ رو برداشت و در حالی كه از پله ها پایین می رفت جواب پیامش رو فرستاد
"برو به درس و مشقت برس بچه ، من خونه نیستم ."
سوار ماشینش شد ، در ریموت باز شد و او با سرعت دنده عقب گرفت و خارج شد . صدای موسیقی اش بلند بود . بین راه جریمه شد ولی باز با همون ولوم به شعر ها گوش داد و تا اینكه به مقصد رسید .
ماشینش را پارك كرد . جلوی یه باشگاه خصوصی در واقع خانه بود كه به شكل باشگاه استفاده می شد . از ماشین پیاده شد و زنگ رو زد .
مردی جوان در را باز كرد با او دست داد و گفت : باید رادین باشی .
تبسمی كرد و سر تكان داد .
ـ بیا داخل .
وارد شد و مرد در را پشت سرش بست . در حالی كه با او هم قدم می شد هنوز مطمئن نبود كه او خود مازیار هست یا نه . از سالنی كه با تشك های ورزشی پوشیده شده بود رد شدند و به سالن بعدی كه با یه در كشویی به سبك ژاپنی جدا می شد رسیدند .
لینا آنجا بود . با دیدن آن دو لبخندی زد . رادین به او نگاه می كرد . پیراهنی گشاد تا زانویش پوشیده بود با شلواری كه ست بودند . مشكی با طرح و حاشیه دوزی های قرمز رنگ . موهایش را محكم بالا دم اسبی بسته بود و قیافه اش در آن حالت بامزه شده بود .
لینا همراه با لبخند كشداری گفت : این رادین دوستمه ، این هم مازیار استادم...فكر كنم جلوی در با هم آشنا شدید .
مازیار سری تكان داد . با اینكه حدس می زد رابطه ی بین آنها چیزی بیشتر از یه دوستی ساده باشد ، ولی باز با رویی خوش از رادین استقبال كرد .
مازیار نیم نگاهی به رادین انداخت و بعد به لینا نگاه كرد و گفت :
ـ به تمرینات ادامه می دی یا اینكه بشینیم با دوستت حرف بزنیم ؟
رادین سری تكان داد و گفت : نه مشغول باشید ، من نگاه می كنم .
مازیار رفت و برای او كه دست به سینه ایستاده بود ، صندلی تا شو آورد تا بنشیند .رادین لبخندی زد و نشست .
مازیار نگاهی به ساعت رو دیوار كه به شكل یه كلبه بود انداخت و گفت : خب این نیم ساعت رو فقط گارد ها رو تكرار می كنیم .
لینا با جدیت سری تكان داد . رادین آنها را تماشا می كرد . مازیار نام گارد ها رو می برد و لینا یك به یك اجرا می كرد . مازیار بدون شمشیر بود و لینا تنهایی تمرین می كرد .
رادین به او كه تمام تمركزش روی حركاتش بود ، نگاه كرد . لینا با دو دست دسته ی شمشیر رو گرفت . ته دسته سمت شكم خودش و با یه حركت نوك شمشیر مقابل سینه ی مازیار قرار گرفت . در یك سانتی متری اش . مازیار به كمك دستش ضربه ای به زیر شمشیر زد آن را به طرف دیگری راند و گفت : خوبه ، ولی نرم تر ، من اگر شمشیر داشته باشم دیگه بهت فرصت عكس العمل نمی دم .
لینا لبخند جدی ای زد و دوباره همان گارد را تكرار كرد .
آخر های تمرین بودند كه نگاه لینا به رادین افتاد . از همان جا حواسش پرت شد و باعث شد مازیار از دستش عصبی بشه . مازیار با یه حركت سریع شمشیرش رو برداشت و بدون اینكه به لینا فرصتی بده گفت : از خودت دفاع كن .
ولی تا لینا خواست تمركز كنه و ببینه باید چی كنه ، مازیار با یه حركت اریب شمشیرش را از كنار گردن او رد كرد و به سمت پایین كشید . شمشیر برنده آستین لینا را خیلی صاف برید و دستش را خراش داد . رادین با تعجب و وحشت به آن ها نگاه كرد . لینا خونسرد بود و به دستش اهمیتی نمی داد . شمشیرش را بالا آورد و به صورت مایل به حركت در آورد ، اما قبل نزدیك شدن به مازیار ، شمشیرش توسط لبه ی شمشیر مازیار مهار شد . یه قدم عقب برداشت و بعد با یه فن شمشیرش به مازیار نزدیك كرد اما این بار هم مازیار شمشیرش را به لبه ی شمشیر او چسباند و مهارش كرد و چون خیلی سریع و فرز و با قدرت این كار را كرد ، دست لینا پیچ خورد و شمشیر افتاد .
لینا آهی كشید و گفت : بسه ....
مازیار عقب عقب رفت ، ساعت را نگاه كرد و گفت : داشتی خوب پیش می رفتی آخرش اصلاً حواست نبود .
لینا كه موافق بود ، سری تكان داد و گفت : باشه ، جلسه ی بعد جبران می كنم .
و رفت به اتاق تا لباس هایش را عوض كنه . تاپی ركابی تنش كرده بود با شلوار جینش كه رادین در زد .
ـ بیا تو .
رادین وارد شد نگاهی به او انداخت ، بعد نگاهش را گرفت و جلو رفت . لینا خم شد ، مانتو اش را برداشت ، داشت می پوشید كه متوجه شد رادین داره با نگرانی به بازوش نگاه می كنه . بی خیال شد ، داشت دستش را در حلقه آستین روپوش می انداخت كه رادین مانع شد و گفت : بازوتو نمی بندی ؟
لینا نگاهش كرد ، لبخند زد و گفت : نه چیزی نیست .
رادین نگاهش رو بین بازو و چشمان او جا به جا كرد و گفت : اما ممكنه چیزیت بشه .
لینا مانتویش را پوشید و گفت :
ـ نگران نباش ، یه خراش كوچیكه ...زیاد این طوری شدم .
ـ من می رم با استادت خداحافظی كنم ..
ـ باشه منم دیگه حاضرم .
رادین رفت بیرون . لینا موبندش را باز كرد . از بس موهایش را محكم بسته بود سرش درد می كرد . كمی سرش را مالید و بعد شالش را گذاشت ، خم شد كوله اش را برداشت و بیرون رفت . رادین و مازیار با هم تا جلوی در می رفتند .
از كنار سالن كفشش را برداشت و سمت آنها رفت . لینا هم با مازیار دست داد و خداحافظی كرد. وقتی از آنجا خارج شدند رادین در ماشین را برایش باز گذاشت . پیش خودش فكر می كرد كه بابت بازویش درد دارد ولی برای لینا این ضربه ها عادی بود ، مخصوصاً وقتی اول كار بود ، قسمت گردن ، بالای سینه و بازوهایش خیلی زخمی می شد .
رادین پشت رل نشست و گفت : بریم شام بخوریم ؟!
چند لحظه برگشت و به لینا كه در سكوت به خیابان نگاه می كرد نگاه كرد . لینا نگاهش ماتش را به دستانش دوخت و گفت : نه خسته ام ، می رم خونه دوش بگیرم.
رادین تا وقتی مقابل خانه اش نگه داشت ، چیزی نگفت ، وقتی لینا داشت پیاده می شد ، گفت : منتظرتم ...
لینا با تعجب نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ برو دوش بگیر بیا بریم شام بخوریم .
لینا با خوشحالی نگاهش كرد و گفت : خسته می شی ، برو ...
رادین لبخند مهربونی زد و گفت : اگر زود آماده شی نمی شم ، تو كه آرایش نمی كنه ...
لینا با لبخند سری تكان داد و گفت : زود بر می گردم .
رایكا با شنیدن صدای زنگ گوشی اش ، سمتش رفت . آرنیكا بود . سریع جواب داد.
ـ سلام .
ـ سلام رایكا .
ـ حالت خوبه ؟
ـ مرسی .
ـ به نظر نمیاد خوب باشی .
ـ رایكا می تونی بیایی ...
آرنیكا شرمنده سكوت كرد ، رایكا برایش اهمیتی نداشت كه باز هم از مهبد چوب بخوره . گفت :
ـ كجایی ؟
ـ من بیرونم ...
از پله ها پایین می رفت كه مریم گفت : كجا رایكا جان ؟
ـ الان بر می گردم .
ـ آخه عزیزم تو كه تازه اومدی ، چیزی شده ؟
رایكا كنار در ایستاد و گفت : نه مامان جون ، نگران نباش .
ـ گوشی تو در دسترس بگذار ها .
ـ چشم .
سریع از خانه خارج شد . تو ترافیك موند . به خاطر همین كمی عصبی شد چون آرنیكا را منتظر گذاشته بود . وقتی رسید از دور چشم گرداند . آرنیكا را دید . با دیدن پسری كه كنارش بود عصبی شد . آرنیكا این پا و اون پا می كرد و پسر دور و برش می چرخید . رایكا عصبی با دندان هایی كلید شده ، پیاده شد ، ماشین را همان وسط رها كرد و با گام هایی سریع سمت آنها رفت . آرنیكا با دیدن رایكا ترسش ریخت . رایكا بین آرنیكا و پسر قرار گرفت و رو به پسر گفت :
ـ خجالت نمی كشی مزاحم می شی ؟
پسر با نفرت او را نگاه كرد بعد فحش ركیكی داد و رفت . رایكا سمت او برگشت و گفت : اذیتت كرد ؟
ـ نه خوبم .
ـ بیا بریم .
با هم سمت ماشین رفتند . ماشین های پشت سرش مدام بوق می زدند . رایكا راه افتاد و گفت : خب چیزی شده ؟ مهبد اذیتت كرد ؟
آرنیكا در حالی كه با انگشتان قلمی اش بازی می كرد گفت :
ـ راستش باهام دعوا كرد ...اون اصلاً منطقی نیست ...
رایكا با نگرانی نگاهش كرد و آرنیكا گفت : من با عمو و زن عمو حرف زدم ، یعنی ...یعنی گفتم كه نمی تونم آینده مو با مهبد برنامه ریزی كنم ...
رایكا با تمام وجود حس شادی كرد . حالا می تونست به خودش فرصت بده . چون می دونست آرنیكا هم از او بدش نمیاد .
آرنیكا به رو به رو نگاه كرد و گفت :
ـ عمو و زن عمو خیلی ازم دلخورن ...
آهی كشید و افزود : من با خانواده ام تماس گرفتم .
یه لحظه قلب رایكا از فكر اینكه آرنیكا بخواد برگرده ، گرفت . با حزن نگاهش كرد . آرنیكا بعد كمی سكوت گفت :
ـ من باید برای خودم یه خونه بگیرم .
رایكا لبخندی زد و گفت : میخواهی از الان بریم خونه ببینیم ؟
ـ رایكا اگر ...اگر مزاحمتم بگو . رایكا با تعجب سر برگردوند نگاهش كرد و دلخور گفت :
ـ این چه حرفیه ؟
آرنیكا نگاهش را به او دوخت و لبخندی زد . رایكا حس می كرد دلش برای چشمان و لبخندش ضعف می ره . سعی كرد به رو به رو نگاه كنه . در دلش غوغا بود .
با آرنیكا چند جا رو نگاه كردند . یكی از آپارتمان ها خوب بود ولی رایكا وقتی دید همسایه هایش پسران دانشجو هستند گفت بروند جای دیگه رو ببینند . داشتند یه خونه ی ویلایی 100 متری رو نگاه می كردند . خونه خالی بود و مردی كه آنها را برای بازدید آورده بود همه جا رو نشون شون داد . آرنیكا مقابل پنجره ی بزرگ سالن ایستاد. رایكا با یه لبخند سمتش رفت و گفت : چرا ناراحتی ؟
آرنیكا لبخند كمرنگی زد و گفت : هیچی .
رایكا به نیمرخ او نگاه كرد و گفت : میخواهی تنها زندگی كنی ؟
آرنیكا دستاشو به هم قلاب كرد و گفت : مجبورم .
رایكا لبخندی زد و گفت : هر وقت هر چیزی لازم داشتی به من خبر بده باشه ؟ حتی اگر نصفه شب حس تنهایی كرده یا ترسیدی بهم زنگ بزن .
آرنیكا دستی به موهایش كشید و گفت : تو خیلی خوبی .
رایكا لبخند عمیقی زد و گفت : از اینجا خوشت اومد ؟
ـ چرا خونه ها مبله نیست ؟
ـ تو نگران وسایلش نباش ، هر جا خوبه بگو ...
ـ نه نمی خوام بیشتر از این تورو تو دردسر بیاندازم .
ـ این طوری نگو ، از دستت ناراحت می شم ها .
مرد سمت آنها اومد و گفت : خوشتون نیومد ؟ خیلی جای خوبیه ، تازه ساخته ...
مرد همان طور تعریف می كرد رایكا یه دفعه به ذهنش رسید كه یه جایی نزدیك خونه شون رو برای آرنیكا پیدا كنه ، این طوری خیالش راحت تر می شد .
بعد مدتی بالاخره حوالی خونه ی خودشون ، خونه ای مناسب پیدا كردند و گفتند برای سند زدن و قرارداد فردا مراجعه می كنند .
تو ماشین نشستند . آرنیكا خوشحال بود . رو به رایكا گفت :
ـ تو خیلی به من كمك كردی ، خدا خودش بهت كمك می كنه ، امیدوارم به هر چی بخواهی برسی .
رایكا لبخندی زد بعد یاد چیزی افتاد با نگرانی پرسید: حالا ببرمت خونه ی عموت ؟
آرنیكا سرش را پایین انداخت و گفت : اوهوم .
ـ نگذار مهبد اذیتت كنه .
آرنیكا سرش را بالا گرفت ، نگاهش رو به نگاه نگران او دوخت و با قدردانی لبخند زد . رایكا اصلاً دلش راضی نمی شد اونو به خونه ی مهبد ببره ، با این حال راه افتاد . بین راه مریم زنگ زد . جواب داد .
وقتی مریم با نگرانی پرسید كه كجاست ، براش گفت كه با آرنیكا رفته بود تا خونه انتخاب كنه . مریم وقتی فهمید او با آرنیكاست گفت برای شام دعوتش كنه .
رایكا با خوشحالی او را دعوت كرد ، دور زد و سمت خونه رفت .

اردشیر از دیدن آرنیكا سر میز شام خیلی خوشحال شد و باهاش بگو بخند كرد . در واقع همه به نوعی فهمیده بودند كه او با مهبد رابطه اش به هم خورده . مریم از نگاه های رایكا فهمید كه اونو دوست داره .
بعد شام دور هم نشسته و حرف می زدند وقتی حرف به خونه خریدن آرنیكا كشیده شد اردشیر با تعجب دلیل مستقل شدنش رو پرسید . آرنیكا هم با صداقت گفت كه قرار عروسی او و مهبد كنسل شده . اردشیر براش ناراحت شد و با حرف سعی ی كرد دلداری اش بده . رایكا هر چند لحظه سرش را سمت آرنیكا می گرداند و نگاهش می كرد . رادین پا رو پا انداخته بود و برای خودش میوه پوست می كند و به حرف های آنها گوش می داد .
درباره ی رایكا و آرنیكا یه حدس هایی زده بود . وقتی میوه پوست كندنش تموم شد نگاهی به آرنیكا انداخت . آرنیكا برای او لبخندی زد و رادین پیش دستی رو سمتش گرفت . آرنیكا یه برش برداشت و تشكر كرد . رادین سختی اش می گرفت بلند شه و به بقیه هم تعارف كنه ، مشغول خوردن میوه اش شد .
تلفن آرنیكا زنگ می خورد . مهبد بود . با استرس گوشی رو در دستش می فشارد تا اینكه قطع شد . ولی دوباره گوشی زنگ خورد این بار از طرف زن عمویش بود . آرنیكا با لبخند بلند شد و سمت آشپزخونه رفت تا جواب بده . رایكا نگاه نگرانش را كه چرخاند با نگاه مریم تلاقی كرد . مریم حس كرد با نگاهش چیزی از او می خواد. از جاش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت .
از آرنیكا كه داشت تلفنی با زن عمو اش حرف می زد خواست بعد اتمام حرفش گوشی رو دست او بده . آرنیكا با تردید گوشی را سمت او گرفت و همان جا ایستاد.
بعد سلام و احوال پرسی های معمول ، مریم گفت كه آرنیكا امشب رو پیششون می مونه ...زن عموی آرنیكا اصلاً راضی نبود . گفت مهبد رو میفرسته دنبالش ولی مریم اون قدر محترمانه اصرار كرد كه او ناچاراً پذیرفت .
آرنیكا كه شاهد درخواست مریم از زن عمویش بود بعد پایان تماس ، منتظر به او چشم دوخت . مریم با محبت دستی به بازوی او كشید و گفت :
ـ امشب رو پیش مایی .
آرنیكا تشكر كرد و مریم را در آغوش كشید . اصلاً دوست نداشت با مهبد رو به رو بشه ...وقتی از خانه خارج شده بود مهبد خیلی عصبی بود و حین دعوا سر او داد كشیده بود .
موقع خواب رایكا در اتاقش را باز كرد و گفت : بفرما .
آرنیكا گفت : تو كجا می خوابی ؟
ـ من تو اتاق رادین .
و رو به رادین كه سمت اتاقش می رفت گفت : اگر اجازه بده .
رادین برگشت پوزخندی زد و گفت : تو كه خودت رو دعوت كردی .
آرنیكا لبخندی زد و گفت : ببخش من مدام برات مزاحمت ایجاد می كنم .
رایكا اخمی كرد و گفت : حرفت رو نشنیده می گیریم .
آرنیكا لبخندی زد و رفت تو اتاق . مریم با یه حوله و مسواك نو وارد اتاق شد و گفت :
ـ بیا عزیزم ...
آرنیكا برای مریم لبخند زد و گفت : ممنونم .
مریم دستان او را گرفت و گفت : هر چیزی نیاز داشتی بهم بگو . ما رو مثل خانواده ی خودت بمون .
و لبخند دلگرم كننده ای زد .
رادین كه مسواك زده بود ، حوله به دست وارد اتاقش شد كه دید رایكا بلوزش رو با تیشرتی كه از اتاق خودش آورده بود داره عوض می كنه . نگاهش به پهلوی او افتاد ...رایكا وقتی دید داره با تعجب به پهلوش نگاه می كنه ، بلوز را پایین كشید . رادین حوله رو روی دوشش گذاشت و گفت : پهلوت چی شده ؟
رایكا سمت میز رفت ، در حالی كه ساعت را از مچش باز می كرد گفت :
ـ آروم تر حرف بزن .
رادین خنده ای كرد و گفت : آها می خواهی مریم نفهمه ؟ حالا چی شده ؟
ـ چیز مهمی نیست .
پهلویش دیگه داشت خوب می شد فقط كمی كبودی داشت . سمت تخت رفت . رادین حوله را روی میز انداخت ، در حالی كه بلوز كلاه دار سفیدش را می پوشید گفت :
ـ میخواهی پیش من بخوابی ؟
رایكا گوشه ای از تخت دو نفره ی رادین جای گرفت و گفت : انتظار نداری كه پایین بخوابم .
رادین خودش را روی تخت پرت كرد . هر دو با تشك بالا و پایین شدند . رایكا دستش را زیر سرش گذاشت و رادین گفت :
ـ می دونی كه من تو خواب غلت می زنم .
رایكا خندید و گفت : تو رو خدا یه امشب رو مثل آدم بخواب .
رادین غلتی زد و گفت : اگر نصفه شب دیدی افتادی پایین دیگه تقصیر خودته .
و با بی خیالی ملحفه رو روی سرش كشید و گفت : پاشو برق رو خاموش كن .
رایكا بلند شد ، چراغ رو خاموش كرد و چراغ خواب رو زد .
رادین چشمانش گرم شده بود كه تلفنش زنگ زد . رایكا كمی او را تكان داد . رادین با بد اخلاقی و خواب آلودگی گفت :
ـ هووووووووووم ؟
ـ گوشیتو جواب بده .
رادین بی حوصله ملحفه رو كنار زد ، دستش را دراز كرد و گوشی رو برداشت . لینا بود . رد تماس زد و برایش پیغام فرستاد "من خوابم این قدر زنگ نزن"
دوباره گوشی رو سر جاش گذاشت و زود به خواب رفت . ولی رایكا هر كاری كرد خوابش نبرد . مدام فكرش در اتاق بغلی بود ، اتاق خودش ، دوست داشت آرنیكا رو ببینه ، نمی دونست بیداره یا خوابیده .
آرنیكا روی تخت دراز كشیده و در نور ملایم چراغ خواب به در و دیوار اتاق رایكا نگاه می كرد . بعد مدتی كم كم چشمانش گرم خواب شد .

رایكا چشمانش را باز كرد . رادین راحت طاق باز خوابیده بود و دستش روی صورت رایكا افتاده بود . دستش را كنار زد و گفت :
ـ چه راحت .
از جاش بلند شد . تكانی به رادین داد و گفت :
ـ شركت نمی ری ؟
رادین خواب آلود به پهلو چرخید ، دستش را زیر صورتش گذاشت و گفت : هووووم چرا
رایكا برای برداشتن حوله اش به اتاق رفت . فكر می كرد آرنیكا تا به حال بیدار شده باشه . با دیدن او تعجب زده در اتاق ایستاد . مثل یه پری زیبا به خواب رفته بود و موهای بورش دورش ریخته بود . هر كاری كرد نتونست نگاهش رو از او بگیره .
دوست داشت بره نزدیك تر و نگاهش كنه ولی ترسید بیدار بشه . به ساعت نگاهی انداخت . باید با اسدی تماس می گرفت و بهش می گفت كه دیر تر می ره . باید با آرنیكا بیرون می رفت .
آرام كشو اش را باز كرد حوله و لباس هایش را برداشت . بلند شد داشت می رفت ، برگشت كه یه بار دیگه آرنیكا رو نگاه كنه . وقتی دید چشمانش بازه خجالتزده نگاهش رو گرفت و گفت : بیدارت كردم ؟
آرنیكا نیم خیز شد ، نشست و گفت : می خواستم بیدار شدم .
رایكا سرش رو بالا گرفت به او نگاه كرد ، وقتی لبخندش رو دید ، بی اختیار لبخند زد و گفت : خوب خوابیدی ؟
ـ آره . خیلی خوب خوابیدم .
ـ خوبه ، بیا پایین برای صبحونه .
آرنیكا لبخندی زد و گفت : باشه .
رایكا از اتاق خارج شد ، سمت حموم رفت . وقتی صدای شیر آب رو شنید فهمید كه رادین پیش از او به حمام رفته . آرنیكا از اتاق خارج شد با دیدن رایكا كه كنار در حموم بود لبخندی زد و سمت دستشویی رفت .
صورتش رو با حوله پاك می كرد كه مریم اومد و گفت : بیدار شدی عزیزم ؟
ـ بله . صبح به خیر .
ـ صبح تو هم به خیر . بیا پایین صبحونه .
ـ چشم .
آرنیكا از اینكه كنار اون خانواده صبحونه می خورد حس خوبی داشت . فكر می كرد اون ها رو به اندازه ی خانواده ی خودش دوست داره . مریم و اردشیر خیلی بهش لطف داشتند . رایكا هم كه جای خودش را داشت . آرنیكا حسابی شرمنده ی آنها بود . مخصوصاً وقتی اردشیر گفت برای ناهار هم بیاد پیششون ...
آرنیكا اول نپذیرفت اما اردشیر گفت هنوز خونه اش آماده نیست . آرنیكا هم پذیرفت .
***

به خونه نگاهی كرد ، همه جا سرك كشید . با هیجان رو به رایكا گفت :
ـ وای همه چیز عالیه ، ممنون .
رایكا از اینكه او راضی بود لبخندی زد و گفت : قابلی نداشت .
آرنیكا به آشپزخونه هم سر زد ، حتی یخچال هم پر بود . گفت : چیزی آماده كنم بخوری ؟
ـ نه زحمت نكش .
ـ حداقل یه نوشیدنی .
رایكا به آشپزخونه رفت و گفت :
ـ خب پس چیزی كم و كسر نیست ؟
ـ نه اصلاً.
ـ خوبه ، چیزی خواستی بگی ها .
ـ من دیگه نمی دونم در مقابل این همه خوبی های شما چی بگم .
ـ نمی خواد چیزی بگی ، فقط راحت زندگی كن .
آرنیكا لبخندی زد و گفت : بشین الان چای میارم .
رایكا كه نمی تونست از او دل بكنه همان جا یكی از صندلی ها را عقب كشید ، نشست و به كارهای او نگاه كرد .
چای حاضر شده ، رو به روی هم نشسته و داشتند می نوشیدند . رایكا نیم نگاهی به او انداخت . دل دل می كرد كه بهش بگه ...دوست داشت از احساسش حرف بزنه . پیش خودش داشت فكر می كرد كه حتماً آرنیكا هم یه چیزهایی می دونه ، باز از به زبان آوردن احساسش می ترسید .
آرنیكا فنجونشو روی میز گذاشت ، به او نگاه كرد . رایكا از نگاه خیره ی او سرش را بالا گرفت و نگاهش كرد . از دو جفت نگاه آبی كه محو تماشایش شده بود ، نفسش بند اومد . او هم مثل مسخ شده ها به او زل زده بود . وقتی آرنیكا سرش را پایین گرفت ، تازه او به خودش اومد ، نفسش آرام بالا اومد و نگاه خیره اش رو به دستان آرنیكا كه دور فنجان پیچیده شده بود نگاه كرد

با رایكا از خونه خارج شد . در رو بست . وقتی برگشت با دیدن مهبد لبخندش بی رنگ شد . مهبد دندون قروچه ای رفت و نزد رایكا رفت . رایكا فقط نگاهش كرد . مهبد عصبی موهایش را بالا داد بعد یقه ی رایكا را گرفت و داد زد :
ـ داری چه غلطی می كنی ؟
رایكا فقط او را نگاه كرد . آرنیكا نزدیك شد و با خواهش گفت :
ـ مهبد ولش كن .
مهبد عصبی رویش را سمت او برگرداند و گفت :
ـ تو برای این آشغال منو ول كردی ؟ چه غلطی می كنید ؟
آرنیكا خودش هم نفهمید كه چرا مضطرب شد و حس كرد باید توضیح بده ، شاید نمی خواست رایكا باز كتك بخوره
ـ رایكا و خانواده ش خیلی به من كمك كردند ، من یه خونه ی جدید گرفتم ، نمی دونم چه طور لطفشون رو جبران كنم ، خیلی به من كمك كردند...
دیگر حرفی به ذهنش نرسید . مهبد همان طور كه یقه ی رایكا را گرفته بود ، عصبی نگاهش كرد بعد او را به دیوار خونه چسباند . رایكا از اینكه پشتش محكم به دیوار برخورد ، چهره اش در هم رفت . آرنیكا دستش را روی دهانش گذاشت و نگران سمت آنها رفت .
مهبد عصبی رایكا را نگاه كرد و گفت :
عوضی خجالت نمی كشی با نامزد من ...
آرنیكا كه دید او زانویش را خم كرده و بالا آورده تا به شكم رایكا ضربه بزنه با نگرانی وسط حرفش پرید گفت :
ـ خواهش می كنم مهبد ، نزنش ...
با خواهش آرنج مهبد رو گرفت و گفت : اون كه كاری نكرده .
مهبد عصبی دستش را كشید تا دست آرنیكا ول بشه . گفت :
ـ تو هم خفه شو .
رایكا دستش را روی دست های مهبد گذاشت و گفت : لطفاً یقه مو ول كن .
ولی مهبد یقه ی او را محكم كشید و گفت :
ـ بچه پررو پیش خودت چی فكر كردی ؟ آرنیكا نامزد منه ، خامش كردی نه ؟
خواست محكم رایكا رو به دیوار بكوبه كه آرنیكا محكم دست های او را گرفت . هر چند زورش نمی رسید ولی از زیر دستانش رد شد و ما بین او و رایكا ماند و گفت :
ـ نمی گذارم بزنیش ...
مهبد او را برانداز كرد و گفت : خوبه ....خوبه ...
بعد با یه حركت آرنیكا رو پس زد و با دو دست به سینه ی رایكا كوبید و او روی زمین افتاد . آرنیكا با نگرانی به رایكا نگاه كرد بعد دوباره مقابل مهبد ایستاد كه قصد داشت سمت رایكا حمله كنه .
ـ مهبد ، تو چته ؟
مهبد صدایش را بالا برد و گفت :
ـ من چمه لعنتی ؟ ....خجالت نمی كشی ؟ من رو ول می كنی میایی با یكی دیگه ؟
آرنیكا لب پایینش رو به دندون گرفت و گفت :
ـ خواهش می كنم كاری نداشته باش . اون فقط به من كمك كرده .
مهبد پوزخندی زد و گفت : باور كنم تو هم خر نشدی ؟ باور كنم ؟
بلند تر داد زد : توی لعنتی چرا این قدر این یارو برات مهمه ؟ دوستش داری ؟
آرنیكا سرش رو پایین گرفت و آروم گفت : آره ، برام مهمه ، دوستش دارم .
رایكا كه از رو زمین بلند شده و پشت سرش بود ، با حیرت نگاهش كرد . باورش نمی شد ...حرف های آرنیكا ناباورانه بود . او به علاقه اش اعتراف كرده بود . آن هم نزد مهبد . از خودش خجالت كشید كه تا به حال خودش از احساسش چیزی نگفته بود.
وقتی نگاهش به مهبد افتاد ، عصبی سمتش رفت . دست او را كه برای سیلی زدن بالا رفته بود رو محكم گرفت و در هوا نگه داشت .
ـ چی كار می كنی ؟ خجالت نمی كشی می خواهی بزنیش ؟
مهبد عصبی به رایكا نگاه كرد و گفت :
ـ مثل اینكه می خواهی صورتت رو به هم بریزم نه ؟ یه بار كتك خوردی بس نیست ؟
رایكا دست او را ول كرد و آرام گفت : احترامت رو نگه دار .
مهبد با دستش او را هل داد و گفت :برو بابا ...
آرنیكا از پشت سر رایكا به مهبد نگاه كرد و گفت :
ـ مهبد لطفاً تمومش كن ؟
مهبد انگشت اشاره اش رو تهدید كنان تكان داد و گفت :
ـ آرنیكا فكر نكن همه چیز به این خوبی تموم شد و رفت .
آرنیكا سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت . مهبد با تنفر به رایكا نگاه كرد و گفت :
ـ حالم ازت به هم می خوره ، خجالت نكش .
و عصبی سمت ماشینش رفت . رایكا برگشت و نگاهی به آرنیكا انداخت . آرنیكا گفت:
ـ خیلی بد شد .
رایكا به او كه سر به زیر انداخته نگاه كرد . دوست داشت چشم های آبی شو ببینه . گفت :
ـ نه طوری نشده .
ـ نمی خوام این موضوع كش دار بشه ، مهبد دركم نمی كنه . چه طور ازم می خواد بعد خیانتی كه ازش دیدم باز ...
رایكا میون حرفش پرید و گفت :
ـ بیا بریم ، بهش فكر نكن .
در رو برای آرنیكا باز كرد تا او بنشیند ، بعد در رو بست و خودش پشت رل قرار گرفت . قبل از اینكه روشن كنه نگاهی به او انداخت . فهمید هنوز ناراحته ، گفت :
ـ آرنیكا نگران نباش .
سری تكان داد و گفت :
ـ من دوست ندارم كه مهبد مزاحم تو بشه .
رایكا لبخندی زد . قلبش از حرفی كه می خواست بگه ، دستخوش هیجان شده بود . بعد كلی این پا و اون پا كردن ، نفس عمیقی كشید و گفت :
ـ آرنیكا ، من ...
آرنیكا نگاهش كرد و باعث شد برای چند لحظه زبونش بند بیاد ...باز برای گفتنش مردد شد . ولی نگاه آبی او منتظر بود . چه قدر دوست داشت تو عمق نگاش گم شه .
ولی نگاهش رو به رو به رو دوخت . مطمئن بود با زل زدن به او گفتن براش سخت تر می شه .
ـ من خیلی وقته می خواستم ، درباره ی احساسم باهات حرف بزنم ...اما...اما...
دوباره نگاهش كرد و هول شد . قلبش تند تند می زد . لبخند آرنیكا برایش روح بخش بود . سرش رو پایین گرفت و گفت : منم دوستت دارم .
***

ـ بیا سوار شو .
ـ كه چی بشه ؟
ـ من نازت رو نمی كشم ها ، اگر سوار نشی می رم .
لینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ اون وقت توضیحی برای رفتارات داری ؟
رادین پوزخندی زد و گفت : كدوم رفتار ؟
لینا عصبی در صندلی جای گرفت و گفت :
ـ از یه طرف منتظری من بهت زنگ بزنم ، از یه طرف هم بعضی وقت ها رد تماس می دی . خب چند دقیقه دیرتر می خوابیدی چی می شد ؟
رادین راه افتاد و گفت : اونو می گی ؟
لینا فقط نگاهش كرد . وقتی دید رادین چیزی نمی گه گفت :
ـ خب چی ؟
ـ این قدر پا پیچ نشو ، رایكا تو اتاقم بود ، نمی خواستم جلوی اون باهات صحبت كنم.
ـ چرا اون وقت ؟ من دخترا كه رابطه شون رو پنهون می كنن تو هم از خانواده ت خجالت می كشی ؟
اخم های رادین تو هم رفت و گفت :
ـ آدم رو پشیمون می كنی ها ...اصلاً پیاده شو .
لینا به مراتب بیشتر از او اخم كرد و گفت : از اول هم گفتم خودم می رم ، نگه دار.
رادین پایش را روی گاز فشرد . لینا نگاهی به نیمرخ او انداخت .
داشتند می رسیدند . كم كم اخم هایش باز شد . لبخندی زد و گفت :
ـ خب باشه ، قبول . اصلاً بیخیال حالا بخند .
رادین بی حوصله به رو به رو نگاه می كرد . لینا دستش رو جلو برد ، به آرامی با انگشتانش ضربه ای به صورت او زد و گفت :
ـ بد اخلاق ، بخند .
رادین دست او را پس زد و چیزی نگفت .
لینا با شیطنت خودش رو سمت او كشید ، سرش و روی شونه ی او گذاشت و بازویش رو بغل كرد . رادین برگشت نگاهی به او انداخت و لبخندی زد .
لینا به رو به رو نگاه كرد و گفت :
ـ تو خیلی بد اخلاقی ها ...
ـ جدی ؟
ـ نه پس فكر كردی خیلی خوش اخلاقی ؟
رادین پوزخندی زد و گفت : خوبه خودت اول شروع كردی .
لینا بازوی او را فشرد و گفت : حقته .
رادین شونه ای كه لینا سرشو روش گذاشته بود بالا داد و گفت :
ـ پاشو ببینم .
لینا هر دو دستش را دور بازوی او حلقه زد و با لحن لوسی گفت :
ـ نمی خوام .
ـ پاشو ...پاشو پلیس ...
لینا با عجله سر جایش برگشت و نا خودآگاه دستش به شالش رفت . هر چه چشم گردوند پلیسی ندید . وقتی دید رادین داره می خنده عصبی شد با مشتش به بازوی او كوبید و گفت :
ـ دروغگو .
رادین خندید و گفت : حقته .

وقتی رسیدند لینا كوله شو برداشت و گفت : تو نمیایی ؟
ـ نه ، تو برو
به ساعت ماشینش نگاهی انداخت و گفت :
ـ تمرینت تموم شد میام دنبالت .
لینا لبخند زد و گفت : باشه فعلاً .
رادین سری تكان داد و لینا سمت باشگاه رفت .
***

گوشی اش ویبره می رفت . رو تختش نیم خیز شد ، چراغ خواب رو زد و با چشمانی خواب آلود گوشی شو برداشت . صدای هق هق ریزی كه پشت تلفن شنید باعث شد خواب از سرش بپره .
با نگرانی گفت :
ـ الو ؟
آرنیكا سعی كرد هق هقش رو بند بیاره ...بعد دقایقی گفت : رایـ...كار...
رایكا با نگرانی گفت : چی شده ؟
ـ هیچی ، نگران نشو ....فقط دلم گرفته .
از روی تخت بلند شد و گفت : مطمئنی ؟
ـ آره . فقط می خواستم با یكی صحبت كنم . دلم گرفته .
ـ آخه پس چرا داری گریه می كنی ؟ بیام پیشت ؟
ـ نه ...نه رایكا .
ـ ولی من نگرانتم . راهی نیست ، میام .
ـ نه ...خواهش می كنم ...فقط باهام حرف بزن .
ـ چت شده ؟
ـ هیچی ...فقط دلم گرفته . من هیچ كی رو ندارم .
می خواست بگه پس من كی هستم كه با شنیدن حرف آرنیكا یكه خورد .
ـ می خوام ...می خوام برگردم ، می رم پیش پدر و مادرم ...دیگه نمی تونم اینجا زندگی كنم .
رایكا چند بار لب هایش را بر هم زد تا چیزی بگه ...ولی آنقدر ناراحت بود كه نتونست چیزی بگه . باورش نمی شد . همه چیز كه داشت خوب پیش می رفت .
ـ رایكا ...
به زحمت گفت : جانم ؟
ـ ببخش ، ببخش كه تموم این مدت اذیتت كردم .
رایكا بغضش گرفته بود . نفسش بالا نمی اومد . با ناراحتی پلك هایش را روی هم فشرد . باید می دیدش ...آرنیكا نمی تونست به همین سادگی احساسش رو نادیده می گرفت .
ـ رایكا گوشی رو داری ؟
به سختی جواب داد :
ـ آره . باید باهات حرف بزنم . همین حالا . میام ببینمت .
ـ نه رایكا ، نیا ...نمی تونم ببینمت .
صدایش پر خواهش بود . ولی رایكا اگر نمی رفت دیدنش ، تا صبح خوابش نمی برد. نه تنها خوابش نمی برد؛ افكارش كلافه اش می كردند





:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات