سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
متأسفانه آن سال پزشک معالجم اجازه ی سفر را به من نداد ولی خوشحال بودم که بعد از تعطیلات عروسی خواهرم است و قبل از آن مراسم جهاز بردن و آرایشگاه رفتنش است که قرار بود من هم همراهش راهی شوم.
شبها به عشق فرزندم به خواب می رفتم و وقتی اولین لگدش را به شکمم زد و وجودش را اینگونه به من نشان داد از خوشحالی سر از پا نمی شناختم.
مراسم عید هم با سردی هر چه تمام تر در منزلمان برگزار شد. نه از سفره ی هفت سین خبری بود و نه از دید و بازدید عید و نه بوی سبزی پلو و ماهی خانه را پر کرده بود.
رامتین می گفت: مادرم بعد از مرگ پدر هرگز عید را جشن نگرفته است.
ما هم روز اول عید به دست بوسش رفتیم و او یک اسکناس به من و یک اسکناس به رامتین عیدی داد. بعد از کمی گفتگو که بیشتر طرف صحبتش با رامتین بود از او عذرخواهی کردیم و به خانه ی پدرم رفتیم.
مادرم می دانست که من سبزی پلو ماهی خیلی دوست دارم. همان روز ناهار درست کرده بود و عطر غذایش در خانه پیچیده بود. وقتی وارد سالن پذیرایی شدم از تعجب جیغی کشیدم.
پدربزرگ و مادربزرگم از آمریکا آمده بودند و با دیدن آنها به طرفشان دویدم و هر دو را در آغوش گرفتم و بوسیدم و به مادرم گله کردم کهچرا به من نگفتید تا به فرودگاه بیایم.
پدربزرگم دستانم را گرفت و مرا کنار خود نشاند و گفت: با این حال و روزت ما به این کار تو راضی نبودیم. به همین خاطر به پدر و مادرت سپردیم که به تو چیزی نگویند.
دست هر دو را در دست گرفتم و گفتم: چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. مادربزرگ هم گفت که ما هم همین طور ولی اردلان اجازه نمی داد بیاییم و می گفت بهتره بمانید تا حال پدر خوب خوب بشه. ولی رها جان باور کن که هیچ جا وطن آدم نمی شه، مخصوصاً ما که پیر هستیم و احتیاج به همزبان داریم.
با خنده گفتم: حالا کی آمدید که من نفهمیدم؟
أوا خندید و گفت: دو روز پیش. به قول مادربزرگ می خواستیم سورپریزت کنیم.
سپس همه با صدای بلند خندیدیم. آن شب در خانه ی پدر ماندیم و خیلی به همه ی ما خوش گذشت و آخر شب هم به خانه آمدیم.
در ایام عید فقط دختر خاله ی رامتین خانم حسینی به اتفاق خانواده اش به دیدنمان آمدند که او هم فقط نیم ساعتی نشست و بعد رفت.
یک روز از رامتین پرسیدم شما هیچ کس را ندارید که به دیدنتان بیاید؟
او هم خندید و گفت: تعجب کردی؟ نه ما هیچ کس را نداریم. مادرم یک خواهر داشت که مادر همین فتانه (خانم حسینی) است که فوت کرده. او هم همین یک دختر را داشته. اقوام دور و نزدیک پدر و مادرم اکثراً در خارج از کشور به سر می برند. چند تا از دوستام هستند که آنها هم ازدواج کرده اند و بعد از ازدواجشان چون من مجرد بوده ام فقط از طریق تلفن با هم صحبت می کنیم.
با لبخند گفتم: حالا که ازدواج کردی، چرا دعوتشان نمی کنی تا با هم آشنا بشیم؟
رامتین هم گفت: تو که می دونی، مادر زیاد از سر و صدا خوشش نمی آد. من و تو هم باید به این وضع عادت کنیم.
به جشن عروسی آوا زمان زیادی نمانده بود. مادرم سخت در تکاپو بود و با او به خرید جهیزیه اش می رفت. قرار بود پانزدهم فروردین آنها ازدواجشان را جشن بگیرند.
خانواده ام از هفته ی قبل برای خانم سپهر کارت دعوت داده بودند. ولی او باز هم عذرخواهی کرد و نیامد. من هم دیگر به اخلاق او که یک انسان منزوی و گوشه گیر بود، عادت کرده بودم.
برای جشن عروسی با یگانه تماس گرفتم و او و خانواده اش را نیز دعوت کردم. ولی او به خاطر دانشکده اش نتوانست که بیاید و توسط یکی از دوستان برادرش که می خواست به ایران بیاید، هدیه ی زیبایی برای آوا و شوهرش فرستاد و ضمیمه ی آن یک بسته بزرگ اسباب بازی و لباس هم برای فرزندم فرستاده بود.
جشن عروسی آوا و آرمان هم بالاخره برگزار شد و آن دو را روانه ی آپارتمان زیبایشان که پدر آرمان به آنها هدیه داده بود کردیم. و قرار بود آنها برای ماه عسل به جزیره ی زیبای کیش سفر کنند.
در آن چند روز مادرم خیلی کار داشت و من به خانه ی آنها رفته بودم. با این که کار زیادی نمی توانستم انجام دهم ولی قوت قلب مادرم بودم.
وقتی به چهره ی مادرم می نگریستم می خندید و می گفت: رها جان بعد از رفتن آوا چقدر من و پدرت تنها می شیم، ولی من تنهایی را بعد از ازدواج تو بیشتر حس کردم. تو همیشه کنارم بودی و با من صحبت می کردی ولی آوا را که می شناسی همیشه سرش در کتاب و درس بود و کمتر با من حرف می زد. تو شاد بودی و ویولون می زدی و آواز می خواندی و می رقصیدی و خانه را پر از شور و شادی می کردی. بعد از رفتنت این خانه سوت و کور شد.
پدرت که هیچ وقت از ساز بودن تو دل خوشی نداشت یک روز گفت: چقدر دلم برای ویولون زدن رها تنگ شده.
با گفتن این حرفها از دهان مادرم، چشمانم پر از اشک شد و او را در آغوش گرفتم.
ماه فروردین نیز به پایان رسید و من بر اثر سرماخوردگی شدید در بستر بیماری افتادم. آن روزها حال درست و حسابی نداشتم. چند وقتی هم بود که از یگانه خبر نداشتم و هر چه برایش نامه می نوشتم، پاسخی نمی آمد. وقتی به رامتین گفتم، او گفت: شاید به مسافرت رفته و سرش گرمه.
با خودم گفتم امکان نداره. در این چند وقتی که یگانه به پاریس رفته بود مرا هر جور بوده از حال و روز خودش با خبر کرده.
باز هم رامتین مرا دلداری داد که به دلت بد راه نده. سعی می کردم که دیگر از این فکرها نکنم، ولی وقتی ماه اردیبهشت نیز به نیمه رسید، تصمیم گرفتم به منزلشان تلفن کنم.
وقتی با او تماس گرفتم هیچ کس گوشی را برنداشت. تلفن منزل برادرش نیز روی انسرینگ بود و با زبان فرانسوی به مشترک می فهماند که پیغام خود را بگذارد. تلفن را قطع نمودم. دلشوره امانم را بریده بود.
وقتی فردا شبش هم کسی گوشی را برنداشت، تصمیم گرفتم به منزل آنها بروم. می دانستم که زیور خانم و آقا باقر باغبانشان هنوز در آنجا سکونت دارند. شاید او از آنها خبری داشته باشد.
وقتی موضوع را با رامتین در میان نهادم گفت فکر خوبیه، ولی گفت تلفن کن اگه گوشی را برداششتند سوال کن ببین چه اتفاقی افتاده.
ولی منزل آنها هم کسی گوشی را برنداشت. عزمم را جزم کردم که فردا صبح که جمعه بود به دیدنشان بروم. رامتین نیز قبول کرد که همراهم باشد. تا صبح جز کابوس های وحشتناک خواب به چشمانم نرفت.
صبح وقتی رامتین گفت که بروم و صبحانه بخورم، نتوانستم حالت تهوع عجیبی به سراغم آمده بود. پای رفتن از خانه را نداشتم. به زور رامتین یک لیوان شیر خوردم.
هر دو راهی شدیم و به سوی منزل یگانه حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم ناخودآگاه گریه ام گرفت. صورت زیبای یگانه از جلوی چشمانم محو نمی شد. چقدر این مدت او به من اصرار کرده بود که به دیدن زیور خانم بروم ولی من حال و حوصله نداشتم. حالا آنجا بودم و تمام خاطرات آن چند ساله برایم زنده شده بود.
رامتین اتومبیل را پارک کرد. در آن فاصله من که از اتومبیل پیاده شده بودم، زنگ خانه را به صدا درآوردم. بعد از چند دقیقه صدای آقا باقر گوشهایم را نوازش داد. با صدای تقریباً بلندی گفتم: باز کنید. من هستم رها.
سپس در باز شد. چهره ی درهم رفته ی آقا باقر با لباسی مشکی که در تن داشت دلم را لرزاند.
سلامی کردم و گفتم: باقر خان من هسم رها. حالتان چطور است.
چشمان او پر از اشک شد و گفت: سلام خانم رها حال شما چطوره؟ چه عجب یاد ما کردید. بفرمایید تو، دم در بده.
به اتفاق رامتین به داخل رفتیم. به حیاط خانه ی آنها نگریستم. عجیب این بود که هر جا نگاه می کردم صور یگانه را می دیدم. جای جای آنجا پر از خاطرات تلخ و شیرین زندگیمان بود. چقدر در این باغچه می دویدیم و گل می چیدیم و باقرخان دنبالمان می کرد که روی گل ها پا نگذاریم. بیلش را بالای سرش تکان می داد ولی ما به او می خندیدیم و فرار می کردیم.
جلوی در زیور خانم را با لباس مشکی دیدم. وقتی چشمانش به من افتاد شروع به گریستن کرد. دیگر نتوانستم راه بروم. دستانم را به دست رامتین دادم. تا خدای ناکرده بر زمین نیفتم. خدایا چه می دیدم. زیور خانم چرا این چنین می گریست. او که هر وقت مرا می دید با روی باز از من استقبال می نمود.
جرأت پرسش نداشتم. وقتی به زیور خانم رسیدم دستانش را گرفتم و گفتم: سلام حالت چطوره؟ چرا گریه می کنی؟ چه اتفاقی افتاده؟
صدای هق هق زیور خانم بیشتر شد و صدای گریه ی باقر خان که با او یکی شده بود امانم را برید. فریاد زدم و گفتم: به من بگید اینجا چه خبره؟
نگرانی دیوانه ام کرده بود. رامتین دستانم را گرفت و مرا به داخل خانه برد. در سالن چشمم به عکس زیبای یگانه افتاد که در کنار عکسش دو شمع روشن بود که با روبان مشکی تزئین شده بود. چشمان زیبایش با من حرف می زد گویی می گفت: ای بی معرفت چقدر دیر آمدی؟
دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، چهره ی زیور خانم را در کنارم دیدم که به صورتم آب می ریخت و رامتین به زور در دهانم آب قند می کرد. با یادآوری همه چیز با صدای بلند گریستم و فریاد زدم و نام یگانه را به زبان آوردم.
شانه های زیور خانم را گرفتم و گفتم: بگو چه شده. بگو بر سر یگانه چه بلایی آمده؟
وقتی هق هق زیور خانم دوباره به آسمان رفت، از جایم بلند شدم و به طرف شوهرش رفتم. این بار شانه های او را تکان دادم و گفتم: تو بگو بر سر عزیزترین دوستم چه آمده. تو دیگه گریه نکن.
صورت رامتین نیز غرق اشک بود. خودم را در آغوشش انداختم و گفتم: تو دیگه گریه نکن که طاقت گریه های تو رو ندارم.
در آغوش رامتین یگانه را صدا می زدم و می گریستم. به طرف عکسش رفتم و گفتم: ای بی معرفت کجا رفتی؟

مگر قول نداده بودی که برگردی؟ این بود قول و قرارت؟
رامتین دستانم را گرفت و مرا روی مبل راحتی نشاند. زیور خانم به طرفم آمد و گفت: رهای عزیزم، گریه نکن. برای فرزندت خوب نیست. به او فکر کن. به خدا قسم روح یگانه آزرده می شه. یادم هست هر وقت به منزل تلفن می کرد از من می خواست هر وقت تو فارغ شدی به دیدنت بیام و از فرزندت برای او بگم.
به زیور خانم نگریستم و گفتم: کی اتفاق افتاد؟ چرا به من خبر ندادید؟ عزیزترین عزیزم پژمرده شد و من نفهمیدم.
زیور خانم اشکهایم را پاک نمود و گفت: اواخر فروردین بود که یگانه با یک ماشین تصادف سختی می کنه. چند روزی بیمارستان بستری بود. ولی گویی مرگ مغزی شده بود و بالاخره شورای پزشکان اینگونه پاسخ می دهند که او برای همیشه چشمانش را به روی این دنیا بسته. باورت می شه، رها جان. قلب یگانه ی عزیزم تا آخرین لحظات می زده چون او عاشق زندگی بود. عاشق کشورش. همیشه به من می گفت زیور خانم مطمئن باش یک روزی برمی گردم و برای خودم خانه ای می خرم و برای همیشه تو رو پیش خودم می برم و نمی گذارم اینقدر کار کنی. حالا گل قشنگم پر پر شد بدون آنکه بتونم بار دیگه اونو ببینم.
زیور خانم حرف می زد و من ضجه می زدم.
زیور خانم ادامه داد که چون پدر و مادر یگانه می دانستند که او چقدر کشورش را دوست داره، جنازه اش را اینجا آوردند و دفنش کردند. ده روز پیش بود که آنها به ایران آمدند. حتماً همان موقع شما به منزلشان تلفن کردید و کسی گوشی را برنداشت. من خیلی به خانم گفتم که اجازه بده تا شما را خبر کنم، ولی خانم اجازه ندادند، چون می دونستند شما باردارید، قبول نکردند. گفتند برای فرزندتان مشکل ساز خواهد شد.
از او پرسیدم که یگانه را کجا دفن کردند. او هم آدرس خانه ی ابدی یگانه را به من داد. از جایم برخاستم. حالم خیلی بد بود. رامتین ازم خواست که به خانه برویم.
به صورتش نگاه کردم و گفتم: اگر عزیزترین کسی را که داری، روزی از خارج از کشور بخواد بیاد آیا به استقبالش نمی ری؟
او سرش را پایین انداخته بود و هیچ چیزی نمی گفت. به او گفتم: از من نخواد که به دیدن منزل ابدی او نرم. من که به استقبالش نرفتم، حداقل اجازه بده به دیدنش برم، مطمئنم که او منتظر ماست. هیچ وقت آن شب را از یاد نمی برم.
همان شب که خواب بدی دیدم. او لباس سپید زیبایی پوشیده بود. وقتی می خواستم دستش را بگیرم از من دور شد. خواهش می کنم مرا به سر مزار او ببر. حتی اگر تو نیایی با پای پیاده خواهم رفت.
آنقدر گریستم که بالاخره رامتین قبول کرد که مرا به بهشت زهرا ببرد. در راه صورت و چشمان یگانه از خاطرم محو نمی شد. وقتی به مزار او رسیدیم سنگ قبرش نمناک بود. به او سلام کردم، گویی منتظر پاسخی بودم.
یادم می آید گفتم: یگانه ی عزیزم جوابم را نده با من حرف نزن، فقط بگو چرا رفتی و چشمان زیبایت را به روی من بستی.
خودم را روی سنگ قبرش انداختم و گریستم. رامتین مرا به زور از روی مزار یگانه جدا کرد و در آغوش گرفت. او هم با من می گریست. سپس گفت: عزیزم خواهش می کنم بیا از اینجا بریم، برای فرزندمان خوب نیست.
من می گریستم و می گفتم: بگذار با او حرف بزنم. تو که نمی دونی سنگ صبور زندگیم اون بود، حالا برای چه کسی درد دل کنم.
من که دست خودم نبود، همانند دیوانه ها ضجه می زدم و گریه می کردم. با فریاد رامتین به خود آمدم که گفت: دیگه نمی گذارم لحظه ای این جا بمونی، هم خودت رو آزار می دی، هم روح اونو. در ضمن اگر می خواهی با او صحبت کنی همه جا می تونی این کار رو انجام بدی. مطمئن باش اون هم هر جا که تو بری، روحش با توست. فقط نمی تونی اونو ببینی. خواهش می کنم اینقدر خودت رو آزار نده. همین حالا هم تو رو به خونه ی پدر و مادرت می برم. تو به اونها نیاز داری. فقط بیا از اینجا بریم.
آنگاه مرا داخل اتومبیل کرد و با تلفن همراهش شماره ی منزل پدرم را گرفت و مشغول صحبت شد. من نمی فهمیدم که او چه می گوید. بیهوش روی صندلی افتاده بودم. وقتی به هوش آمدم، خودم را روی تخت اتاقم دیدم و پدر و مادرم بالای سرم بودند.
از سرخی چشمان مادرم فهمیدم که او هم جریان را می داند. آوا و آرمان هم آنجا بودند.
آوا دستانم را گرفت و گفت: خوشبختانه نبضش طبیعی شد، فکر می کنم حالش بهتره.
چشمم به سرمی که به دستانم بود، افتاد. مادرم با ملایمت گفت: رها جان عزیزم حالت چطوره؟ باز هم صورتم خیس از اشک شد و گفتم: مادر، یگانه او پر پر شد و من موقع وداعش اونو ندیدم.
دستانم را فشرد و گفت: عزیزم به چیزی فکر نکن. یگانه مثل گل پاک بود. مطمئن باش جاش خوبه.
پدرم که دیگر نتوانست جلوی گریه خود را بگیرد از اتاق خارج شد.

آوا دستانم را گرفت و گفت: عزیزم به فرزندت فکر کن، به سلامتی اش که تا چند لحظه پیش به خطر افتاده بود. باور کن صدای قلب کودکت تا چند لحظه پیش ضعیف شده بود، ولی خوشبختانه باز به حالت اول بازگشته. پس کاری نکن که کودکت را از دست بدی.
سپس به همراه مادر و آرمان از اتاق خارج شد. رامتین کنارم نشست. موهایم را نوازش کرد. به صورتم خیره شده بود. آنقدر به هم نگریستیم که من خوابم برد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
آن روزها بیشتر اوقات را در خواب سپری می کردم. به علت آرام بخش هایی که توسط پزشکم تجویز شده بود، فقط برای خوردن ناهار و شام و یا صبحانه از خواب برمی خاستم که آن هم به زور مادرم در گلویم ریخته می شد. رغبت به زندگی در من مرده بود. فقط برای کودکم دلم می سوخت و غذا می خوردم تا او زنده بماند.
وقتی به شکمم لگد می زد، روح زندگی در وجودم زنده می شد. عشق به فرزند و مهر مادری باز هم کار خود را کرد و میل زندگی را در من زنده کرد. تصمیم گرفتم به خاطر او هم که شده روحیه ی از دست رفته ام را بازیابم.
دلم برای رامتین هم می سوخت. در این مدت خیلی لاغر شده بود و صورتش را نتراشیده بود. غم بیماری من که بیشتر حالت روحی داشت، او را از پا انداخته بود. در آن چند روزی که خانه ی پدرم بودم، مادرم از او و آرمان خواسته بود که بیشتر به آنجا سر بزنند. آنها هم بیشتر وقتشان را آنجا می گذراندند.
وقتی حالم بهتر شد، تصمیم گرفتم به خانه برگردم. مادرم ابتدا راضی نبود، ولی به علت مشغله ی کاری رامتین و تنهایی مادرش بالاخره راهی منزل شدیم. دیگر دلم نمی خواست صدای ویولون را بشنوم. عکس های یگانه را که در پاریس انداخته بود و برایم فرستاده بود از همه جا جمع کردم و به صورتش نگریستم. او با من حرف می زد و طنین زیبای صدایش هنوز در گوشم پیچیده بود.
عکس ها و نامه هایش را جمع کردم و در پاکتی بزرگ نهادم و آن را در کمد اتاقم مخفی کردم. همانند یک گنج و یک یادگاری باارزش.
صبح روز بعد، وقتی با چشمان پف کرده از خواب برخاستم و به آشپزخانه رفتم، رامتین رفته بود و خانم سپهر هم در سالن مشغول مطالعه بود. آن روز صبح هم سلامم را با بی میلی پاسخ داد. من هم بی توجه به او به سوی آشپزخانه رفتم و برای خودم یک چای ریختم و به فکر فرو رفتم.
هر روز می گذشت و وقت وضع حملم نزدیک می شد. بالاخره آن روز از راه رسید و با درد شدیدی از جایم برخاستم.
رامتین را صدا زدم و از درد نالیدم. او هم با عجله لباس پوشید و تلفنی مادرم را در جریان قرار داد و دست مرا گرفت. سوار اتومبیل شدیم و به سوی بیمارستان حرکت کردیم.
وقتی به آنجا رسیدیم، پدر و مادرم هم منتظر ایستاده بودند.
بعد از کارهای اولیه ی بیمارستان بستری شدم و فرزندم بالاخره به دنیا آمد. یک دختر زیبا با موهای مشکی و چشمان روشن، درست مثل پدرش.
وقتی پزشک فرزندم را روی سینه ام نهاد، تمام دردها را فراموش کردم. تازه فهمیدم که مهر مادری چه زیبا و لذت بخش است. لذتی که با هیچ عشقی در این دنیای بزرگ قابل قیاس نیست.
بعد از یک روز که در بیمارستان بستری بودم، مرخص شدم و برای استراحت به منزل پدرم رفتم. آنجا یک گوسفند برای قربانی کردن انتظار من و فرزندم را می کشید و مادرم هم از خوشحالی این طرف و آن طرف می دوید تا همه چیز مرتب باشد.
رامتین از این همه محبت در تعجب بود. هیچگاه از مادرش این چنین محبتی را ندیده بود. محیط خشک و بی روح زندگی آنان با محیط شاد و پر جنب و جوش اعضای خانواده ی من قابل قیاس نبود.
مهربانو کارگر منزلمان هم برای کمک آمده بود و با یک قابلمه ضرب گرفته بود و آواز می خواند و ورود کودکمان را تبریک می گفت و پدر هم که با ضرب مهربانو دست می زد و شادی می کرد، ظرف اسپند را بالای سر من و نوزادم می گرداند.
وقتی در جایم نشستم، کودکم را از آغوش مادرم گرفتم و سخت به خود فشردم و به او شیر دادم. با اجازه ی رامتین نام فرزندم را یگانه نهادم تا یاد یگانه ی عزیزم هیچگاه از خاطرم نرود.
بعد از ده روز که حالم بهتر شد، به خانه بازگشتم. فکر می کردم حتماً به خاطر فرزندم خانم سپهر با من حرف می زند و به استقبالمان خواهد آمد، ولی دریغ که قلب او از سنگ بود و در سالن کوچکترین صدایی نمی آمد.
در گوش یگانه کوچولو گفتم این مادربزرگ سرسخت و لجباز تو برای استقبال تو هم نیامده، کاش لااقل خدا مهر تو رو در قلبش می انداخت تا کمی هم او با من مهربان می شد.
وقتی رامتین وارد خانه شد، به چهره ی او نگریستم. گویی او هم فهمیده بود که در دل من چه می گذرد ولی سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت. برای اینکه غرورش را خدشه دار نسازم حرفی نزدم. سرم را پایین انداختم و به اتاق یگانه رفتم. اتاقی که با سلیقه ی خاصی آراسته بودم.
مادرم هم آنچه که یک نوزاد احتیاج داشت تا سن هفت سالگی را به یگانه هدیه کرده بود. اتاقش پر از اسباب بازی بود.
او را در تختش نهادم. یگانه در خوابی شیرین فرو رفته بود. در اتاقش را نیز باز گذاشتم تا اگر گریه کرد صدایش را بشنوم. سپس به اتاق خودم رفتم که چشمم در آینه به خودم افتاد. کمی چاق شده بودم و رنگم هم پریده بود. باید از فردا صبح به خودم می رسیدم.
خواستم از اتاق بیرون بروم که دیدم سایه ای به اتاق یگانه نزدیک می شود. خودم را پنهان کردم. دیدم خام سپهر است که دم در اتاق ایستاده و مردد است که برود یا خیر. ولی بالاخره عشق پیروز شد و او داخل اتاق پا نهاد.
خودم را آهسته به دم در اتاق یگانه رساندم تا ببینم چه می کند. او روی تخت یگانه خم شده بود و به کودک می نگریست. او را از تختش بلند کرد و در آغوشش گرفت و سخت به خود فشرد.
در دل خوشحال شدم. نخواستم خلوتش را به هم بزنم. رامتین را که پشت سر من ایستاده بود و به آن صحنه می نگریست به کناری کشاندم و به او گفتم مزاحمشان نشو، بگذار کمی با نوه اش اختلاط کنه.
سپس آرام خندیدم و اضافه کردم: امیدوارم با یگانه مهربون باشه.
فردای آن روز زندگی به روال عادی خود بازگشت. خانم سپهر، یگانه را از من می گرفت و روزها با او بازی می کرد و در آغوش خودش می خواباند. فقط برای شیر دادن او را به نزد من می آورد. من که دوست داشتم رابطه ام را با او خوب کنم، هیچی نمی گفتم و به این امر راضی بودم.
مثلاً یگانه را قنداق می کرد و به او آب قند می داد. کاری که پزشکان منع کرده بودند ولی من دم نمی زدم و چیزی نمی گفتم.
وقتی رامتین به او می گفت این کارها را نکند درست نیست، او می گفت: چه حرفها خودتو اینگونه بزرگ شدی و حالا منو قبول نداری.
گاهی شب ها بلند می شدم تا به یگانه سر بزنم، می دیدم او در اتاقش نیست. خانم سپهر او را به اتاق خودش می برد و در کنار خود می خواباند. اینگونه بود که یگانه بزرگ می شد.
آن روزها خانم سپهر باز هم با من خوب نبود. همانند سابق با من رفتار می کرد گویی من یک طفیلی در خانه او بودم و مزاحمی برای پسر و نوه و مهم تر از همه خودش. دیگر به این وضع عادت کرده بودم و به خاطر رامتین دم نمی زدم.
هر ماه یگانه را برای چکاب نزد دکترش می بردم. روزی که یگانه شش ماهه شده بود، وقتی می خواستم او را عوض کنم متوجه شدم او پای راستش را خوب حرکت نمی دهد. خیلی ترسیدم، وقتی او را نزد پزشک بودم او را معاینه کرد و گفت بهتر است یگانه را نزد یک پزشک اورتوپد ببرید.
وقتی موضوع را به آرمان گفتم آدرس یکی از دوستانش را به من داد که به تازگی از آمریکا آمده بود. من هم بدون معطلی یگانه را نزد پزشک متخصص بردم.
او بعد ازمعاینه ی کامل گفت حتما باید از پای او عکس بگریم. تمام مدت که عکس پای یگانه حاضر شود و دکتر جواب بدهد، قلبم در تب و تاب بود و آن چنان می زد که صدای تپش های قلبم را به وضوع می شنیدم.
وقتی دکتر سازگار عکس را ملاحظه نمود گفت: متآسفانه خانم مهرجو فرزندتان از پای راست دچار مشکل مادرزادی است.

این حرف دکتر چنان منقلبم کرد که احساس نمودم سقف مطب به سرم ریخته است. دکتر سازگار صحبت می کرد و من نمی شنیدم. به نزدیکم آمد و به صورتم نگریست و گفت: خانم مهرجو حالتان خوبه؟ چرا منقلب شده اید؟ تقصیر من بود. نباید اینگونه صریح با شما صحبت می کردم.
سپس با تلفن به منشی اطلاع داد که برایم آب قند بیاورد. من به سختی افکارم را متمرکز کردم و به فکر فرو رفتم. نمی دانستم چه کنم که دکتر سازگار لیوان آب قند را به دستم داد و گفت: کاش همسرتان همراهتان بود.
با صورتی غمگین به او گفتم: فکر نمی کردم موضوع اینقدر جدی باشه. خودم از او خواستم نیاد چون خیلی کار داشت.
دکتر سازگار یگانه را از آغوشم گرفت و گفت: متأسفانه خیلی جدیه ولی هر مشکلی راه حلی داره.
من به یگانه می نگریستم. او با تعجب به دکتر نگاه می کرد و می خواست عینکش را برباید. دکتر به او می خندید و با او بازی می کرد. سپس به من گفت: مطمئن هستم که پای یگانه خوب می شه. البته باید عمل جراحی روی پای او صورت بگیره. آن هم نه الان، بلکه وقتی چهار ساله شد که احتمال هفتاد درصد موفقیت آمیز خواهد بود. مه چیز به بنیه ی فرزندتان بستگی خواهد داشت که چقدر طاقت این عمل را داشته باشه، البته علم در حال پیشرفته. شاید خیلی زودتر از موعد مقرر این کار را بتوانید برای او انجام بدید.
از جابم برخاستم و یگانه را به خود فشردم. دلم داشت آشوب می شد و پاهایم می لرزید. بعد از چند توصیه ی دیگر پزشک از آنجا خارج شدم.
ماه اسفند بود و همه خوشحال مشغول خرید عید و خانه تکانی بودند و من کودکم را در آغوش گرفته بودم و در خیابان ها بی جهت راه می رفتم و با خود حرف می زدم که خدایا چرا کودک من؟ چرا با من چنین کردی؟

آن از ازدواجم که چه سوت و کور برپا شد، آن از مادرشوهرم که رنگ محبت از او ندیدم. پدر و مادرم را هم که زیاد نمی بینم. شوهرم که همیشه کار دارد و سرش شلوغ است. دلم را به فرزندم خوش کرده بودم که تو او را اینگونه آفریدی.
ناگهان یاد حرفهای مادربزرگم افتادم که می گفت: خدا هر یک از بندگانش را که بیشتر دوست دارد، بیشتر به او سختی می دهد و او را آزمایش می کند.
در خیابان اشک می ریختم و می رفتم. همه ی رهگذران با حالتی دلسوزانه به من می نگریستند و من بدون توجه به آنها با خدای خودم راز و نیاز می کردم و می گفتم خدایا، پاهایم، دستانم، چشمانم و همه چیزم را از من بگیر و مرا این چنین امتحان بکن، ولی با فرزندم آزمایش نکن. هرگز نمی توانم شاهد معلولیت او تا ابد باشم. خدایا به فرزندم و به من رحم کن.
هوا تاریک شده بود که به نزدیک خانه رسیدم. رامتین را دیدم که سر کوچه راه می رود و از ترس در حال سکته کردن است. وقتی چشمش به من افتاد به سویم دوید. یگانه را از آغوشم بیرون کشید و دستانش را به دور کمرم حلقه زد و گفت: کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت. چرا چشمات قرمزه؟ به مطب دکتر زنگ زدم، منشی اش گفت که خیلی وقته که از آنجا بیرون آمدی. می خواستم با منزل پدرت تماس بگیرم، گفتم شاید آنها هم دلواپس شوند. مگر به تو نگفتم که تنها نرو؟ یک روز وقت بگیر که من هم بتونم همراهت بیام. تو همیشه کار خودت را می کنی. داشتم از دلشوره دیوانه می شدم.
حوصله ی جواب دادن به حرفهای رامتین را نداشتم. داخل خانه و سپس سالن شدم. مادر رامتین نیز تسبیح به دست ایستاده بود. وقتی چشمش به من افتاد، گفت: خدایا شکر. کجا بودید؟ دلشوره امانم را برید.
سلامی گفتم. وارد اتاق شدم و در را بستم. روی تخت دراز کشیدم و های های گریستم.
رامتین سراسیمه به اتاق آمد. روی تخت نشست. مرا از جایم بلند کرد و گفت: رها اگر نگی چی شده دیوانه می شم. دختر قلبم از دهانم بیرون زد. بگو چی شده؟
هق هق گریه مجال حرف زدن را از من گرفته بود. خودم را در آغوشش انداختم و گفتم: یگانه، یگانه.
سرم را از روی شانه اش بلند کرد و گفت: بگو یگانه چی؟ حرف بزن دیوانه شدم.
گفتم: یگانه از ناحیه ی پای راست دچار مشکله. او نمی تونه راه بره. تا آخر عمر باید با عصا راه بره. البته دکتر میگفت شاید چهار پنج سالگی بتوان روی پای او عملی انجام داد که شاید موفقیت آمیز باشه.
از جایش برخاست و گفت: باورم نمی شه. باید اونو پیش چند پزشک دیگه هم ببریم. نباید به صحبت های او بسنده کنیم.
مادر رامتین نیز که این حرفها را شنید، یگانه را به خود فشرد و گفت: امکان نداره. فرزندم سالم سالمه. دکتر حتماً دیوانه بوده.
ولی وقتی یگانه را به نزد چند پزشک مخصوص دیگر برد، آنها نیز همین عقیده را داشتند.
آن روزها رامتین خیلی غمگین بود و حال درست و حسابی نداشت. من هم دست کمی از او نداشتم. وقتی پدر و مادرم جریان را فهمیدند، پرونده ی پزشکی یگانه را برای دایی اردلان فرستادند. پزشکان آنجا هم متفق القول بودند که یگانه باید در چهار سالگی عمل شود.
کودکم روز به روز بزرگتر می شد و من شاهد این بودم که او نمی تواند راه برود و چه زجری می کشید. غم او مرا افسرده و غمگین ساخته بود. فقط به خاطر او بود که زنده بودم و نفس می کشیدم.
وقتی نمی توانست چهار دست و پا خوب راه برود، قلبم آتش می گرفت. وقتی از جایش بلند می شد، پای راستش بدون حرکت روی زمین بود و با کمک پای چپش همه کاری انجام می داد.
یادم می آید که والدین بچه ها دوست دارند که از تمام حرکات فرزندان خود فیلم بگیرند، ولی من اصلاً حوصله ی این کارها را نداشتم. باز هم رامتین بود که به دنبال او می دوید و با او بازی م یکرد و از او مدل های مختلف کس می گرفت.
وقتی یگانه یک ساله شد، تصمیم گرفتم جشن تولدش را بگیرم. خانم سپهر اول قبول نمی کرد و می گفت یگانه بچه است، نمی فهمد. من هم حوصله ی داد و فریاد را ندارم. ولی وقتی رامتین گفت که اگر قبول نکنی، این جشن را در خانه ی پدر و مادر رها می گیریم، به او گران آمد و قبول کرد.
آن شب تمام غذاها را رامتین از بیرون سفارش داد و کوکب هم برای کمک به آنجا آمده بود. آن شب را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. آنقدر یگانه خوشحال بود و می خندید که از تصورم خارج بود و باور نمی کردم زمان به این سرعت گذشته باشد. یکسال از مرگ یگانه دوست عزیزم می گذشت و در این مدت رامیتن سازش را به طبقه ی بالا نیاورده بود.
آن شب بعد از یکسال رامیتن برای همه ی ما نواخت. آن چنان با شور و شعف این کار را انجام داد که همه را به تحسین واداشت. در آن زمان به یاد خودم افتادم. چه عشق فراموش ناشدنی و چه شور و هیجانی. با زدن این ساز در من زنده می شد. وقتی طنین این ساز را می شنیدم گویی در آسمان ها و در ملکوت به پرواز درمی آمدم. یادم می آید آن روزها که دبیرستان می رفتم آرزو داشتم پدر اجازه دهد تا نامم را در کلاس موسیقی بنویسم.
راست می گویند که انسانها هر چقدر بزرگتر می شوند، آرزوهایشان نیز بزرگتر خواهد شد.
آن شب رامتین مرتب ساز می زد و می نواخت و هر کسی آوازی را زیر لب زمزمه می کردند. من کنار پنجره ایستاده بودم و به قطرات باران که به شیشه می خورد، می نگریستم. یاد دوستم یگانه افتادم که با آرزوهایش چه زود پرپر شد و در دل خاک جای گرفت.
اختیار اشکهایم از دستم خارج شد. وقتی آهنگ دلخواه یگانه را شنیدم که بارها زیر لب زمزمه می کرد
امشب در سر شوری دارم
از خودم خجالت کشیدم که با وجود این همه مهمان در حال گریستن بودم. در این افکار غوطه ور بودم که دستانی کوچک را روی شانه هایم حس کردم. فرزندم بود که در آغوش پدرم قرار گرفته بود و شانه هایم را لمس می کرد و صدایم می زد.
او را از پدرم گرفتم و صورت زیبا و گلگونش را بوسیدم. پدرم اشکهایم را با دستانش پاک کرد و گفت: رها جان کاش می مردم ولی اشکهایت را هرگز نمی دیدم. دخترم بر تو چه می گذرد که اینقدر افسرده و غمگینی؟ آن صورت بشاش و خندان و آن چشمان شفاف که هیچگاه اشک را دل دل خود راه نمی داد کجاست؟ عزیزم من نمی توانم کاری برایت انجام دهم و این بیشتر عذابم می دهد. ای کاش در این دنیا هیچ چیز نداشتم، فقیر و تهیدست بودم ولی پاره ی جگر تو سالم و سلامت بود.
حرفهای پدرم خنجری بود بر قلب زخمیم. اشکهایش که درون دریای شفاف چشمانش حلقه زده بود آتش به جانم انداخت. قدرت حرف زدن باز هم از من سلب شده بود و نمی توانستم کلمه ای صحبت کنم. دستانش را فشردم و با زحمت گفتم: پدر می تونی یه کار بکنی؟
با چشمانش از من پرسید که چه کاری؟
گفتم: منو ببخش، به خاطر همه چیز.
صورتم را از پدرم برگرداندم و به جمع مهمانان پیوستم. همه ی آنها یک صدا شده بودند و از من می خواستند که ویولون بزنم. همه به یکباره برایم کف زدند. رامتین ویولون را جلوی رویم قرار داد و گفت: خواهش می کنم آهنگ مورد علاقه ات رو بزن. یکساله که دست به ساز نشدی. مطمئن باش روح یگانه نیز از این کار تو راضیه.
در میان جمع به دنبال پدرم گشتم. با چشمانم او را یافتم. از او اجازه خواستم و او تبسمی کرد و سرش را به علامت آری تکان داد. وقتی ساز را به دست گرفتم و شروع به نواختن کردم خود را آزاد و فراغ البال حس نمودم. مثل پرنده ای عاشق که او را زندانی نموده و بالهایش را بسته بودند.
گویی با به دست گرفتن ساز، دستهایم را و بالهایم را گشوده و مرا در آسمان خیالم به پرواز آورده بودند. خداوندا ! این حس چقدر زیبا و باورنکردنی بود. گویی تمام غصه ها و غم هایم را از یاد برده بودم.
چهره ی یگانه کوچولو که در آغوش پدرش برایم دست می زد، مرا به هیجان واداشت. وقتی نوای ساز به پایان رسید، همه برایم کف زدند. چشمانم به روی خانم سپهر خشک شد، چون او هم برایم دست می زد و به دیده ی تحسین نگاهم می کرد.
ساز را زمین گذاشتم. به سوی یگانه رفتم و او را در آغوش گرفتم و در آسمان چرخاندم و چندین بار گونه هایش را بوسیدم.
آن شب هر دو از ته دل خندیدیم.
خوبی روزگار این است که می گذرد. آن روزها زندگی من هم این چنین می گذشت. گاهی اوقات یگانه را در کالسکه اش می گذاشتم و بیرون می بردم. گریه می کرد و می خواست همانند همسالانش راه برود. من با او صحبت می کردم، هر چه دوست داشت برایش می خریدم تا از صرافت راه رفتن بیفتد.
اگر آن روزها نام پزشک حاذقی را می شنیدم، یگانه را به نزد او می بردم تا ویزیت شود. گاهی اوقات هم به همراه یگانه به خانه ی آوا می رفتم. چون آوا عاشقانه یگانه را دوست می داشت. مخصوصاً که باردار نیز بود و من به خاطر اینکه گاهی شبها به علت کشیک شوهرش در بیمارستان او تنها نباشد، به منزلش می رفتم و در آنجا می ماندم.
ماه اسفند هم کم کم به آخر رسید و بوی عید فضای شهر را پر کرده بود. من به خاطر آوا که قرار بود اوایل فروردین ماه زایمان کند به مسافرت نرفتم. چون آوا دلشوره داشت و آرمان از من خواسته بود که این روزهای آخر را در کنارش بمانم.
بالاخره هشت فروردین بود که به همراه رامتین و یگانه رفته بودیم سری به آوا بزنیم. آرمان هم آن شب در بیمارستان بود. اوایل شب درد به سراغ آوا آمد. به همراه رامتین او را به بیمارستانی که آرمان بود، رساندیم.
یگانه را که در آغوشم به خواب رفته بود به رامیتن سپردم و آنها را روانه ی منزل کردم. خودم هم در بیمارستان ماندم و با مادرم تلفنی تماس گرفتم و جریان را برایش گفتم.
پس از دقایقی نه چندان کوتاه، پدر و مادر خودشان را رساندند. آوا تا صبح درد کشید ولی از به دنیا آمدن بچه خبری نبود. به علت اینکه او نمی توانست طبیعی زایمان نماید، او را سزارین نمودند. بالاخره در یک صبح زیبای بهاری پسرش به دنیا آمد.
پسری درشت با چهار کیلو وزن که زیباییش همه را به وجد آورده بود.

پدر و مادر آرمان به همراه خواهرش خودشان را به بیمارستان رساندند و اتاق آوا را پر از گل های زیبا کردند. من هم تلفنی رامتین را در جریان نهادم. او هم یگانه را به مادرش سپرده بود و برای عرض تبریک با سبد گل زیبایی به بیمارستان آمد.
او بعد از دو روز استراحت از بیمارستان مرخص شد و به منزل رفت. من هم گاهی اوقات به همراه یگانه به او سر می زدم و پسر زیبایش را غرق بوسه می ساختم.
آوا هم با خنده می گفت: حالا دیدی خاله شدن چه لذتی داره؟ یادته هر وقت یگانه را می بوسیدم می گفتی بچه ام را خفه کردی؟ حالا تو بچه ام را زمین بگذار، اونو خفه کردی.
و هر دو با هم می خندیدیم.
روزگار می گذشت و بچه ها بزرگ و بزرگتر می شدند.
آرمین پسر آوا پا به یک سالگی گذاشته بود و یگانه هم دو سال و نیم داشت. آن دو شیفته ی یکدیگر بودند و همدیگر را خیلی دوست داشتند. آن روزها یگانه هنوز دستانش را به دیوار می گرفت و راه می رفت. ولی آرمین که تازه راه رفتن را آموخته بود، تند تند به زمین می افتاد ولی باز بلند می شد و چند قدمی می رفت.
یگانه با زبان کودکانه اش از من می پرسید که مامان جون چرا من نمی تونم مثل آرمین راه برم؟
حرفهایی که با زبان کودکانه و با دلی پاک از دهانش خارج می شد، قلبم را می لرزاند. یگانه زیبای من آنقدر شیرین زبان بود که با حرف زدنش همه را به خنده وامی داشت. حتی صورت مادربزرگش که هیچگاه خنده بر آن نمایان نبود، آن روزها خندان و شاداب می نمود.
رامتین که عاشقانه او را دوست داشت هر وقت به خانه می آمد با این که خسته بود با او بازی می کرد، او را به پارک می برد، برایش اسباب بازی می خرید، طوری که اتاقش پر از اسباب بازی های گوناگون بود.
همیشه به او می گفتم: تو خیلی یگانه را لوس می کنی. این که درست نیست.
ولی او هیچگاه به حرفهایم گوش نمی کرد و کار خودش را انجام می داد. یگانه هم آنقدر به رامتین وابسته شده بود که صبح ها که می خواست به سر کار برود، او بیدار می شد و با لهجه ی شیرین کودکی از پدرش می خواست که او را همراه ببرد و این موضوع هر روز تکرار می شد. گاهی اوقات هم رامتین برای نیم ساعت او را به طبقه پایین می برد و وقتی هنرجوها را می دید، شیرین زبانیش گل می کرد.
آنجا همه شیفته ی کارهای یگانه شده بودند و عجیب این که یگانه نیز همانند من و پدرش عاشق ویولون بود. رامتین هم ساز را به دست او می داد و وی با ساز بازی می کرد و می خندید و از این کار لذت فراوان می برد.
فصل بهار و تابستان گذشت. فصل زیبای پاییز از راه رسید. فصلی که در آن ازدواج نمودم و فرزند عزیزم پا به عرصه ی وجود نهاد. آن روزها رامتین به خاطر کنسرتی که در شهر اصفهان و شیراز قرار بود انجام شود، خودش را آماده ی سفر ساخته بود و از من هم خواهش کرده بود که به اتفاق یگانه با او همراه شوم. در آخرین لحظات از تصمیم منصرف شدم. چون نام یک پزشک که تازه به ایران آمده بود، تمام حواسم را مشغول کرده بود و آن پزشک درست وقتی را تعیین کرده بود که من می بایست در مسافرت باشم. به همین دلیل از این سفر چشم پوشیدم.
یادم می آید ماه آبا بود و باران به شدت می بارید. یگانه در خواب شیرینی فرو رفته بود و من هم به کمک رامتین چمدانش را می بستم. او باید صبح خیلی زود حرکت می کرد. در حین جمع آوری وسایلش خیلی ناراحت بود، گفت: رها جان اینقدر این یگانه را از این دکتر به آن دکتر نبر. روحیه اش خراب می شه. همگی آنها نیز که با هم متفق القولند که یگانه در چهار سالگی معالجه می شه، کمی دندان روی جگر بگذار. از آن سالی که یگانه به دنیا آمده تو همه چیز را فراموش کردی. فقط منتظر هستی تا یه پزشک به تو معرفی بشه و این بچه رو برداری و به نزد او ببری. هیچ وقت فکر کرده ای که یک مسافرت چقدر روحیه ی فرزندمان را تغییر می ده؟ هر وقت که می خوایم اونو به پارک ببریم می گی به یه جای خلوت بریم که بچه های دیگه اونو نبینند، چرا می گذاری مشکلش را از همان کودکی باور کنه و با آن کنار بیاد. آمدیم او هیچ وقت خوب نشد،عزیزم تو ناخودآگاه در حق اون ظلم می کنی و خودت نمی دونی.
رامتین یک بند حرف می زد. سرم را گرفتم و گفتم: خواهش می کنم بس کن. نمی خوام از خوب نشدنش برام حرف بزنی. اگر هر کاری می کنم به خاطر خودشه. تمام سعی و تلاشم را برای خوب شدنش خواهم کرد. اگه شده اونو به آن طرف دنیا هم می برم. تو درک نمی کنی وقتی اونو به جاهای شلوغ می برم، اون چقدر از من سوال می کنه. می پرسه چرا او نمی تونه همانند همسالانش راه بره و بدوه و بازی کنه. از پرسش هاش دلم ریش می شه.
رامتین به طرفم آمد. دستانم را گرفت و گفت: براش توضیح بده. نگذار که از کودکی یک بچه ی گوشه گیر و منزوی بار بیاد. اون خیلی باهوشه. همه چیز رو خیلی خوب می فهمه.
به صورت رامتین نگریستم. هنوز هم او را مانند گذشته دوست می داشتم. همان روزهایی که یک دختر دبیرستانی بودم و برای یادگیری ویولون در کلاس او ثبت نام کرده بودم. ذره ای از محبتم نسبت به او کاسته نشده بود.
او راست می گفت. در این دو سه سالی که یگانه به دنیا آمده بود تمام فکر و ذکرم مشغول او بود و به کلی رامتین را فراموش کرده بودم ولی او با حوصله تمام کارهای مرا تحمل نموده بود.
سرم را روی شانه هایش نهادم و گفتم: عزیزم، به سلامت، برو. من و یگانه انتظار آمدنت را می کشیم. باور کن اگه از دکتر وقت نگرفته بودم به همراهت می آمدم. همین یک بار رو به من اجازه بده بخت فرزندمان را این بار هم امتحان کنم. شاید فرجی شد و او درمان شد. قول می دم دفعه ی بعد هر کجا خواستی به همراهت بیایم.
آن شب رامیتن دیگر حرفی نزد. صبح زود برای بدرفه ی رامیتن از خواب برخاستم. وسایلش را آماده کردم که دیدم یگانه هم از اتاقش خارج شده و دنبال پدرش می گردد.
رامتین او را از پشت بغل کرد و بوسید و در هوا چرخاند و برایش آواز خواند و از او پرسید که دوست داری برای جشن تولدت چه چیزی بیارم.
و او خودش را لوس می کرد همه ی اسباب بازی ها را به زبان می آورد و رامتین هم با حوصله همه را یادداشت می کرد.
وقت رفتن شد. یگانه بی تابی می کرد و می خواست همراه او برود. مرتب می گفت:بابایی خواهش می کنم مرا همراه خود ببر. اینجا حوصله ام سر می ره. آخه شبها که نیستی کی با من بازی کنه.
رامتین گفت: عزیزم مامان حتماً باهات بازی می کنه. اون خیلی بهتر این کار رو انجام می ده.
یگانه مرتب نق می زد و او می گفت: دختر قشنگم مطمئن باش خیلی زود برمی گردم.
سپس او را روی زمین نهاد و از زیر قرآن رد شد. یگانه که سرش را روی دیوار گذاشته بود و به حالت قهر می گریست. رامتین دلش سوخت و طاقت نیاورد. او را از روی زمین بلند کرد و گفت: خواهش می کنم عزیز دل من اینطوری گریه نکن. بابایی خیلی زود برمی گرده و همه ی خانه را بخاطر تولدت چراغانی می کنه.
نمی دانم آن روز چرا اینقدر یگانه بی قرار بود. بالاخره با هزار زحمت او را از آغوش رامتین بیرون کشیدم و رامتین را روانه ساختم. وقتی او رفت در چشمانش چیزی دیدم که هرگز از خاطرم نمی رود.
یگانه را که هنوز گریه می کرد کمی در حیاط گرداندم تا ساکت شد. سپس به همراه من به طبقه ی بالا رفتیم و او را خواباندم. رامتین از اصفهان و شیراز مرتب با ما تماس می گرفت و بعد از یک هفته درست شب تولد یگانه قرار بود که بازگردد و فردا شب به همراه او تولد یگانه را جشن بگیریم.
آن شب هر چقدر منتظر شدیم او نیامد. هر چقدر هم تلفن همراهش را می گرفتیم در دسترس نبود. یگانه مرتب بی قراری می کرد. من و مادربزرگش نمی دانستیم با او چه کنیم. بالاخره آن شب آنقدر برایش قصه تعریف کردیم تا خوابش برد.
در آن لحظات یک آن به یاد دوست رامتین افتادم. به طرف دفترچه تلفن رفتم تا شماره ی تماسش را بیابم. وقتی شماره اش را پیدا کردم، با او تماس گرفتم. متأسفانه او جواب نداد. او قرار بود ساعت هشت شب بیاید ولی تا ساعت دوازده از وی خبری نبود.
خانم سپهر از من بی قرارتر بود. مرتب به ساعت دیواری می نگریست و دستانش از شدت ناراحتی می لرزید و می گفت: چقدر به این پسر بگم در شب رانندگی نکن خطرناکه ولی او هیچگانه به حرفهای من گوش نمی ده.
سپس به صورتم نگریست و گفت: رها خواهش می کنم به پلیس راه تلفن کن شاید اونها بدونند، خبری داشته باشند.
گفتم: نمی دونم چه کنم. حسابی گیج و منگ شده ام. بهتره یک ساعت دیگه منتظر بمانیم اگر نیامد حتمً تماس می گیرم.
مادر رامتین بعد از صحبت من به اتاقش رفت. ساعت دو نیمه شب بود و من گریا در کنار تلفن نشسته بودم که بالاخره تلفن زنگ زد. امیدوارانه گوشی تلفن را برداشتم. صدای مردی از آن طرف خط گفت: منزل آقای سپهر؟
گفتم: بله بفرمایید.
آن صدای غریبه به حرف آمد و گفت: ببخشید مزاحمتان شدم. شما همسر آقای سپهر هستید؟
من که صدایم می لرزید، پاسخ دادم: بله. اتفاقی افتاده؟
آن مرد گفت: متأسفانه شوهرتان در جاده ی قم به تهران تصادف کرده اند. اونو به بیمارستان منتقل کردیم. خوشبختانه اتفاقی نیفتاده. خودتان را ناراحت نکنید و به این آدرس مراجعه فرمایید.
من که بغض گلویم را فشار می داد، نمی توانستم گریه کنم. فقط ساکت به حرفهای آن مرد گوش می کردم. از آن سوی خط پشت سر هم نام فامیل رامتین را صدا می زد و من خشک و بی حرکت ایستاده بودم. در آخر با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد، گفتم: بله بگویید، یادداشت می کنم.
وقتی آدرس را نوشتم تصمیم گرفتم با آرمان تماس بگیرم. می دانستم که آن شب بیمارستان تیست و در منزل است. شماره ی تلفن منزلش را گرفتم. بعد از چندین زنگ با صدای خواب آلود خودش گوشی را برداشت. با بغض و گریه همه چیز را بازگو کردم. او گفت: نگران نباش. همین حالا دنبالت می آم تا با هم بریم.
در این فاصله مانتویم را پوشیدم. با صدای آرام می گریستم که یگانه از خواب بیدار نشود.

یک آن خانم سپهر را جلوی چشمانم دیدم. با بغض گفت: رامتینم حالش چطوره؟
با هق هق گریه گفتم: خودم هم نمی دونم. باید برم و اونو ببینم.
پاهایش شل شد و به زمین افتاد و با صدای بلند گریست. او را از جایش بلند کردم و روی مبل نشاندم و براش آب قند درست کردم و به دستش دادم و گفتم: برایش دعا کنید. امیدوارم که حالش خوب باشد. آدرس بیمارستان و نام بیمارستان را روی یک کاغذ نوشتم و به دستش دادم. سپس به سمت در حرکت کردم.
او با صدای بلند گفت: رها خواهش می کنم با رامتین برگرد.
با هق هق گریه خانه را ترک کردم. وقتی پای به کوچه نهادم آرمان از راه رسید. بیچاره آنقدر با سرعت آمده بود که وقتی ترمز کرد، صدای ترمز اتومبیلش در خیابان پیچید. سریع سوار شدم و دوباره آرمان با سرعت سرسام آوری حرکت کرد.
در راه از من می پرسید که چرا این اتفاق افتاده. من که می گریستم می گفتم: نمی دونم، نپرس. هیچ چیز نپرس. دارم دیونه می شم.
بعد از این خبر شوکه شدم و نمی دانستم چه کنم.
سرم را روی صندلی تکیه دادم و آرام گریستم. آرمان با ناراحتی گفت: اینقدر خودت را اذیت نکن. اگر می دونستم اینقدر روحیه ات خرابه، دنبالت نمی آمدم و خودم به تنهایی می رفتم. البته من تو رو درک می کنم. ولی خواهش می کنم خودت را کنترل کن و برای هر اتفاقی آماده باش.
من که گوش شنوایی نداشتم، مرتب گریه می کردم. بالاخره بعد از مدتی کوتاه به بیمارستان رسیدیم. بعد از پرس و جو، پرستار بخش گفت که ایشان در آی سی یو به سر می برند. سپس آرمان کارت پزشکی خود را نشان داد و خواست تا با پزشک رامتین صحبت کند.
اتفاقاً پزشک معالج او آن شب در بیمارستان بود و توسط پرستار بخش آرمان به اتاق او هدایت شد. پس از ده دقیقه آرمان به بخش آی سی یو آمدند و پس از پوشیدن لباس مخصوص وارد آنجا شدند.
من در تمام مدت از پشت شیشه به رامتین می نگریست. او با صورتی بانداژ شده روی تخت آرام خوابیده بود. گویی برایش هیچ اتفاقی نیفتاده، نه درد می کشید و نه آه و ناله می کرد. سرم را به دیوار کوبیدم و گریستم.
وقتی کار آرمان به پایان رسید، از آنجا خارج شد. با ناله از او پرسیدم: حالش چطوره؟
سرش را تکانی داد و گفت: فعلاً در کما به سر می بره. رها، براش دعا کن. البته من سعی می کنم تا فردا صبح او را از این بیمارستان به بیمارستانی که خودم در آنجا هستم انتقال بدم. آنجا وسایل مجهزتری وجود دهر. تو هم اینقدر خودت را ناراحت نکن.
با گریه گفتم: چطور از من می خوای سکوت کنم؟
آرمان سرش را تکانی داد و به طرف اتاق پزشک معالج رامتین رفت. در آن لحظات سخت از خدا خواستم جانم را بگیرد و او را به زندگی بازگرداند. چشمه ی اشکم دیگر خشک شده بود و فقط راه می رفتم به درگاه خدا دعا می کردم.
ساعت شش صبح بود که دیدم پدر و مادرم از راه رسیدند. خودم را در آغوش مادرم انداختم و گفتم: مامان این چه سرنوشتی بود که خدا برام رقم زده بود؟
مادرم سرم را نوازش می کرد و اشک می ریخت. با همان حال گفت: عزیزم هر چه خدا بخواد، همان می شه. اینقدر خودت را اذیت نکن.
پدرم دستانش را روی شانه هایم نهاد و گفت: بیا به همراه مادرت به منزل برو و استراحت کن. من اینجا می مونم.
با بغض گفتم: نمی تونم اونو ترک کنم.
پدرم که به همراه من اشک می ریخت، دیگر چیزی نگفت. همان موقع آرمان از راه رسید و گفت با پزشکان مشورت کردم، اجازه دادند او را به بیمارستان دیگری منتقل کنیم. من ترتیب همه ی کارها را داده ام تا یک ساعت دیگه با آمبولانس روانه می شویم. شما هم دیگر اینجا نمانید. پدر لطفاً شما اتومبیل منو بیاید. مادر و رها هم با اتومبیل شما می آیند.
به فاصله ی کمتر از نیم ساعت رامتین را در آمبولانس نهادند و روانه ساختند. وقتی به بیمارستانی که قرار بود رامتین در آنجا بستری شود، رسیدیم همه ی کارها به لطف خدا و سپس آرمان انجام شده بود و او را سریع به بخش آی سی یو بردند و بستری کردند. او هنوز در حالت کما به سر می برد و هیچ عکس العملی نشان نمی داد.
از مادرم خواستم با خانم سپهر تماس بگیرد و حال رامتین را به او بگوید. بعد از صحبت مادرم با او که نمی دانم چه صحبت هایی بین آنان رد و بدل شد، او خودش را به بیمارستان رساند و گفت که آوا به دنبال یگانه آمده و او را به منزل خودش برده.
خانم سپهر آنقدر گریسته بود که می شد از چشمان قرمزش ان را فهمید. او از پشت شیشه به رامتین می نگریست و گریه می کرد. احساس کردم که شانه هایش خمیده شده. با تمام وجود از خدا خواستم که رامتین را شفا دهد و دل مادر پیرش را شاد نماید.
وقتی صدای هق هق گریه ی همه ی ما بلند شد، پرستار بخش خودش را به ما رساند و گفت: خواهش می کنم سکوت را رعایت فرمایید. البته اگه رعایت حالتان را می کنیم به علت وجود دکتر آرمانه، اگرنه اینجا ایستادن ممنوعیت داره. پس شما نیز نظم بیماستان را رعایت فرمایید.




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات