سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
زیور خانم که از تعجب من در بهت و حیرت به سر می برد، گفت: آره مادر جون. اون دفعه که بهت گفته بودم. منتهی قرار بود پدر و مادر دختره که در آمریکا بودند 3 ماه بمانند ولی نمی دونم چطور شد که سر و کله شان اینقدر زود پیدا شد. قراره امشب به ایران بیایند و همگی به فرودگاه برند. در ضمن ناهار همگی مهمان مینا خانم هستند. من و باقر هم دعوت داریم. فکر می کنم چند ساعت دیگه سامان به دنبال ما و مهناز خانم بیاد. بهتره تو هم اینجا بمونی و با هم بریم. مطمئنم که هم مهناز و هم سارا و مینا خوشحال خواهند شد.
دیگر از صحبت های زیور خانم چیزی نمی شنیدم. چشمانم پر از اشک شد. تصمیم گرفتم بمانم تا با سامان ملاقات کنم و از او توضیح بخواهم ولی بعد از اینکه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که بروم بهتر است. شاید او پشیمان شده و در تمام این مدت برای او یک بازیچه بیشتر نبودم. شاید می خواسته تلافی سالهای گذشته را به سرم دربیاورد.
وای خدایا باورم نمی شود. پس آن همه حرف و دلبستگی ها دروغ بود؟
بغضی که در گلویم بود مانند گلوله ای سربی در حلقم بالا و پایین می رفت. نمی توانستم آنجا بایستم و شاهد بدبختی ام باشم.
به قاب عکس یگانه که روی دیوار بود نگریستم. چقدر معصومانه به من نگاه می کرد. آرزو می کردم که او زنده بود و با وی حرف می زدم. حتماً در آن لحظات می توانست به کمکم بشتابد ولی افسوس که در سخت ترین ثانیه ها و دقایق زندگیم تنها بودم.
زیور که به آشپزخانه رفته بود با یک سینی چای به داخل آمد. به چهره ام نگاهی انداخت و گفت: چی شد دختر جون تو که اینجا آمدی حالت خوب بود.
از جایم برخاستم و گفتم: نمی دونم زیور خانم چرا هر وقت به اینجا می آم دلم می گیره و یاد یگانه می افتم.
او دستم را گرفت و گفت: بشین برات چای آوردم بخور بعد برو.
در این فاصله مهناز هم بیدار شده و خوشحال می شه تو رو ببینه.
با حالتی نزار به او گفتم: نه باید برم قراری دارم که اگر سر وقت به آنجا نرسم خیلی بد می شه.
سپس صورت او را بوسیدم و از آن خانه بیرون آمدم.
وقتی داخل اتومبیل شدم سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم و با صدای بلند گریستم. آن روز پنجشنبه بود. با تلفن همراهم با کوکب تماس گرفتم و گفتم می خوام به بهش زهرا بروم. تو خودت به دنبال یگانه برو.
کوکب بیچاره که از صدای گرفته ام تعجب نموده بود بدون آنکه سوالی کند چشمی گفت و تلفن را قطع کرد. با سرعتی دیوانه وار به سوی بهشت زهرا حرکت کردم. اشک روی گونه هایم همچون بارانی تند روان بود و من با خودم حرف می زدم و می گفتم: رامتین چرا رفتی؟ برای چه مرا در عنفوان جوانی تنها گذاشتی؟ من به تو احتیاج دارم و تو نیستی. چرا هر وقت صدات می کنم پاسخ را نمی دی. آری من خودم را گول می زدم تو همه چیز و همه کسم بودی و بدون تو عشق معنایی نداره.
وقتی به مزار رامتین رسیدم با صدای بلند اشک ریختم. پیرمردی به سویم آمد و گفت: دخترم اینگونه ضجه نزن. من برای کسی که اونو اینقدر دوست داری قرآن می خونم تا روحش آرام بگیره.
سپس شروع به خواندن قرآن کرد. پولی به او دادم و از آنجا به مزار یگانه رفتم و گفتم: یگانه جان، آقا باقر راست می گه که عمر شادی ها کوتاه و عمر غم ها بلند و طولانیه. خوش به حالت که راحت در اینجا غنوده ای و هیچ فکر و خیالی نداری.
با یگانه حرف می زدم که سایه ی کسی را بالای سرم حس نمودم. فکر کردم پدر یگانه است. وقتی از جایم برخاستم سامان را دیدم. دلم نمی خواست که او مرا با چنین حالی آنجا ببیند.
به صورتم زل زد و گفت: به تلفن همراهت چندین بار زنگ زدم. اونو خاموش کرده بودی. مجبور شدم با منزلت تماس بگیرم. کوکب خانم گفت که به اینجا آمده ای.
دسته گلی را که همراه خود آورده بود بر روی سنگ قبر یگانه نهاد و گفت: می خواستم باهات حرف بزنم . بهتره از اینجا بریم.
پشتم را به وی کردم و گفتم: احتیاجی به صحبت نیست. وقتی تلفن نزدی فهمیدم اتفاقی افتاده. به همین دلیل صبح زود به دیدن زیور رفتم. او گفت که به زودی ازدواج می کنی. بهت تبریک می گم.
پشت سرم قرار گرفت و گفت: این چه حرفیه که می زنی؟ خودت می دونی که بدون تو لحظه ای نمی تونم به زندگی ادامه بدم.
با پوزخندی به او گفتم: پس برای همین بود که حدود هفت هشت روز منو معطل خودت کردی؟! حتی تلفن همراهت رو هم خاموش کردی.
- نه، باور کن اینطور که تو می گی نیست. نمی خواستم در این مورد چیزی به تو بگم ولی باشه،حالا همه چیز رو برات تعریف می کنم.
به چهره اش نگاهی انداخته و گفتم: اتفاق بدی افتاده؟
سرش را پایین انداخته و اینگونه ادامه داد: بعد از اینکه درباره ی تو با مامان صحبت کردم کمی با هم حرفمان شد. به این خاطر به منزل خودم رفتم. سارا و کامران و آذر مرتب با تلفن همراهم و منزلم تماس می گرفتند. به این خاطر تلفن را قطع کردم.

دیروز که به سرکار رفته بودم مامان آنجا تلفن کرد و گفت که سارا و کامران دارند از پاریس برمی گردند و قراره از فرودگاه به منزل خاله مهناز بریم. من هم به خاطر آن دو به فرودگاه و از آنجا به خانه ی خاله مهناز رفتم. مامانم که طبق معمول داشت قرار عروسی را می گذاشت و سارا هم مرتب در گوشم حرف می زد و به اصطلاح نصیحتم می کرد.
همین الان هم مطمئنم که زمین و زمان را به هم دوخته اند تا منو پیدا کنند تا ناهار بخوریم و شب به فرودگاه بریم چون پدر و مادر آذر از آمریکا برمی گردند. اگر به تو تلفن نکردم به خاطر این بود که نمی دونستم چه چیزی بهت بگم. حالا دیگه هیچ چیز برام مهم نیست، دلم می خواد خودم همه ی کارها رو انجام بدم.
هر وقت تو بگی می آم با خانواده ت صحبت می کنم. اگر دوست داشته باشی در ایران زندگی می کنیم، اگر هم نخواستی با هم به خارج از کشور می ریم. می دونی که من اقامت کانادا و آمریکا را دارم و همین حالا هم دعوتنامه های معتبری از بهترین بیمارستان ها و مراکز پزشکی در دست دارم. حالا هر کاری که تو بگی انجام خواهم داد.
با هم قدم زنان از آنجا دور شدیم. او منتظر بود تا پاسخی از من بگیرد و من باز هم در فکر فرو رفته بودم.
شاید من خیلی خودخواه بودم که می خواستم با او ازدواج نمایم، به هر حال من یک زن بیوه بودم که یک بچه داشتم. در صورتی که سامان پسری بود زیبا و جذاب و ثروتمند و تحصیل کرده. او اگر لب تر می کرد بهترین دختران را می توانست به عقد خود درآورد. شاید مادرش حق داشته که از دست او عصبانی شده. او می تواند با آذر خوشبخت شود و مادرش را شاد کند. من این وسط چکاره ام.
این فکرها از مخیله ام خارج نمی شد. مدام به اطرفام می نگریستم تا شاید راهی پیدا کنم که سامان مرا فراموش کند. در آن لحظه او دستانم را گرفت و گفت: رها به چی فکر می کنی؟ چرا حرف نمی زنی؟ خواهش می کنم بگو در مغزت چه می گذره؟
با حالی نزار به او گفتم: سامان شاید مادرت راست می گه. حق با اونه. من به درد تو نمی خورم. بهتره حرف مادرت را گوش کنی و به دنبال زندگیت بری. من راضی نمی شم که دل اونو بشکنی. تو تنها پسر اویی باید به حرفش اهمیت بدی. او صلاح تو رو می خواد.
به چشمانم نگاه کرد و من نگاهم را از او دزدیدم. سامان با ناراحتی گفت: به من نگاه کن رها. نگام کن می خوام ببینم که از ته قلبت این حرف رو می زنی؟
به او نگریستم و با صدای بلند گریستم و از دستش فرار کردم. با عجله خودم را به اتومبیلم رساندم و با سرعت سرسام آوری رانندگی کردم. دلم نمی خواست که دیگر او را ببینم.
وقتی به منزل رسیدم، یگانه به انتظارم نشسته بود و ناهار نخورده بود. او را بوسیدم و گفتم: می خوام به حمام برم. اگر گرسنه ای می تونی غذات رو بخوری.
او گفت: نه مامان جون، منتظر می مونم تا از حمام بیایی.
وقتی به حمام رفتم زیر دوش آنقدر گریستم تا به هق هق افتادم. نمی دانم که این همه اشک را از کجا آورده بودم. از خودم بدم آمد. باید سامان را فراموش می کردم و به زندگیم ادامه می دادم. گویی از روز اول در طالع من تنها زندگی کردن را بارها و بارها نوشته بودند و من باید به آن عادت می کردم.
پس از دو روز دوباره به زندگی عادی رو آورده بودم. یادم می آید یک روز که در منزل تنها بودم و کوکب به مرخصی رفته بود، زنگ خانه به صدا درآمد و از پشت اف اف زنی گفت که باز کن.
تعجب کردم چون صدا ناآشنا بود و وی را نمی شناختم. وقتی نامش را از او پرسیدم، گفت: مینا هستم، خاله ی یگانه.
با تعجب در را باز نمودم و تا او از پله ها بالا بیاید، لباسم را عوض کردم و به سوی در رفتم. مینا خانم همانند آن موقع ها هنوز هم زیبا و شیک پوش بود. به استقبالش رفتم. او را بوسیدم و به داخل دعوتش کردم.
وقتی روی مبل نشست، از او اجازه خواستم که برایش چای بیاورم. لبخندی زد و تشکر کرد. با خود گفتم: چرا بی خبر آمده. کاش قبلاً تلفن می زد تا حداقل آوا را خبر می کردم که اینجا بیاد.
چای را به همراه ظرف میوه ای که در یخچال گذاشته بودم به داخل اتاق بردم. هر دو در سکوتی طاقت فرسا دست و پا می زدیم که بالاخره او به حرف آمد و گفت: رها جان متأسفم از اینکه شوهر جوانت را از دست دادی. وقتی سامان بهم گفت چقدر ناراحت شدم. راستی حال دخترت چطوره؟ دیگه پاش خوبه شده و مشکلی براش پیش نیامده؟
گفتم: نه خدا را شکر. اون هیچ مشکلی نداره.
خندید وگفت: خب ببخشید که بدون اطلاع مزاحمت شدم. سارا هم می خواست به دیدنت بیاد ولی یک پسر شیطونی داره که نگو و نپرس. به او گفتم بهتره بمونه در خونه و از پسرش مراقبت کنه.
در حالی که فنجان چایش را برمی داشت جرعه ای نوشید و ادامه داد: نمی دونم در جریان هستی یا خیر، به سلامتی سامان می خواد ازدواج کنه ولی یه مشکلی پیش اومده که فقط به دست تو حل می شه. البته نمی دونم چگونه برات بازگو کنم. روم نمی شه.
من که سرم را پایین انداخته بودم، بلند کرده و گفتم: خواهش می کنم بگویید. رودربایستی نکنید. هر کاری که بتونم برای شما انجام خواهم داد.
فنجان چای را به روی میز نهاد و گفت:البته که می تونی.
سپس ادامه داد که من برای سامان دختر بسیار خوب و تحصیل کرده و اسم و رسم داری را مدتها در نظر گرفته بودم تا اینکه بالاخره ماه پیش از او خواستگاری کردم. سامان هم آن موقع قبول کرد و هیچ حرفی نزد. ولی تازگی ها بازی درآورده. حرفهایی می زنه که اصلاً با عقل جور در نمی آد. آخر عزیزم من با خانواده ی آقای معتمد صحبت کرده ام و قول و قرار گذاشتم. نمی دونم چی شد که یک دفعه این پسره فیلش یاد هندوستان کرد و همه ی قول و قرارها را از یاد برد.
به صورتش نگریستم و گفتم: حالا چه کمکی از دست من برمی آد؟
سرش را به این طرف و آن طرف تکانی داد وگفت: رها خواهش می کنم که خودت را به آن راه نزن. تو با او حرف زدی و قول و قرار گذاشتی. حالا می گی که چه کمکی از دستت ساخته است؟
سعی کردم که آن لحظه خودم را کنترل کنم، چون مهمانم بود ترجیح دادم هر چه دلش می خواهد بگوید. آنگاه وی با گریه ای ساختگی گفت: تو اگر سامان را دوست داشتی چرا همان روزها که اون در ایران زندگی می کرد و دربدر و عاشقت بود و ازت خواستگاری کرد جواب مثبت ندادی و به دنبال دل خودت رفتی؟ حالا که شوهرت رو از دست داده ای و یک بچه داری به خواستگاری او جواب مثبت دادی؟ نه این انصاف نیست که با بچه ی من چنین رفتاری داشته باشی.
آن لحظه از حرفهای مینا خانم آنقدر عصبی و ناراحت شدم که نمی دانستم چه بگویم. چشمانم پر از اشک شده بود، ولی اصلاً دلم نمی خواست گریه کنم و غرور خودم را جلوی این زن متکبر خرد نمایم.
بغض گلویم را فرو خوردم و گفتم: معذرت می خوام، مثل اینکه پسرتان همه ی ماجرا را برای شما تعریف نکرده. من به او جواب مثبت ندادم. او نه تنها یکبار بلکه چندین بار با من صحبت کرد. فکر نکنید که بعد از چند سال که او را دیدم از من خواستگاری کرده، بلکه همان روزها که برای معالجه ی یگانه به آمریکا سفر کرده بودم یک جورهایی در این مورد با من حرف زد و وقتی به ایران آمدم بارها و بارها خواست با من تلفنی حصبت کنه، ولی من هر بار طفره رفتم و پاسخ تلفن هایش را ندادم تا اینکه ماه پیش در منزل مهناز خانم اونو دیدم و او باز برای چندمین بار از من خواستگاری کرد. من هم از او خواستم اجازه بده تا خوب فکرهام رو بکنم و پس از اینکه خوب اندیشیدم با او تماس گرفتم و به او گفتم باید حتماً رضایت شما را جلب کنه و وقتی چند روز پیش دونستم شما با این امر مخالفت نموده اید، من هم به پیشنهادش پاسخ منفی دادم و از او خواستم به دنبال زندگیش بره و براش آرزوی خوشبختی نمودم. بعد از آن باز هم با من تماس گرفت و من هر بار با شنیدن صداش تلفن را قطع کردم.
در حالی که در صدایم لرزشی خفیف ایجاد شده بود، باز خودم را کنترل نمودم و از جای برخاستم و گفتم: حالا هر کمکی که از من ساخته باشه برایتان انجام خواهم داد.
مینا خانم از جای برخاست. به طرفم آمد وگفت: به خاطر همه چیز متأسفم. باور کن روزی آرزو داشتم تو عروسم باشی. خدا شاهده که چقدر به مهناز اصرار م یکردم که از تو خواستگاری کنه، ولی او هر بار می گفت امکان نداره پدر و مادرش با چنین درخواستی موافقت کنند. حتی او بعد از اینکه خبر عروسی تو رو شنید تا مدتها در تعجب به سر می برد و می گفت باورم نمی شه که رها به این زودی ازدواج کرده باشه. آخر پدر و مادرش خیلی دوست داشتند او همانند خواهر بزرگش درس بخونه. عزیزم حالا هم دیر نشده، تو می تونی با بهترین مردان این شهر ازدواج کنی. خواهش می کنم با سامان صحبت کن. به او بگو که می خوای به زودی با یکی از اطرافیانت ازدواج کنی. عزیزم من پیش خانواده ی معتمد آبرو دارم. این گره ی کور فقط به دست تو باز می شه. باور کن که سامان تلفن منزلش رو قطع کرده و به موبایلش نیز جواب نمی ده. نمی دونم شبها کجا می خوابه، چون در منزلش هم نیست. دو روزه که به اتفاق کارمان به دنبالش می گردیم، ولی بی نتیجه است. اونو پیدا کن و با او حرف بزن.
به صورتش نگریستم. آثار نگرانی و اندوه را می توانستم به وضوح در چهره اش ببینم. من هم مادر بودم و دلواپسی او را به خوبی درک می کردم. دستانش را گرفتم و گفتم: کجا می تونم اونو پیدا کنم؟
با محبت دستانم را فشرد و گفت: در محل کارش. در بیمارستانی در همین نزدیکی هاست و بعدازظهرها هم به مطب می ره.
سپس یک قلم و کاغذ از کیفش درآورد و آدرس بیمارستان و مطب سامان را نوشت و به من داد و گفت: هیچ وقت محبت هات را فراموش نخواهم کرد.
آنگاه بدون آنکه حرفی بزند آنجا را ترک کرد.
از پشت پنجره رفتنش را به نظاره نشستم. یادم می آید چند سال پیش با مادر رامتین که برخورد کردم او هم رفتار خوبی از خود نشان نداد. آن روزها دختر جوانی بودم که سرم پر از شر و شور و عشق جوانی بود و حاضر نبودم در آن جنگ نابرابر تسلیم شوم و تا آنجا که توانستم برای رسیدن به رامتین همه ی سختی ها و مرارت ها را پشت سر گذاشتم تا به وصالش برسم، ولی حالا ازمن چه مانده بود؟
زنی غمگین و تنها که دیگر حوصله ی مبارزه را هم نداشتم و درهمان لحظه ی اول تسلیم شدم. دیگر دلم نمی خواست اخم و تخم عده ای را تحملکنم. همان دفعه برایم کافی بود.
نشستم و به آینده ی تاریکم فکر کردم. نه، نباید چنین می اندیشیدم. من بدون تکیه به یک مرد هم می توانستم زندگی کنم و آینده ی روشنی داشته باشم. مهم تر از همه این است که فرزند سالمی دارم. می توانم بعدها به عشق و محبت او امیدوار باشم.
در همین فکرها بودم که زنگ خانه به صدا درآمد. این بار تعجبم بیشتر شد. چه کسی قرار بود به دیدنم بیاید؟ گوشی درباز کن را برداشتم و گفتم: کیه؟
صدای آشنای آوا از آن سو به گوشم رسید. خوشحال شدم که بالاخره کسی آمد تا بتوانم برایش حرف بزنم. وقتی آوا به طبقه ی بالا رسید و فنجان های چای و میوه و پیش دستی روی میز را دید، گفت: به سلامتی مهمان داشتی؟ گفتم: غریبه نبود. بشین برایت یک چای بیاورم.
وقتی با چای به داخل آمدم خندید و گفت: این اشنا چه کسی بود که بدتر از من صبح زود به سراغت آمده؟
لبخندی زدم و گفتم: مینا خانم بود، خاله یگانه.
آوا با چشمانی از حدقه درآمده به چهره ام نگاه کرد و گفت: مادر سامان! او اینجا چه کار داشت؟!
کمی این پا و آن پا کردم و بالاخره همه ی ماجرا را برایش تعریف کردم. آوا که از عصبانیت چهره اش گلگون گشته بود، با حرص گفت: تو گذاشتی که هرچه دلش خواست به تو بگه و هیچ چیز هم بهش نگفتی؟ تازه با کمال احترام آدرس محل کار پسرش را گرفتی تا اونو مجاب کنی که ازدواج کنه و به دروغ هم بگی می خواهی با یکی از اطرافیانت ازدواج کنی؟ والله قباحت داره. کاش زودتر اینجا آمده بودم و حقش را کف دستش می گذاشتم. باید بگم حق نداری در این مسأله دخالت کنی. خودشون می دونند. بگذار هر کاری دلاشن می خواد بکنند. مهم این بود که می خواستند تو رو از زندگی پسرشان بیرون کنند که موفق شدند و به خواسته شان رسیدند. راضی کردن پسرشان هم به خودشان مربوطه. به تو هیچ دخلی نداره. باورم نمی شه که تو اینقدر نجابت به خرج دادی و در مقابل صحبت هایش چیزی نگفتی. یعنی چه که به تو گفته چرا آن روزها که دختر جوانی بودی به خواستگاری سامان جواب مثبت ندادی و حالا که یک بچه داری اینکار را انجام دادی؟ واقعاًکه باید این زن به ظاره متمدن ازخودش خجالت بکشد.
آوا که از عصبانیت مرتب در اتاق راه می رفت را کناری کشیدم، دستانش را گرفتم و گفتم: تو برای دلداری من به اینجا آمده بودی ولی حالا از من عصبی تر هستی. فکر می کنم مشکلات و سختی های زندگی مرا مقاوم تر از تو ساخته. باور کن من اصلاً ناراحت نیستم. شاید او هم حق داشته باشه. آوا بیا لحظه ای خودت رو به جای اون بگذار، اگه روزی رامین بخواد یک همچین کاری بکنه من مطمئنم که تو از غصه دق خواهی کرد. به هر حال این داغ بیوه بودن تا آخر عمر با من هست و نمی تونم کاری انجام بدم.
سپس آوا را روی مبل نشاندم و فنجان چایش را به دستش دادم و گفتم: من باید با سامان صحبت کنم و اونو وادار به این ازدواج کنم وگرنه تا آخر عمر وجدانم ناراحته چون مادرش می گفت قبل از اینکه تو رو ببینه همه چیز رو به من واگذار کرده بود، ولی بعد از اینکه تو رو در منزل مهناز ملاقات کرده دوباره خاطرات گذشته براش تداعی شده. بهتره تا دیر نشده به دیدنش برم.
آوا چایش را نصفه نیمه خورد و گفت: هر کاری که می دونی درسته انجام بده. اینقدر هم خودت را جای این و آن نگذار. بیخودی هم به خودت تلقین نکن که وجدانت در عذابه. ولی بدون اگه روزی رامین بخواد یک چنین کاری انجام بده با این موضوع منطقی رفتار خواهم کرد. مگر ما زن ها چه گناهی کردیم که با وجود سن کم و زیبایی، وقتی شوهرانمان را از دست می دهیم باید به هیچ مرد جوانی فکر نکنیم و همیشه باید منتظر باشیم تا یک پیرمرد که همسرش را از دست داده و یا مردی که از زن اولش دل خوشی نداره و می خواد دوباره تجدید فراش بکنه، ازدواج نماییم. این یک سنت غلطه که خود ما زنها مسبب آنیم. اگر از همان روز اول با این معضل اجتماعی مبارزه می کردیم هم اکنون چنین جامعه ای نداشتیم تا فساد و دربدری بیوه زنانی را شاهد باشیم که به خاطر یک کف دست نان مجبورند تن به خواسته ی مردانی پست و از خدا بی خبر بدهند. تو هم عوض این ننه من غریبم بازی ها کمی به فکر خودت و یگانه باش. چرا همیشه به دیگران فکر می کنی؟ یادته آن روزها تازه ازدواج کرده بودی، هر کاری که مادرشوهرت ازت می خواست انجام می دادی تو حتی یادت رفته بود که پدر و مادری داری که چشم انتظارند و دلشان برات تنگ می شه.
همیشه اطاعت کردی و سکوت نمودی، حتی آن اوایل رامتین که به حد پرستش دوستش می داشتی، بیشتر اوقات تو را تنها می گذاشت. هیچ وقت به تو گفت که اگر من نیستم و تو تنهایی به دیدن پدر و مادرت برو آنها هم نسبت به تو حقی دارند ولی خودش نخواست لحظه ای مادرش را تنها بگذارد، البته تو خودت اینگونه دوست داشتی. خواهر عزیزم تو ترسویی و بالاخره این بزدلیت کار دستت می ده.
من که با چشمانی پر از اشک به آوا می نگریستم چیزی نگفتم. او هم بدون معطلی کیفش را برداشت و می خواست از در خارج شود که دلش نیامد. باز به داخل آمد و مرا در آغوش کشید و گفت: رها جان هر حرفی که زدم به خاطر خودت بود. دلم برای تو، برای تنهاییت می سوزه. خواهش می کنم کمی هم به خودت فقط خودت فکر کن.
سپس مرا بوسید و رفت.
چشم هایم را بستم و به گذشته ها فکر کردم. آوا راست می گفت. اوایل زندگی در دوران بارداری چقدر به من سخت می گذشت. چقدر تنها بودم. رامتین کار داشت و همیشه خودش را سرگرم می کرد و من چقدر افسرده و غمگین بودم.
تقصیر خودم بود، چون عاشقانه او را دوست می داشتم. شاید اگر از او می خواستم که برایم یک زندگی مستقل به وجود آورد، او نه نمی گفت. من همیشه نظاره گر بازی روزگار بودم. حالا هم باید می رفتم و بدون آنکه به عاقبت کار خود فکر کنم، به سامان دروغ میگفتم که او را دوست ندارم و در شرف ازدواج هستم.
سرم را روی دسته ی مبل گذاشتم و گفتم: خدایا کمکم کن و راهی جلوی پایم بگذار.
تصمیم گرفتم آن روز بعدازظهر یگانه را به مادرم بسپارم و بگویم برای شرکت در یک کنسرت باید بروم و چون یگانه درس و مشق دارد نمی توانم او را همراهم ببرم.
پس از این تصمیم با مادرم تلفنی صحبت کردم و او نیز قبول کرد که از یگانه مراقبت کند و به درس و مشقش نیز رسیدگی نماید. با خیالی راحت یگانه را جلوی منزل پدرم پیاده کردم.
وقتی مطمئن شدم که او به داخل خانه رفت،دسته گلی خریدم. به سوی مطب سامان حرکت کردم. خیلی زود به آنجا رسیدم. ماشین را پارک کردم و از پله های ساختمان پزشکان بالا رفتم. مطب او در طبقه ی اول بود.
وقتی پا به آنجا گذاشتم، سالن شیک و زیبایی را دیدم. دکوراسیون آنجا آنقدر زیبا بود که چشم هر بیننده ای را دچار حیرت می کرد. سالن مملو از جمعیت بود. به نزد منشی رفتم. سلام کردم. او بدون آنکه سرش را از روی کتابی که می خواند بلند کند، گفت: چه ساعتی بهتون وقت داده بودم؟
من هم در جواب او گفتم: ولی من اصلاًوقت نگرفتم.
با عصبانیت کتابش را بست و گفت: معذرت می خوام باید حتماً وقت می گرفتید. این مریض ها را می بینید، ماههاست که در نوبت به سر می برند. بهتره بروید و چند ماه دیگه بیاید. اگر کارتان اورژانسی هست بهتر هست از بیمارستان وقت بگیرید تا ایشان شما را آنجا ویزیت نمایند.
او تند تند حرف می زد و مجال نمی داد من صحبت نمایم. بالاخره وقتی حرفهایش به پایان رسید، گفتم: خانم عزیز من بیمار نیستم. یکی از آشناهای آقای دکترم، باید ایشان را حتماً ملاقات کنم. خواهش می کنم.
خانم منشی چشمش به دسته گلی که در دست داشتم افتاد، گفت: اسمتون رو بگید تا ایشان را در جریان امر قرار بدم. البته حالا نه، وقتی مریض خارج شد.
حرفش را گوش کردم و گوشه ای ایستادم تا اینکه پس از گذشتن پنج دقیقه بیمار مورد نظر از اتاق خارج شد و منشی که نامم را جویا شده بود، به داخل اتاق رفت.
نمی دانم چه شد که با عجله بیرون آمد و گفت: متأسفم که معطل شدید. آقای دکتر منتظرتان هستند.
از پچ پچ بیماران فهمیدم که ناراحت شده اند که وقتشان را گرفته ام، ولی چاره ای نداشتم. باید حتماً او را در آنجا ملاقات می کردم.
وقتی پایم را به داخل اتاق نهادم، او منتظرم کنار در ایستاده بود. دسته گل را به دستش دادم و گفتم: مبارکه، چه جای قشنگی رو برای خودت دست و پا کردی.
گلها را از دستم گرفت وگفت: چرا زحمت کشیدی؟ تو خودت از این گلها زیباتری. با آمدنت خیلی خوشحالم کردی. باورم نمی شه که اینجا ببینمت.
سپس تعارفم کرد که بنشینم. وقتی نشستم به او گفتم: سرت خیلی شلوغه. مطمئنم که وقتی پا به داخل اینجا گذاردم همه به آهستگی به من ناسزا گفتند. از صورت همه ی آنها پیدا بود که چقدر ناراحتند.
خندید و گفت: اره این چند روز سرم خیلی شلوغ بود.
می خواست آیفون بزند و از منشی بخواهد که چیزی برایم بیاورد که به او گفتم: نه اصلاً نیازی به این کار نیست. من راضی نیستم مردم این چنین معطل بمانند. فکر کردم می تونم اینجا با تو صحبت کنم، ولی مثل اینکه وقتت کمه. بهتره برم هر وقت که سرت خلوت تر بود به دیدنت بیام.
همان لحظه از جای برخاستم و او گفت: بهتره تو به منزل بری و منتظر تلفنم باشی. هر وقت کارم تمام شد بهت تلفن می کنم. در ضمن اینقدر از من بدت می آد که با شنیدن صدام، گوشی تلفن را قطع می کنی؟
ندیدم و از او عذرخواهی و سپس خداحافظی نمودم و از آنجا خارج شدم.
می دانستم که کار سامان طول خواهد کشید و ممکمن است دیر او را ملاقات کنم. مانده بودم که جواب مادرم را چه بدهم، چون قرار بود برای شام به منزل آنها بروم. با خودم فکر کردم، آری این مشکل فقط به دست آوا حل می شه، البته اگه قبول می کرد از خر شیطون پیاده می شد خیلی خوب بود.
می دانستم که هم اکنون در مطبش است. شماره ی تلفن همراهش را گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم و او دوباره مثل همیشه قبول کرد که به دنبال یگانه برود و موضوع را حل و فصل کند. از او تشکر کردم و به منزل رفتم و منتظر تلفن سامان شدم.
ساعت هشت و سی دقیقه بود که او تلفن کرد و گفت: تا ساعت نه خودم را به منزلت می رسانم.
عقربه های ساعت روی عدد نه قرار گرفته بود. او خودش را به آنجا رساند. وقتی پا به داخل آپارتمان گذاشت، سبد گل زیبایی به دست داشت که آن را به من تقدیم نمود.
از او به خاطر محبتش تشکر نمودم و تعارف کردم تا داخل شود و به آشپزخانه رفتم و با دو فنجان چای بازگشتم. آنقدر این دست و آ دست کردم تا بتوانم چیزی بگویم، ولی مثل همیشه که در مواقع حساس نمی توانستم صحبت کنم، زبان در دهانم نچرخید و فقط به گلهای زیبای روی میز چشم دوختم تا اینکه بالاخره سامان این سکوت سنگین را شکست و گفت: مثل اینکه می خواستی با من صحبت کنی، پس چرا ساکتی و حرفی نمی زنی؟
سرم را که به زمین انداخته بودم، بلند کرده و گفتم: والله نمی دونم از کجا شروع کنم. تو بگو، تعریف کن که بالاخره چکار کردی؟ منظورم ازدواجت با آذره.
پوزخندی زد و گفت: تو که جوابم را می دونی، پس چرا می پرسی؟
کفتم: نه، نمی دونم. با خود فکر کردم شاید بر سر عقل آمده ای و به این ازدواج تن دادی.
با عصبانیت از جایش برخاست و در اتاق شروع به قدم زدن کرد و گفت: مطمئناً منو به اینجا دعوت نکردی که نصیحتم کنی و یک چنین حرفهایی رو بزنی، بهتره بری سر اصل مطلب. چند روزیه که معطل تو هستم. بهت تلفن می کنم پاسخم را نمی دی. رها خواهش می کنم اینقدر درنگ نکن و رودربایستی رو هم کنار بگذار. اگر از من خوشت نمی آد، راست و پوست کنده بگو. چرا اینقدر اذیتم می کنی؟
از جایم بلند شدم. روبرویش ایستادم و گفتم: چرا معطلم ایستادی؟ می تونستی بری. من که تو را مجبور نساخته بودم برام صبر کنی. وقتی فکر می کنم می بینم من و تو به درد یکدیگه نمی خوریم. بهتره هر چه مادرت می گه به حرفش گوش کنی. سامان خواهش می کنم به حرفهایم توجه کن. آذر دختر خوبیه. اون می تونه تو رو خوشبخت کنه و همسر ایده آلی برات باشه.
به چشمانم زل زد و گفت: اگه قرار باشه در زندگیم نباشی، هیچ کس دیگری را هم به خلوتم راه نخواهم داد. در ضمن باید بگم چند روز دیگه مسافر هستم. می خوام به آمریکا برگردم و برای همیشه در آنجا ساکن باشم. همین یک ساعت پیش تلفنی با کامران صحبت کردم و همه چیز را براش شرح دادم. به او گفتم نمی تونم با کسی ازدواج کنم که نه اونو می شناسم و نه می تونم دوستش داشته باشم. برایش توضیح دادم که بهتره بره و با مادرم صحبت کنه. تو هم اگر نظرت تغییر کرد می تونی به تلفن همراهم زنگ بزنی. فقط یک چیز دیگه هم هست که باید به تو بگم، اون هم اینه که تو خیلی ترسویی و در مقابل سختی های زندگی زود سر تعظیم فرود می آری. به اطرافت نگاه کن، ببین چقدر تنهایی، درست مثل من. ملی تو نخواستی که با من یکی بشی و این تنهایی رو برای همیشه از بین ببری. باز هم بهت می گم، فراموش نکن که دوستت دارم و حاضر نیستم عشق تو را با شخص دیگری عوض کنم. در ضمن نمی تونم بمونم و شاهد رنج تو و تنهایی هات باشم. به همین خاطر برای همیشه از این کشور خواهم رفت.
من که با چشمانی اشکبار به صحبت های او گوش می کردم در جا خشکم زد. باورم نمی شد که سامان قصد داشته از ایران برود. فکر می کردم وقتی با او صحبت کنم می توانم او را راضی به ازدواج با آذر نمایم. ولی افسوس که من باز هم اشتباه کرده بوم و او را و عشق پاکش را نادیده گرفته بودم.
در خود فرو رفته و مأیوس رفتنش را به نظاره نشستم. آری من نمی توانستم احساسات پاک او را درک کنم. هم او که به قول خودش از زمانی که عشق را شناخت، عاشقم شده بود.
وقتی سامان رفت با صدای بلند گریستم. دلم برای او، برای خودم و برای تنهاییمان سوخت. برای اولین بار آرزو نمودم ای کاش در کشور دیگری متولد می گشتیم تا با چنین افکاری بزرگ نمی شدیم.
آوا راست می گفت این افکار پوچ و توخالی و پوسیده آن چنان در وجود ما مردمان ریشه دوانیده و بزرگ شده و شاخه و برگ داده بود که نمی شد حتی آن را با تیر علم و آگاهی ریشه کن کرد.
چه بسا انسان هایی بودند که با همین افکار غلط بدبخت شدند و نتوانستند زندگی شیرینی را تجربه کنند.
از جایم برخاستم. خدایا چه کنم؟ از یک طرف سامان و از طرف دیگر خواسته ی مادرش. کدام یک را باید انتخاب میکردم؟
در افکار غوطه ور بودم که تلفن زنگ زد. اول فکر کردم آواست ولی وقتی گوشی تلفن را برداشتم، صدای زنی به گوش رسید که نام کوچکم را صدا می کرد. او را نشناختم و گفتم: جنابعالی، به جا نمی آرم.
خندید و گفت: بایدم مرا نشناسی، سارا هستم. عزیزم، حالت چطوره؟
تازه او را شناختم. سلام کردم وحالش را جویا شدم. بعد از احوالپرسی گرمی که کرد، گفت می خواهد مرا ببیند. من که حوصله ی حرف زندن و جر و بحث کردن را در آن لحظه نداشتم با او قرار صبح روز بعد را گذاشتم، چون روز بعد کلاس نداشتم و ساعت کلاس هایم بعدازظهر به بعد بود.
بعد از تلفن سارا به خانه ی آوا تلفن زدم. خودش گوشی را برداشت. بعد از اینکه از او به خاطر محبت هایش تشکر کردم، او خندید و گفت: این حرفها چیه که می زنی؟ از کی تا حال این همه لفظ قلم شدی.
لبخندی زدم و ماجرای آن روز را برایش بازگو کردم. خیلی ناراحت شد و گفت: تو با این اخلاقت این پسره ی بیچاره رو آواره ساختی. حالا باید وجدانت ناراحت باشه.
به وسط صحبتش پریدم و گفتم: در ضمن سارا هم همین الان زنگ زد و گفت که می خواد منو ببینه. من هم با او قرار فردا صبح رو گذاشتم. نمی دونم او دیگه با من چکار داره. من که همه ی سعی و تلاشم را کرده ام دیگه کاری از دستم ساخته نیست.
آوا مکثی کرد و گفت: حتماً او هم مانند مادرش می خواد آنجا بیاد و از تو بخواد که باز هم کمکشان کنی، امیدوارم که اقلاً دختره اخلاقش از مادره بهتر باشه و با تو درست صحبت کنه.
سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم که آوا خودش این سکوت را شکست و گفت: می دونم ناراحتی و حال و حوصله ندار. خودم یگانه رو به خونه می رسونم. سر راه می خوام به بیمارستان سری بزنم چون امروز اتومبیل دست من بوده، آرمان بی ماشین مونده.
از او تشکر و خداحافظی کردم. سرم به شدت درد می کرد. به آشپزخانه رفتم. یک مسکن خوردم. نیم ساعت بعد آوا، یگانه را به منزل رساند و رفت.
وقتی یگانه چشمش به گلی افتاد که سامان آورده بود، خندید و گفت: مامان جون چه سبد گل زیبایی. مهمان داشتی؟
او را بوسیدم و گفتم: یادته موقعی که بچه بودی برای معالجه ی پات به آمریکا رفته بودیم. در اتاق عمل یک آقایی بود که با تو ایرانی صحبت کرد، بعد هم چند بار برای دیدنت به منزل دایی اردلان آمد و برات اسباب بازی آورد، چند بار هم ما رو به پارک و گردش برد؟
یگانه خندید وگفت: اره یادمه مامان جون. پسر خاله ی دوستت یگانه بود. هنوز هم فراموشم نشده که چه اسباب بازی های قشنگی برام می خرید.
یگانه که ساکت شد، به او گفتم: حالا این گل رو که می بینی اون آورده. در ضمن خیلی سراغ تو رو گرفت.
یگانه با ناراحتی گفت: چه حیف شد مامان جون. کاش قبلاً به شما اطلاع داده بود که به اینجا می آد، من هم به موقع خودم رو به خونه می رسوندم.
خندیدم و او را در آغوش گرفتم و موهایش را نوازش کردم. از اینکه او دختر فهمیده و باشعوری بود و بزرگتر از سنش صحبت می کرد خنده ام گرفته بود.
یگانه گفت: مامان می شه بریم اونو ببینیم و از زحمت هایی که به او دادیم یک جوری تشکر کنیم؟
از جایم برخاستم و گفتم: حتماً عزیزم. موقعش که شد به دیدنتش می ریم. حالا برو دندانهایت را مسواک بزن و بخواب.
او مرا بوسید و سپس به اتاقش رفت.
صبح روز بعد یگانه که به مدرسه رفت، من هم به حمام رفتم و حاضر و آماده نشستم تا سارا به دیدنم بیاید. انتظارم طولانی نشد. سر ساعت نه و سی دقیقه او به آنجا آمد. عجیب اینکه در این چند ساله هیچ تغییری نکرده بود. تازه خوشگل تر هم شده بود. او را بوسیدم. به داخل دعوتش کردم.
وقتی روی مبل قرار گرفت و کمی حال و احوال کرد، گفت: رها چقدر عوض شدی.
خندیدم و گفتم: پیر شدم؟
سرش را تکان داد و گفت: نه تنها پیر نشده ای، بلکه خوشگل تر شده ای. یادم می آد آن روزها سن کمی داشتی. احساس می کنم حالا بزرگتر شده ای. صورتت دیگه آن بچگی گذشته را نداره. پس این همان رهای یه که دل سامان را ربوده. از قدیم هم زیباتر و خوشگل تر شده.
به او نگاهی کردم و گفتم: خواهش می کنم از این حرفها نزن. از خودت کمی پذیرایی کن تا برات یک چای بریزم.
به آشپزخانه رفتم. در حالی که چای را در فنجان می ریختم تعجب کردم که چرا اینقدر رک و صریح از سامان و عشقش سخن به میان آورد.
وقتی چای را به او تعارف کردم، تشکر کرد و گفت:خدا یگانه را بیامرزه. چقدر جاش در میان ما خالیه.
سپس یک دستمال از روی میز برداشت و اشکهایش را که روی صورتش روان بود پاک کرد و ادامه داد: هر وقت تو رو می بینم یاد او می افتم. او همیشه از تو حرف می زد. می تونم به صراحت بگم که گاهی وقتها به تو حسودیم می شد. یگانه دور از حالا خیلی تو رو دوست داشت. هر چه سامان مشتاق بودک ه او از تو حرف بزنه، من حرصم می گرفت. آن روزها خیلی دوست داشتم با کامران ازدواج کنم، منتها وقتی یگانه اینگونه از تو تعریف می کرد، همیشه خیال می کردم که در نظر داره تو رو به عنوان همسر برای کامران بگیره. مرتب به سامان گوشزد می کردم که به یگانه بگو چقدر رها را دوست داری.
سارا چشمانش را بست و در خیالاتش غوطه ور شد و گفت: چه عالمی داشتیم آن روزها واقعاً که روزگار خوشی بود. لحظه لحظه ی آن روزها را به خاطر دارم و در دفتر خاطراتم ثبت کردم. یادته که نامم را در کلاس موسیقی مرحوم استاد نوشتم، ولی من اصلاً به ویولون زدن علاقه ای نداشتم، فقط می خواستم حرص تو رو دربیارم. اون روز در مهمانی که ترتیب داده بودم فهمیدم که چقدر استاد را دوست داری، منتها به خاطر سامان به روی خودم نیاوردم. دلم براش می سوخت. چیزی هم به یگانه نگفتم می خواستم بفهمم که آیا اون هم تو رو دوست داره، به همین خاطر اونو به گوشه ی دنجی بردم تا راز دلش را بفهمم. وقتی متوجه شدم که مرتب سرک می کشه تا تو رو پیدا کنه، یقین کردم که سامان بیچاره قافیه رو باخته. آنگاه تصمیم گرفتم اسمم رو در کلاس موسیقی بنویسم تا توجه اونو به خودم جلب کنم،ولی متأسفانه نتونستم. او هم مانند سامان بدجوری عاشق تو بود. باور کن رها، تمام این کارها رو به خاطر برادرم انجام دادم. تو که می دونی من از بچگی کامران را دوست داشتم. حالا دیگه گذشته ها گذشته. می دونم که یادآوری آن روزها فقط هر دو نفر ما رو غمگین و ناراحت می کنه و هیچ ثمری نداره.
به او نگاه کردم وگفتم: سارا برای این به منزلم نیامدی که حرف گذشته ها را بزنی.
خندید و فنجان چایش را برداشت و گفت: نه به خاطر سامان آمدم. خواهش می کنم کمکش کن.
از جایم بلند شدم و گفتم: نمی توانم هر چی با او حرف زدم که آذر دختر خوبیه، با او ازدواج کن، گوشش به این صحبت ها بدهکار نبود. لطفاً به مادرت هم بگو که من همه ی تلاشم را کردم ولی افسوس که بی فایده بود.
سارا از جایش بلند شد، پشت سرم ایستاد. دستانم را گرفت و گفت: من از حرفهای مامان معذرت می خوام. می دونم که زبانش تنده ولی باور کن که در دلش هیچی نیست. از دیروز که فهمیده سامان می خواد برای همیشه به آمریکا بره مریض شده. داره دیوونه می شه. رها خواهش می کنم سامان رو برگردون. مادرم بدون او می میره. من به خاطر کامران برای همیشه باید در پاریس بمونم. مامان همه ی امیدش به سامانه. از آن طرف هم نمی تونه خاله رو تنها بگذاره و در کنار ما باشه. دلش برای او هم شور می زنه. خواهش می کنم رها نگذار او بره و مامان را تنها بگذاره.
سارا صورتش را گرفت و شروع به گریستن نمود. به سویش رفتم و در کنارش نشستم و گفتم: آخه مگه من چه کاره ام؟ کی هستم؟ چه کار می تونستم بکنم که نکردم؟ حالا هر کاری تو بگی می کنم، مطمئن باش نه نمی آرم.
سارا به صورتم نگریست و گفت: با او ازدواج کن.
از جایم پریدم و گفتم: ولی مادرت، اونو چکار می کنی؟ او راضی به این وصلت نیست.
سارا سرش را تکان داد و گفت: او به خاطر سامان قبول خواهد کرد. خواهش می کنم رها این گره ای را که می شه با با دست باز کرد، با دندان باز نکن. به حرفهای مادرم هم زیاد توجه نکن. تو هنوز زیبایی، جوانی. سامان تو رو دوست داره. شما دو زوج خوشبختی خواهید شد. می تونم این رو قول بدم. باور کن عزیزم که او یگانه رو هم خیلی دوست داره. تمام عکس هایی را که با تو و یگانه در خارج از کشور گرفته، قاب کرده و به اتاقش زده. دلم می خواهد به منزلش بروی و اتاق کارش را ببینی.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و سارا از خوشحالی جیغی کشید و گفت: سامان بعدازظهر پرواز داره. هم اکنون هم در بیمارستان نیست. نمی دونیم به کجا رفته، خواهش می کنم پیداش کن.
با تعجب به او نگاه کردم و گفتم: چرا اینقدر زود. او اصلاً به من نگفته بود که با این سرعت قراره بره.
سارا گفت: اون خیلی لجبازه حرف حرف خودشه. برو رها پیداش کن.
وقتی سارا رفت تا آمدن یگانه صبر کردم. وقتی به منزل آمد، ناهارش را دادم خورد و او را بوسدیم. لباسهایش را عوض کردم و گفتم: یگانه جان یادته که دوست داشتی به دیدن عمو سامان بری و از او به خاطر محبت هاش تکشر کنی.
یگانه لبخندی زد و گفت: معلومه مامان.
در حالی که موهایش را شانه می زدم، گفتم: حالا این فرصت پیش آمده. می خوام تو رو به نزد او ببرم.
از خوشحالی جیغی کشید و گفت: آخ جون به دیدن عمو جون دکتر می ریم.
آنگاه خودم نیز حاضر شده و هر دو از خانه به مقصد فرودگاه خارج شدیم. با سرعت ماشین را می راندم و می دانستم که مقصد سامان کشور آلمان است و از آلمان قصد سفر به آمریکا را دارد. بعد از رفتن سارا، شماره پروازی که قرار بود به آلمان انجام شود از اطلاعات فرودگاه گرفته بودم و ساعت دقیق پرواز را می دانستم.
بالاخره خودم را به فرودگاه رساندم و همانجا یک دسته گل خریدم و آن را به دست یگانه دادم. وقتی به سالن رسیدیم هرچه چشم گرداندم، او را ندیدم.
خسته و مستأصل بودم، نمی دانستم چکار کنم. بارها از سالن بیرون آمدم و دوباره داخل شدم. مرتب به اطرافم می نگریستم تا او را بیابم ولی سعی و تلاشم بی فایده بود. چشمانم را بستم و در دل شروع به خواندن کردم.

می روم غمگین و نالان
بهر من اشکی مفشان
ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی

اشکهایم روی گونه هایم می ریخت، ولی از او خبری نبود. با درماندگی دست یگانه را گرفتم و می خواستم از آنجا خارج شود که ناگهان نگاهی آشنا را دیدم.
خوب که دقت کردم خودش بود. کناری ایستاده بود و سرش پایین بود. او می خواست وارد سالن بعدی شود که دست یگانه را گرفتم و با سرعت خودم را به او رساندم. صدایش زدم. برگشت، لبانش به خنده باز شد و گفت: رها، باورم نمی شود که آمد.ی
آنگاه سامسونتی را که در دست داشت به روی زمین گذاشت و به طرف یگانه رفت و او را در آغوش گرفت و بوسید. یگانه هم که از دیدن او به وجد آمده بود او را می بوسید. مرتب از او سوال می کرد که می خواهد کجا برود.
از بلندگو شماره ی پرواز به فرانکفورت اعلام شد. مردد ایستاده بود که به او گفتم: سامان خواهش می کنم نرو. من و یگانه هر دو به محبت تو احتیاج داریم.
دستانم را گرفت و گفت: حرف آخرت رو بزن، با من ازدواج می کنی؟
به صورتش لبخند زدم و گفتم: بدون تو هرگز نمی تونم زندگی کنم.
همان لحظه تلفن همراهم زنگ زد و وقتی صدای سارا را از آن طرف خط شنیدم خوشحال شدم. او گفت: رها چی شد؟ بالاخره اونو پیدا کردی؟
لبخندی زدم و گفتم: آره. هم اکنون با هم هستیم.
خندید وگفت: پس به خونه ی خاله مهناز بیایید. همگی اینجا منتظر شماییم.
وقتی تلفن را قطع کردم، هر سه سوار اتومبیل شدیم و به طرف منزل مهناز خانم حرکت کردیم. وقتی زنگ زدیم و وارد حیاط شدیم، آنجا همگی منتظرمان بودند، حتی مهناز خانم هم به حیاط آمده بود. با تعجب به چهره ی آوا نگریستم. او هم آنجا بود. نمی دانم آوا چگونه خبردار شده بود.
زیور خانم اسپند را بالای سرمان حرکت می داد و می گفت: چقدر خوشحالم که شما را با هم می بینم.
یگانه که در میان آن جمع غریبه، آوا را شناخته بود فریادی کشید و به طرف او دوید که ناگهان پایش پیچ خورد. من که با صدای بلند فریاد زدم: یگانه مواظب باش.
به سویش دویدم تا در آغوشش بگیرم که چشمم به مهناز خانم افتاد. از روی صندلیش بلند شد8ه بود و با گریه به سمت ما می آمد و می گفت: رها جان بالاخره یگانه ام را آوردی.
سپس هر سه یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم.
چند روز بعد از آن ماجرا حال مهناز خانم بهتر شد. عجیب آنکه علاقه ی فراوانی به یگانه نشان داد و متقابلاً یگانه هم او را دوست می داشت و مواقعی که من و سامان به خانه ی مهناز خانم می رفتیم آن دو مثل دو دوست با هم حرف می زدند و در حیاط آن خانه ی بزرگ به دنبال یکدیگر می دویدند.
من سرخوش از این همه خوشبختی بار دیگر زندگی جدیدی را در کنار سامان شروع نمودم.
همیشه این جملات را با خود تکرار می کنم که خوشبختی در کنار ماست و ما آن را نمی بینیم، لحظه ای می فهمیم و بی درنگ به آن چنگ می زنیم تا او را از آن خود سازیم، ولی افسوس که گاهی وقتها آن را به سادگی از دست می دهیم.

پـــــــــــــــایــــان


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic