سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

منو وارد یه اتاق كوچكی كردن داخل اتاق یه میز و دوتا صندلی بود حامد روی یكی از صندلیا نشسته بود منو روبروی حامد نشوندن ایندفعه صورتشو بهتر تونستم ببینم چقدر تغییر كرده موهای كنار شقیقش سفید شده نسبت به قبل پیرتر به نظر می رسید با صداش به خودم اومدم
-خب تعریف كن چه جوری تونستی زن این بشی؟
انگار كه داره حرص می خوره چون با حرص حرفشو زد
-اون موقع كه زن شدم من حافظمو از دست داده بودم
با تمسخر گفت:
-تو گفتی و من باور كردم
-چی دارم كه دروغ بگم
با داد گفت:
-پس چرا وقتی حافظتو بدست اوردی موندی باهاش؟
گریم گرفته بود شك داشتم بگم یا نه
با شك نگاهم كرد
-نكنه كه ...
ادامه حرفشو خورد و مستقیم به چشمام نگاه كرد سرمو پایین گرفتم
-اره من خر عاشقشم
با داد ادامه دادم
-می فهمی چی می گم
سرمو روی میز گذاشتم اشكام جاری شد دستم مشت شده بود
-نمی دونم چرا هر چی بلاست باید سر من بیاد من فقط می خواستم خانوادمو ببینم همین مگه ما كار خلافی كردیم كه شما نمی زارین بریم
-اگه نمی خواستین كاری كنین چرا قاچاقی می خواستین بیاین؟
-چون من مجبورش كردم می خواستم زودتر خانوادم رو ببینم
یكمی تو فكر رفت با صدای مرددی گفت:
-من فقط میتونم بزارم تو بری ولی فرمانده اصلا
تقریبا با داد گفتم:
-چیییییی؟مگه میشه
-اره چون اون جز دشمنه نمیتونم اجازه بدم
-اگه اون دشمنه به یه حساب منم دشمنم نه
-همینی كه گفتم با خودته می خوای تصمیم بگیری كه برگردی عراق یا بمونی پیش خانوادت دوراه بیشتر نداری
بعد از این حرف از جاش بلند شد
-تا فردا فرصت داری
قبل اینكه بیرون بره صداش زدم
-حامد
به طرفم برگشت با شك گفتم
-میتونم فواد رو ببینم
صورتش سرد شد
-الان میگم بیارنش
رفت بیرون مونده بودم چیكار كنم بین دو راه مونده بودم از یه طرف خانوادم از یه طرفم عشق زندگیم
با باز شدن در از فكر اومدم بیرون

چقدر لاغر شده بود چی به روزش اوردن روی صندلی روبروییم گذاشتنش سرش پایین بود صورتشو نمیدیدم صداش زدم
-فواد
بعد از كمی مكث سرشو بالا گرفت
وای خدای من چی به روزش اوردن اشك تو چشمام جمع شد همه صورتشو كبود كرده بودن اشك تو چشمام جمع شد
-فواد چی به روزت اوردن
دستم كه رو میز بود تو دستاش گرفت و گفت:
-فایزه گریه نكن این كه چیزی نیست من باید بیشتر از این تاوان پس بدم
-تاوان چی فواد تو كه مقصر اصلی نبودی؟
-می دونم ولی بازم من یه كارایی كردم كه نباید می كردم
اشكامو از روی گونم پاك كرد و ادامه داد:
-یه چیزی میگم تو نباید نه توش بیاری قول میدی؟
-تا نگی نه من هیچ قولی نمیدم
با التماس نگاهم كرد و گفت:
-به جون خودم قسمت میدم تو فقط قبول كن
-نمی خواد به جون خودت قسمم بدی تو فقط بگو
-می خوام بری پیش خانوادت
-نه اصلا من تنهات نمی زارم
-گوش كن این به نفعته اگه با من باشی شاید بدتر از اینا سرت بیاد نمی خوام صدمه ببینی
-گفتم كه نه من یا با تو می رم یا بدون تو هیچ جا
-فایزه لج نكن این به نفعته تازه وقتی كه خانوادتو دیدی می تونی دوباره بیای پیش من
-از كجا معلوم كه بلایی سرت نیارن
-نمی یارن مطما باش حالا هم بهم قول بده بری پیش خانوادت منم اینجا تا هر موقع كه برگشتی منتظرت میمونم
تو همون لحظه در باز شد و حامد اومد داخل
-وقت تمومه ببریدشون


********
امروز قراره كه نتیجه رو به حامد بگم دلشوره دارم توی دو تصمیم بزرگ موندم در زندان باز شد و یه خانمی با چادر داخل شد
-بلند شو باید بری

كنار اتاقی كه دیروز منو اورده بودن وایستاد و داخل شد بعد از چند لحظه دوباره اومد و منو داخل برد
حامد كنار میز وایساده بود و پشتش به در بود منو روی صندلی نشوند و خودش بیرون رفت
حامد به طرفم برگشت و به صورتم دقیق شد شاید می خواست جوابشو از تو صورتم بیابه بعد از چند ثانیه گفت:
-خب نگفتی تصمیمت چیه منتظرم بشنوم
-نمی دونم چرا دلت می خواد منو از فواد جدا كنی من این حامدو اصلا نمیشناسم خیلی غریب شدی واسم
با این حرفم حسابی جا خود شاید انتظار نداشت همچین حرفی بهش بزنم
-من به یه شرط قبول می كنم برم خانوادم رو ببینم؟
-چه شرطی؟
-......-شرطم اینه كه نزاری فواد لو بره باید كاریش نداشته باشی تا برگردم
یك تای ابروشو به نشانه تعجب بالا داد
-مطما وقتی خانوادتو دیدی می تونی بر گردی پیش فواد
-چرا كه نه
-من بهت قول میدم اگه تو دوباره اینجا اومدی می زارم برین
با تمسخر ادامه داد:
-ولی اگه برگردی كه...
-حالا بعدا معلوم میشه من هیچ وقت فواد تنها نمیزارم
بعد از مكثی گفت:
-امروز می تونی بری یه تاكسی برات می گیرم كه در بست می برتت شهرتون
-میتونم فواد رو ببینم
با صدای محكمی گفت:
-لازم نكرده الانم اماده شو كه تا یك ساعت دیگه حركت میكنی تا بیای من سر قولم هستم
از روی صندلی بلند شد
-هر چی كمتر فواد رو ببینی كم تر دلبستش میشی


******
دل تو دلم نیست الان داریم به خونمون نزدیك میشیم نمی تونم رفتار خانوادمو پیش بینی كنم بعد از چند مدت دوری دلم حسابی براشون تنگ شده چه جوری بهشون بگم كه من دیگه مجرد نیستم وای وقتی به این چیزا فكر می كنم
با صدای راننده به خودم اومدم
-خانم رسیدیم
با تعجب به اطرافم نگاه كردم
-ولی اینجا كه شبیه ویرانه هاس
-هی خانم مثل اینكه خبر ندارین اینجا چیشده
رنگم پرید نكه اتفاقی واسه مامان بابام افتاده باشه
-نه چیشده
-عراقیا حمله كردن و همه جا رو به بمباران كشیدن
با داد:
-چییییییییییییی؟
راننده با دیدن حال خرابم به طرفم برگشت
-خانم چیشد
داشتم از حال میرفتم صدای راننده داشت كم و كمتر میشد
-خانم خانم با شمام
و دیگر هیچ....


با پاشیدن اب به صورتم به خودم اومدم
-خانم حالتون خوبه؟
به طرف صدا برگشتم چهرش برام اشناس ولی هیچی بیاد نمی یارم به دور و برم نگاه میكنم گیچ میزنم نمی دونم اینجا كجاس من اینجا چیكار میكنم
دوباره صدای یه خانمی اومد
-چیشده اقا كمك می خواین؟
-بله خانم شما این خانم رو میشناسین؟
صورتمو به طرف خانومه بر گردوندم چقدر صورتش اشناس
یادم اومد همسایه ی دیوار به دیوارمون بودبا دیدنش یاد خانوادم افتادم
-وای اینكه فایزه چه طوری دخترم؟كجا رفته بودی؟ پدر و مادرت چقدر دنبالت گشتن؟
همینجور یه ریز داشت حرف میزد نمی زاشت كه من حرف بزنم وسط حرفش پریدم
-سلام خانم صدیقی ببخشید كه وسط حرفتون اومدم ولی شما نمیدونین خانوادم كجان؟
رنگش پرید
-حالا شما اول بیا خونمون یه استراحتی كن بعد مفصل بهت میگم
-نه خواهش می كنم الان بگین می خوام زودتر خانوادمو ببینم
-خب چی بگم بهتون تو ماشین كه نمیشه بیا حداقل خونمون تا بهت بگم
به زور منو برد خونشون بعد از كلی معطلی التماسش كردم كه زودتر بهم بگه
-والا چی بگم بهت من اون روز اینجا نبودم ولی وقتی بعد یك ماه اومدم برام تعریف كردن كه تو اون روز از صبح همینجور هواپیمای عراقیا از بالای شهر پرواز میكرده تا یه مدت نیومده همه فكر میكنن دیگه تموم رفته بابات نمی دونم اون روز كجا رفته برای كارش مامانت تها تو خونه بوده همه با خیال راحت تو خونشون رفتن عصر بوده نمی دونم ساعت چند بوده كه یهو با صدای انفجار همه از خواب بیدار میشن چندتا هواپیما به شهر حمله كرده اكثر خونه ها رو با خاك یكسان كردن بعضی ها كه بیرون خونه هاشون بودن تونستن خودشونو نجات بدن ولی اونایی كه تو خونه هاشون بودن نتونستن....

رنگم پرید یعنی مامانم نه نه این امكان نداره حتی فكرش هم داره دیوونم می كنه
خانم صدیقی بعد از كمی مكث دوباره می گه:
-مامانت هم كه تو خونه بوده نتونسته بیرون بیاد
اشكم سرازیر شد نه این امكان نداره مامانم زنده س
-خانم صدیقی خواهش می كنم بگین مامانم زندس
-دخترم قوی باش همه یه روز رفتنین ما هم یه روزی می ریم
-خدااااااا چرا هر چی اتفاق باید برای من بیفته اخه من چی كار كردم گناهم چی بود كه دارین این همه بلا سرم می یارین
-دخترم اروم باش خودتو كنترل كن
-اخه چه جوری چه جوری می تونم اروم باشم مگه می شه
-بیا این اب قند رو بخور تا اروم بشی
-نمی خوام
-بابام پس اون كجاس؟
-باباتم وقتی این اتفاق افتاد شكست نتونست غم از دست دادن مامانتو تحمل كنه فكر می كرد تو هم تو جنگ جونتو از دست دادی همه این اتفاقا باعث شد همه چیزشو بفروشه بره خارج
-شما ادرسشو ندارین؟
-نه دخترم من وقتی اومدم كه بابات رفته بود خبر ندارم دیگه كجا رفته
-می تونین ادرسشو برام پیدا كنین؟
-باشه سعیمو می كنم

********
الان نزدیك یك ماه كه از ایران اومدیم
بعد از اون حرفا ادرس و شماره تلفون رو دادم به خانم صدیقی تا خبرم كنه بعدم یه راست رفتم پیش فواد جای دیگه ای رو نداشتم كه برم اگه هم كه داشتم نمی رفتم چون به حامد قول داده بودم
تو همون جا بود كه حامد به من گفت كه عاشقم شده
-فایزه چرا درك نمی كنی من عاشقتم
-چه جور می تونی همچین حرفی رو بزنی وقتی كه می دونی من شوهر دارم و عاشقشم
-هه عاشق تو رفتی عاشق كسی شدی كه دشمن ماس
-درسته قبلا دشمن بود ولی الان كه نیست
-اینو هم می دونم كه مرد تر از تو هس چون وقتی اونجا فهمید كه دخترم هیچ كاری باهام نكرد ولی الان تو وقتی هم كه فهمیدی من شوهر دارم بازم پیشنهاد دادی بهم حالا هم من اومدم تو هم به من قول دادی اگه بر گردم می زاری من و فواد بر گردیم عراق
-منم زیر قولم نزدم می زارم برین
-حالا هم می خوام برم پیش فواد
نزاشتم به حررفاش ادامه بده چون دوست نداشتم بشنوم
خودش همراهم اومد نزدیك یك اتاقی وایستاد به سربازی كه كنار در اتاق بود اشاره كرد كه در رو برای ما باز كنه با هم رفتیم تو اتاق اول تاریك بود هیچی نمی دیدم بعد كه چشمام به تاریكی عادت كرد یكی رو دیدم كه گوشه اتاق پشت به ما خودشو جمع كرده بود و خوابیده بود یعنی این فواده باور نمی كنم چقدر لاغر شده بود
پاهام سست شده بود رفتم به طرفش حامد همون جا كنار در وایساد
كنارش نشستم اشكام سرازیر شد
-فواد
با شنیدن صدام یكم تكون خورد ولی بلند نشد دوباره با صدای بلند تری گفتم:
-فواد بلند شو منم فایزه
ایندفعه به سرعت به طرفم برگشت
-فایزه
انگار مطما نبود كه من باشم دستشو به طرف صورتم گرفت وقتی مطما شد كه خیال نیست منو محكم تو بغلش گرفت:
-فایزه تو برگشتی باور نمی كنم تو به خاطر من یرگشتی همش فكر می كردم منو یادت رفته باشه
-نه فواد مگه میتونم تو رو فراموش كنم
گریم گرفت
-فواد دیگه من به جز تو هیچ كسی رو ندارم
-گریه نكن عزیزم من همیشه كنارتم كی گفته تو تنهایی
با دستاش اشكامو پاك كرد و چشمامو بوسید
-دوست ندارم دیگه چشماتو گریون ببینم

با صدای فواد از فكر اومدم بیرون تو این مدتی كه اومده بودیم از ایران همش در حال غصه خوردن بودم اب و خوراكم همش گریه بود هنوز كه هنوزه خانم صدیقی زنگ نزده دیگه نا امید شدم حتما پیدا نكرده كه زنگ نزده
-فایزه كجایی
-اینجام تو اتاق
-بیا كه یه خبر برات دارم
از اتاق اومدم بیرون
-بگو چی شده
-اول یه بوس بده تا بگم
-اهههههههههه فواد لوس نشو دیگه بگو
-نه اول بده تا بگم
نزدیكش رفتم گونشو بوسیدم
-خب حالا بگو
-نه این قبول نیست
-فوادددددددد
-باشه باشه تو اعصابتو داغون نكن امروز خانم صدیقی زنگ زد
نزدیك بود پس بیفتم
-چی یه بار دیگه بگو
-خانم صدیقی ادرس باباتو داد می گفت رفته كانادا
پریدم تو بغل فواد
-واییییی فواد مرسی


****
با صدای یك خانمی كه به اینگلیسی داره میگه
مسافران محترم هواپیما در حال پرواز هست لطفا كمربنداتون رو ببندید و همه سر جاهاشون باشن امیدوارم سفر خوبی براتون باشه((اینو از خودم گفتم نمی دونم درسته یا نه))
یه ارامش عجیبی می گیرم با صدای فواد كه بغلم نشسته به خودم می یام
فواد – بنظرت منو می پذیره
فائزه- ما سه نفر دیگه جز هم كسی رو نداریم ..فواد ..
اگرم نپذیره.......فقط بایدم دلم خوش باشه به بودنش و دیدنش..كه دینایی می ارزه ......اما پدرم رو می شناسم اون تنها تر از اونی شده كه بخواد خودشو با وجود تو ناراحت كنه..پدرم دیگه مثل گذشته نیست..
اون تنها شده تنها....تنهای تنها
سرمو می زارم رو سینه فواد و چشمامو می بندم....


پایان




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic