سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
با بهار داشتیم به سمت پله ها میرفتیم تو دلم خوشحال بودم برای اینكه امروز همه یه جورهایی حال شو داشتن میگرفتن ..
رو كردم به بهار گفتم بهار بیا بیا بریم یه چیزی بخوریم فقط یه لحظه بیا بریم من این كتاب رو تحویل بدم بریم رفتم به قسمت امانات كتابخونه
كتاب رو از كیفم بیرون آوردم راستش دلم نمیخواست كتاب رو تحویل بدم همین جور كه داشتم بهش نگاه میكردم گذاشتمش رو میز گفتم بفرمایید این كتاب رو تحویل آوردم
كتاب رو از رو ی میز برداشت و بهش تاریخی كه پشت كتاب نوشته شده بود نگاهی كرد با یه لهنی كه توش عصبانیت باشه گفت خانوم این چه وضعشههههه یعنی چی شما وقتی كتاب میگیرید نگاه به تاریخ برگشت كتاب نمیكنید سهل انگاری هم حدی داره ..
من كه دیگه ماتم برده بود دیدم این جوری نمیشه كه بهش اجازه بدم هر چی دوست داره به من بگه
تمام جرات ام رو جمع كردم وگفتم میشه تاریخ پشت كتاب رو ببینم
كتاب رو داددستم رو گفت بفرمایید خودتون ببینید !
تاریخ پشت كتاب رو دیدم و ازش پرسیدم ببخشید آقای شریفی اممروز چندمه
برای چی میخواهید اگه برای مبرا شدن از كاری كه كردید میخواهید هیچ فایدهای نداره
منم با یه لهن جدی گفتم شما بگید
گفت امروز 12 ست
دیدم تاریخ تحویل كتاب 14 ست دهن ام وا مونده ود
اولش فك كردم اشتباه دیدیم
بعد دیدیم نه
كاملا درسته
رو كردم و بهش گفتم ببخشید آقای شریفی تاریخ امروز 1 2 است
تاریخ پشت كتاب 14 است
یعنی من دو روز جلوتر كتاب رو آوردم وفك نمیكنم كه این معنی اش سهل انگاری باشه
كتاب رو از دستم به یرعت گرفت و دیدد
و با یه لهنی كه توش معذرت خواهی باشه گفت
ببخشید خانوم دانش حواسم نبود این قدر سرم شلوغخ متوجه این موضوع نشدم
ولی شما هم باید همیشه كتاب هارو سر وقت بیارید تحویل بدید
من و كه دیگه كاردئ میزدی خونم در می آمد
كم مونده بود بزنم دكورشو بیارم پایین
به خودم مسلط شدم وگفتم حتما كتاب از گرفت
منم بدون این كه نگاهش كنم از ائن جا زدم بیرون تو دلم هم هرچی فحش بلد بودم نثارش كردم ...
رفتمم سمت بهار كه ایستاده بود تا من بیام
یه نگاهی بهم كرد و گفت چیزی شده قضیه رو براش تعریف كردم و گفتم بیچاره مشكل داره بنده خدا با خودش درگیره
یه چشمم افتاد به ساعت گفتم بهار من برم نمازم رو بخونم الان میام بهار هم گفت من میرم یه چیزی برای جفت مون بگیرم میام گفتم باشه برو


***
نمازم رو خوندم و دیدم بهار نشسته تولابی كنارش نشستم دیدم دو تا شیر كاكاو و كیك گرفته باهم خوردیم و وبعد به سمت سالن رفتیم درس خونیدم
وبعد از چند ساعت به قول خودمون خر زدن رفتم پیش بهار رو گفتم بهار بیا بریم امروز واقعا خسته شدیم

وسایلمون رو جمع كردیم رفتیم پایین



كه یه هو یكی صدام كرد وگفت خانوم دانش یه لحظه برگشتم دیدم داره منوصدا میكنه و باهام كارداره رفتم پیشش هنوز از دستش ناراحت بودم
كه گفتم بفرمایید با من كاری داشتید
بله
خواستم بگم اگه میشه فلش رو فردا بیلرید كه من اطلاعات رو بهتون تحویل بدم سرم رو انداختم پایین و گفتم ممنون مرسی نیازی نیست خودمون یه كاریش میكنیم

یه لحظه نگاه ام افتادبهش كه دیدم داره میخنده
از خنده اش تعجب كردم كه انگار متوجه تعجب من شده باشه گفت ببخشید خانوم دانش وقتی ناراحت میشید خیلی بامزه میشید یعنی رفتارتون هم جالب میشه تو دلم گفتم همین مونده بود كه اینم راجع به من نظر بده خدا به خیر بگذرونه از فردا برنامه پیادهروی رو اعصاب من میذاره خدا به من رحم كنه با یه آدم دیوانه طرف شدم ؟
رو كرد و بهئمن گفت نیاز كه هت به هر حال شما به این اطلاعات نیاز دارید پس فردا یادتون نره
مجبور شدم قبول كنم .....
رفتم سشمت بهار باهم به سمت در خروجی رفتیم وبعد تو راه كلی حرف زدیم منم قضیه رو براش تعریف كردم باهم كلی اداشو در آوردیم كه یه هو دیدیم از كنارمون رد شد آخه تو فرهنگ سرا بودیم وداشتیم به سمت در خروجی فرهنگ سرا میرفتیم با بهار اولش تعجب كردیم بعد پرتی زدیم زیر خنده این قدر خندیدیم كه اشك از چشمام اومد آخه هر وقت كه خیلی میخندیدم از چشمام اشك میامد با بهار سعی كردیم جلوی خنده مون رو بگیریم بعد از چند دقیقه سكوت رو كردم و به بهار گفتم خدا فردا رو به خیر كنه
بیخال اكشال نداره این همه اون اعصاب ما رو خورد كرد یه بار هم ما اعصاب ائن رو خورد كنیم
همیشه شعبون یه بار هم رمضون

نزدیك كوچه مون شدیم واز بهار خداحافظی كردم و رفتم خونه
زنگ و زدم مامان در و بازكرد و منم وارد خونه شدم كه دیدم چند تا برگه دست بنیامینه كه داره اون هارو به صورت كاملا حرفهای هم زمان هم تف مالی میكنه وهم مچاله
تو دلم گفتم خدا یا برگه های من نباشه كه من تحمل ندارم

همین جور كه نزدیك شدم دیدم بله برگه های منه چند تا از ورق هایی كه مربوط به جزوه یكی از درس هام میشد رو تف مالی كرده بود
از طرفی تو مرام ما دست رو بچه دراز نمیسه پس مجبور شدم خود خوری كنم برگه هایی رو كه از دستش قصر در رفته بودن رو برداشتم بعد رو كردم و بهش گفتم بچه بد !
هنوز چند قدمی نرفته بودم كه احساس كردم یكی پاچه شلوارم رو گرفته برگشتم دیدم بنیامینه ..
همیچین نگام كرد طاقت نیاودم سریع كنارش نشستم با همئن زیبونبچگیش گفت آژی ببشید منم سریع بغلش كردم وگفتم قربون دادشی ام برم من ولی دیگه این كار رو نكن بشه قول
قول دیه نمیكنم دیدم نگاهش یه جوریه كه گفت آژی تو با من بازی نمیكنی
همین طوری كه تو بغلم بود با این كه خسته بودم ولی هنوز انرژی داشتم گفتم دادشی با یه بازی هیجانی موافقی برق شادی و شرارت از چشماش به وضوح دیده میشد سریع بردمش اتاقم بعد از تعویض لباس هام شروع كردم با هاش دعوا كردن
دعئا مخون این وری بود كه با یه دست همدیگ رو میزدیم وهر كی دستش رو كنار میكشید باید بیشترهر چی اون طرف میگفت گوش میكرد من بی اختیار دستم و كشیدم بنیامین كه تو این بازی نمیشد سرس رو كلاه گذاشت سریع گفت قفول نیست باید به كولی بدی هرچی گفتم دادشم من خسته ام بیا و با یه جایزه قضیه رو حل كنیم قبول نكرد به اجبار سوار كولم كردمش و هواپیمات بازی میكردم كه تقریبا سرو صدامون كل خونه رو برداشته بود كعه یه مامان اومد در اتاق باز كرد و یه نگاهی به جفت مون انداخت و گفت اینجا چه خبره ؟
منو بنیامین كه شوكه شده بودیم یه هم زمان زدیم زیر خنده .. مامانم گفت خدا یه عقل بهت بده بونا

****

صبح دنبال فلش هام گشتم آخه دوتا فلش داشتم یكی ش ستازه گرفته بودم ولی اون یكی یه مقدار ویروسی بود البته زیاد مطمن نبودم كه ویروس داشته باشه هر چی گشتم پیداش نكردم كه آخر سر چشمم افتاد به هخمون فلش كه فك میكردم ویروس داشت كه داشت اولش نمیخواستم برش دارم كه یه هو یه فكر شیطانی به ذهنم خطور كرد فلش رو برداشتم و بعد یه آبی به صمرتم زدم وبعد از آماده كردن وسایلم صبحونه مختصری خوردم و رفتم سمت فرهنگ سرا


مشغول درس خوندن بودم كه دیدم بهار اومد سمتم و گفت بونا چی شد فلش رو آوردی راستی منم یه سری مطلب پیدا كردم كه منم گفتم بهار یه چیز بگم از طرز حرف زدنم فهمید چه خبره؟
دوباره چه نقشه ای برای این جوجه خروس داری ؟
هیچی غفقط فلشی كه براش آوردم بهار فك كنم ویروسیه مطمن نیستم كه سالم باشه
بهار گفت بی خیال عیب نداره تا اون باشه تو مسالی كه بهش ربط نداره دخالت نكنه اگه سیستمش خراب شه چی؟ فوقش اسكن میكنه راستش نمیدوستم اون روز چم شده بود همش دوس داشتم اذیتش كنم وبعد به سمت بچه ها رفتم الهه و آرام نقشه رو به اون هاگفتیم واز اتفاقاتی كه تو این چند روزع سرش آورده بودی م تعریف كردیم وخندیدیم كه الهه كفت بچه ها چی چیزی میگم ولی بین خودمون بمونه ما هم كه كنجكاو سر تا پا گوش كه این میخواد چی بگه ؟

اون روز كه شما كلاس داشتین رفته بودین من تازه وترد كتاب خونه شده بودم كه این ج.جه خروس به من گیر دادكه چرا كارتت رو نیاوردی خلاصه بعد از كلی حهر وبحث ایشان رضاییت داده و مارا نیز شرمنده خوساخته و اجازه دادند كه ما از كتابخونه بمونم منم كه خیلی رفتارش بهم خورده بود تو ذهنم یه نقشه ای كشیدم كه بعد وقت ناهار رفتم كتابی رو مه برای تحقیق ام میخواستم بگیرم تو دنهم هم آدامس بود كه دیدم نیست رفتم كنار صندلیش و آدادمسرو چسبوندم بهش
رفتم بعد از رفتن


بعد از یه چند دقیقه ای كه دوباره برای كتاب اومده بودم پایین واقعا قیافه اش دیدینی بود جا تون خالی حسابی عصبی بود وقتی كه خواستم كتاب رو بگیرم همش دنبال بهونه بود سرم دادبزنه
منم كاملا ریلكس كتاب رو گرفتم و اومدم ما كه دیگه از خنده رودبر شده بودیم
الهه گفت بچه ها یه چیز بگم منو نمیزنید بگو دوباره چه گندی زدی ؟
بچه ها فك كنم فهمیده كه ما اون اذییت میكنیم همه با یه حالتی نگاهش میكردیم كه دیدم داره آب دهن شو با ترس قورت میده گفت به خدا كار من نبود كه ما همه باهم گفتیم الهه میكشیمت

میگم كار من نبوده حدس میزنم الهه راست شو بگو فك كنم كسی بهش گفته یا خود ش فهمیده حتما تو تابلو بازی در آوردی
نه باور كن این جوری نبوده كه من گفتم بگو پس چرا تو این چند روزه به ما گیر میده ..
مگو فهمیده مهم نیست اصلا به روی خودتون نیارید از این به بعد دیكگه قضیه اذییت كردن منتفیه فقط خودم حالشو میگیرم نمیخوام كسی براش دردسر بشه



با بهار رفتیم پایین كه دیدم یه جوری به من زل زده كه انگگار تا حالا منو ندیده نگاهش یه نگاه معمولی نبود به بهار گفتم بهار این چشه چرا این طوری نگاه میكنه نمیدونم
رفتیم پیشش و بعد از سلام دادن كه جواب سلاممون رو همچین گرم وصمیمی جواب دادكه من تعجب كردم وبعد گفتم اینم فلشی كه خواسته بودید راستی شرمنده كه بهتون زحمت دادیم
خواهش میكنم فقط میشه بگید این فلش بابت چیه
مخم هنگ كرده بود نمیدونستم چی بگم خودتون دیروز گفتیدید كه برا مون یه سری اطلاعاتی كه راجع به خانه خانه های طبابایی ها كه تو كاشان هست براون اطلاعات میارید وراجع به یك سری آثار باستانی كه تو این شهر هست

انگار تازه متوجه حرف هم شده بود ولی نگا هش یه نگاه مرموز بود فلش رو گرفت و معذرت خواهی كرد بابت این كه فراموش كرده بود

بعد رو كرد و گفت خانوم دانش اگه اشكال نداره فردا بیا فلش تو بگیر
از لهنش تعجب كردم اون هیچ وقت این طوری حرف نمیزد


كه بعد همین طور كه داشتیم میرفتیم یه گفت یه لحظه خانوم ها

برگشتیم كه بهمون گفت كه فرهنگ سرا یه اردوی سفر به كاشان رو گذاشته گفتم بهتون بگم كه دیدم به دردتون میخوره
منو بهار از ذوق مون رو پا بند نبودیم كه من گفتم ممنون از لطفتون خواهش میكنم وظیفه بود با بهار به سمت سالن رفتیم

هنوز تو راه بودم داشتم میا مدم فرهنگ سرا ومیرفتم فلش رو از جوجه خروس میگرفتم دل تو دلم نبود نمیدونم برای چی ؟ تا حالا یه همچین حسی نداشتم ..
ولی از این كه اذییتش كنم بدم نمیامد ...
وارد فرهنگ سرا شدم هنوز بهار نیومده بود رفتم سمت امانات كتابخونه همین جور كه داشتم میرفتم دیدم نیست خواستم برگردم كه یكی صدام كرد برگشتم دیدم از اتاقی كه كنار قسمت امانات بود اومدبیرون
قیافه اش معلوم بود عصبیه تو دلم گفتم خدایا خودت به خیر بگذرون
هنوز حرفی نزده بودم كه یه هو با حالت عصبانیت رو كرد و بهم گفت
خانوم دانش میدونید چه بلایی سر من آوردید
همین تو ر بهت زده داشتم نگاهش میكردم خانوم دانش فلش كه دیروز بهم داده بودید ویروسی بود نزدیك بود تمام اطلاعات تو سیستم ام پاك كنه به هر زوری كه بود نذاشتم بلیی سر سیستمم بیاد
نمدونم شما وقتی فلش میاوردید چكش نكردید واقعا كه خانوم من قصدم لطف به شما بود ولی مثل اینكه شما جواب لطف دیگران رو این طوری جواب میدید ..
من كه دیگه نزدیك بود بزنم زیر گریه
با هر بدبختی بود جلوی خودم رو گرفتم كه گریه نكنم

تمتم اعتماد به نفس ام رو جمع كردم و گفتم ببخشید آقای شریفی من اصلا نمیدونستم كه فلشم ویروسی بوده چون زیاد ازش استفاده نمیكنم
فكرش رو هم نمیكردم كه ویروس داشته باشه
اون روز هم عجله داشتم یادم رفت چكش كنم منم آدم قدر نشناسی نیستم كه جواب لطف دیگران رو این طوری بدم

من به شما حق میدم ولی كار من از عمد نبود دیگه داشتم از اعصبانیت منفجر میشدم كه گفتم لطف كنید اون فلش من رو هم بدید ممنون از كمكتون خودم یه فكری میكنم ..

انگار متوجه حرفم نشد یه گفت من اطلاعات رو براتون تو فلش ریختم میتونید ببرید پیرینتش رو بگیرید نگاهش یه معلوم بود یه نقشه ای داره ولی ته دلم خوشحال بودم برای اینكه حالش رو گرفته بودم ... ولی خیال باطل بود ...

منم در كمال آرامش فلش رو گرفتم و تشكری خشك كردم و رفتم سمت سالن چند ساعتی گذشت بهار امود رفتم پیشش و گفتم بهار چرا اینقدر دیر اومدی معلومه كجای تو ؟
بابا جان خواب مونده بودم چی شد فلش رو گرفتی
آره بهار فكرش رو هم نمیكنی چی شده ؟

فلشم ویروسی بود
نه دروغ
باور كن
من اصلا فكرش رو هم نمیكردم ویروس داشته باشه چون من ازش زیاد استفاده نیكردم

بهار - بیخیال چیزی نگفت
چرا اونقدر عصبی بود كه نگو فك میكرد جواب لطفش رو این طوری دادم فك نیكرد از قصد این كاررو كردم بهار باور كن من خودم هم نمیدونستم

اشكال نداره حالا سیستمش سالمه اره بابا
حقشه تا اون باشه كه رو اعصاب ما پیاده روی نكنه

بهار بیا بریم اطلاعاتی رو كه ریخته تو این فلش پیرینت بگریم
باشه
رفتیم كافی نت فلش رو وصل كردیم به سیستم هرچی گشتیم اطلاعتی رو كه میخواستیم پیدا نكردیم

دیگه اعصابم خورد شده بود اون قدر عصبی بودم كه اگر جلوی روم بود آنچنان میزدمش كه بچسبه به دیوار

با بهار با نا امیدی اومدیم بیرون جفت مون عصبی بود
بهار بله
به روی خودت نیار انگار نه انگار
خودمون یه فكری میكنیم باشه نمیخوام فك كنه به خاطر این اطلاعات قراره التماس اش كنیم

باشه فقط ازاین به بد با هاش كمتر حرف میزنیم
راستی من چند تا كتاب میشناسم كه میتونه بهمون كمك كنه اون هارو بگیریم مشكلمون تا حدی حل میشه
راستی بهار تا اردوی كاشان تقریبا یه 5روزی وقت داریم تا اون موقع خودمون دست به كار میشیم


فعلا آتش بس تا بعدا حالش رو میگیرم با بار رفتیم سمت امنات كتابهایی رو كه میخواستیم رو گرفتیم

وبعد رو تابلوی اعلانات نوشته بود زمان ثبت نام از امروز شروع میشه با مبلغ 10000تومان با بهار تصمیم گرفتیم كه بریم ثبت نام كنیم رفتیم قسمت ثبت نام كه . ..

رفتم دفتر ثبت نام دیدم آقا مسول بثت نام هم هست بااكراه رفتیم داخل متوجه ورود ما شد و گفت كاری داشتید اومدیم برای ثبت نام اردوی كاشان مدارك مورد نیاز همراهتون هست بله .
پول و یه برگه رضایت نامه رو بهش تحویل دادیم و اسم مارو تو یه دفتر نوشت وگفت 5 روز دیگه میریم و لوازم مورد نیاز هم همراهتون باشه .
از اتاقش خارج شدیم
كه به بهار گفتم ای وای بهار دیدی چی شد
یادم رفت ناهار باخودم بیارم اشكال نداره یه كاریش میكنیم همین طور كه داشتیم با هم به سمت سالن یه هویكی صدام كرد برگشتم باورم نمیشد مسعود بود با یه ظرف غذا كه تو دستش بود اومد كنارم و گفت اومدم خونه تون كه خاله گفت یادت رفته غذا بیاری كه من گفتم بده من براش میبرم .
تودلم میگفتم ای كاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم .
ظرف غذا رو داددستم منم بودم اینكه نگاهش كنم ازش تشكری كردم و گفتم ممنون دستتون درد نكنه .
میشد از طرز نفس كشیدنش عصبانیت اش رو فهمید
بدون هیچ حرفی رفت منو بهار بهم نگاهی كردیم و رفتیم سمت سالن درموردش حرفی نزدیم چون دوست نداشتم راجع بهش چیزی بگم

بهار هم چیزی نگفت

مشغول خوردن غذا بودیم كه آرام اومد گفت بچه ها برای اردوی كاشان ثبت نام كردید بله با اجازه شما
خوب پس جمع مون جمعه حسابی با بری بچ میتركونبم
یه نگاهی بهش كردم وگفتم من كه پایه ام بهار هم به تطبعیت ازمن اون هم موافقت خوش رو اعلام كرد .

با بچه هاتصمیم گرفتیم هركی یه چیزی بیاره
كه قرار شد ناهار تو راه من بیارم بهار میوه آرام تنقلات الهه هم چایی و لیوان به تعداد بچه ها بیاره

با بچه ها تصمیم گرفتیم برای سفر بریم یه كم خرید با بچه ها رفتیم سمت میلاد نور

رفتیم سمت مغازه ای مانتو فروشی من یه مانتو قهوه ای كه روش دوتا جیب داشت و در كل طرح قشنگی رو داشت انتخاب كردم بهار هم یه مانتو ی طوسی رنگ برداشت كه یقه اش كار شده بود گرفت الهه هم یه مانمتو به رنگ آبی نفتی كه روش كارش بود و آرامم هم یه مانتو كرم برداشت با بچه ها پول ماتنو ها رو حساب كردیم و رفتیم شالو و بعد شلوار هم گرفتیم وبعد ازكلی خرید اومدیم بریم سمت خونه رفتیم سمت تاكسی ها ماشین گرفتیم و به سمت خونه رفتیم توراه با بچه ها در حال حرف زدن بودیم كه الهه گفت بچه ها یه چیز
این جوجه خروس از طرف فرهنگ سرا با خانوم زمانی مسول شدن برای سفر كاشان
خانوم زمانی میشنا ختیمش دفعه اولی نبود كه باهاش بیرون میرفتیم اهل گیر دادن زیادی نبود در واقع با بچه ها راه می آمد ولی جوجه خروس رو نمیدونستیم تودلم گفتم هرجا ما میریم این هم باید باشه ..
با بچه ها نقشه ای پیاده كردیم راننده از تعجب مونده بود به ما چی بگه گفتیم الان میگه خدا به داد اون بیچاره برسه ..

نقشه براین اساس شد كه هر وقت بهمون گیر داد بریم پیش خانوم زمانی و از اون اجازه بگیریم و بعدش هم اصلا به حرف های ا ون توجهی نكنیم این طوری بهتر بود وبعد از گذشت نیم ساعتی به مقصد رسیدم كرایه رو همیشه عادت داشتیم وقتی جمعی میرفتیم بیرون دونگی حساب می كردیم بعد حساب كرایه ااز بچه ها خداحافظی كردیم بهار مسیرش بامن بو د ا لی و آرامم هم باهم هم مسیر بودن از هم خداحافظی كردیم و رفتیم


تو راه من وبهار كلی سر به سر هم گذاشتیم و تا رسیدیم خونه از هم خداحافظی كردیم و رفتم سمت خونه همین جور خوشحال شاد وخنودن در زدم و مامانم در رو باز كرد رفتم خونه تو دلم خوشحال بودم برای اینكه هم به تحقیق همون میرسیدیم وهم یه سفری بود

موضوع سفر رو به مامانم گفتم و اون هم قبول كرد البته به خاطر این كه بهش قبلش نگفته بودم معذرت خواستم مامانم هم با یه نگاهی مهربون منو بخشید من پریدم بغلش یه بوسش كردم كه همون لحظه بببام اودم وگفت پس من چی ؟
رو كردم به بابم سلام كردم گفتم حسودی میكنی خوب آدم حسودیش میشه دیگه
پریدم بغل بابا و از لپش بوس كردم بابایی حسود بابم هم منوتو بغلش گرفت و بوسم كرد



رفتم اتاقم لباس هامو عوض كردم و داشتم درس هامو میخوندم كه یه هو فكر ام رفت سمت این جوجه خروس از كاری كه كرده بود حسابی دل خور بودم باورش برام سخت بود آخه اصلا بهش نمیخورد كه یه همچین آدمی باشه كه دیگران رو سر كار بذاره
نمیدونم چرا وقتی بهش فك میكردم یه حس خوبی داشتم اولین پسری بود كه یه همچین حسی رو بهش داشتم وافقعا نمیدونم برای چی ؟

ولی از طرفی از اذییت كردنش هم لذت میبردم

تصمیم گرفتم موضوع رو بایكی چون هر وقت هر اتفاقی كه میافتاد من حتما به بابم میگفتم با پدرم خیلی راحت بودم رفتم از اتاق هم پایین كه دیدم بابام نشسته تلویزیون نگاه میكنه

رفتم پیشش و تا منو دید گفت به به بونا خانوم چه خبر بابا
من كه هنوز مونده بودم از كجا شروع كنم
كه بهش نگاه میكردم از نگاه من فهمید كه چیز رو میخوام بهش بگم بابا تو میخوای چیزی بگی؟
بله میخوام با هاتون حرف بزنم گوش میكنم دخترم تلویزیون رو خاموش كرد و امد نزدیك ام نشست بگو بابایی

شروع كردم از سیر تا پیلز ماجرا رو براش تعریف كردم . وقتی به قسمت اذییت ها و شیطونی هارسید بابام از خنده رو در بر شده بود


بعد از تموم شد حرف هام بابام رو كرد و بهم گفت دخترم ازاین ااتفاقات پیش میاد میدونم تو هم حق داری ولی بیش از این ادامه نده و سعی كن زیاد با هاش رخورد نكنی خیالم راحت شده بود از این كه موضوع رو با پدرم در میون گذاشته بودم
بونا جان میتونم از ت یه سوال بپرسم فقط راستش رو بگو مونده بودم میخواد چی بگه
با مسود مشكلی داری ؟
نفس ام رو بیرون دادم وگفتم بله باهاش مشكل دارم
د خترم من قضیه رو می دونم چون هم تو رو میشناسم وهم مسعود رو به خاطر همین چیزی نگفتم ولی به تو هم حق میدم كه ازش فراركنی ولی دخترم یه جوری برخورد نكن كه به معنای بی حرمتی یا بی احترامی رو بده از شدت خجالت سرخ شده بود با به صدای كه از ته قنات در میادگفتم
من بهش بی احترامی نكردم میدون دخترم برای محكم كاری گفتم
چون راستش رو بهم گفتی فهمیدم كه میتونم به دخترم اعتمادكنم
اولش نخواستم كه كاری كنم یا حرفی بزنم
گفتم موضوع رو به خودت بگم ببینم خودت چی میگی كه دیدم خودت اومدی یو گفتی این برام مهم بود
تو دلم داشتن عروسی بود
پدرم همیشه این طوری بود اول از خود طرف میپرسید وزود قضاوت نمیكرد از اخلاقش خوشم می اومد با این كه تحصیلات بالا یی نداشت ولی طرزفكر خیلی با لایی داشت
بابایی با من كاری ندارید من برم
نه دخترم برو. قبل از این كه برم پریدم بغلش شو صورت شو بوس كردم همون لحظه بغض ام تركید تو بغلش شروع به گریه كردن كردم كه احساس كردم داره منو نوازش میكنه میگه اشكال نداره دخترم من به تو اعتماد دارم گلم دیگه گریه برای چیه
از بغلش اودم بیرون اشك هامو پاك كرد برو صورتت رو بشور رفتم سمت دستشویی صورت ام رو شستم و رفتم اتاقم سرم رو تخت ام بودم كه تودلم احساس غرور میكردم به این خاطر كه پدرم بهم اعتماد داشت و سریع قضاو ت نكرده بود وسعی نكرده بود كه حرفی بزنه كه ....

تو این فكر هابودم كه چشمام سنگین شد هرچی مالمانم صدام كرد برای شام بیدار نشدم و تا صبح خوابیدم ....
چند روزی بیشتر به رفتن نمونده بود كه باذ بچه ها میرفتیم بیرون و سایل هایی رو كه لازم داشتیم رو میخریدیم
اون روز تمامس خرید هامون رو كرده بودیم وبا بهار به سمت فرهنگ سرا میرفتیم برای رفتن به انجمن داستان نویسی الهه وآرام هم قرارشد كه بعدا بیان
همین جور كه داشتیم میرفتیم سمت سالن بهار بیا بریم چند تا كتاب بگیریم تا تحقیق مون برای اون طرح هایی كه به استاد قولش رو دادیم و كامل كنیم رفتیم قسمت امانات كه كتاب بگیرم دیدم خانوم محمدیه نفس راحت كشیدیم و ازش كتاب هایی كه میخواستیم رو گرفتیم و به سمت انجمن رفتیم
به بهار یه سقلمه ای زدم كه گفت چه ته تو؟
هیچی بابا ببینم این جوجه خروس چی كار میكنه اره
یك حالی ازش بگیرم
با بهار رفتیم سمت سالن هنوز تك توك بچه ها می آمدن و سالن خلوت بود كه الهه و آرم هم اومدن
شمتا معلومه كجایید ؟بابا چی كار كنم وسایل ها سنگین بود بردم خونه گذاشتم خیله خوب


تقریبا تمام بچه ها اومده بودن الا این جوجه خروس ..
هنوز جلسه رسمی نشده بود كه آقا تشریف آورد
بعد از صحبت های همیشگیه خانوم اسدی اعلام كرد كه آقالی شریفی تشریف بیارید داستان تون رو برای بچه ها بخونید

رفت سمت میز ی كه كنار خانوم اسدی بود نشست
و شروع به خوندن داستانش كرد داستانش از حق نگذریم واقهعا قشنگ بود
داستانش را جع به یه بچه سر راهی بود كه دست برقضا اتفاقاتی براش میافته كه با خانواده اش رو به رو میشه ..

بعد از تموم شدن داستانش بچه ها یك به یك شروع به نقد كردن كردن
آقای زمانی كه تو داستان نویسی خیلی حرفه ای بود گفت واقعا كارتون حرفه ای عالی بود همه یه جور هایی نظر موافق دادن
نوبت ما 4نفر رسید كه براییه لحظه نگا هش تو نگا ها گره خورد كه دیدم داره یه خنده مر موز زده سریع نگاه همو به سمت دیگه ای برگردوندم

آب دهن رو قورت دام وگفتم داستان تون بد نبود وای اون لحظه انگار میخواست پاشه بیاد منو با چماغ بزنه ..
بقیه بچه ها هم گفتن خوب بود ...
از سالن كه اومدیم بیرون بهار الهه و آام منو دوره كردن و گفتم بونا با با تو دیگه كی هستی ؟
با خنده ای كه رو لبام بود گفتم قابل شما رو نداره بابا كارت حرف نداشت ولی معلوم بود خیلی جا خورد انتظار ش رو نداشت

به هر حال نیت گرفتن حال ایشان بود كه مانیز موفق شدی با بچه ها داشتیم راجع به سفر حرف میزدیم كه یه هو با یه نگاه طلب كارانه از كنار ما رد شد
بی خیال بچه ها موضوع زیاد مهمی نیست بزارید سر وقتش تلافی میكنیم

بچه ها راستی فردا وقت رفته یادتئن نره باید چی بیارید یه بار باهم چك كردیم و قرار شد سریع بریم خونه و وسایل ها مون رو آماه كنیم .


تو خونه مشغول جمع كردن وسایلم شدم لباس و چیزهای ضروری رو برداشتم
رفتم تو آشپزخونه كه دیدم مامانم اونجاست مامان برای فردا چی بزارم آخه ناهار فردا با منه . به نظر من كتلت بهتره
دیدم بد نمیگه رفتم مواد حاضر كردم و شروع به درست كردن كردم

بعد از تموم شدن .دیدم گوشی ام زنگ میزنه دیدم بهاره
سلام
سلام چطوری
خوبم

چی كار كردی
هیچی داشتم كتلت میزاشتم برای فردا

تو چه خبر
منم میو ها رو آماده كردم
زنگ زدم بگم برای تحقیق مون وسایل برداریم تو واك من داری ؟
آره دارم پس اونو تو بیار
منم دوربین عكاسی رو میارم
كه چند تاهم عكس بگیریم
باشه
دیگه كاری نداری نه
خداحافظ
خداحافظ
رفتم اتاقم دنبال واك منم كه تو كشو میز تحریرام بود برش داشتم با چند تا باطری


دیگه تمام كارهامو انجام داده بودم رفتم حموم یه دوش گرفتم و خوابیدم

خدا رو شكر كه زود از خواب پاشدم هنوز یه چند دقیقه ای رو وقت داشتم شروع به آماده كردن وسایلم كردم و بعد ناهاریرو كه آماده كرده بودم گذاشتم تا گرم بشه وبعد شروع به حاضر شدن كردم ماتنو قهوایی ام رو باشلوار جین سرمه ای و یهشال سفید سرم كردم وبه طرف آشپزخونه رفتم ظرف غذا رو برداشتم تو یه ظرف در دار ریختم گوجه و بقیه مخلفات رو هم آماده كردم كه دیدم مامانم هم اومد سمت آشپزخونه وگفت وسایلت رو آماده كردی مادر جون آره مامان ببین چیزی كم كسر نداری مامان خودت زحمت شو بكش
باشه منم بعد از اینكه مطمن شدم كه همه چیز رو برداشتم داشتم چایی میخوردم كه مامان گفت نون یادت رفته كه سریع چند تا نون گذاشت تو كیسه و كنار وسایلم تو كیف گذاشت




داشتم از در بیرون میرفتم كه طبق معمول سفارشات مامانم شروع شد مراقب خودت باش راه افتادی ما رو هم بی خبر نذار باشه مامانی گلم بغلش كردم و بوسیدمش
میخوای منم باهات بیام مادر نه نمیخوتد مامان مگه چقدر راه مامان بنیامین خواب بود دلم نیومد بیدارش كنم از طرف من ببوسش كه دیدم صدای گریه اش بلند شد مامان رفت ش وبعد از چند ثانیه آوردتش
آژی جونم كوججا میری منم میام نمیشه قربونت برم خو چرا نمیشه آخه اون جا بچه هارو راه نمیدن
اومد سمتم و بغلم كرد منم محكم تو بغلم فشارش دادم و لپش رو بوسیدم و
خداحافظی كردم ورفتم



تا رسیدم دیدم بچه هام رسیدن رفتم سمت شون و باهم حرف زدیم كه دیدم دست بهار نون بربریه گفتم دمت گرم بهار خیلی كار خوبی كردی خواهش میشه سر راهم بود خریدم گفتم به دادتون برسم دیگه ..
اتوبوس اومد و ما تصمیم گرفتیم صندلی عقب بشینیم كه كنار هم باشیم وسایلیمون رو مرتب كردیم و نشستیم


كه دیدم به جناب شریفی هم تشیرف آوردن .رو كردم به بچه ها گفتم بچه ها ببینید كی اومده همه به اون سمتی كه من اشاره كردم برگشتن بعد گفتم خو جناب جوجه خروس دید با یه صدای نه خیلی آروم همه باهم گفتن بلههههه
كه یه برگشت به سمت ما ماهم به زور جلوی خودمون رو گرفتیم كه نخندیم
اصلا به روی خودمون نیاوردیم كه دیدم داره آمار بچه هارو میگیره و تك تك با لیستی كه تو دستشه دار ه جك میكنه به ما كه رسید هنوز اخماش توهم بود سرش پایین
كارش تموم شد و رفت جلوپیش راننده نشست

اتبوس حركت كرد و بعد از چند دقیقه كه گذشت بهار بساط صبحونه روحاضر كرد الهه هم چایی ها رو ریخت وبعد با شوخی و خنده شروع به خوردن كردیم به بقیه بچه ها هم تعرف زدیم چند تایی نخوردن ولی بقیه استقبال كردن به بچه ها برای راننده و شریفی هم ببیریم كه بچه ها یه ظرف آوردن وصبحونه رو همراه با چایی براشون بردم

رسیدم سمت صندلی راننده و گفتم ببخشید راننده برگشت سمت من بادیدن اون ظرف تو دستم تعجب كرد كه همزمان جوجه خروس هم برگشت

گفتم براتون صبحونه آوردم كه دیدم شریفی ظرف از دستم گرفت و تشكری كرد و منم گفتم نوش جان

رفتم سمت بچه ها و شروع كردیم به شلوغ كردن

سر به یر هم میذاشتیم و بعد بهار گفت بچه ها موافقید آهنگ جواد باهم بخونیم همه پایه یه صدا شروع كردیم به خوندن

البته سعی میكردیم آروم باشه ولی نمیشد
راه از تو دروه دوره دل من مگه سنگ صبوره
تو بگو چه كنم
با غم فردا تو بگو چه كنم


همین جور مشغول ادا در آوردن بودیم احساس كردم كسی پشت سرم ایستاده برگشت دیدم شریفیه
ظرف غذا تو دستشه ممنون بابت صبحونه
خواهش میكنم


راستی اینجا عروسیه
منم یه هو یه فكر شیطانی به سرم زد ویه هم گفتم
بله

پس خواهشا آروم تر برگزارش كنید

از تعجب مونده بودم چی بگم

باشه آرومی گفتم و رفت

به بچه ها گفتم یه كم آروم تر

بعد از چند دقیقه ای كه بچه ها آروم شده بودن

رو كردم بهشون گفتم الی- آرام- بهار- میاید بازی كنیم
چی بازی كنیم بونا یه چیزی میگی ها
شما قبول كنید اونش بامن
همه باهم گفتن باشهههههههههه
منم دبرنا ی كه دیسشب گذاشته بودم تو كیف رو برداشتم بهشون گفتم
بیاد یازی همه از خوشحال در حال مرگ بودن

كه الی گفت بابا تودیگه كی هستی بابا ایول
خواهش میشه من مطلقه به همه شمام

با بچه ها شروع به دبرنا بازی كردیم

كه مسول خوندن شماره ها من بودم كه من با هیجان خاصی شماره هارو میخوندم بقیه هم با جیغ و فریاد اعلام میكردن كه ائن شماره رو دارن یا نه


تقریبا تو اوج بازی بودیم كه خانو م زمانی اود پیش مون با یه آرامش كه تو صداش بود گفت بجه ها شرمنده مزاحم بازی تون میشم ولی یه م آروتر
كه یه هو همه باهم گفتیم خانوم زمانی خو بازی دیگه خو نمیشه سرو صدا نكرد كیف بازی به سر و صداشه
میدونم بچه ها ولی شاید كسانی باشن كه از سر و صدای شما نارحت بشن
نارحتی نداره كه
خواهش میكنم یه كم آرومتر
باشه آفرین دختر های گلم ..

تقریبا نزدیك هایی كاشان بودیم كه راننده نگه داشت بچه ها ناهار و نماز شون رو بخونن و بعد حركت كنیم
با بچه ها رفتیم سمت نمازخونهای كه بین راه بود بعد خوندن نماز مون
بساط ناهار رو پهن كردیم
مشغول خوردن ناهار بودیم كه بچه ها داشتن از غذا تعریف میكردن
بونا تو كه از این سلیقه ها نداری دست مامانت درد نكنه خیلی خوشمزه س
نه اتفاقا كار خودمه

كه الی برگشت گفت دوستان این طرف ها احیانا اورژانسی و بیمارستانی با با جهنم و ضرر درونگاهی نیست


با خنده بهش گفتم
برو بچه پرو از سرت ام زیاده

بچه ها بیاد هم دیگرو حالا كنیم
اگه خوبی كردیم از دستمون در رفت اگه بدی كردیم كلا حقتون بود
با بچه ها مرده بودیم ازخنده
بعد از تموم شدن غذا من رفتم یه زنگ یه مامانم بزنم

بوق اول تموم نشده مامانم گوشی رو برداشت

سلام مامنی خوشگله
سلام دخترم
خوبی كجای مادر
دیگه داشتم نگران میشده
هر چی شماره تو میگرفتم در دسترس نبودی

مامان جاده ست دیگه آنتن نمیده

مامان ما الان نزدیك هایی كاشانیم رسیدم باهات تماس میگیرم

باشه اودم برم سمت بچه ها كه دیدم علی داره نماز میخونه برام تعجب آور نبود
نمازش تموم شده بود ومتوجه حظور من شده بود برگشت سمت من یه لبخند زد منم فرار بر قرار ترجیح دادم و رفتم تو دلم گفتم بیچاره دیونس

سوار ماشین شدیم و بعد نیم ساعتی رسیدیم سمت كاشان
نزدیك یه زار سرا نگه داشتن البته هر كدوم اتاق های جدا داشتیم كه تو هر اتاق چها رنفر جا میشدن
ماهم تصمیم گرفتیم باهم تو یه اتاق باشیم

با بچه ها یه اتاق رو انتخاب كرده بودیم كه چند تا دیگه از بچه ها بعد از ما اومدن وگفتن این اتاق برای ماست من گفتم كی گفته والا ما تا اومدیم كسی نبود
داشتیم حهر وبحث میكردیم كه آقای شریفی پیداش شد و
چه خبر خانوم ها كه الی گفت آقای شریفی ما داشتیم وارد اتاق میشدیم كه اینا اومدن و میگن اتق برای ماست
لبخندی زد وگفت این كه دیگه دوا نداره
رو كرد و به اون بچه ها گفت ببینید هر اتاق برای 4 نفر جا داره شما 3 نفرید خوب بذارید اینا اینجا باشن شما ها هم بیاید براتون یه اتاق پیدا كنم
ما همین جوری مات مون برده بود خدایا این امكان نداره این طرف داری از ما
بهار- بچه ها این یه چیز ش میشه فك كنم سرش به جایی خورده
من كه همین طور مات ام برده بود یه هو از دهنم پرید حالا یه بار طرف داری ككرده زیاد گنده اش نكنید
با بچه ها وارد اتاق شدیم كلی خوشحال كه این اتاق برای ما شده

هركی رفت سر وقت مرتب كردن وسایلش ....


كارمون تموم شد منم دیدم حوصله ام سر رفته كه یه هو گفتم بچه ها من حوصله لم سر رفته چی كار كنیم


یكم فك كردیم كه الی گفت بچه ها من منچ آوردم پایه اید بازی كنیم
همه استقبال كردیم


بازی شروع شد اول بازی بود كه داشتیم بازی میكردیم بچه ها مهره منو زدن بیرون منم دیدم هر چی تاس می انداختم دیدم 6 نمیارم بنا براین تصمیم گرفتم یه نقشه ای بریزم همین جور كه بچه ها داشتن مهرها رو جابه جا میكردن مهر هم رو آوردم تو بازی كسی متوجه نشد تا این كه 6 آوردم
یه هو از دهنم پرید اینم از این كه بیرون بود بچه ها همین كه متوجه شدن من جرزنی كردم زدن زیر خنده و گفتن خولی من كه اصلا متوجه نشدم چه جوری آوردیش من گفتم فعلا من كه بازی رو بردم

بعد الی گفت برید دنبالش بگیریدش منم سریع در حال فرار كردن بود و بچه هاهم دنبال من از در خروجی رفتم بیرون تو راه رو در حال دویدن بودم بچه هاهم همش میگفتن جرات داری وایسا همین كه برگشتم براشون زبون دارزی كنم محكم به یكی برخورد كردم

سرم رو آوردم بالا دیدم شریفیه از خجالت سرخ شده بودم اینجا چه خبره

بس كنید دیگه این جا رو گذاشتید رو سرتون مگه اینجا جای دودینه

من كه دیگه نمیتونستم حرف بزنم هیچی نگفتم و رفتم سمت اتاقم بی سر و صدا بچه هاهم كه متوجه حال من شده بودن
اومدن پیش من بغض بدی تو گلوم گیر كرده بود
چرا اینجوری برخورد میكرد خوهه سر وصدا میكردن
بهار- بونا بیخیال بابا ولش كن دیونس

همین كه گفت زدم زیر گریه
همین كه گریه میكردم گفتم سر شما ها دادنزده ..
بهر منو آروم بغل كرد وگفت به حسابش میرسیم الی آرامم هم اومدن پیش من گفتن آروم باش بونا جان ولش كن
این كلا قاطی داره ...

تا شب كسی صداش در نیومد
با بچه ها رفتیم سمت حیاط زایر سرا كمی قدم زدیم وبا هم حرف زدیم چند تا عكس گرفتیم كه یكی از بچه ها گفت بیاید شام
ما هم رفتیم سالن غذا خوری كه خانوم زمانی گفت بچه ها فردا قراره بریم صنایع دستی كاشان رو ببینیم شاید از اون طرف هم بریم باغ قمصبچه ها خیلی خوشحال شدن نمیدنم چرا من خوشحال نشده بودم
نتونسته بودم غذامم هم بخورم هرچی بهار گفت دید فایده نداره
رفتیم سمت اتاق مون كسی خوابش نمیومد
رو كردم به بچه ها گفتم بیاید اسم فامیل بچه ها همه قبول كردن تازه از اتق بقلی مون هم دیدن ما هم مثل خودشون خواب نداریم اون ها هم اومدن پیش ما چه اسم فامیلی شده بود
هر چی از دستمون بر میاند می نوشتیم


خلاصه تا ساعت 2 در خحال مسخره بازی بودیم كه دیدم جناب جوجه خروس داره میاد كه من گفتم بچه ها شریفی داره میاد پاشید كه الان میاد یه چیز بهمون میگه سریع بساط را جمع كردیم رفتیم اتاقمون خوابیدیم .....
صبح كسی توان بلند شدن نداشت همه دلمون میخواست بخوابیم كه با صدای خانوم زمانی كه به بچه ها میگفت بیاید صبحونه از خواب پاشیدیم ورفتیم سمت سالن هر 4 نفرمون این قدر بی حال بودیم كه به زور صبحونه خوردیم


بعد از حاضر شدن رفتیم سوار اتوبوس شدیم كه همگی رفتیم ته اتوبوس كه آقای شریفی رو دیدم كه با دیدن ما به زور جلوی خندهاش شو گرفت بعد رو كرد به ماگفت خانومعژها چی شده ساكت اید ؟

حیف كه حوصله نداشتیم واگرنه یه چیز بهش میگفتیم ..


رفتیم ته اتوبوس خوابیدیم بعد یه نیم ساعتی با صدای از خواب پاشدیم دیدم خانوم زمانیه همگی از خواب بیدار شده بودیم تقریبا سرحال شده بودیم

رفته بودیم بازار صنایع دستی از اتوبوس پیدا شدیم و خانوم زمانی و شریفی تصمیم گرفتن بای راحتی بیشتر بچه ها رو به دو گروه تقسیم كنن
ما خدا خدا میكردیم تو گروه خانوم زمانی بیوفتیم امانشد

ما 4نفر با 7 نفره یگه توگروه این جوجه خروس افتادیم اه اه ا ه به بهار سقلمه ای زدم وگفتم من خیلی از این خوشم میاد باید اینجاهم تحملش كنم
اشكال نداره ولش كن چاره ای نداریم

رفتیم سمت بازار هر جا كه ما 4 نفر میرفتیم اون هم اونجا بود خدایا ما از دست این چی كار كنیم

اون چند نفر رو به حال خودشون گذاشته بود چسبیده بود به ما 4 نفر داشتیم از كنار یه مغازه رد میشدیم كه چشمم افتاد به یه جا گلدونی
خیلی قشتنگ بود با بچه ها رفتیم داخل مغازه هم جا گلدنیه رو ومهم یه تابلو كه كارشده بود رو برای مامانم گرفتیم بقیه بچه ها هم هركیی یه چیزی گرفت وقتی از مغازه اومدیم بیرون رو كرد وگفت خانوم ها چقدر طول كشید
دیگه داشت اعصاب رو خورد كرد گه یه هو گفتم ببخشید آقای شریفی خوب خرید كردن هم طول میكشه
بعدش اون چند تا خانونم به حال خودشون گذاشتیدشما فقط مسول ما نیستسد مسولیت اون هام باشما ست ...

از لهن من تعجب كرده بود كه برگشت گفت اون چند تا خانوم كارشون زود تموم شد با خانوم زمانی رفتن ...شما ها كارتون زیادی طول كشید

تو راه سكوت بود رفتیم سمت اتوبوس مه سوار شیم
كه قرار شد بریم سمت باغ قمصر ....

سوار اتبوس شدیم تو راه باغ قمصر بودیم اعصاب ام از دستش خورد بود همش با خودم فك میكردم كه امده برای پاییدن ما عین كش تمون همش دنبال ماست
تو دلم یه حسی داشتم كه نمتونستم دركش كنم از پشت پنجره به بیرون تگاه میكردم بهار دوربین آوردی نه
الی از اون طرف گفت من آوردم
ممنون . بابا تجهیرات
خواهش میشه
نزدیك باغ قمصر شدیم یه راست رفتیم سمت باغ تو باغ پر درخت چاغاله بادوم خدای من
عین این قوم تاتارهر چی بود به یغمابردیم هركی یه كیسه فریز دستش بود مشغول چیدن چاغاله


منوبهار با الی آرام رفتیم برای عكس گرفتن یه عكس 4 نفری گرفتیم
وبعد دو بعد دوبه دو و چند تا عكس تكی گرفتیم


همین جور مشغول عكس گرفتن بودیم كه من گفتم بریم رو اون تنه درخت عكس بگیریم همین كه داشتم قدم میزدم نزدیك بود پام گیر كنه به به شاخا هی كه نزدیك زمین بود كه دستی مانع افتادنم شد سرم سرم رو بلند كردم دیدم علی .
نمدونم چرا وقتی دست مو گرفت تمتم بدنم كرخت شد با لین كه هیچ حسی نداشتم ولی خارج از تحملم بود سرم پایین انداخت ام و تشكركردم بیشتر مراقب باشید

بعد از عكس گرفتن
رفتیم گلاب و با چند نوع عرقیجات هم گرفتیم این قدر خرید كرده بودم كه
بارم سنگین بود
كه دیدم شریفی اومد كنارم و گفت خانوم دانش بارتون رو بدید كن براتون میارم
ممنون مرسی
خودم میبرم
سنگینه نمیتونید
با اسرار زیاد چند تا از كیسه ها رو گرفت به سمت اتوبوس رفتیم

سوار دیدم و به سمت زایر سرا رفتیم

تو اتوبوس كلی شعر و ترانه خوندیم
سر به سر هم میذاشتیم
رسیدیم سمت زائرسرا رفتیم منم وسایلم روبا بچه ها به اتاقمون بردیم
وبعد از تعویض لباس همون رفتم پیش بهار
راستی تحقیق مون رو چی كار كنیم
نكران نباش قراره فردا ماروببرن خانه طباطبایی ها میریم اونجا فقط واك من یادت نره
راست میگی بهار عالی میشه

فقط خدا كنه اطلاعات به درد مون بخوره


همین طوره میای بیرون. باشه
با بهار رفتیم بیرون در حال قدم زدن بودیم بهار چرا این جوجه خروس این كار هارو میكنه نمیفهممش
بهار یه حسی دارم كه تا به حال تجربهاش نكردم تنمیدونم چیه فقط یه حسی بهم میگه فردا یه اتفاقی میافته

به دلت بد راه نده
نه این طور نیست
دلم شور نمیزنه


با خوردن شام رفتیم سمت اتاقمون با بچه ها چایی خوردیم و بعد از حساب كتاب خریدامون
به پیشنهاد الی شروع كردیم به لال بازی هر كی هر ادای رو در می آورد بقیه هم باید همون ادا رو در می آوردن وسط های بازی بود نوبت من شد اومدم زبون رو در آوردم بیرون و چشمام رو چپ كردم كه بچه ها با دیدن قیافه من هرهر خندیدن
احیانا من دقلك نیستم

بونا واقعا قیافه ات خنده دار شده بود

خیله خوب دلقك بازی بسه

خوچرا خشمناك میشی
خودمم زدم زیر خنده

ساعت نزدیك های دو ونیم بودخواب به چشممون نیومد
به هر بدبختی بود خوابیدیم

زودتر ازهمه از خواب پاشدم رفتم دست و صورت ام رو شستم و اومدم دیدم ساعت نزدیك های 9 بود دیدم معنی نداره من بیدار باشم اینا خواب
یه لیوان آب رداشتم ورفتم سروقت شون بهاربیدارشو اه برو خواب میاد خودت خواستی یه ذره از آب رو ریختم روش با یه جیغ بنفش از جاش پرید چی كار میكنی دیوانه

هیچی خواستم بیدارشی
با صدای جیغ تو بقیه هم بیدارشدن زحمت بیدار كردن شونو كشیدی
بونا میكشمت
افتاد دنبالم
بهار تو كه دختر خوبی هستی كاری با من نداشته باش
خو ببشید
نه خیر نمیزارم بیای تواتاق
پس خودت تحقیق و كامل دستش درد نكنه
با این حرف ام یه هو در باز شد اولش نمخواستم برم ولی دیدم خبری نیست
به محض وارد شدنم
یه لیوان آب سرد ریخته شد روم
حقته
داشتیم
خودمم خند هام گرفته بوذد بقیه هم به خنده من خنده شون میگیره

رفتیم حاضر بشیم راستی بهار وسایل یادت نره
نه یادم هست


منم واك من رو با بقیع وسایل آماده كردم

وبعد از حاضر شدن سوار اتوبوس شدیم نمی دونم اون روز چم شده بود همش احساس میكردم یه اتفاقی قراره بیوفته

تو دلم همش با خودم در حال جنگ بودم همش سعی داشتم خودم رو آروم كنم ولی این حس لعنتی مگه ول كن بود بهار كنارم نشسته بود متوجه حالم شد بونا تو چته چرا اینجری تو نمیدونم بهار چمه از صبح تا الان همش در حال دعوا باخودم بودم اون روز هم كسی كاری به ما4نفر نداشت با بهار رفتیم پیش الله و آرام كمی شوخی و خنده باعث شد تاكمی حالم بهتر بشه
نزدیك كه شدیم
به بهار گفتم بیا بریم پیش خانم زمانی و بهش بگیم كه ما برای تحقیق اطلاعتی راجع به این بنا میخواهیم موضوع رو به خانوم زمانی گفتیم اون هم با روی باز قبول كرد
دوباره بچه ها به دو گروه تقسیم شدیم ولی این سر ی ما با خانوم زمانی افتادیم نمیدونم چرا اون روز علی اصلا بهم محل نمیذاشت وازاین موضوع تاحدی ناراحت بودم و ازاین كه نمیتونستم باهاش كل كل كنم نارحت بودم

رسیدیم نزدیك در ورودی كه با هماهنگی قبلی كه انجام شده بود گذاشتن ما بریم داخل


منو بهار با اجازه خانوم زمانی از گروه جدا شدیم و به سمت دفتر مدیریت اونجا رفتیم نزدیك در شدیم و در زدیم و رفتیم داخل
كه دیدم آقای پشت میز نشسته به محض ورود ما متوجه حظور ما شد و بعد سلام
موضوع رو بهشون گفتیم و ایشون هم گفتن خواهش میكنم دخترم هر كمكی كه از دستم بر بیاید به روی چشم انجام میدم


ما هم شروع كردیم به پریسدن سوالات بهار با واك من كه توش كاست خالی بود صدا رو ضبط میكرد منم مشغول نوشتن

اون آقا كه فامیلش آقای مرادی بود اطلاعتی رو كه شامل


خانه طبابایی در نزدیكی خانه تاریخی برو جردی ها در جوار بقه مباركه امام زاده سلطان امیر احمد در شهر كاشان قرار دارد

صاحب خانه طبا طبایی ها كه تاجری خوش نام به اسم سید جعفر طباطبایی نطنزی بوده است
كه در دوره قاجاریه زندگی میكرد
مساحت این خانه 4730 متر مربع ودر حدود سال 1250 قمری توسط علی مریم كاشانی سازنده خانه بروجردی ها ست
بعد ازلزله معروف 1192 هجری قمری اكثر خانه های كاشان را بدین صورت میسازندمعماری گودال باغچه یعنی باغجه خانه در گودی قرار دارد بدین تریب این خانه ها در مقابل زلزله استحكام دارند و هم مقاومت بالایی دارندوهمچنین اب رسانی برای گیاهان هم آسان تر میشد خانه به صورت متقارن ساخته شده خانه شامل 5 اتاق دری ساده در مركز حیاط در 2 طرف آن سرداب هایی ست كه این قسمت محل زندگی مرحوم طباطبایی ها بودهدر این خانه از هنر معماری بسیار زیبایی به كار رفته و ......


من وبهار هر كدو مشغول بودیم وداشتیم اطلاعاتی رو كه بدست آورده بودیم رو بررسی میكردیم و بعد از آقایی مرادی تشكر كردیم و به سمت خانه طباطبایی ها رفتیم


از در وردی كه یك باغجه بسیار زیبایی داشت و خیلی با صفا بود
و این خانه كنا ریه امازاده بود بع اسم امازاده سلطان امیر احمد كه یكی از نوادگان امام موسی كاظم بود كه این امام زاده خیلی دنج و با صفابود ویه فضای رو حانی داشت

با بهار رفتیم داخل كه تك تك تااق هایی رو كه اونجا قرارداشت رو میمیدیم معماری این خانه و سبك زندگی مردم خیلی ساده یود ولی بسیار زیبا

همین جور كه داشتم اتاق ها و نقش و نگارها رو می دیدم
بهار گفت بونا من یه لحظه میرم پیش بچه ها الان میام باشه بروتقریبا یه نیم ساعتی رو داشتم میچرخیدم واقعا محو تماشای این خونه شده بودم وهمش زندگی اون موقع رو تصور میكردم تو ذهنم

وارد یه اتلق شدم كه با فضایی كاداشت معلمو بود مطبخ خونه ست خیلی جالب بود یه تنور در گوشه ای از دیوار ساخته بودند
و در كنار اون یه سری ظروف قدیمی هم قرار داشت تمام اتاق ها با دوربین های مخفی كنترل میشد این رو از آقای مرادی شنیده بودم
گوشه ای نشستم و با دقت به مطبخ خونه نگاه میكردم و از زندگی بی دغد غه مردم اون زمان قبطه میخوردم كه ما آدما چقدر درگیر زندگی خودمونیم و تو مشكلات خودمون غرق شدیم
نیم ساعتی از رفتن بهار میگذشت وارد یه اتاقی شدم كه اندرونی بود دو تا پنجره بزرگ به برون داشت از پنجره بیرون رو دییدم هنوز ماشین بود پس خیالم راحت شد اما چه راحتی

بعد از گذشت یك ساعت دیگه دلم شور میزد و همش نگران بودم دیگه صدای بچه هارو نمیشنویدم
خدایا این ها كجان ؟

از این اتاق به اون اتاق
دیگه داشت اشكم در می اومد بعد از كلی گشتن احساس كردم غیر از من كسی اینجا نیست تو حیاط هم كسی نبود

رفتم و یه گوشه ای نشستم دیگه نتونستم جلوی اشك ریختن ام رو بگیرم گوش اوم تو كیف دست بهار بود

خدای من از این بدتر هم مگه میشد
تو دلم گفتم خدایا دیگه اذیتش نمیكنم خدایا كسی بایادمنو پیدا كنه قول میدم كه رفتارم باهاش بهترربشه یه گوشه بغ كرده بودم همین جور در حال اشك ریختن

البته بیشتر هق هق بود

هو داشت تاریك میشد منم از تر س داشتم سكته رو میزدم كه بعد از یه ساعتی صدای رو از یكی از اتاق ها شنیدم
ازترس در حال مرگ بودم واقعا داشتم عین بید میلرزیدم
دست خودم نبود

فك میكردم این خونه روح سرگردان داره


چه روح سرگردانی
صدا داشت نزدیك نزدیك تر میشد تصمیم گرفتم ترس و بزارم كنار با تمام قدرت به دویدن به سمت بیرون دویدم كه یهو با مانعی برخورد كردم وازترس دیگه هیچی نفهمیدم
وقتی چشمام رو باز كردم دیدم تو ماشین ام یه چشمم افتاد به علی كه دستش آب قند بود
از دیدن اون موقع اش احساس خوبی بهم دست داد تا دیدد چشمام رو باز كردم اومد نزدیك ام وگفت بهتری بونا از شنیدن اسم خودم تعجب كرده بودم

سعی كردم به خودم مسلط باشم خودم رو رو صندلی جا به جا كردم وگفتم شما این جا چی كار میكنید چه جوری منو پیدا كردید

با اخم نگاه ام كرد منم كه از دستسش به اندازه كافی عصبی بودم با همون حالی كه داشتم
چیه ؟؟؟ دوباره میخوای منو تحقیر كنی دوباره مخواهی سرم دادبزنی .
دوباره مخوای مایع عذاب ام بشی . دوباره میخوای به همه ثابت كنی كه من از همه بهترم و بقیه هیچی نمیدونن
دباره مخوای منو به مسخره بگیر ی چیه اومدی اینجا ترس ووحشت منم ببینی تكمیل بشی
میخوای دست وپا چلوفتی بودمم به رخ ام بكشی و بگی این دختر چقدر بی عرضه ست
اره غیر از این هم نمیتونه باشه
آقای از خود مچكر ا صلا كی گفت بیای دنبال من تعب به وضوح تو چهر اهش معلوم بود
خودم میرم


درو باز كردم و بدون این كه نگاش كنم به راهم ادامه ادم ولی تو دلم واقعا از ش ممنون بودم و از یه طرف عصبی احساس هایی كه تا به حال بهش نه فك كرده بودم ونه تجربه ای داشتم
دلم گرفته بود از دست خودم همش احساس عذاب وجدان خیلی بد حرف زده بودم تو دلم یاد عهدی كه با خدا بسته بودم افتادم تو دلم گفتم خدایا دنبالم بیاد دنبالم بیاد چقدر به حظورش احتیاج داشتم ولی خبری نبود
دیگه داشتم نا امید میشدم هنو ز چند قدمی رو بر نداشته بودم كه یكی از پشت سر دستم رو گرفت
تا روم رو برگردوندم یه سیلی زد تو صورتم معلومه كجای دختر نصف عمرم كردی نمیگی یه بلایی سرت بیاد من چیكار كنم

قطره ای اشك در حال ریختن رو صورتم بودن كه یه هو پریدم بغلش از این حركت من تعجب نكرد منو محكم به خودش چسبوند و گفت آرام باش خانومی خواهش میكنم گریه نكن


منم كه نمنتظر شنیدن یك كلمه گریه ام شدت گرفت
وقتی بغلش بودم تازه معنی احساسی رو كه دركش نمیكردم و فهمیدم


آروم شدم خیلی احساس خوبی داشتم
از بغلش اومدم بیرون

همین طور كه بهم نگاه میكرد گفت میتونم باهات حرف بزنم خانوم گل

سرم و انداختم پایین وگفتم بفرمایید
ازلهنم خنده اش گرفته بود
كنارش روی یه سكو نشستم و گفت

بونا میدونی چرا باهات اون طوری رفتار كردم از همون روز اولی كه اومدی تو انجمن ازت خوشم میامو ولی تو به كسی محل نمیدادی در واقع اصلا كسی رو به حساب نمی آوردی
از دست كلافه شده بودم نمیدونستم باید چیكار كنم
كه وقتی دیدم میخوای داستان بنویسی و تو انجمن بخونی از قصد ائن جوری نقدت كردم كه از این طریق نظر تو به خودم جلب كنم و بتونم باهات درگیر بشم تو هم كه كم نذاشتی تا اونجایی كه تنونستی سرم بلا آوردی

فك میكنی نمیدونم كه تك تك بلا هایی رو كه سرم میامد همش تقصیرتو بود
با كمك دوستات از این كه تونسته بودم اون طوری بهت نزدیك بشم از طرفی خوشحال ولی از طرفی هم ناراحت نمیخواستم را جع بهم بد فك كنی ولی چاره ای نداشتم

كه اون روز تو كتابخونه دیدم یه پسری اومده و با تو كار داره راستش از شدت اعصبانیت همش دنبال بهونه بودم كه بهت گیر بدم ولی بعد فهمیدم كه طرف پسر خاله ات و بعد از چند روز دیدم كه تو باهاش زیلد صمیمی نسیتی اولش تعجب كردم و بعد تهتوشو در آوردم و فهمیدم با هاش دعوا كردی


راستش همش تو این سفر دنبال بهونه بودم كه باهات حرف بزنم
دیم اون طور یكه نشون میده نیستی خیلی مهربونی و قلب مهربونی داری
و از این كه به كسی محل نمیدادی حض میكردم
این ها رو تواین سفر فهمیدم
از كار یكه میكنی با دیگران غذا هاتو و چیزهایی كه داری تقسم میكنی راستش اون روزی رو كه تو ماشین برام ون نون و پنیر آورده بودب خیای گرسنهدد ام بود چون وقت نكرده بودم كه صبحونه بخورم واون نون پنیر یكی از بهترین غذا هایی بود كه تا به حال خورده بوم
و اما امروز وقتی دیدم اصلا بهم محل نمیدی و همش باهم در حال جنگی تصمینم گرفتم زیاد بهت نزدیك بشم ولی از دور حواسم بهت بود از اون موقعی كه با دوستت رفته بودی دفتر اطلاعات اینجا و زمانی كه دیدم دوستت اود ولی تو نیومدی نگرانت شدم وقت آمار گیری بچه ها فهمیدم تونیستی
دوستت چقدر نگرانت شده بود بیچاره نزدیك بود سكته كنه
ای وای بمیرم برات بهار
گوش ات هم پیش اون بود از ش پرسیدم كه آخرین بار تو رو كجا بودی بهم گفت تو اتا ق مهمون خومنه بودی اومدم پیدات نكردم تا این كه صدای گریه تو شنیدم و اومدم سمت اتق نشیمن كه دیدم اونجایی وتا منو دیدی فراركردی ومحكم بهم خوردی و از ترس از حال رفتی
كه من بعد از راهی كردن بچه ها با ماشین یكی از كاركنان زائر سرا اومدم دنبالت و تو كه از حال رفته بودی روگذاشته ام تو ماشین

از این كه به هوش نمی آمدی داشتم كلا فه میشدم كه دیدم بیدار شدی از خوشحالی می خواستم فریاد بزنم
حالا نظرت راجع من چیه
سكوت كردم یعنی موافقی سرم پایین بود و گفت خیله خوب نگو مكن كه میدونم

یه چیزی بگم

همین طور كه سرم پایین بود گفتم بفر مایید
میشه دیگه منو به جمع صدا نكنی
خنده ام گرفته بود
چونه ام گرفت و سرم آورد بالا وقتی باهات حرف میزنم منو نگاه كن

همین طور تو چشاش نگاه میكردم واقعا به احساسی كه داشتم شك نكردم اره واقعا خودش بود
عشق چیز دیگه ای نمتونست باشه


جوابم چی شد
باشه

پس منو به اسم كوچك ام یه با ره شده صدا كن

با خجالتی كه د اشتم

گفتم
علی
جانم

منومحكم بغل كرد یه بوس از لپ كرد میدونی چقدر برای رسیدن به این لحظه روز شماری میكدم

اون جا بود كه فهمیدم نمیشه با عشق جنگید و انكارش كرد چیزی كه من همش سعی میكردم از ش فرار كنم
ولی حالا دیگه ازش فرار نمیكردم بلكه فهمیده بودم
كه چقدر احساس قشنگیه آن روی دیگر عشق

پایان





:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آن روی دیگر عشق؛رمان آن روی دیگر عشق فصل چه , رمان آن روی دیگر عشق فصل پنجم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic