سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
روزها منتظرم و شب ها چشم براه
گوش به زنگ صدایی
ز تو از آن دورها
آهنگ سازت را هنوز می شنوم
تو کجایی تو کجا
با تو خواهم آمد تا ابدیت تا نور
من هنوز منتظرم چشم براه
تو کجایی تو کجا ...

فصل جدیدی از زندگی پر فراز و نشیب من آغاز شده بود. حالا باید در خانه ای که روزی مأواری عشقم بود زندگی را به همراه فرزندم یگانه می گذراندم. به همین سبب مجبور بودم که چرخ زندگی را نیز خودم بچرخانم.
آن روزها پدر و مادرم خیلی اصرار می کردند که با آنان زندگی کنم و خانه ی موروثی را اجاره بدهم ولی من قبول نمی کردم و همچنان مصر بودم چراغ آن خانه را روشن نگاه دارم. به همین علت طبقه ی بالای منزل را که چند وقتی بود کسی آنجا زندگی نمی کرد، توسط بنگاهی محل به یک زن و شوهر جوان اجاره دادم و خودم در روزنامه ها به دنبال کار گشتم. ولی جستجوی من بی ثمر بود و کاری برایم پیدا نمی شد تا اینکه تصمیم گرفتم کلاس موسیقی رامتین را خودم دایر نمایم.
چون در گذشته نتوانسته بودم مدرکی دراین زمینه بگیرم، در یک کلاس موسیقی ثبت نام نمودم و خیلی زود توانستم مدرک معتبری دریافت کنم و پس از طی مراحل قانونی بالاخره کلاس موسیقی را دایر نمودم و بر حسب علاقه ای که به این کار از خود نشان دادم، توانستم خیلی زود پله های ترقی را یکی یکی طی کنم.
آن روزها شاگردان زیادی به من مراجعه می کردند و من خوشحال و مسرور از اینکه توانسته بودم هم کاری برای خود پیدا نمایم و هم یاد او را (رامتین عزیزم) را در اذهان زنده نگاه دارم.
یگانه دیگر پنج سالش تمام شده بود و پا به شش سالگی می گذاشت. او دختری بود بسیار فهمیده و باهوش که از سن خودش بیشتر می فهمید.
یادم می آید آن روزها وقتی او را به مهدکودک می سپردم، مربی و مدیر مهد از او خیلی تعریف می کردند. او آنقدر به رشته ی موسیقی علاقه داشت که همان روزها او را در یک کلاس موسیقی نونهالان ثبت نام نمودم و پس از آن وقتی که وارد کلاس های پیش دبستانی شد، به علت استعداد و هوش سرشاری که داشت او را در کلاس اول قبول نمودند و بالاخره یگانه ی قشنگم پا به مدرسه گذاشت.
آن روزها به تنها چیزی که فکر نمی کردم، خودم بودم. بعضی وقتها که به آینه می نگریستم، زنی را می دیدم که دیگر آن رهای پر شر و شور گذشته نبود، تنها دل خوشی ام قاب عکس رامتین بود که ساعتها بدون حرکت می نشستم و به او می نگریستم.
با این که خواستگاران زیادی داشتم ولی دلم نمی خواست ازدواج نمایم. خیال می کردم با ازدواج به حریم خصوصی خودم و رامتین تجاوز کرده ام. و آن را خیانتی بس عظیم می پنداشتم.
همان روزها که خانم سپهر را به خاک سپرده بودیم و من در خانه ی آرزوهایم زندگی می کردم، سامان بارها و بارها تلفن کرد و من هر بار به کوکب می گفتم که بگو نمی تواند صحبت کند.
من خواسته ی او را می دانستم. خیلی هم دلم برایش می سوخت ولی چه کنم که نمی توانستم دست به کاری بزنم که به هیچ عنوان از من ساخته نبود.
من خودم و روحم و همه ی وجودم را متعلق به رامیتن می پنداشتم و دلم نمی خواست مردی به من دست بزند و جایدستان او را از زوایای روحم زخم خورده ام پاک نماید.
بارها آوا و مادرم با من صحبت کردند که تو جوانی، باید ازدواج کنی و یگانه هنوز کوچکه، او به یک پدر خوب و دلسوز نیاز داره، و من هر بار از صحبت کردن راجع به این مسأله سرباز می زدم و به آنان گوشزد م یکردم که اگر باز هم در این مورد با من حرف بزنند، دیگر هرگز مرا نخواهند دید و آنان نیز به ظاهر سکوت می کردند، ولی من در چشمان پدر و مادرم غمی بزرگ را می دیدم که به خاطر من به روی خود نمی آوردند.
کارم این شده بود که هر پنجشنبه به مزار رامتین و یگانه بروم و گل سرخی را روی سنگ مزارشان به همراه قطرات اشک به یادگار بگذارم.
یک روز پنجشنبه وقتی یگانه را به مدرسه گذاشتم، چند شاخه گل خریدم و به سوی بهشت زهرا حرکت کردم. وقتی به مزار یگانه رسیدم، از دور مردی را دیدم که دسته گلی را روی سنگ قبر می گذارد. چون پشتش به من بود، او را نشناختم.
مرد کنار قبر نشسته بود و از شدت گریه، شانه هایش تکان می خورد. درنگ را جایز ندانستم و خودم را به نزدیکی آن مرد رساندم. وقتی به موهای سپیدش چشم دوختم فهمیدم که پدر یگانه است. چقدر پیر و دل شکسته شده بود.
یادم می آید آن روزها یگانه هرگز از او به خوبی یاد نمی کرد و برحسب گفته های وی من هم از او خوشم نمی آمد ولی وقتی او را با چنان دل شکسته ای دیدم، دلم برایش سوخت.
گلی را که در دست داشتم بر روی سنگ قبر نهادم. گویی پدر یگانه از حضور من مطلع شد. سرش را بلند نمود و با چشمانی گریان به من نگریست. سپس گفت: رها جان، دخترم خودت هستی.
و دوباره شروع به گریستن نمود.
سلامی به او کردم و گفتم: بله خودم هستم رها، آقای پرتو حال شما چطوره؟
سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت: دیگه حالی برام نمانده، می بینی که چقدر تنهایم. دلم برای یگانه می سوزه. من پدر خوبی برای او نبودم. حالا وقتی به گذشته ها می نگرم می بینم که در حق او اصلاً پدری نکردم. من همیشه به دنبال خوشگذرانی و عیاشی های خودم بودم، غافل از اینکه عزیزانی دارم که همیشه چشم به راه منند. رها جان من خودم رو در مرگ یگانه مقصر می دونم. اگر با او مهربان بودم، اگر تنهایش نمی گذاشتم، حالا او زنده بود و همانند تو برای خودش خانمی شده بود. ولی صد افسوس و صد افسوس که دیگه نمی شه کاری کرد.

آقای پرتو گریه می کرد و از شدت گریه حالش به هم خورد. من به او کمک کرده و وی را کناری نشاندم و کمی آب به او خوراندم تا حالش بهتر شد.
او به نقطه ای دور خیره شد و گفت: با وجود خانه و زندگی که در ایران دارم باید در هتل اقامت داشته باشم، چون مهناز (همسرم) به خاطر یگانه قسم خورده که دیگه نمی خواد منو ببینه. آره من هم به او حق می دم، دلم برای او، کامران و نوه ی قشنگم لک زده ولی افسوس که دیگر گذشته ها گذشته و هیچ راهی برایم باقی نمانده است.
من که با تأسف به صورت آقای پرتو می نگریستم به او گفتم: بهتره خودتان را اینگونه ناراحت و غمگین نکنید. باور کنید که روح یگانه هم آزرده خاطر می شه. اگرچه او از دست شما خیلی ناراحت بود، ولی شما به هر حال پدر او بودید. مطمئنم اگر او زنده بود شما را می بخشید. به نظر من سعی کنید راهی برای این کار پیدا کنید و به آغوش خانواده بازگردید. شاید آنها هم شما را ببخشند و عفو نمایند.
آقای پرتو که کمی آرام شده بود، از جای برخاست و گفت: دخترم از تو متشکرم. باور کن که از دیدنت خیلی خوشحال شدم. تو منو یاد یگانه ی عزیزم می اندازی. اگر تونستی به من سری بزن. من در هتل آزادی اقامت دارم. در ضمن فرزندت را هم با خودت بیار. یادم می آد آن زمان یگانه خیلی مایل بود به ایران بیاد و فرزندت را ببینه. ولی دختر بیچاره ام چه زود پرپر شد و آرزوهاش را به گوری سرد و تاریک برد.
راستی تا یادم نرفته بهت بگم که یکسالی می شه که مهناز به همراه خواهرش به ایران بازگشته و در همان منزلی که تو به آنجا رفت و آمد داشتی، سکوت کرده. اگر می تونی به او هم سری بزن. می دونم که همانند من از دیدنت خوشحال خواهد شد.
آقای پرتو پس از اینکه کمی با هم قدم زدیم و صحبت کردیم، آن محل را ترک نمود. هر چه اصرار کردم که با اتومبیل او را به محل اقامتش برسانم قبول نکرد و خودش به تنهایی راهی شد.
من هم که به گفته های او فکر می کردم، راهی منزل شدم. تصمیم گرفتم روز جمعه که به دیدن پدر و مادرم می روم، سری هم به خانم پرتو بزم. می دانستم که بعد از چند سال هنوز هم دلش برای فرزند از دست رفته اش می تپد.
روز جمعه به اتفاق یگانه راهی منزل پدرم شدم. یگانه را به آنان سپردم و توضیح دادم که می خواهم به دیدن مادر یگانه بروم. چون از قبل ملاقاتم با پدر یگانه را برای آنان شرح داده بودم دیگر سوالی نکردند و من با دلی پر از غم و اندوه پا به محلی گذاشتم که روزی به همراه یگانه در آنجا می دویدیم و بازی می کردیم.
وقتی به دم در منزلشان رسیدم، زنگ را فشردم و با دلواپسی به اطرافم نگریستم. گویی انتظار کسی را می کشیدم که وجود خارجی نداشت. ناخودآگاه چشمانم را بستم و در اندیشه ام یگانه را دیدم که در خانه را باز کرد و با صورتی خندان و شاداب مرا در آغوش کشید.
هنوز چشمانم را باز نکرده بودم که صدای باقرخان را شنیدم که می گفت: به به. باد آمد و بوی عنبر آورد. رها خانم خوش آمدید. چه عجب یاد ما کردید.
من که در خیال یگانه به سر می بردم با چشمانی مبهوت به باقرخان نگریستم. از ته دل آهی کشیدم و سلامش را پاسخ داده و گفتم: حالت چطوره؟ شما هم که هنوز مشغول کار هستید. پس کی خود را بازنشسته می کنید؟
وقتی پا به داخل نهادم بغض گلویم را فشرد. بوی عطر گل یاس امین الدوله در آن پاییز سرد هنوز هم در حیاط پیچیده بود. عطر گل اقاقیا و گل سرخ چنان مست کننده و سکرآور بود که آدمی را به رویای دور می برد.
با بغض گفتم: باقرخان یادته که من و یگانه چقدر عطر این گلها را دوست داشتیم؟ هیچ وقت فراموشم نمی شه که شما با قیچی که همیشه در دست داشتی، برایمان گل می چیدی. یاد آن روزها بخیر. چقدر خوب می شد که زمان به عقب برمی گشت و دیگه عقربه های ساعت هرگز حرکت نمی کرد.
باقرخان در حالی که اشک می ریخت، گلی را از باغچه کند و به من داد وگفت:دخترم راست می گی، عمر خوشی ها کوتاهه و عمر غم های زندگی طولانی و بلند. باور کن صدای خنده های تو و یگانه هنوز هم در گوشم می پیچه. گاهی وقتها زیور صدام می کنه و می گه باقر باز که در رویا به سر می بری و با خودت حرف می زنی. چرا هر چه صدا می کنم جواب نمی دی؟ رها خانم آن خانه پر از شادی و خنده حالا به محنت کده ی ساکت و سردی تبدیل شده. یک سالی می شه که خانم جان به منزل بازگشته اند من که اوایل حال و حوصله ی رسیدگی به باغچه را نداشتم به خاطر ایشان دست به کار شدم. باز هم به این باغ کوچک صفایی دادم، ولی خانم نه تنها از من تشکر نکرد، بلکه اصلاً متوجه هم نشد. ای کاش می شد به او شوکی وارد کرد که اینگونه غمگین و ناراحت نباشه.
از باقرخان به خاطر گلی که به من داده بود تشکر کردم و از پله های حیاط بالا رفتم و وارد سالن شدم. زیور خانم با دیدنم فریادی کشید و گفت: سلام به روی ماهت رها جان. چه خوب کردی آمدی. خوش آمدی. نمی دانی که دلم چقدر برات تنگ شده بود.

سپس مرا در آغوش کشید و بوسه ای بر روی گونه هایم نشاند و گفت: بشین برات چای و شیرینی بیارم.
لبخندی به او زدم و گفتم: مهناز خانم کجا تشریف دارند. ایشون رو نمی بینم.
آنگاه زیور خانم سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت:عزیز دلم کجا می خوای باشه. در اتاق یگانه خودش را زندانی کرده. از روزی که به اتفاق خواهرش به ایران آمده، اون اتاق را ترک کرده. مگر به خاطر کارهای ضروری که گاهی خواهرش و گاهی هم سامان خان به دنبالش می آیند، آنگاه مجبور به ترک آن اتاق کذایی می گردد.
سرم را پایین انداختم و گفتم: آخر چر زندگی را به کام خود تلخ میکند. اینطوری که بدتر افسرده و بیمار می شه.
زیور در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، گفت: بمیرم الهی برایش. من که مادر نشده ام، ولی درد او را به خوبی حس می کنم. چه خوب شد که شما به دیدنش آمدی. مطمئنم که از دیدارت خوشحال می شه. شاید خنده ای رو که سالها به صورتش ندیده ایم هم اکنون ببینیم.
سپس گفت: بهتره خودت به تنهایی به ملاقاتش بری.
از او تشکر کرده و از پله های سالن بالا رفتم. وقتی به نزدیکی اتاق یگانه رسیدم، باز هم نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. سعی کردم خودم را کنترل کنم. وقتی کمی حالم بهتر شد، در زدم. ولی پاسخی نشنیدم. دستگیره را چرخاندم و وارد اتاق شدم.
خانم پرتو جلوی پنجره ی اتاق نشسته بود و گویی به بیرون نگاه می کرد ولی می دانستم که حواسش جای دیگری است. دلم برایش سوخت. چقدر لاغر و پیر شده بود و از آن خانمی که چند سال پیش با خوشحالی داشت ایران را به مقصد پاریس ترک می کرد، خبری نبود.
آن لحظه گویی اصلاً مرا نمی دید و متوجه حضور من نشده بود. جلوی پاهایش روی زمین نشستم و گفتم: سلام خانم پرتو. منم رها. مرا به خاطر دارید؟
به چهره ام براق شد. لبخندی زد و گفت: بالاخره آمدی رها.
دستانش را گرفتم و بوسه ای روی آن نشاندم و گفتم: مرا ببخشید که اینقدر دیر به دیدنتان آمدم.
سرم را از روی دستانش بلند کرد و گفت: نمی دونی چقدر به این پنجره زل زدم تا تو و یگانه را با هم ببینم. بهار و پاییز و زمستان آمدند و رفتند ولی شما دو تا نیامیدید. عزیزم دلم حالا هم که آمدی تنهایی. باز هم اونو با خودت نیاوردی.
وی را در آغوش گرفتم و با صدای بلند گریستم. من نیز همانند او دلم برای یگانه پر می زد ولی چه کنم که نمی توانستم او را از خانه ی ادبیش بیرون بکشم. می دانستم که مهناز خانم دچار افسردگی حاد و پیشرفته ای شده و نیاز به یک شوک واقعی دارد تا از بحران خارج شود، ولی از دست من هم کاری ساخته نبود. از آغوشش خارج شدم. عجیب اینکه او قطره اشکی هم نریخته بود.
او باید گریه می کرد و مرگ یگانه را باور می داشت. ولی پس از چند سال باز هم نخواسته بود قبول کند که فرزندش را برای همیشه از دست داده است.
از جایم برخاستم و یک صندلی آوردم و روبرویش نشستم. او هنوز به کوچه زل زده بود و دستانم را محکم در دست گرفته بود. به او گفتم: خانم پرتو خواهش می کنم کمی به فکر خودتون باشید. با این حالی که دارید فقط خودتان را از آزار نمی دید، بلکه روح یگانه رو هم آزرده خاطر می سازید.
ولی گویی او نمی خواست به حرفهای من توجه کند. لبخندی به لب آورد و گفت: اون می آید، مطمئنم. حالا تو اینجایی به خاطر تو هم که شده می آد.
من هم به همراه او به کوچه زل زدم. در همین حین ضربه ای به در خورد. اول فکر کردم زیور است،ولی وقتی به پشت سرم نگریستم، سامان را دیدم.
با تعجب از جای برخاستم و اشکهایم را پاک نمودم و با یکدیگر سلام و احوالپرسی کردیم.
سامان به طرف خاله اش رفت و کنارش ایستاد و گفت: خاله جان حالتون چطوره؟
مهناز خانم دستان سامان را گرفت و لبخندی زد و گفت: دیدی سامان جان رها آمده. حالا مطمئنم که یگانه هم به منزل می آد. اون با من قهر کرد که به زور اونو به خارج از کشور بردم ولی با رها که قهر نیست. تو هم بشین اینجا کنار پنجره و آمدن اونو به من اطلاع بده. دیگه چشمام نمی بینند و سویی ندارند. از بس به آن دورها نگاه کردم خسته شدم.
سپس نگاهی به من کرد و گفت: رها جان دستام رو بگیر، می خوام بروم کمی استراحت کنم.
به سویش رفتم، دستانش را گرفتم. با لبخندی مهرآمیز به صورتم نگریست. آنگاه از جای بلند شد و من او را روی تختخواب یگانه خواباندم. همانند بچه ها خیلی زود به خواب رفت.
من که با تعجب به او می نگریستم، با صدای سامان به خود آمدم که گفت: از اینکه به این زودی به خواب رفت، تعجب نکن. اثر آرامبخش هایی یه که پزشکان برایش تجویز نموده اند. اکثر شبها بیداره و چشم به راه. می گه هوا تاریکه، باید به خیابان نگاه کنم که یک وقت یگانه راه خانه را گم نکنه.
با گفتن این حرف سامان دلم از جا کنده شد. می خواستم از آنجا فرار کنم و فریاد بزنم آخه چرا، خدایا چرا این زن بیچاره را اینقدر عذاب می دهی. مگر او در گذشته چه گناهی مرتکب شده که مستحق این همه عذاب است.
با صدای زیور که پا به داخل اتاق می گذاشت به خود آمدم که گفت: رها خانم، آقا سامان وسایل پذیرایی را مهیا کردند، بفرمایید.
کیفم را از روی میز برداشتم. کمی به چهره ی مهناز خانم نگریستم و اتاق را ترک کردم. وقتی به اتفاق سامان وارد سالن پذیرایی شدیم از او معذرت خواستم و گفتم باید بروم که زیورخانم خودش را فوری به من رساند و گفت: کجا می خوای بری. یک ساعت به ظهر بیشتر نمانده. من ناهار درست کرده ام، نمی گذارم بری. ما تازه تو را پیدا کرده ایم. به ارواح خاک یگانه قسم می خورم که نمی گذارم ناهار نخورده بری.
دستان زیور را گرفتم و گفتم: باید برم، دخترم رو منزل پدرم گذاشتم، مطمئنم که بهانه ام رو می گیره.
زیور خانم ابرو در هم کشید و گفت: خوب عزیز دلم برو به دنبالش او را هم بیار. این که دیگه غصه نداره.
گفتم: آخه نمی شه.
زیور خانم به تلفن اشاره کرد وگفت: به منزل پدرت زنگ بزن، ببین اگه بچه بهانه می گیره برو دنبالش.
از اینکه اینقدر زیور خانم اصرار می کرد خجالت کشیدم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی منزل پدرم را گرفتم. آوا گوشی را برداشت. می دانستم که آنها هم آنجا هستند چون تقریباً ما هر دو به اتفاق قرار می گذاشتیم و به منزل پردم می رفتیم.
پس از سلام و احوالپرسی به او گفتم: ناهار در منزل خانم پرتو می مانم. از آوا احوال یگانه را جویا شدم. خندید و گفت: می دونی که وقتی این دو وروجک شیطون به هم می افتند حال هیچ کس را نمی پرسند. تو هم راحت باش و دلت شور نزنه.
گوشی تلفن را قطع کردم و روی یکی از مبل ها نشستم. همان موقع چشمم به سامان افتاد که در حیاط خانه به اتفاق باقرخان قدم می زد. دعا می کردم که او هر چه زودتر آنجا را ترک کند. حرفهای زیادی داشتم که باید با زیور خانم در میان می گذاشتم ولی از شانس بد من سامان به داخل سالن آمد و زیور خانم نیز با دو فنجان چای از آشپزخانه وارد سالن شد.
خنده ای کرد و گفت: چقدر دلم می خواست که مثل گذشته ها این خانه شلوغ می شد و همه ی بچه ها دور هم جمع می شدید، ولی افسوس که هر کدام از شما بچه ها برای خود به راهی رفتید و ما را فراموش نموده اید. باور کن رها جان اگر این آقا سامان سری به این خانه نزنه، من و باقر دیوانه می شیم. به سلامتی همین روزها هم که می خواهند ازدواج کنند. با برقرار شدن بساط عقد و عروسی انشاءا... باز هم خوشی و خنده به این خانه راه پیدا می کنه. مینا خانم (مادر سامان) قول داده اند بعد از ازدواج آقا سامان برای همیشه به این خانه نقل مکان کنند. می دونم که وقتی میناخانم پا به این خونه بگذارند کامران و سارا هم از فرانسه می آیند و سامان و همسرش هم به اتفاق خواهند آمد.
زیور خانم یکسره حرف می زد و من با تعجب به سامان می نگریستم که بالاخره قبول نموده تا ازدواج نماید. وقتی چشمان هر دو نفرمان به هم افتاد از خجالت سرخ شدم.
زیور خانم که طبق معمول از پادرد می نالید به آشپزخانه رفت تا بساط ناهار را مهیا سازد. فنجان چای را به دست گرفتم و مشغول خوردن شدم. سپس به چهره ی سامان نگریستم. او نیز به نقطه ای دور خیره شده بود.
بالاخره زبانم را در دهان چرخاندم و به او تبریک گفتم و برایش آرزوی خوشبختی کردم. همان لحظه از جایش برخاست و به سمت پنجره رفت و گفت: خیلی بهت تلفن کردم، چرا پاسخ تلفن ها را نمی دادی.
با لکنت زبان به او گفتم: معذرت می خوام اون روزها حال درست و حسابی نداشتم. البته رسم ادب ایجاب می کرد که با شما تماس بگیرم و به خاطر زحماتی که به شما دادم ازتان تشکر کنم ولی باور کنید که دست خودم نبود و هزار گرفتاری داشتم. حالا واقعاً خجالت می کشم و نمی دونم چگونه از این بابت از شما عذرخواهی کنم. انشاء الله در مراسم ازدواجتان جبران خواهم کرد.
به صورتم نگریست و گفت: من برای این به تو تلفن نکرده بودم تا تو از من تشکر کنی، بلکه می خواستم پاسخ سوالی را بگیرم که سالها منتظر شنیدن آن هستم.
از جایم برخاستم و به نزدیکی شومینه رفتم. به آتش داغ شومینه چشم دوختم. دستانم را نزدیک آتش بردم تا گرمای آن را بیشتر حس کنم. صدای سامان را از پشت سرم شنیدم که گفت: رها جوابم را بده و مرا از این برزخ تلخ نجات بده، برزخی که سالها در آن اسیرم. کمکم کن، خواهش می کنم به من نگاه کن و پاسخم را بده.
ناخودآگاه برگشتم و به صورتش خیره گشتم. در چشمانش تمنای وصال را دیدم ولی من دیگر آدمی نبودم که بتوانم یک زندگی مشترک دیگر را تحمل کنم.
سرم را پایین انداختم و گفتم: می دونی که ازدواج با من به نفعت نخواهد بود. من یک بیوه زنم که یک بچه شش ساله دارم. از نظر تو ازدواج با من یک ازدواج منطقیه؟ مطمئن باش اگر حرفی از من به مادر و خواهرت بزنی تو رو دیوانه می پندارند و با تو از در مخالفت بیرون خواهند آمد، در ضمن من هنوز آمادگی ازدواج را ندارم. تو هم که به سلامتی داری سر و سامان می گیری. پس علت ناراحتیت چیه؟
پوزخندی زد و گفت: سر و سامان. مامان خودش برید و خودش هم دوخت و حالا داره تن ما می کنه. آره زنی که می خواد برام بگیره از هر نظر شایسته است، خودش یک خانم دکتره، پدر و مادرش هم وکیل اند. از نظر خانه و زندگی و زیبایی و ثروت چیزی کم نداره. فقط من دلم راضی نیست. هر چقدر هم که به اونها می گم گوششان بدهکار نیست و حرف خودشان را می زنند. بارها به اونها گفته ام که نمی خوام ازدواج کنم و این تجربه ی مجرد بودن را دوست دارم، ولی به قول معروف کو گوش شنوا؟ حالا اگر تو قبول کنی باور کن که من مادرم رو راضی می کنم. آرزوی او ازدواج منه. یادم می آد آن روزها چقدر به خاله مهناز اصرار می کرد که به خواستگاری تو بیام و خاله می گفت رها زوده که عروس بشه، اون هنوز یک دختر دبیرستانیه. مطمئنم که خانم و آقای مهرجو قبول نخواهند کرد.
در حالی که از صحبت های سامان عصبانی شده بودم به او گفتم: خواهش می کنم بس کن. اینقدر حرف گذشته را نزن. این رهایی که جلوی تو ایستاده با آن رهایی که سالها پیش می دیدی و دوست داشتی از زمین تا آسمان فرق کرده. به چهره ام نگاه کن آیا جز آنچه که گفته ام چیز دیگری می بینی؟ من ازدواج کرده ام. شوهرم مرد و مرا با یک بچه تنها گذاشت. ببن این رها با آن رهایی که تو می شناسی از زمین تا آسمان فرقه. تو می تونی با یک دختر خوب ازدواج کنی و خوشبخت باشی، بدون آنکه با خانواده ات درگیر بشی. پس خواهش می کنم مرا فراموش کن. من به این زندگی قانعم و فقط خوشبختی فرزندم را زا خدا می خوام و دیگر چیزی برام مهم نیست.
سامان در حالی که عصبانی شده بود و دندان هایش را به هم می فشرد به نزدیکم آمد و گفت: چرا به خودت فکر نمی کنی؟ مگر چند سالی داری؟ تو که در این چند سال زندگی جز غم و اندوه چیزی ندیده ای، باور کن تو می تونی خوشبخت و سعادتمند بشی. همینطور دخترت. مطمئن باش که من در حق او پدری خواهم کرد. این رو به تو قول می دم.
سرم از حرفهای سامان به شدت درد گرفته بود. فقط برای اینکه او را ساکت کنم، گفتم: باید فکر کنم، ولی قول نمی دم. خواهش می کنم اگر با تو تا سه روز دیگه تماس نگرفتم به دنبال زندگی خودت برو و اگر خواستم تماس بگیرم سه روز دیگه همین موقع، همین جا، به تو تلفن خواهم کرد.
سپس کیف دستی ام را برداشتم و بدون آنکه از زیور خانم و باقرخان خداحافظی کنم آنجا را ترک کردم. می دانستم که اگر آنان بفهمند که برای ناهار نمانده ام و بی خبر آنجا را ترک کرده ام ناراحت خواهند شد، ولی دیگر نمی توانستم آن محیط را تحمل کنم. نیاز داشتم کمی با خودم خلوت کنم و به آینده ی خود نیز بیندیشم.
قدم زنان به پارکی که نزدیک آن محل بود رفتم و به حرفهای سامان فکر کردم. او راست می گفت مگر من چند سال داشتم که از همه ی لذات و خوشی های زندگی خودم را محروم ساخته بودم.
یاد صحبت های مادرم و آوا افتادم. آنها نیز بارها همین حرفها را به من زده بودند و هر بار از اندیشیدن به آن سخنان تنم می لرزید. شنیده بودم که مادرم به آوا گفته بود که رها باید دلش بلرزه و بار دیگه عاشق بشه تا بتونه ازدواج کنه.
همیشه در دل به حرفهای آنان می خندیدم و می گفتم مگر آدمی در طول زندگی چند بار دلش به معنای واقعی می لرزد و عاشق می شود. عشق من به استاد سپهر عشقی پاک بود و عاری از هرگونه گناه، عشقی که منجر به امری مقدس شد و هر روز و هر روز بیشتر و بیشتر می شد.
آیا می شود دوباره آن لحظات سکرآور عاشقی تکرار شود و من بار دیگر در رویاهای عاشقانه ام غوطه ور شوم و اطرافیانمان را فراموش کنم. نه امکان نداشت، من عشق واقعی را فقط در وجود او دیده بودم و نمی توانستم خود را مجاب به عشقی دیگر کنم.
یک ساعتی در پارک نشستم و فکر کردم و بالاخره راهی منزل پدرم شدم. وقتی پا به داخل خانه گذاشتم یگانه و آرمین خودشان را در آغوشم انداختند و من هم بوسیدمشان و گفتم: پدربزرگ و مادربزرگ را که اذیت نکردید.
یگانه خندید و گفت: نه مامان جون، تازه عمو آرمان قول داده که غروب ما را به پارک ببره.
سپس هر دو جیغی کشیدند و دوباره به دنبال هم دویدند. من هم از این فرصت استفاده کرده، به سالن رفتم و با پدر و مادر و آوا و آرمان سلام و علیکی کردم.
مادر تا چشمش به من افتاد، گفت: چقدر رنگ و روت سفیده شده. فکر کنم نتونستی آنجا خوب ناهار بخوری. بیا با من به آشپزخانه بریم تا برات غذا بکشم.
من هم که از گرسنگی دلم به قار و قور افتاده بود، به دنبالش روان شدم و پس از اینکه پشت میز نشستم، مادرم از خانم پرتو پرسید. من هم به اختصار برایش گفتم که او چه حالی داشت.
مادرم چشمانش پر از اشک شد و گفت: زن بیچاره چه روزهای سختی را باید تحمل کنه. یادم باشه در این هفته یک روز را در نظر بگیرم و به دیدنش برم. او احتیاج به یک همصحبت داره.
در حالی که غذایم را با اشتها می خوردم با مادرم هم صحبت می کردم که آوا وارد آشپزخانه شد و گفت: به به چه اشتهایی! ببینم مگه در روز چند دفعه ناهار می خورند.
خندیدم و گفتم: تو می دونی من عاشق دستپخت مامان هستم. هر جا باشم و هر چیزی هم بخورم وقتی به اینجا بیام باید ناخنکم رو بزنم.
این بار آوا خندید و گفت: معنای ناخنک را هم فهمیدیم.
مادرم در حالی که چای می ریخت گفت: آوا جان چه کارش داری، بگذار هر چه دلش می خواد بخوره.
سپس با سینی چای آشپزخانه را ترک کرد.
آوا صندلی میز را عقب کشید و در کنارم نشست و گفت: چه خبر؟ راستی به آنجا که رفتی سامان را ندیدی؟
با تعجب به چهره اش نگریستم و گفتم: آره دیدم ولی تو از کجا فهمیدی؟
سرش را به صورتم نزدیک کرد و گفت: نیازی به سوال و جواب نبود، رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. با همان نگاه اول پی به همه چیز بردم، خوب یاالله بگو چی شد؟ آیا حرفی هم از گذشته به میان آوردید؟
لیوان آب را از روی میز برداشتم و جرعه ای نوشیدم وگفتم: اره صحبت کرد. می خواد به سلامتی ازدواج کنه، آن هم با یک خانواده ی اسم و رسم دار. فکر می کنم دختره، خانم دکتر باشه.
آوا با حرص گفت: فقط همین.
از جایم برخاستم و شروع به جمع آوری میز کردم و گفتم: آره، پس می خواستی چی؟
آوا هم از جایش برخاست و پشت سرم قرار گرفت و گفت: پس به خاطر ازدواج عالیجناب بود که رنگ رخسار شما اینقدر بریده.
گفتم: نه دلم برای خانم پرتو می سوخت. بیچاره مثل دیوانه ها شده. در اتاق یگانه خودش را زندانی نموده و از پنجره ی اتاق مرتب به بیرون زل می زنه تا شاید یگانه از راه برسه. باور کن دیدار اول دل هر بیننده ای را می سوزونه.
آوا شانه هایم را گرفت و گفت: پس تو که قرار بود آنجا ناهار بمونی، چی شد که ناهار نخورده آمدی؟ تو رو خدا راستش رو بگو، اینقدر هم راه نرو و یک جا بشین.
من که آن لحظه دلم نمی خواست چیزی را برای آوا تعریف کنم، چون هر لحظه ممکن بود مادرم به آشپزخانه بیاید و موضوع خواستگاری سامان را بفهمد و دوباره هر دو به جانم بیفتند و نصیحتم کنند، در جایم ایستادم و گفتم: باشه برات تعریف می کنم، ولی حالا نه. غروب وقتی خواستیم بچه ها را به پارک ببریم همه چیز را برات بازگو می کنم. ولی قول بده به مادر و ارمان چیزی نگی.
دستانش را به هم زد و گفت: آخ جون خدا کنه که خبرهای خوبی داشته باشی.
سپس به همراه هم به سالن رفتیم. ساعت 6 بعدازظهر بود که از پدر و مادر خداحافظی کردیم و به همراه آرمان و آوا و بچه ها راهی پارک شدیم. وقتی به پارک رسیدیم، ارمان بچه ها را برد تا کمی بازی کنند. من و آوا هم روی یکی از نیمکت های پارک نشستیم.
آوا با هیجانی عجیب مرتب سوال می کرد و نمی گذاشت من حرف بزنم. خندیدم و گفتم: مثل اینکه عجله ی تو بیشتر از منه. می شه علتش را بپرسم؟
دستانش را به آهستگی بلند کرد، روی گونه هایم گذاشت و گفت: یاالله تو رو خدا بگو چی شده؟ مردم از این همه دلشوره و اضطراب.
دستانش را در دست گرفتم و تمام ماجرا را برایش شرح دادم. سپس گفتم: حالا از او وقت خواستم تا فکر کنم. ولی در این چند ساعته که با خودم کلنجار می رفتم، می دونم جوابم چیه؟ احتیاجی به سه روز وقت هم نبود.
آوا به چشمانم زل زد و گفت: می خوای بگی که جوابت منفیه؟
به جایی که بچه ها بازی می کردند، چشم دوختم و گفتم: درست حدس زدی. من نمی تونم ازدواج کنم. تازه اگر این کار را انجام بدم، جواب یگانه را چه بدم؟ اگر بزرگ شدم و از من پرسید چرا پدرم را فراموش کردی و ازدواج نمودی به او چی بگم؟ در ضمن من هنوز آمادگی ازدواج را ندارم. نمی تونم مردی را تحمل کنم که یاد و خاطرات رامتین را بخواد از ذهن و روحم پاک کنه.
آوا با ناراحتی از جای برخاست و گفت: واقعاً که، این چه حرفهاییه که می زنی؟ تا کی می خوای همانند زنان شصت ساله ی بیوه زندگی کنی؟ عزیز من زندگی در جریانه. تو مجبور هستی که زندگی کنی و از خوشی های آن بهره مند بشی. تا کی می خوای هر پنجشنبه به مزار آن خدابیامرز بری. باور کن تو با این کارها هم خودت را افسرده ساختی، هم این بچه ی بیچاره رو. او به یک مسافرت احتیاج دارد. چند سال است که او را به یک مسافرت خشک و خالی نبرده ای. چند بارت بهت گفتم بیا با هم به شمال بریم، طفره رفتی و گفتی آن روزها رامتین از من خواهش می کرد که با او به مسافرت برم، چون نرفتم حالا وجدانم ناراحته، نمی تونم بدون اون جایی برم. هر کس با تو حرف بزنه فکر می کنه که با یک زن بیسواد و بی فرهنگ روبروه شده. باشه اگر فکر خودت نیستی، فک این بچه باش. مطمئن باش با ازدواج تو، نه تنها خوشحال می شه بلکه روحیه اش هم خوب می شه. تا کی با حسرت به بچه هایی نگاه کنه که دست پدر و مادرشان را گرفته اند و به گردش و تفریح آمده اند. مطمئن باش نیاز یک دختر به پدر خیلی بیشتر از یک پسربچه است. در ضمن سامان مرد خوبیه. او تحصیل کرده و با فرهنگه. هیچ وقت نمی گذاره که یگانه درد بی پدری را حس کنه. ممطئن باش با او همان رفتاری را می کنه که اگر رامیتن زنده بود، می کرد. یادته در این مدت چقدر خواستگار داشتی، من به تو می گفتم که ازدواج کن ولی آیا اینقدر اصرار می نمودم؟ چون شناختی نسبت به آنان نداشتم ولی سامان فرق می کنه. خواهش می کنم رها کمی فکر کن. مطمئن باش که روح رامتین نیز از این وصلت شاد و مسرور می شه.
در حالی که چشمانم پر از اشک شده بود، به رامتین فکر می کردم و به دخترش که چه شاد و خوشحال آرمان را در آغوش گرفته بود و او را می بوسید.
آن شب وقتی به خانه آمدم، مرتب در فکر بودم. به آشپزخانه رفتم و برای خودم چای درست کردم و باز به فکر فرو رفتم. سکوت و ظلمت خانه ممکن بود هر شخصی را به وحشت بیندازد، مخصوصاً وقتهایی که کوکب به مرخصی می رفت و من و یگانه در آن خانه بزرگ تنها بودیم. ولی من آنقدر به این سکوت و تنهایی عادت کرده بودم که جز این نیازی در خود حس نمی کردم.
لحظه ای با خود فکر کردم اگر یگانه بزرگ شد و ازدواج کرد و از اینجا رفت چه کنم؟ چگونه بدون او زندگی را از سر بگیرم؟ اندیشه ی جدایی از تنها فرزندم مرا به وحشت انداخت. همانند دیوانه ها از جا برخاستم، به اتاق خوابش رفتم و به چهره ی معصومانه اش که در خواب بود نگریستم. دستان کوچکش را بوسیدم.
وای خدایا او چه شباهتی به رامتین داشت. هر چه بزرگتر می شد، گویی رامتین را در جلوی چشمانم به وضوح می دیدم.
از جایم برخاستم، به سمت پنجره رفتم و به ستارگان آسمان چشم دوختم. با تمام وجود خدا را شکر کردم که رامتین فرزندی را از خود برایم به یادگار گذاشت که چهره اش درست شبیه خودش است.
تمام آن شب را در کابوس به سر بردم و خواب به چشمانم راه نیافت. مرتب رامتین را در نظرم می دیدم که با دسته گلی زیبا به سویم می آید، ولی وقتی به او نزدیک می شدم از کنارم می گذشت و من فریاد می زدم و می گفتم خواهش می کنم تنهایم نگذار، من به تو احتیاج دارم. اما او مثل همیشه با تبسمی جذاب از کنارم عبور می کرد.
صبح زود وقتی با سر و صدای یگانه و کوکب از خواب برخاستم فهمیدم که یگانه دیرش شده. به ساعت دیواری نگاهی انداختم و با سرعت از رختخواب خارج شدم. خدا را شکر کردم که کوکب صبح خیلی زود آمده و صبحانه را حاضر کرده.
به طرفش رفتم و سلام کردم. تا چشمش به من افتاد، گفت: رها خانم خدا مرگم بده چرا چشمات اینقدر قرمزه؟ یقیناً باز هم گریه کردی و خودت را اذیت نمودی.
در حالی که دستان یگانه را می گرفت تا او را سر میز صبحانه ببرد، گفت: آخر تا کی می خوای اینقدر خودت را آزار بدی؟ اگر به فکر خودت نیستی کمی به فکر این طفل معصوم باش.
به چهره اش نگریستم که با چه مهربانی لقمه می گرفت و به زور در دهان فرزندم می گذاشت و او هم مرتب نق می زد که میل ندارم. سریع لباس پوشیدم و گفتم: یگانه صبحانه ات را بخور تا من ماشین را از پارکینگ بیرون بیارم، تو هم زود بیا پایین منتظرت می مانم.
کوکب به طرفم آمد و گفت: رها خانم برای خوردن ناشتایی که برمی گردی؟
گفتم: آره، برمی گردم.
سپس از خانه خارج شدم و پس از چند لحظه کوتاه یگانه آمد و هر دو به سوی مدرسه حرکت کردیم. در راه یگانه گفت: مامان جون چرا شما اینقدر غمگینی و هیچ وقت نمی خندی؟
دستانش را در دست گرفتم و گفتم: من که با تو بازی می کنم و می خندم. یادت رفته که دیشب چقدر با خاله آوا و عمو آرمان خندیدیم و بهمون خوش گذشت.
سرش را به سمت شیشه ماشین رو به خیابان گرداند و گفت: ولی من اصلاً ندیدم که شما بخندید. مامان جون شما که همیشه می گویید دروغ گفتن کار بدیه، چرا به کوکب جون دروغ گفتید که دیشب گریه نکردید. من نصفه شب از خواب برخاستم که برم آب بخورم، صدای هق هق گریه ی شما را شنیدم. دلم می خواست به کنارتان بیام ولی نخواستم مزاحم تنهایی شما بشم.
سکوت کردم و به فکر فرو رفتم. وقتی به نزدیکی مدرسه ی یگانه رسیدم، ایستادم و گفتم: عزیزم مطمئن باش من برای خوشبختی تو هر کاری می کنم. تو نگران هیچ چیز نباش. اگر دیدی دیشب گریه کردم کمی ناراحت بودم و اصلاً دلم نمی خواست کوکب چیزی بفهمه، چون ناراحت می شه. به همین علت به اون دروغ گفتم. ولی از این به بعد نه تنها گریه نمی کنم، بلکه همیشه می خندم. راستی امروز که از مدرسه به خونه آمدی وقتی خوب درسهات رو خوندی تو رو به کنسرتی که بهت قول داده بودم می برم.
یگانه با خوشحالی مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت: مامان خوشگلم به خاطر همه چیز متشکرم.
سپس از اتومبیل خارج شد و به سوی مدرسه اش رفت. در راه چند خرید انجام دادم و به منزل رفتم. صبحانه خوردم و خودم را به کلاس درس رساندم.
در آن سه روز که زا سامان وقت گرفته بودم تا فکر کنم، در تب و تاب به سر می بردم. چهره ی رامتین، مادرش، یگانه، کوکب، آوا، همه و همه مرتب جلوی چشمانم رژه می رفتند و گویی هر کدام در خیال و اوهام چیزی به من می گفتند که متوجه نمی شدم.
صبح روز سوم با آوا تلفنی صحبت کردم. او دوباره نصیحتم کرد. آن لحظه تصمیم گرفتم به سامان جواب مثبت بدهم منوط به اینکه مدتی کوتاه با هم همین طوری صحبت کنیم و بیرون بریم تا اخلاق یکدیگر را بهتر بشناسیم.

در ساعت مقرر به منزل خانم پرتو تلفن کردم. گویی سامان منتظر بود، چون بعد از یک زنگ کوتاه، گوشی را برداشت.
با صدایی که خودم متوجه شدم که گویی از ته چاه برمی خاست، شروع به صحبت کردم و تمام شرایطم را برایش گفتم. او هم با خوشحالی گفت: هر چه تو بگی گوش می کنم. حالا امشب به دنبالت می آم که شام بریم بیرون. یگانه را هم با خودت بیار. می خوام خوب با اخلاقش آشنا بشم.
از او تشکر کردم و گفتم: یک جایی قرار بگذار، خودم می آم.
او هم قبول نمود و آدرس محلی را گفت که آنجا را به خوبی می شناختم. خداحافظی نمودم و برای ساعت 7 شب با او قرار ملاقات گذاشتم. یک ساعت بعد آوا تلفن کرد و پرسید که چه شد، من هم ماجرا را برایش گفتم.
از خوشحالی جیغی کشید. من که هنوز مردد بودم، گفتم: نمی دونم آیا کار درستی کرده ام یا نه؟ خدا خودش به من کمک کنه.
خنده ای کرد و گفت:حالا اینقدر یکجا نشین و فکر و خیال نکن. به نظر من بهتره که امشب یگانه رو به همراه خودت نبری، چون تو هیچ توضیحی در این زمینه به او ندادی. اونو به منزل من بیار، سپس در قرار ملاقات بعدی اونو همراه خودت ببر.
از او تشکر و خداحافظی کردم و ساعت شش یگانه را به منزل آوا بردم و طبق معمول وی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. من هم سر ساعتی که با سامان قرار گذاشته بودم خودم را به محل مورد نظر رساندم.
قرار ملاقاتمان را در یک کافی شاپ گذاشته بودیم. وقتی به آنجا رسیدم داخل آنجا تاریک بود. لحظه ای کوتاه گذشت تا چشمانم به تاریکی عادت کرد. او را دیدم که از جایش برخاسته بود و به من نگاه می کرد.
به سویش رفتم. او صندلی را کنار کشید و سلام کرد و گفت: پس چرا یگانه را به همراه نیاوردی؟
روی صندلی نشستم و گفتم: هنوز هیچ توضیحی به او نداده ام. بهتره ذهنش را کمی آماده کنم، آن وقت جلسه ی دیگه اونو همراه خواهم آورد.
وقتی سامان از من پرسید که چی میل دارم، گفتم هر چی باشه می خورم. آنگاه او سفارش کیک و قهوه داد. پس از لحظاتی چند که به سکوت گذشت او شروع به صحبت نمود و گفت: خیلی خوشحالم که بالاخره قبول کردی تا کمی هم فکر خودت باشی.
به صورتش نگریستم و گفتم: به مادرت چی گفتی؟ مثل اینکه او قرار ازدواج تو رو گذاشته.
در حالی که کیک درون بشقاب را برش می داد، گفت: احتیاجی نیست که حالا چیزی به او بگیم. فعلاً که پدر و مادر دختر مورد نظرش در مسافرت خارج از کشور به سر می برند. من فقط یکبار آن دختر را دیدم. هنوز با او به تنهایی صحبت نکرده ام. هر وقت که مامان قرار می گذاره تا کمی با او خلوت کنم، بهانه می آرم که کار دارم. نمی دونم چرا این دختره که اینقدر خودش را فهمیده و با شعور می دونه چیزی نمی فهمه. مرتب تلفن می کنه و می خواد سر صحبت را با من باز کنه، خیلی دلممی خواست که مادرم می فهمید که من و آذر (اشاره به آن دختر) هیچ وجه مشترکی با هم نداریم. از سر و وضع او پیداست که مرتب به دنبال لباس و مد فلان کشوره. اگر هم می بینی که پزشک شده به لطف عمویش بوده که سالها در خارج از کشور به سر می برده و سرپرستی او را قبول نموده. وقتی هم که آذر درسش تمام می شه به ایران می آد و تصمیم می گیره ازدواج کنه. مادرم هم که چند وقتی بود به دنبال کارهای خاله مهناز بود تا طلاقش را از آقای پرتو بگیره، با پدر آذر که وکیل معروفی بود آشنا می شه و بالاخره این آشنایی ها و رفت و آمدها باعث می شن که مامان از آذر خواستگاری کنه. آنها هم وقتی مرا دیدند، بدون معطلی پاسخ مثبت دادند و حالا قرار گذاشته اند بعد از اینکه از آمریکا بازگشتند، سور و سات عروسی را برپا نمایند.
در حالی که سکوت نموده بودم، فنجان قهوه را در دست گرفتم و نوشیدم. سامان به چهره ام نگاه کرد و گفت: حالا تو از خودت بگو چه کارا می کنی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم: هیچی، توی منزل درس موسیقی می دم و گاهی وقتها هم به چند کنسرت دعوت می شم که اکثر آنها را قبول نمی کنم چون می خوام بیشتر وقتم را نزد یگانه باشم. دوست ندارم اون در خانه تنها باشه و کمبودی حس کنه.
سامان سرش را تکانی داد و گفت: رها تو خیلی سختی کشیدی. دلم می خواد که بهترین زندگی را برات درست کنم و تلافی این چند سال سختی را از تنت دربیارم. چه خوب می شد هر چه زودتر با خانواده ات صحبت می کردی. من هم با مادم حرف می زدم تا هر چه سریعتر قرارهایمان را بگذاریم. باور کن دیشب تا صبح خوابم نبرد، همه اش فکر می کردم نکنه پشیمان بشی. نمی دونی مثل جوان های 18 ساله مرتب دلشوره داشتم.
خندیدم و گفتم: مگه چند سال داری که اینقدر خودت را باخته ای. بهتره قبل از اینکه من با خانواده ام راجع به این مسأله صحبتی کنم، تو با مادرت حرف بزنی. ممکنه راضی به این وصلت نباشه.
سرش را به گوشم نزدیک نمود و گفت: راضی نشد که نشد، اون دلش می خواست من ازدواج کنم، حالا هم من قبول نموده ام باید از خداش هم باشه. اگر هم موافق نبود خودش می دونه. من با هزار مشقت و سختی تو رو به دست آورده ام، نمی خوام به این آسانی ها از دستت بدم.
بعد از صحبت های سامان از آنجا بیرون آمدیم. کمی قدم زدیم و سپس او مرا که اتومبیل نیاورده بودم، به منزل آوا رساند و رفت.
بعد ازمدتها احساس شادی و سرخوشی داشتم. همانند دخترهایی که کار خلاف شرع انجام داده اند و وجدانشان ناراحت است، مرتب به خودم نهیب می زدم که رها چرا این کار را کردی؟ چرا با سامان قرار گذاشتی؟ چرا به عشقت خیانت نمودی؟
ولی گویا احساسم به همه ی وجودم چیره شده بود. دستی به روی صورتم کشیدم، احساس کردم که تب دارم. نمی خواستم که آوا و آرمان مرا با آن حال ببینند. خجالت می کشیدم به داخل منزلشان بروم. از این رو زنگ را فشردم.
آوا پشت آیفون آمد، وقتی صدایم را شنید، خندید و گفت: ناقلا بالاخره آمدی.
بدون آنکه خودم را ببازم درست مثل همیشه خیلی سرد گفتم: نه بابا این حرفها چیه، دیر آمدنم به خاطر ترافیک خیابانها بود.
آوا در را باز کرد و گفت: یاالله بیا بالا می خوام باهات حرف بزنم. امشب آرمان کشیکه و دیر به منزل می آد.
گفتم: نه آوا جان، باشه برای وقتی دیگه. به یگانه بگو دم در منتظرش هستم. می خواد صبح به مدرسه بره، باید زود بخوابه.
آوا با حرص گفت: باشه نیا تو ولی باید همه چیز رو مو به مو برام تعریف کنی.
آنگاه خداحافظی کرد و پس از چند لحظه یگانه به دم در آمد. دستش را گرفتم و او را بوسیدم و گفتم: عزیزم بهت خوش گذشت؟
خندید و گفت: معلومه که خونه ی خاله آوا به من خوش می گذره. به شما چطور آیا خوش گذشت؟
به چهره اش نگریستم. فهمیدم که آوا چیزهایی برایش گفته، چون مرتب لبخند می زد و سوال می کرد. او را در آغوش گرفتم و از روی زمین بلند کردم و گفتم: عزیزم به موقع همه چیز را برات توضیح خواهم داد.
و سپس سوار ماشین شدیم و راهی خانه گشتیم.
آن شب هم درست مثل شب های گذشته نخوابیدم، با فرق اینکه آن شب ها امیدی در دل نداشتم، ولی حالا کورسوی امیدی را در وجودم حس می نمودم. احساس جوانی و شادابی، عشق و سرخوشی دوباره به سراغم آمده بود. چیزهایی را که سالها در وجودم مدفون ساخته بودم گویی از زیر تلی خاک بیرون آوردم. و عجیب اینکه چقدر از وجود آنها لذت می بردم.
همانند آن روزها که با دیدن رامتین خوشحال و شاد می گردیدم، حالا هم همان احساس را در وجودم داشتم. جلوی آیینه ایستادم، آری این بار دلم لرزیده بود و به یاد گفته های مادرم افتادم که می گفت: دل رها باید بلرزه و عاشق بشه تا دوباره ازدواج کنه.
در هیجان بودم که به قاب عکس رامتین که جلوی آینه بود خیره گشتم، گویی او هم به من می خندید. دستم را به روی قاب عکس کشیدم و او را بوسیدم.
چشمانم را بستم و به سامان فکر کردم. من هم این بار دلم می خواست که او هر چه زودتر صحبت هایش را با مادرش بکند و به همراه وی به دیدن خانواده ام بیاید.
آری شمع عشقی که سالها در وجودم خاموش ساخته بودم، با دیدن سامان و شنیدن حرفهایش به روشنایی گرایید و چه خوب بود آن حس زیبا.
دوباره جلوی آینه رفتم. تصمیم گرفتم قبل از آنکه به دیدن او بروم، سری به آرایشگاه بزنم. مدتی بود پایم را به آنجا نگذاشته بودم. صبح روز بعد که کلاس نداشتم این کار را انجام دادم و آرایشگاه رفتم. موهایم را کوتاه کرده و رنگ کردم. ابروانم را که همانند دوشیزگان جوان پیوسته و پر شده بود، برداشتم. عجیب اینکه وقتی کارم تمام شد و خودم را در آینه دیدم، لذت بردم.
خانمی که آنجا کارهایم را انجام می داد گفت: دختر جون چقدر خوشگل شدی، حیف نیست که به خودت نمی رسی. هر چند با این چشمان زیبا که تو داری دل هر بیننده ای را می لرزانی حالا چه برسه که کمی هم به خودت برسی.
خندیدم و از او تشکر کرده و خداحافظی نمودم.
حالم خیلی خوب بود. بعد از سالها احساس سبکی و راحتی می کردم. وقتی به منزل رسیدم، کوکب با دیدنم خوشحال شد و مرا بوسید و برایم اسپند دود کرد و گفت: رها جان نمی دونی که چقدر خوشحالم که تو رو شاد و سرخوش می بینم. حالا یگانه را بگو که چقدر با دیدنت خوشحال می شه.
یک ساعت بعد، یگانه به منزل آمد. وقتی برای استقبال او به دم در رفتم، تا چشمش به من افتاد گفت: مامان رها خودت هستی؟ چقدر خوشگل شدی.
او را در آغوش کشیدم و بوسیدم و گفتم: همه ی این کارها به خاطر توست که خوشحال باشی. حالا خوب شده ام؟
مرا تند تند می بوسید و می گفت: عالی شدی مامان جون. همانند فرشته های آسمان.
او را به خود فشردم، گفتم: اینقدر ازم تعریف نکن. هر چقدر خوشگل باشم، باز هم به پای زیبایی تو نمی رسم.
سپس هر دو با شوخی و خنده به سر میز ناهار رفتیم و پس از سالها به همراه کوکب گفتیم و خندیدیم.
هنوز آمادگی آن را پیدا نکرده بودم تا با یگانه صحبت کنم، به این علت باز هم از آوا کمک خواستم. او هم قبول نمود تا بیشتر با یگانه صحبت کند.
آن شب قرار بود سامان را ببینم. در پوست خود نمی گنجیدم. دلم شور می زد و قلبم همانند گذشته ها می خواست از سینه ام بیرون بزند.
بالاخره او را دیدم و چشمانمان به هم افتاد. حیرت و تعجب را در صورتش خواندم. پس از اینکه با یکدیگر سلام و احوالپرسی کردیم، گفت: حتماً امشب راجع به تو با مامان صحبت خواهم کرد. دیگه طاقت دوریت را ندارم ...
از پنجره ی اتاقم به فصل خزان می نگریستم، عجیب این بود که تمام اتفاق های مهم زندگیم در این فصل به وقوع می پیوست. چشمانم را بستم و در حالتی سکرآور به آینده نگریستم.
باد پاییزی بی رحم بود. برگهای درختان را به زمین می ریخت و آنان را از تن سرد شاخه ها جدا می نمود. برگها بدون هیچ کشمکش و جنجالی خود را به او می سپردند تا به هر کجا که می خواهد آنان را ببرد. در آن دورها کودکی دستان مادرش را سفت و محکم در دست گرفته و روی برگها می دوید و از صدای خش خش آنان لذت می برد.
سرم را از روی پنجره بلند نمودم و بخار نفسم را از روی شیشه زدودم. یک ساعت پیش قرار بود سامان تلفن کند و نتیجه گفتگویش را به اطلاعم برساند. دلم عجیب شور می زد. دیگر طاقت انتظار را نداشتم.
ای کاش از همان لحظه ی خلقت فرشته ای که تقدیرم را می نوشت ساعت های انتظار را اینقدر طولانی نمی نگاشت. باری آن شب گذاشت و فردا و فردا شب هم گذر کرد و از سامان هیچ خبری نشد.
تصمیم گرفتم که روز بعد خودم با تلفن همراهش تماس بگیرم. عجیب آنکه تلفنش نیز جواب نمی داد. آنقدر عصبی و خسته بودم که مشکلم را با آوا در میان گذاشتم، او هم گفت: یک هفته ای صبر کن. شاید مشکلی براش پیش آمده که نخواسته تو رو ناراحت کنه. اگر می تونی سری به خاتون بزن، شاید زیور خانم از او خبری داشته باشه.
نصیحت آوا را پذیرفتم و پس از دو روز که از سامان خبری نشد، دلم بدجوری به شور افتاد. عزمم را جزم کردم که روز بعد هم به دیدن خانم پرتو بروم و هم از زیور خانم در این مورد چیزی بپرسم.
آن روز صبح با حالت دلشوره لباس پوشیده و بعد از اینکه یگانه را به مدرسه رساندم، به سوی منزل خانم پرتو حرکت کردم. وقتی زنگ را فشردم، باقرخان در را به رویم باز کرد. از دیدنم تعجب نمود و باز هم طبق ممعمول صورتش به خنده باز شد و گفت: رها خانم چه عجب از این طرفها، راه گم کرده ای؟ راستی باید بگم که زیور از دست شما خیلی ناراحته. آن روز بدون خداحافظی اینجا رو ترک کردی و ناهار نماندی.
خندیدم و گفتم: این حرفها چیه آقا باقر. زیور خانم و قهر، اصلاً بهش نمی یاد.
سپس آقا باقر همانند گذشته ها گلی از باعچه چید و به من داد وگفت: بیا این شاخه گل را برای دخترت ببر. راستی چرا اونو اینجا نمی آری، خیلی دلمان می خواد اونو ببینیم.
گل را بوییدم و گفتم: دفعه ی بعد حتماً اونو خواهم آورد.
سپس پلکان حیاط را یکی یکی طی کردم و وارد سالن شدم. زیور خانم که مشغول تمیز کردن خانه بود تا چشمش به من افتاد خنده ای کرد و گفت: سلام رهای عزیزم چه عجب که یاد ما کردی. به باقر گفته بودم که اگه رها بیاد دیگه با او حرف نمی زنم و قهر می کنم ولی افسوس که این دل وامونده طاقت قهر نداره.
به سویش رفتم و او را بوسیدم و گفتم: قربون دل مهربونت برم. ببخشید که اون روز بدون خداحافظی رفتم. اون روز نتونستم جای خالی یگانه و بیماری مادرش را بیش از این تحمل کنم. در ضمن آقا سامان هم اینجا بود. از او هم خجالت می کشیدم.
گونه هایم را کشید و گفت: ای شیطون. بشین برم برات صبحانه بیارم.
دستانش را گرفته و گفتم: نه چیزی نمی خورم. حال خانم پرتو چطوره؟
سرش را تکانی داد وگفت: هیچ تغییری نکرده. البته الان بالا بودم می خواستم براش صبحانه ببرم، دیدم خوابه. شما هم اگر می خواید او را ببینید، باید بگم که فعلاً در حال استراحته. این جا بمون تا از خواب بیدار شه، بعد به دیدنش برو.
به اطرافم نگریستم آنجا کمی شلوغ و به هم ریخته بود. به آرامی به زیور خانم گفتم: دیشب مهمان داشتید؟ چقدر اینجا بهم ریخته است؟
روی مبل راحتی کنارم نشست و گفت: وا ... چی بگم، سارا و کامران و پسرشان از خارج آمده اند. دیشب همه اینجا مهمان بودند. مینا خانم و آقا سامان هم بودند و بالاخره بعد از سالها مهناز خانم رضایت داد که از اون اتاق پاش رو بیرون بگذاره. آخر می دونی که عروسی آقا سامانه. با همان دختره که پدر و مادرش وکیل هستند. نمی دونی مینا خانم چقدر خوشحال و شاده.
دستهایم را به دسته ی مبل گرفتم و نیم خیز شدم و گفتم: چی، عروسی سامان؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات