سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
با بچه ها تصمیم گرفتییم كه با هم بریم كارهای دانشگاه مون رو انجام بدیم داشتم حاضر میشدم كه مامانم صدام زد وگفت بیا صبحونه جواب دادم باشه الان میام رفتم سمت آشپز خونه صبحونه رفتم و صبحونه ام رو خوردم واز خونه خارج شدم خونه ما با خونه بهار اینا به اندازه یه كوچه فاصله داشت رفتم دنبال اون كه باهم بریم
رسیدم و زنگ زدم دیدمدادش در و باز كرد بهش گفتم سلام ببخشید بهار هست ؟
بهم تعارف كرد كه برم داخل گفتم نه همین جا خوبه میاستم تا بیاد یه هو بایه صدای كه توش جدیدت باشه گفت میگم بفرمایید داخل !!!!!!!!!!
منم كه دیدم بیشتر از این بایستم خوب نیست به ناچار رفتم داخل دیدم بهار اومد استقبالم بهش سلام دادم و گفتم دختر زود باش دیگه دیر شد !!!!!!!!
بهار -بیا تو رفتیم تو یه خونه شیكتمیز ی داشتن آدم خوشش میامد واقعا خونه قشنگی داشتن
بهار حاضر شد و با هم از در خارج شدیم
كه بریم پیش بچه ها كه دادشش حامد اومد وگفت كجا دارین میرید بهار - داریم میریم دانشگاه گفت منم مسیر ام اونجا ست وایستاید میرسونمتون
گفتم باعث زحمت میشیه خودمون میریم
برگشت و بهم گفت این حرف ها چیه بونا خانوم الان میام
ماشین شو از پارك در آورد كه یه پژوی طوسی رنگ داشت اود و ماهم سوار شدیم تو راه سكوت كرده بودیم وهیچ كسی حرفی نمیزد
نزدیك دانشگاه شدیم وگفتم اگه میشه همین جا نگه دارید كه ما بریم سریع نگه داشت من و بهار پیاده شدیم من ازش تشكر كردموخداحافظی باباهار نزدیك در دانشگاه شدیم كه دیدم الهه و آرامم اونجا ایستادن
بعد از سلام كردن وارد دانشگاه شدیم كارهایی رو كه مربوط به منو بهار بود تو یه ساختون دیگه بود و كارهایی آرام وا لهه هم دانشكده روانشناسی
كارهامون یه چند ساعتی طول كشید و بعد از تموم شدن كارهامون بابچه ها یه چرخی زدیم و رفتیم سمت فرهنگ سرا
یه هو به بهار گفتم تو داستانت رو آماده كردی چون یه 3 روز دیگه انجمن ها
بهار رو كرد و بهم گفت تا یه جاهای پیش رفتیم بیاید با هم تموم اش كنیم قبول كردم و بهش كمك كردم
تو این چند روز منو بهار كلی اطلاعاتون رو از نظر ادبی برده بودیم بالا كه این جوجه خروس نتونه نطقی داشته باشه ......
طبق نقشه الهه رو فرستادیم كه بره كتاب رو بگیره
رفت پایین بعد از سلام گفت این كتاب من پیدا نشد در كمال خونسردی رو كرد و به الهه گگفت بله پیداش كردم منتها نمیدنم كدوم آدم بی ملاحظه ای گذاشته بودتش توی قفسه ی
دیگه الهه كتاب رو گرفت اومد بالا پیش ما همه چیز رو گفت من كه داشتم حرص میخوردم رو كردم به بچه ها گفتم دارم براش ....
نزدیك ظهر بود داشتم كتاب فریدون مشیری رو میخوندم عاشق شعر كوچه اش بودم
همین طور كه داشتم میخوندم یه نقشه پلید اومد تو ذهنم رفتم پیش بچه ها با هم رفتیم لابی كتابخونه گفتم بچه ها این طوری نمیشه كه ما فقط از طریق كتاب باهاش در بیوفتیم !!!!!!!!
بچه ها رو كردن و بهم گفتن بونا راستش رو بگو چه نقشه ای داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم بچه ها بیاید یه كم فضولی كه نه كنجكاوی آخه یه چند روز این جوحه خروس مشكوك میزنه
با یكی تلفنی حرف میزنه دل میدن قلوه میگرن بیاید طرف رو اذییت كنیم بچه هاگفتن چه جوری میخوای شماره طرف رو از گوشیش برداری ؟
گفتم فكر اونجا رو هم كردم یه پودر ملین كه تو كیفم گذاشته بودم باز كیفم در آوردم به بچه ها گفتم به این وسیله اقدام میكنیم بهر گفت تو دیونه ای بونا گفتم خوب دیگه
الهه گفت بلای سرش نیاد بونا گفتم نه بابا این فقط كاری میكنه كه نتونه از دستشویی دربیاد بیرون بعد از نیم ساعت حالش بهترمیشه البته با یه چای نبات
منتظر موقیعت شدیم كه نقشه رو عملی كنیم دیدم برای یه كار ی رفت قسمت اداری كتابخونه كه در طبقه سوم بود
ر فتم و بدون اینكه كسی ببینه تو چایش یه ذره از اون پودر رو ریختم و با بچه ها منتظر موندیم بیاد همین طوركه منتظر بودیم دیدم آقا شرف یاب شدن چای شو خورد و دیدم كه بعد از چند دقیقه با سرعت به سمت دستشویی رفت ما هم از موقیعت استفاده كردیم و رفتیم سمت
گوشی شوبرداشتم و شروع به نگاه كردن كردم كه یه هوالهه گفت اومدش بونا منم سریع گوشی رو گذاشتم سر جاش اومد طرف من و گفت كاری داشتید وبعد بدون اینكه منتظر جواب باشه دوباره رفت سمت دستشویی مانیز هم چنان در حال مشاهده گوشی اش بودیم كه چیزی پیدا نكردیم اعصابم خورد شده بود هر چی تونستم تو دلم بهش گفتم
بعد از یه نیم ساعتی رفتم پایین كه ببینم چه خبرشده ؟
رفتم سمت میزش دیدم رنگش پریده گفتم سلام ای جواب دادن نداشت با سر جواب رو داد
رو كردم و بهش گفتم چیزی شده چرا این قدر رنگتون پریده ؟
شریفی - نه چیز خاصی نیست یه مش رجب آبدارچی كتابخونه مرد مهربونی بود با یه لیوان چای نبات اومد چای رو به دستش داد و گفت بخور كه ایشالله بهتر میشی منم كه دیدم موقیعت مناسبه خواستم برم كه صدام كرد خانو م دانش
سرم رو برگردوندم گفتم بله بفرمایید
گقت كاری داشتیدگفتم بله اومده بودم یه كتاب بگیریم ولب بعدا میام
گفت نه برید بردارید حال چه كتابی میخواهید گفتم راجع به ایران باستان
همین طور با اون قیافه منو با تعجب نگاه میكرد وگفت برید سمت قفسه های كتابهای تاریخی
رفتم قفسه هارو گشتن كه چشمم خورد به كتابی كه میخواستم خواستم یه كتاب جابه جا كنم تو دلم گفتم برای امروزبه اندازه كافیه كتاب به دست اومدم گفتم اگه میشه برام توسیستم ثبتش كنید گفت بعدا ثبت میكنم شما برید ایرادی نداره
ازش این كارها بعید بود
رفتم بالا یكم درس خوندم چون دیگه آخر ساعت بود وسایلم رو جمع ككردم كه برم
كتاب فریدون مشیری تو دستم بود و همین جور مشغول خوندنش بودم كه احساس كردم به كسی برخورد كردم بدون اینكه ببینم كیه گفتم میشه لطف كنید برید اون طرف دیدم جواب نمیده سرم آواردم بالا كه دیدم خوشه شریفیه داره بر بر منو نگاه میكنه
سریع از كنارش رد شدم رفتم تو دلن هر چی بلد بودم بارش كردم هی میگفتم خدایا من چرا هر میرم باید اینو ببینم اه اه اه حام ازش به هم میخوره ..


*******
صبح كه اومدم كتابخونه تا بعداز ظهر پایین نرفتم تا اینكه برای كپی چند جزوه باید میامدم پاین وسط راهرو داشت با یكی از كارمند ها حرف میزد كه سریع رد شدم و رفتم سمت كپی فرهنگ سرا بعد از كپی اومدم برم بالا كه صدام كرد
تو دلم گفتم مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه
رفتم ببینم چی میگه گفتم بله كاری داشتید با یه قیافه جدی رو كرد و بهم گفت خاننوم دانش شما چرا كتابی رو كه دیروزبردید نیاوردید من ثبت بزنم ؟
چشمام چهار تا شده بود مونده بودم چی بگم
به خودم اومدم گفتم آقای شریفی خودتون گفتید كه اشكالی نداره بعدا ثبت میزنید
دیدم با اعصبانیت رو كرد به هم گفت آدم این قدر بی ملاحظه واقعا كه خانوم شما كه با كار اینجا آشنا هستید چرا
بغض بدی راه گلوم گرفته بود
به زور جلوی خودم رو گرفتم كه چیزی نگم رفتم كتاب رو آوردم و جلوش گذاشتم گفتم بفرمایید ایتم كتاب
دیگه نیاستادم سرع رفتم بالا هر چی صدام كرد جوابی بهش ندادم تو دلم بهش گفتم مرتیكه دیونه خله روانی .......
تو كتابخونه هم نتونستم بمونم اعصابم بد جوری خورد شده بود بع بهار گفتم من دارم میرم قیافه ام رو تا دید گفت چی شده چرا داری گگریه میكنی گفتم چیزی نیست
اسرار كرد ونا جون من بگو گفتم باشه فقط الان نمیتونم شب بهت زنگ میزنم میگم گفت باشه فقط یادت نر از كتابخونه زدم بیرون كه احساس كردم گوشی ام داه زنگ میخوره حوصله جواب دادن نداشتم دوبار ه زنگ زد دیدم ول كن هر كیه ول كن نیست

به صفحه گوشی ام نگاه كردم دیدم مسود بود جواب دادم باصدای گرفته گفتم بله تا صدام رو شنید گفت چیزی شده بونا تورو خدا حرف بزن دختر
دیگه نتونستم جواب بدم گریه نمیزاشتجواب بدم فقط پرسید كجایی بگو من میام به زور با گریه بهش گفتم نزدیك كتابخونه
چند دقیقه نگذشت كه دیدم با ماشینش اومد از ماشینش پیاده شد و اومد سمتم
گفت چی شده بونا جان سرم رو گرفتم بالا چشمانم از شدت گریه باز نمیشد واقعا نمیتونستم حرف بزنم فقط گریه میكردم دست رو كرفت سوار ماشین كرد
تو راه فقط گریه میكردم
دیدم یه جای زد كنار اومد در سمت منو باز كرد منو آورد بیرون
یه جای دنجی بود یه جا نشستیم من كه هم چنان داشتم گریه میكردم دید گریه ام بند نمیاد
و هم چنان دارم گریه میكنم وآروم نمیشم
یه هو بغلم كرد گفت چی شده آجی جونم اینو كه نگفت گریه ام بیشتر شد همین طور كه تو بغلش بودم كم كم آروم شدم ازبغلش اودم بیرون
گفت نمیخوای بگی چی شده تو كه منو نصفه جون كردی دختر
قضیه رو براش تعریف كردم گفتم ببین چطور به خودش اجازه میده شخصیت آدم رو جلوی بقیه خورد كنه ازش بدم میاد حالم ازش به هم میخوره آدم از خود مچكر .مزخرف . بیخود ...
مسعود كه داشت منو آروم میكرد گفت بونا جان یه سوال تو ازاون خوشت میاد ؟جا خورده بودم از سوالش
گفتم من ؟ صد سال حالم ازش به هم میخوره مرتیكه دیونه روانی
گفت باشه پاشو بریم دیگه دیر شد سوار ماشین شدیم ومن تو این فكر بودم كه چرا مسعود یه همچین سوالی رو داره میپرسه .......

رفتم خونه اینقدر اعصابم خورد بودرفتم اتاقم یه چند ساعتی تو حال خودم بودم ویه گوشی ام زنگ خورد نگاه كردم دیدم بهار جواب شو دادم گفت حالت خوبه عزیز بگو بینم چی شد یه هو كه رفتی ؟شروع به تعریف كردن قضیه كردم بعد از تموم شدن
بهار - اینم درگیر واسه خودش دیوانه ست گفتم دیونه بودن سرشو بخوره آقای ادعا بهار نمیدونی ازبیشتر از همه از خورد شدن غرورم عصبی ام واقعا ازش متنفرم
بهار یه چیزی بگم به نظرت این كارها رو برای چی انجام میده ؟
بهار - نمیدنم شاید از اینكه با تو كل كل كنه خوشش میاد گفتم بهار جدی گفتم !
بونا یه پیشنهاد میخوای بفهمی كه این از تو خوشش میاد یا نه گفتم بهار میخوام حالی ازش بگیرم ....
بهار - منم همین رو میخواستم بگم
راستی یكی رو پیدا كن كه بتونیم نقشه مون رو اجرا كنیم
گفتم آخه از كجا پیدا كنم
بهار بعد از چند دقیقه فكر كردن ببینم مگه تو نمیگی كه پسر خاله ام از قضیه باخبر ه
بهار نمیخوام پای اون وسط كشیده بشه
بهار - تا بیام به كس دیگه رو پیدا كنیم طول میكشه حال بعد پیدا كردن آیا قبول كنه یا نه
دیدم راست میگه بنا براین قبول كردم
گفتم چه جوری بهش بگم
بهر بونا میام میزنم تو سرت ها عین بچه آدم بهش بگو
باشه میگمراستی بیا تلافی كارشو سرش در بیاریم بهار باشه
گفتم بهار با یه فلش ویروس دار موافقی سیستمش رو داغئون كنیم
بهار كاملا موافقم
بهار من یه دونه دارم فقط توش ویروسه
گفتم باشه این خوبه
فعلا كاری نداری
بهار - نه مرقب خودت باش
ممنون تو هم همین طور


****

خیلی دیرم شده بود از طرفی ظهر هم كلاس داشتم وكتابخونه هم باید میرفتم
اونقدر وسایلم زیاد بود كه نمیتونستم تند تند بیام
داشتم مسیر كتابخونه رو میامدم كه برای یه چند لحظه ایستادم تا نفس بگیرم
دیدم یكی داره پشت من میاد
اولش اهمییت ندادم
یه هو دیدم داره سمت من میاد تا خواستم وسایلم رو بردارم كه برم دیدم یكی داره میگه خانوم دانش یه لحظه صبر كنید ؟
برگشتم اصلا باورش برام سخت بود واقعا خودش بود علییییییی
!!! اولش بهش بی محلی كردم خواستم برم كه مانع رفتنم شد گفت خواهش میكنم یه چند لحظه
لطفا بارید كمكتون كنم وسایلتون سنگینه نمیتونید این همه رو تنهایی ببریید
با این كه سرم پایین بود ولی تو صدام جدیدت بود گفتم نه راضی به زحمتتون نیستم خمدو مبیرم ممنون
گفت زحمتی نیست بزارید كمكتون كنم
اینقدر اصرار كردئ كه دیگه نتونستم نه بگم
به ناچار قبول كردم
هنوز خیلی راه مونده بود كه به فرهنگ سرا برسیم
بعداز چند دقیقه سكوت خانوم دانش من كتاب كه دیروز یادتون رفت با خودتون ببرید براتون كنار گذاشتم اگه وقت كردید بیاید ببرید
گفتم - دیگه لازمش ندارم !
علی - برای چی ؟
مگه شما اون رو برای كارتون نمی خواهید ؟
میخواستمش ولی دیگه بهش احتاجی نیست !
شما از دست من ناراحت هستید
جواب شو ندادم !
نزدیك كتابخونه كه رسیدم گفتم ممنون از لطفتون میشه وسایلم رو بدید بقیه اش رو خودم میبرمعلی - نه میارم
دیگه داشت اعصاب رو خورد میكرد به زور جلوی خودم رو گرفتم چیزی بهش نگم
گفتم نه ممنون تا همین جاش هم لطف كردید
دیگه دید چاره ای نداره وسایلم رو به دستم داد
موقع گرفتن وسایلم نا خود آگاه دستم به دستش برخورد كرد
یه حس عجیبی بهم دست داد
سریع دستم رو كشیدم
و وسایلم رو گرفتم و به سمت سالن رفتم
ولی سنگینیه نگاههش رو احساس میكردم
تودلم اونقدر فهش بارش كردم
اعصاب رو خورد كرده بود
بعد از كلی در سخوندن اون روز قرار شد مسعود برام ناهار بیاره
موقیعت خوبی بود قضیه رو به بهار تعریف كردم بهار هم گفت خوبه بهم گفت مگه بهش گفتی گفتم نه
همین جوری اتفاقی شد
بهار- از این به بعد بهش بگو اون برات ناهار بیاره ولی قضیه رو هم بهش بگو
گفتم آخه روم نمیشه
بهار - رو شودن نیخواد
كفتم ببینم چی میشه
نزدیك ناهار بود كه دیدمخ گوشی ام داره زنگ میخوره نگاه كردم دیدم مسعود بود
از سالن خارج شدم وجوابشو دادم
سلام خوبی
گفتم خوبم ممنون
بیا پایین غذات رو برات آوردم
باشه الان میام
رفتم پایین دیدم ایستاده تو راهروی كتابخونه
رفتم پیشش
با گرمی بهش سلام دادم گفت بیا اینم غذات بونا جان
بگیر
ازش تشكر كردم گفتم ممنون مسود جان
دیدم داره با تعجب نگاه میكنه
چیزی شده مهربون شدی گفتم مگه اشكالی داره مهربونی دستی تو موهاش كشید وگفت نه
دست شو آورد جلو كه بازم خداحافظی كنه
دیدم در همون لحظه علی هم وارد ههرو شد لبا تعجب كه نه تقریبا عصبی شده
همین طور داشت نگاه میكرد منم كه برای اینكه بیشتر لج ش رو در بیارم به مسعو د دست دادم خداحافظی كردم مسعو د صد ام كرد وگفت بونا گفتم ببرگشتم و گفتم بله گفت عصری میام دنبالت باهم بریم بیرون گفتم آخه كلاس دارم
گفت میام دنبالت دم دانشگاه گفتم باشه
ازش خداحافظی كردم بعه سمت بال رفتم ولی سنگینیه نگاه ش رو احساس میكردم تو دلم این قدر از حرص خوردنش لذت میبردم كه نگو..

****
بها ر اون روز باهم نبود به خاطر همین تنهایی رفتم داشتم به سرعت از پله ها پایین میامدم كه یه هو به شدت با یكی برخورد كردم
نزدیك بیفتم دستی مانع افتادنم شد سرم رو آوردم بالا خدای من علی بود
گفتم مببخشید حواسم نبود
علی - خواهش میكنم بیشتر مرقب باشید
تو دلم گفتم همین ام مونده بود كه تو این حرف رو بهم بزنی به تو چه
سریع از كنارش رد شدم و رفتم به سمت دانشگاه

بعد ازتومم شدن كلاسم داشتم از در دانشكاه میامدم بیرون كه دیدم مسعود كنار ماشینش ایتاده رفتم پیشش و سلام كردم گفت بیا سوار شو بریم
سوار ماشینش شدم و گفتم منومیخوای كجا ببری دادشییی زوباش زو باش همین طور داشت میخندید گفتم اصلا نه شم خنده نداشت
گفت سر مخفیه نمیگم از من اسرار از اون انكار دیگه چیزی نپرسیدم
دیدم جلوی یه پارك كه خیلی بزرگ بود نگه داشت باهم پیدا شدیم
رفتیم به سمت پارك
رفتیم یه جای دنج پیدا كردیم باهم نشستیم وبعدیه هو یادم افتاد به مامانم چیزی نگفتم برای اینكه از نگرانی درش بیارم زنگ زدم وبهش گفتم با مسعود اومدم بیرون
گفت باشه مامان فقط دیر نكنی
باشه خداحافظ
بعداز چند دقیقه سكوت
مسعود گفتم میتونم یه خواهشی از ت بكنم
مسعود بگو میشنوم
قضیه رو براش تعریف كردم باتعجب بهم نگاه كرد وگفت حالا برای چی من..به خاطر این كه تو از این قضیه باخبری و میدونی من برای چی میخوام این كار رو بكنم
واقعا ا زش متنفرم میخوام حالش رو بگیرم قبول كرد كه كمكم كنه

رو كردم وبهش گفتم دادشی یه چیزی بگم دعوا م نمیكنی ؟
گفت بستگی داره حالا بگو ببینم
گفتم قول بده
باشه تو بگو
قضیه صبح و براش تعریف كردم گفتم خیلی خواستم نزارم كمكم كنه ولی خیلی اسرار كگرد
مسعد گفت : اشكالی نداره خواسته كمكت كنه
رو كردم وبهش گفتم بیخود خواسته كمك كنه اعصاب برام نزاشته
خیال كرده كیه !
شخصیت و غرور آدم رو جلوی اون همه آدم خورد كنه بعد بایه كمك فك كرده میبخشمش
بدون اینكه متوجه بشم اشك های بودكه میامد
همین طور كه داشتم گله میكردم
دیدم مسعد میگه تو داری گریه میكنی ؟
این رو گفت گریه ام شدت گرفت
یه هو دیدم تو بغل مسعود ام
هی سعی میكرد منوآروم كنه ولی مگه میشد
یه هو چونه ام رو آورد بالا ومن همین جور كه در حال گریه بودم دیدم داره تو چشمام نگاه میكنه وبه صورت م داره زل میزنه و صورت شو به صورت ام نزدیك كرد
واز یه بوسه نشوند رو لب هام همین كارش باعث شد دیگه اشكی نریزم از حركتش شوكه شده بودم
ولی برای اولین بار احساس خوبی نداشتم
وبعد دید م رفت وبا لیوان آب میوه برگشت یكی رو دادبه دستم و گفت بخور تا فشارت بیاد بالا
یخ یخی دختر
وبعد از خوردن آب میوه دستم رو گرفت و گفت بیا بریم كه دیر شد تو راه حرفی بینمون زده نشد و من آنقدر خسته بودم كه كیفم رو تو بغلم گرفتم و خوابیدم آخه عادت داشتم موفع خوابیدن عرسكم رو كه مامانم برام گرفته بود بغل میكردم و میخوابیدم ولی تو اون لحظه چون دیگه چیزی پیدا نكردم كیفم رو بغل گرفتم برای یه چند لحظه چشمم افتاد به مسعود كه داره باتعجب نگاه ام میكنه ولی چون دیگه طاقت بیدار بودن رو نداشتم چشمام رو بستم و خوابیدم
تا اینكه با تكون های كسی بیدار شدم دیدم مسعدو ه میگه پاشو رسیدم

رو كردم بهش گفتم بیا تو گفت كار دارم باید برم مادرم همون لحظه رسید وگفت مسعد جان مادر بیا تو استراحت كن گفت سلام خاله نه ممنون كا ردارم باید برم مادرم گفت باشه بیا یه چند دقیقه بعد برو به اصرار مادرم اومد تو وبعد از خوردن چای من كه خیلی احساس درد داشتم
نمیدونستم بای چیه ؟ رفتم دست شویی دیدم بلهههههههههه
خیلی درد شدیدی داشتم اومدم برم اتاقم كه دیگه چیزی نفهمیدم فقط احساس كردم كسی منو نگه داشت چشمام رو باز كردم دیدم كه سرم به دستم ست
دیدم مسعود بانگرانی داره نگاه میكنه تا دید من به هوش اومدم امد كنارم و گفت خوبی بهتری
گفتم من كجا هستم
گفت هیچی فشارت افتاده بود پایین
از حال رفتی
مامان اود بالا سرم گفت مادر خوبی گفتم خوبم الهه دورت بگردم مادر تو كه منونصفه جون كردی ؟
وقتب سرمم تموم شدبه كمك مادرم از تخت امودم پایین و سوار ماشین مسعود شدم سوار سشدم از شدت درد خوابم برد
رسیدم خونه كه مامانم دید كه نای راه رفتن ندارم خواست منو بغل بگیره كه مسعود نذاشت اومد جلو منو بغلش گرفت
همین طور كه توبغلش بودم منو برد اتاقم مادرم هم رفت به سمت آشپز خونه تا چیزی برای من درست كنه مسعود كه منورسوند به اتاقم منو گذاشت رو تختم و بهم گفت بیشتر مراقب خودت باش بونا جان . همین طور كه چشمام نیمه باز بود بهش نگاه میكردم صورتم رو بوسید و رفت ......
داشتم با بهار برای خودمون برنامه میچیدیم كه درس ها مون رو چه طوری بخونم كه زمان كافی داشته باشیم امتحان هامون داشت شروع میشد وداشتی م براشون یه فكری میكردیم
با بهار تصمیم گرفتیم كه از ایم به بعد زودتر بیایم كتابخونه و بیشتر بمونیم
بعد از تموم شدن برنامه مون رو بهار كردم و گفتم راستی بهار داستانت به كجا رسید
بهار- یه داستانی نوشتم كه خیلی خوب شده فكر نكنم كسی بتونه ایراد بگیره
رو كردم و بهش گفتم بهار یعنی رو این ج.حه خروس كم میشه
بهار - فك كنم داستان رو دادكه بخونم همین جور كه مشغول خوندن بودم داستانش خیلی جذاب بود در همین حین بهار داشت توضیحاتی راجع به داستانش میداد كه من اصلا حواسم بهش نبود كه یه هو با صدای تقریبا بلند صدام كرد و گفت بوناااااااااااا با تو ام كجایییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم هههمین جا
معلومه
بهار داستانت خیلی قشنگه پس فردا این جوجه خروس آچمز میشه
دوتایی به این افكار شیطانی خندیدیم
واقعا هم خنده دار بود
رو كردم به بهار گفتم از الهه و آرام چه خبر نیومدن كتابخونه
گفت چرا خبردارم امروز كلاس دارن بعداز ظهر میان گفتم پس تا اونا بیان بیریم درس بخونیم كه این ها بیان دیگه درس مرس تعطیل میشه میشناسیشون كه
بهار هم خنده ای كرد و گفت آره میشناسمشون ......

****
اون شب خیلی دیر خوابیدم داشتم درس هام رو میخوندم استرس بدی داشتم
به خاطر همین سعی كردم بادرس خوندن كمش كنم
همین جور كه مشغول خوندن بودم یه هو فكرم رفت سمت علی نمیدنم برای چی ؟
آخه من نسبت بهش هیچ حسی نداشتم
برام شده بود یه سوال برای چی در برابر این همه بلایی كه ماد یر این آورده بودم انگار نه انگار .....
ولی بی خبر از این كه قراره چه اتفاقی بیوفته .....

سعی كردم ازفكرش بیام بیرون دیگه داشتم خسته میشدم چشما م باز نمیشد
نگاه به ساعت كردم دیدم 3:30صبحه سرم گذاشتم رو بالش دیگه چیزی نفهمید
خواب بودم كه با صدای اذان ازخواب بلند شدم پاشدم وضو گرفتم
نماز خوندم سرم رو به سجده گذاشتم شروع به دعا كردن كردم
نمیدنم تو اون لحظه یه بغض بدی گلوم رو گرفت یه هو زدم زیر گریه بی دلیل
خودمم نمیدونستم برای چی دارم گریه میكنم ولی هرچی بود بهم آرامش داد
دیگه هر كاری كردم خواب ام نمیومد شروع كردم به درس خوندن كهئ چشمم افتاد به ساعت دیدم ساعت 7 صبح شده
بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه تا صبحونه رو آماده كنم كتری پر آب كردم گذاشتم رو گاز وبعد رفتم یخچال رو باز كردم پنیر وكره و مربا رو رو میز گذاشتم چای رو دم كردم و رفتم تا حاضر بشم وسایلم رو جمع كردم و حاضر شدم

امدم تو آشپز خونه دیدم نون نداریم آخه من عادت داشتم صبحونه نونش تازه باشه به هم میچسبید پاشدم رفتم بیرون دوتا بربری گرفتم و امدم
دیدم مامانم تو آشپزخونه ست رفت واز پشت بغلش كردم با دیدن من تو اون حات تعجب كرد گفتم چیه مگه ...
خورفتم نون تازه گرفتم خو مامانم رو كرد و بهم گفت دارم میبینم ولی تعجب من از این كه از تو بیعده بری صبح كله سحر نون بگیری رو كردم گفتم ماماننننننن داشتیممممممم خندیدم وگفتم خوب دیگه یه وقتاهایی پیش میاد شوما زیاد جدی نگیر مامانم خندهد ای كرد وگفت میدونم ..
صبونه ام رو خوردم و داشتم آماده میشدم كه برم كتابخونه
دیدم بنیانین خوابه رفتم سمتش یه بوسش كردم همین كه بویژسش كردم دیدم چشماشو باز كرد
باهمون دستای كوچولوش منو تو بغلش گرفته منم بغلش كردم و دوتا ماچ اس كردم همین جور كه تو بغلم بود بردمش پیش مامانم گفت مامان ای زلزله تون رو بگیرید كه من دیرم شده مكامانم خندهای از سر تمسخركرد و گفت آخی بمیرم توكه اصلا از این كارا بلد نیستی من یه قیافه ای مظلومانه به خودم گرفتم مو گفتم مامان من اصلا نمیدانم شیطنت را با چه تی مینویسنش من به ساكتی صدا از دیوار در میاد اما از من نه من همشو تكذیب میكنم
مامان گفت تو راست میگی گفتم.... به هر حال دیگه .... ولی خدای تو شیطنتون بودم زیییییییییییییییاددددد به مامانم گفتم غذا رو اگه میشه خودتون بیارید
نه نمیتونم بونا خودت كه میدونی بنیامین رو چی كارش كنم بعدشم امروز وقت دكتر داره مه واكسنش رو بزنه
میدم مسعود میاره اون كه مسیرش اون طرفیه آخه اون بعد از كارش میره باشگاه كه نزدیك كتابخونه ست
دیدم چاره ای دیگه ای ندارم زبونی یه باشه ای گفتم و
تو دلم اصلا دوست نداشتم مسعدو رو ببینم
با این كه با هاش راحت بودم اما دیگه نمیخواستم ببینمش وارد كتاب خونه شدم كه با یه صدای برگشتم به عقب .....


دیم آقای شریفیه با یه قیافه ای جدی اهمراه با اعصبانیت
رو كردم بهش گفتم با من كاری داشتیید با یه صدای كه تتقریبا بلند بود گفت مگه غیر از شما كس دیگه ای هم هست
دیگه ساكت شدم منتظر بودم ببینم كه چی میگه

ببینید خانوم دانش چند تا از بچه های سالن از دست شما اعتراض كردن چشمانم چهار تا شده بود....
خدایا من كه كاری نكردم این چی میگه ....
رو كرد و بهم گفت این بار تذكر دادذم ولی سری بعد به مدت یك هفته نمیتونید از كتابخونه استفاده كنید
دیدم دیگه ساكت نموندم
شروع كردم گفتم ببخشی آقای شریفی اولا این كه من هیچ وقت تو سالن حرف نمیزنم و اگه هم حرفی داشته باشم این قدر میفهمم كه باید برم بیرون
اون قدر جدیت تو حرف هام بود كه ساكت شد
ودیگه حرفی نزد
من گفتم همه بچه های تو سالن منو میشتاسن ومیدونن كه من آدم كم حرفی ام
بدون هیچ حرفی رفتم بالا ولی از نگاه ش معلمو بود خوشش میاد رو اعصاب من پیاده روی كنه
تودلم گفتم خدا امروز رو به خیر كنه ....


وقت ناهار شد دیدم محمد ی امد بالا و منو صدا كرد فت خانوم دانش پایین با شما كار دارن گفتم بهار فك كنم مسعوده میشه تو بری غذارو ازش بگیری من نمیخونم ببینمش
بهار رو كرد و گفت تا كی میخوای ازش فراركنی گفتم بهار ازسر اون قضیه كه صورت رو بوس كرده د یگه روم نمیشه ببینمش
تو رو خدا تو برو
بهار به اجبار قبول كرد رفت پایین و غذارو گرفت واومد بالا
دیدم قیافش تو هم رفته شده گفتم بهار چیزی شده
با همون قیافه رو كرد و بهم گفت از این به بعد خودت برو پایین و غذا تو بگیر من همین جور متعب داشتم نگاهش میكردم كه ......

با حالت تعجب داشتم به بهار نگاه میكردم همین جور كه داشت میرفت سمت سالن رفتم جلوش رو گرفتم بهار خواهش میكنم بگو چی بهت گفت كه این قدر ناراحت شدی
دیدم رو كرد و بهم گفت حالا بیا بریم یه چیزی بخوریم بهت میگم
قول دادی ؟
باشه میگم
بعد از تموم شدن ناهارمون روكردم و بهش گفتم قولت كه یادت نرفته
خنده ای كرد گفت نه پس بلند شو بریم لابی برا تعریف كنرفتیم سمت لابی
یه جا پیدا كردیم نشستیم گفتم بگو میشنوم
قبل از این كه شروع كنه بگه چی شده گفت بونا یه سوال چرا با مسعود این طوری رفتار میكنی ؟
رو كردم وبهش گفتم تو بگو بهت چی گفت میگم
بهار- وقتی رفتم پایین اولش حواسش به من نبود ولی تا منمو دید تعجب كرد
و كاملا از قیافه اش میشد فهمید كه چقدر شوكه شده فك كنم انتظار نداشت كه منو ببینه
با لحنی كه توش جدیت بود رو كرد و بهم گفت
خود بونا كجاست چرا خودش نیومد پایین نمیتونست بیاد خودش غذا شو بگیره
؟؟
هیچی نگفتم فقط سكوت كردم
بعد از این كه غذارو. ازش گرفتم بهم گفت بهش بگید از این به بعد خودش بیاد پایین دوست ندارم كس دیگه ای بیاد نارحت نشین ولی كلی گفتم
رئ كردم به بهار گفتم تموم شد همین بود
اره
حالا نوبت توست كه بگی برای چی این جوری رفتار میكنی
فقط قول بده بین خودمون بمونه
باشه مگه تا الان غیر از این بوده
نه ولی همین جوری گفتنم
شروع كردم به تعریف كردن از اونجا كه اون روز با شریفی بحث ام شد منم باحالت گریه از كتابخونه زدم بیرون
دیدم گوشی ام داره زنگ میخوره كه دیدم مسعود داره زنگ میزنه
واقعا حوصلش رو نداشتم
دیدم ول كن نیست
جواب دادم متوجه حالم شد و بهم گفت كجایی بگو من میام دنبالت به سختی بهش گفتم دم كتابخونه اغم چون واقعا قادر به حرف زدن نبودم
بعد از 5 دقیقه رسید اصلا متوجه حظورش نشدم
كه صدام كرد
واقعا از دیدن قیافه ام تعجب كرد ه بود منو برد یه جای دنج و بعد اومد كنارم نشست و گفت نمیخوای بگی چی شده نمیتونستم حرف بزنم بغض بدی راه گلوم رو بسته بود
كه یه هو احساس كردم تو بغلش ام كه سعی داره منو آروم كنه
ولب بی فایده بود كه یه هو چونه ام و گرفت بالا مزل زد تو چشمام كه یه لب هاشو گذاشت رو لب هام
از حركتی كه كرده بود واقعا شوكه شده بودم زبونم بند اومده بود
بعد از چند دقیقه سكوت رو كرد وبهم گفت بیا برسونمت خونه اره دیر میشه
تو را ه هم سكوت محض بود
وقتی رسیدیم دم خونه به اسرار مادرم اومد بالا
این قدر عصبیی بودم كه مكتوجه دردی كه داشتم نشده بودم تا اومدم برم اتاقم دیگه چیزی نفهمیدم كه منورسوندن بیمارستان وبعد از وصل سرم اومدم خونه
همین
دیدم بهار داره با تعجب نگاه میكنه نگاههش نگاه عادی نبود معتا داشت رو كردم بهش گفتم بهار توكه منومیشناسی من اهل این جور چیزها نه بودم نه هستم
با خندهای كه رو لب هاش داشت بهم گفتم میشناسمت
پس چرا این جوری نگاه ام میكنی
یه سوال
بپرس
ناراحت نمیشی
نه
نكنه مسعود به تو علاقه داره ؟؟؟؟؟؟
چشمانم 4تا شده بود بعار چی میگی حالت خوبه من به مسعود به چشم برادر نگاه میكردم ولی با كاری كه كرده دیگه بهش اعتماد ندارم وفقط میتونم با هاش یه نسبت فامیلی داشته باشم
بهار- ولی بونا سعی كن كاملا عادی باهاش رفتار كنی وكامال بی تفاوت ویواش یواش رفتار ت رو عوض كن چون به این شدت هم خوب نیست
بدتر میشه
باشه ممنون از راهنماییت ولی بهار وافعا سبك شدم
ای كاش زودتر بهت میگفتم
خیله خوب تا نیومدن بهمون گیر بدن پاشوبریم توسالن
بهار بونا بله ولی خودمونیم ها یه عروسی میافتادیم ها خسیس
تا اومدم بگیرمش در رفت گفت ام من تو رو تنها منیبینم رو كرد و بهم گفت حالا ..
همین جور كه سرم به درس بود دیدم ساعت 8 شده رفتم سمت بهار دیدم حواسش نیست
گفتم بهترین موقیعت برای تلافی یه ازپشت بهش نزدیك شدم وگفتم داشتی چیكار میكردی یه هوبرگشت سمتم وگفتم خدابگم چی كارت كنه داشتم سكته میكردم گفتم حقته گفت تلافی بود یه چیز تو همین مایع ها حالا زیاد غر نزن پاشو بریم دیر شد وسایل مون رو جمع كردیم همین كه امدیم از پله ها پایین یه هو چشمم افتاد .....

همین جور كه با بهار داشتیم از پله ها می آمدیم كه یه چشمم افتاد به مسعود كه نزدیك كتابخونه داره با دوستاش حرف میزنه رو كردم به بهار گفتم : این یه دونه رو كم داشتم حالا چیكاركنم اصلا نمیخوام ببینمش یا باهاش رو در رو بشم
بهار- یه راه حل بگو میشنوم
بیا خودتو بزن به بی خیالی البته منظورم این كه یه جوری وانمود كن كه اصلا ندیدیش
بهار اگه متوجه من شد چی ؟
خوب بشه قرار نیست كه تو از دستش فرار كنی ؟
بعدش هم كاملا عادی رفتار كن
باشه فط خیلی میترسم
بونا لولو خورخوره كه نیست
همین جور كه سعی میكردم یه جوری رد بشم كه منو نبینه
همین كه اومدم بریم احساس كردم یكی داره صدام میكنه خانوم دانش یه لحظه برگشتم ودیدم شریفی
تو دلم گفتم گل بود به سبزه نیز آراسته شد
گفتم بله كاری داشتید
بله
كارتون نمیخواهید بگیرید وای اصلا حواسم نبودكتاب خونه تاساعت 4 بیشتر باز نیست
استثنا به خاطر امتحانات ساعت شو تا ساعت 8كتابخونه باز ست وهر روز یكی مومنه وكارت های بچه ها رو مسول ها میگیرن كه كارت های مارو هم گرفته بود
رفتم تا كارت ها رو بگیرم همش فكرم برون بود كه منومسعود نبینه
كه با یه صدای به خودم اومدم دیدم شریفی خانوم دانش كجایید چند دقیقه ست دارم صداتون میكنم منم كه همل شده بودم بل بل بله همین جا
كارت هارو گرفتم
رفتم سمت بهار گفتم بیا كارت تو بگیر
با هم به سمت در خروجی رفتیم كه
دیدم مسعود با دوستاش تقریبا نزیك در خروجی ان بودن اینكه نگاهی كنم
سریع از كنارشون با بهار رد شدم همش استرس داشتم كه منو دیده باشه
رو كردم و به بهار گفتم بهار مارو كه ندید ؟
نه چون اون لحظه كه ما داشتیم رد میشدیم پشتش به ما بود فك نكنم مارو دیده یاشه

تو دلم یه نفس راحت كشیدم و خدا رو شكر كردم كه منو ندید
رسیدم نزدیك كوچه مون كه از بهار خداحافظی كردم گفتم بهار ممنوم بابت راهنماییت

بهار قابلی نداشت

زنگ خونه رو فشار دادم تا در باز بشه از فرصت استفاده كردم گفتم حالا كه كسی تو كوچه نیست منم شروع به باز كردن دكمه های مانتوام كردم خدارو شكر لباسی كه از زیر پوشیده بودم بلند بود
یه هو در باز شد
خدای من نه این امكان نداشت
دیدم مسعود در رو برام باز كرده

اینقدر شوكه شده بودم كه نمیتونستم حرف بزنم ولی یاد حرف بهار افتادم كه بهم گفته بود كاملا عادی رفتار كن

همین جور كه وارد خونه شدم سرم رو آوردم بالا گفتم سلام پسر خاله
خوب هستید
دیدم قیافه اش شبیه یه علامت سوال شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا وارد شدم دییدم بنیامین اومد سمتم سام آ ژی
سریع گرفتمش بغلم و یه ماچ آب دار از لپ ش كردم سلا داد شی چطوری قربونت برم فدات شم
دیدم سریع آستین لباس شو زد بالا گفت
آژی ببین اوف شدم الهی قربونت برم عیب نداره بزرگ یشی یاد میره
گذاشتمش زمین و رفتم سمت آشپزخونه دیدم مامانم و خاله ام اونجا هستن دارن با هم حرف میزنن رفتم مامانو بغل كردم سلام مامانی خودم چطوره خوبم دختر گلم خوبی مامان
بعد به سمت خاله ام رفتم و یه سلامی هم عرض كردم گفتم فعلا با اجازه من برم لباس ها مو عوض كنم

از پله ها رفتم بالا كه بهدر اتاقم رسیدم و احساس كردم كسی داره پ1شت سرم میاد قلب ام داشت می آمد تو دهنم كه برگشتم دیدم مسعوده بدون
اینكه بهش محل بدم در اتاقم رو باز كردم و رفتم اتاقم

كه دیدم داره در میزنه گفتم كیه منم مسعود میتونم بیام اتاقت دیدم

دست بردار نیست گفتم نه نمیشه
چرا
خدای من چی كار كنم كه یه هو گفتم مگه ندیدید من با لباس بیرون اومدم اجازه بیدید میام
كه بعد از چند ثانیه صدای قدم ها شو كه داره میره از پله ها پایین رون شنیدم خدایا من اینو چیكارش كنم كاش میشد اتاقم بمونم ونرم پایین
همین جوری كه داشتم با خودم كلنجار میرفتم كه دیدم نمیشه هر كاری كنم زشته باید برم
لباسم رو عوض كردم یه لباس آبی آسمانی ام كه آستینش كار شدهد بود با یه شلوار لی سرمه ای پوشیدم و موهامو با كش بستم و یه رژ صورتی كم رنگ و مداد چشم ردم و تو آیینه كه نگاه كردم خوب شده بودمویه شال
سفید سرم كردم و رفتم پایین
دیدم مسعود رو مبل نشسته داره تلویزیون میبینه یه هوبرگشت سمتتم و گفت سلام بونا خانوم تحویل نمیگیری
من یه جاب كوتاه بهش دادم كه دیگه نتونه چیزی بگه گفتم نه این حرف ها چیه .
دیدم كه دیگه ساكت شد ولی سنگینیه نگاهش رو احساس میكردم

سریع بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه كه به مامانم كمك كنم گفتم مامان كاری داری بگو من انجام میدم كه مامانم نه گذاشت نه برداشت و بهم گفتم
نه مادر بروپیش كه مسعود تنهاست
تودلم هزار بار خودم رو لعنت كردم كه چرا تقاضای كمك دادی آخه می مردی حرف نمیزدی
با یه حالت كلفگی كه توش عصبانیت هم باشه رفتم تو سالن كه دیدم حواسش به تلویزیونه داره فوتبال نگاه میكنه

كه یه هو بنیامین اومد پیشم گفت آژی من خواب میاد خو
الهی قربو.نت برم بیا بغلم كه رو كردم به مامانم گفتم مامان بنیامین غذا خورده جون خئوابش میادمیخوام بخوابونمسش
مامان گفت آره شام شو خورده برو مادر بخوابونش همین جور كه بنیامین تو بغلم بود محكم بغلش كردم و گفتم الهی آژی گبونت بره دادشی خودم
واقعا بنیامین به دادم رسید

كه دیدم قیافه شو داره لوس میكنه من تو بخلت بخافم
دیگه خودتو لوس نكن بردمش اتاقم و رو پام گذاشتمش كه بعد از یه نیم ساعتی خوابش برد چون بنیامین خوابش سبك بودگذاشتم كه قشنگ خوابش سنگین بشه
كه وقتی مطمن شدم از رو پام برش داشتم وگذاشتمش رو تخت
دیگه خودمم حوصله پایین رفتن نداشتم دیدیم نمیشه بچاره ای نیست باید برم
از پله ها اومدم پایین كه دیدم كسی حواسش به من نیست از فرصت استفاده كردم و رفتم سمت بالكن
همیشه وقتایی كه كلافه میشدم یا بی حوصله میرفتم تو بالكن و برای خحودم آروم آروم شعر میخوندم
تو بالكن بودم وداشتم شعر میخوندم نمیدنم كه چطور شد كه یه هواین شعر سهراب به ذهنم رسید و شروع به خوندنش كردم


قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.
قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید .
همچنان خواهم راند .
نه آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا- ژریانی كه سر از آب بدر می آرند
.در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .
همچنان خواه راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد .دور
مردآن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سر شاری یك خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه ی تالاری .سرخوشی ها را تكرار نكرد .
چاله ها آبی حتی مشعلی را ننمود .
دور باید شد دور .
شب سرودش را خواند
نوبت پنجرهاست .
هم چنان خواهم خواند .
همچنان خواهم راند
بازدوباره با خودم این بیت رو تكراركردم
دور باید شد دور
دور باید شد دور
اصلا متوجه اشك هایی كه داشت از صورتم چكه میكرد نشدم
فقط خیس شو احساس كردم
ولی هر چی كه بود آروم شده بودم
سریع اشك هامو از صورتم پاك كردم كه كسی متوجه نشه
یه نفس عمیق كشیدم همین كه برگشتم دیدم مسعود ایستاده دم بالكن داره منو نگاه میكنه
انگار از اول شعر منو تا آخر شو گئش كرده بود نگاه ش مكه این رو میگفت
اصلا به روی خودم نیاوردم همین كه خواستم از در برم تو اتاق كه دیدم مچ دستم رو گرفته
نگاهی بهش انداختم و گفتم دست و لطفا ول كنید
دیدم بیشتر داره فشار میده كه یه منو با خودش كشوند تو بالكن
تقریبا با یه صدای بلند و همراه با جدیت رو كردم و بهش گفتم چه خبرتونه
چرا اینجوری میكنید
كه دیدم دستمو آزاد كرد
و سمت نردها ی بالكن رفت منم كه همین جور ایستاده بودم كه ببینم چی میگه
یه چند دقیقه ای رو سكوت كرد دیدم این طوری نمیشه
تا اومدو حرف بزنم كه یه هو گفت
بونا تو چرا از دست من فرار میكنی ؟؟؟؟؟؟
مونده بودم چی بهش گفتم
بایه صدای كه گرفته بود چون من هر موقع گریه میكردم صدام میگرفت
با همون صدا كه همراه با لرزش بود گفتم من از دست شما فرار نمیكنم
نمیدونم كهچرا این طوری فك میكنید
دیگه منتظر جوابش نموندم كه سریع خودم رو اول به دست شویی رسوندم
و یه آبی به صورتم زدم و ا ومدم بیرون
اون قدر با عجله از پله ها پایین اومدم كه .......
همین جور كه داشتم با عجله میامدم هنوز چشمام از شدت گریه قرمز شده نمیخواستم كسی منو با اون قیافه ببینه و از طرفی میخواستم كاریهایی كه باعث عصبانیت اون میشه رو انجام بدم اتا دیگه سراغ من نیاد كه یه هو یادم افتاد اون وقتی كه خونه ما میاد دوست نداره كه من برم سر وقت یه كار دیگه و تو جمع نباشم امدم پایین و دیدم كسی نیست فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم سراغ طرح هایی كه باید تحویل استادم میدادم یك سری طرح های سنتی از اشیا های قدیمی .از اون جایی كه مادرم یه سری وسایل قدیمی داشت همراه وسایلی كه برای كشیدن طرح ام آماده كرده بودم رفتم حیاط سمت انباری چون مادرم اون هارو تو انباری نگه میداشت رفتم سمت انباری ...
در رو باز كردم و چراغ انباری رو روشن كردم رفتم سراغ گلدان ها و یه سری پارچ هایی كه مادرم اون هارو گذاشته بود رو قفسه ...
دستم رو دراز كردم ویكی از اون گلدان هایی كه روش طرح هخامنشی رو داشت برداشتم و از انباری اومدم بیرون ...
همون لحظه صدای مادرم رو شنیدم كه داره صدام میكنه
منم با همون گلدونی كه دستم بود رفتم اتاق گفتم بله مامان گلم..
مامانم كه از دیدن من تو اون حالت تعجب كرده بود گفت این تو دست تو چیكا میكنه ..
منم كه رگ شیطنتم گرفته بود رو كردم و گفتم كار بدی نمیكنه ...
مادرم همون جوری با یه نگاهی كه توش خط ونشون بود گفت حالا میخوای چی كار انو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم قیافه مظلومانه به خودم گرفتم و گفتم خو كارش دارم دیه ماما
خرافش نیكنم البته قول نیدم خو به خدا بلای كالم میخافش خو اون جوری نیگا نكن
دلت میاد ماما
مامانم كه دیگه معلوم بود داره میخنده گفت از دست تو ..


*****
تو حیاطمون یه آلاچیق داریم كه ته حیاطه كسی زیاد اون طرف نمیره به خاطر همین همیشه وقتی بخواهم از جمع دور باشم یا دلم میگره میرم اونجا


رفتم تو آلاچیق نشستم و شروع به كشیدن طرح ام كردم
همین جور كه مشغول كشیدن طرح ام بودم برای اینكه حوصله ام سر نره هدفون گوشی رو به گوشی زدم وشروع گوش كردن آهنگ
كردم
ومشغول به ادامه كارم شدم وز یر لب آهنگو تكرار میكردم

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خو میكنم بااین فراموشی وخاموشی
چرا چشم دلم كوره
عصای رفتم سسته كدوم موج پریشونی تورو ذهن من شسته
خدایا
فاصله ات تا من خودت گفتی كه كوتاه از اینجا كه من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
من تكرار بیزارم ...


تو همین حس حال بودم كه احساس كردم كسی پشت سرم ایستاده تا برگشتم یه هو ........

برگشتم ودیدم مسعود داره منو با تعجب نگاه میكنه از طرز نفس كشیدنش كاملا معلموم بود كه خیلی عصبانیه و كلافه چند لحظه ای نگاهش كردم و بعد در كمال خونسردی بهش گفتم شم اینجا چی كارمیكنید !
وبعد بدون اینكه بهش توجهی كنم رو برگردوندم ومشغول كارم شدم

از برخوردی كه باهاش كردم راضی بودم چون بد جوری بد جوری بهش برخورده بود وبعد از چند ثانیه ای میشنه روبه روی من به من نگاه میكنه تو دلم گفتم خدایا مارا ازشر این موجود دوپا نجات بده

وبعد چند ثانیه ای سكوت رو میكنه و بهم میگه میتونم یه سوال ازت بپرسم اگه مزاحمت نیستم ؟
منم كه از دستش كفری بودم برگشتم گفتم میبینید كه كار دارم لطفا مزاحمم نیشید ...
آنچنان از دستم عصبانی شده بود كه كل صورتش سرخ شده بود یكه یه هو رو كرد وبهم گفت
معلومه داری چیكار میكنی این بچه بازی ها چیه كه در میاری بونا ها ؟چند وقته كه رفتارت تغییر كرده دیگه مثل قبل با هام صمیمی نیستی

فكر میكنی نمیفهمم كه داری از دستم فرار می كنی وقتی هم كه باهات حرف میزنم با هام رسمی حرف میزنی ده لا مصب بگو چی تو سرت میگذره فكر كردی من تورو جلوی در كتابخونه ندیدم..
بونا جواب منوبده ؟
مكنم كه كاملا سكوت كرده بودم ونمیدونستم باید چی بگم ؟
كه همون لحظه برگشت بهم گفت نمیخوای حرف بزنی باشه من این قدر این جا میشینم كه تو به حف بیایی
خواستم كه از جام پاشم كه یه هو دستم و گرفت و منوبه عقب هول داد و گفت میشینی سر جات تا جواب سوال های منو ندی از این جا جوم نمی خوری ؟
من كه اونقدر ترسیده بودم كه نمیتونستم حرف بزنم دیگه داشت اشكم در میومد كه با خودم گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار تمام جرات رو جمع كرد و بهش گفتم
خودت كردی آقا مسعود من بچه نیستم كه نفهمم دارم چی كار میكنم
الكی هم رفتارم با كسی عوض نمیشه مگر این كه اون طرف كاری كرده باشه
پس یه ذره فكر كنی خودت متوجه میشی برای چی من با تو برخورد میكنچه عجب به حرف اومدی ؟

من كه یوا ش یواش داشتم قاطی میكردم رو كردم وبهش كفتم اگه تا الان حرفی نزدم وسكوت كردم فقط به خاطر این بوده اینجا مهمون هستید ومن دوست ندارم به مهمون بی حرمتی كنم حالا هم برو میخوام تنها باشم

رو كرد و بهم گفت بونا میخوام از دهن خودت بشنوم همون اول هم بهت گفتم
نمیرممممممممممم
تا نگیییییییییی


با تمام عصبانیتی كه از ش داشتم گفتم خیلی دوست داری بشنوی؟

گفتم یادت میاد اون روزی رو كه من حالم خوب نبود زنگ زدی امودی دنبالم دم كتابخونه
اره یادمه

خیله خوب خدارو شكر كه یادته بقیهش هم كه مربوط به اون حركتی كه كردی میشه
دیدم چشماش چهار تا شد وگفت بونا تو از دست من به خاطر این كه تو رو بوسیدم نارحتی
انگار كه براش جگ تعریف كردم شروع به خندیدن كرد
من كه اعصبانی دنبال موقیعیت
بایه صدای بلند شروع كردم به گفتن آره باید از نظر تو خنده دار هم باشه اكگه نمیخ0ندیدی باعث تعجب بود
ببین مسعود خان خوبه خودت منو میشناسی و میدونی كه من اهل یه همچین چیزهایی نیستم ونخواهم بود تو بااین حركتی كه كردی داون اعتمادی رو كه من بهت داشتم رو از بین بردی ؟
دیگه نمیتونم بهت اعتماد كنم
میفهمی
من به چشم یه بادر كه میتونستم بهش تكیه كنم بهت نگاه میكردم هر وقت برام مشكلی پیش میومد یا دلم میگرفت اولین نفری بودی كه از من باهاش حرف میزدم
اون روز هم اگه سكوت كردم و هیچی نگفتم نه به خاطر این كه فك كنی از این حركتی كه انجام دادی خوشحال شدم تو خودت میدونی كه من با پسر ها رابطه خوبی ندارم وبیشتر تاوقات در حد یه سلام علیك بیشتر نیست ولی من با تنها كسی كه راحت بودم تو بودی با این كه پسر بودی ولی هیچ وقت كاری نكردی كه بهت بی اعتماد بشم تا این كه اون حركت رو ازت دیدم
واقعا شوكه شده بودم
اصلا ازت انتظار یه همچین حركتی رو نداشتم همین جور كه داشتم اشك میخریختم گفتم حالا فهمیدی كه چرا از دستت فرار میكنم الان هم فقط به عنوان یه پسر خاله قبولت دارم
اومد كنارم نشست و گفت من بهت حق میدم با شناختی كه من از تو دارم تو یه دختر حساسی هستی ولی قصد من فقط آروم كردن تو بود باشه منم دیگه مزاحمت نمیشم ببخشید بابت كاری كه كردم بونا منو ببخش ...
داشتم حاضر شدم كه برم دانشگاه وبعد طرح هایی را كه شب قبل كشیده بودم آماده كردم ... از اتاقم خارج شدم و رفتم سمت آشپز خونه برای خودم صبحونه ای درست كردم و خوردم و بعد از خونه زدم بیرون ..
همین جور كه داشتم راه میرفتم با خودم فكر كردم كه چقدر خوب از پس مسعود بر آومدم
دیگه سعی كردم بهش فكر نكنم ...
رفتم سمت جای كه با بهار قرار داشتم طبق معمول باچند دقیقه ای تاخیر اومد ..
با هم رقتیم سمت ایستكاه اتوبوس
بهار -ئ یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی ؟
نه
بپرس
با مسعود چی كار كردی ؟
هیچی قرار بود چی كار كنم .
بگو دیگه دیشب كه بهم گفتی همش تو این فكر بودم كه بعد ش چی شد
شروع كردم به تعریف وبهار هم با دقت به حرف هام گوش كرد بعد از تموم شدن حرف هام بهار با تعجب داشت بهم نگاه میكرد
چی چرا این جوری نگاه میكنی ؟
آخه موندم كه تو چطوری تونستی این حرف هارو به اون بزنی ؟
دیگه دیگه
میشه دیگه راجع بهش صحبت نكنی بهار باور كن اذییت میشم دیگه دوست ندارم راجع بش چیزی بشنوم یا بگم
باشه
بهار - باشه دركت میكنم

همون لحظه اتوبوس اومد و منو بهار سوار شدیم
تو راه داشتیم با بهار راجع به پروژهایی كه یكی از استاد هامون بهمون داده بود صحبت میكردیم
آخه پروژه ی ما درباره یكی از آثار باستانی بود كه باید اطلاعات مربوط به اون عصر رو پیدا میكردیم
با بهار به این نتیجه رسیدیم كه اول یكك سری اطلاعات اولیه را از كتاب های مربوطه پیدا كنیم موضوع پروژ ه رو مشخص كنیم چون موضوع آزاد بود ودست ما هم با ز بود ومنو بهار تو یه گروه دونفری باهم بودیم
رسیدیم دانشگاه ورفتیم سر كلاس
وبعد از چند دقیقه استاد اومد سر كلاس
وشروع به درس دادن كرد بعد از اتمام درس با بهار رفتیم سمت ممیز استاد طرح ها رو به استاد نشون دادیم
استاد تا به طرح من نگاه كرد از خوشش اومد وگفت خانوم دانش اگه میتونید اطلاعاتی را راجع به طرحی كه كشیدید برای من بیارید من یه نمره مخصوص براتون درنظر میگیرم
منم چاره نداشنتم قبول كردم
طرح بهار هم استاد قبول كرد و گفت خانوم اكبری اگه میتونی مثل یا نمونه ای از این طرح ها بیاری شما هم مثل خانم دانش یه نمره مخصوص میگیرید بهارهم مثل من قبول كرد
اون روز دوتا كلاس بیشتر نداشتیم كه بعد از تموم شدن كلاس مون

رو كردم به بهار گفتم داستان رو آوردی كه یك حال اساسی از این جناب جوجه خروس بگیریم
بهار همبا خنده ی گفت بله..
كه باهم به سمت فرهنگ سرا راه افتادیم

با بهار مشغول حرف زدن بودیم داشتیم راجع به پروژه ای داشتیم با هم حرف میزدیم كه راجع به كدوم آثار باستانی تحقیق كنیم واینكه اطلاعت اش رو ا كا پیدا كنیم كه من گفتم بهار بیا راجع به خانه های سنتی و قدیمی كه تو كاشان هستد تحقیق كنیم
بهار - باشه ایده ی خوبیه
فقط مونده بودیم اطلاعات رو از كجا بیاریم كه یه هو احساس كردم كسی پشت سرم ایستاده كه یه هو باصداش جا خوردم برگشتم دیدم بله جناب شریفیه (تو دلم گفتم این جوجه خروس هم غیر از ادعا كردن فضول هم هست ) كه رو كرد به من و بهار گفت با عرض پوزش م حرف هاتون رو شنیدم تو دلم گفتم ( اون كه نمیگفتی هم ما خودمون فهمیده بودیم ) گفت من میتونم اطلا عاتی رو كه میخواهید در اختیار تون قرار بدم من و بهار بهت زده به هم نگاه كردیم كه من گفتم شما چطوری میخواهید به ما كمك كنید
خوب دیگه مگه شما دنبال اطلاعت نیستید ؟
بهار - بله دنبال اطلاعات هستیم ولی اطلاعاتی كه به درد ما و كارمون بخوره .
میخواستم همون لحظه بهار رو محكم بغل كنم بگم دستت درست
كه گفت اطلاعات هم به درد تون میخوره فقط ایت اطلاعات تو سایت فرهنگ سرا هست كه اگه بخواهید من میتونم در اختیار تون قرار ش بدم
قبول كردیم كه اطلاعات رو بهمون بده
كه رو كرد و به ما گفت پس لطف كنید یه فلش بیارید كه من براتون بریزمش تو تو فلش
كه من گفتم فلش با من براتون میارم وبعد تشكر كردیم به سمت كلاس رفتیم


بعدازتموم شدن حرف های خانوم اسدی رو كرد وگفت خانوم اكبری داستان این هفته با شما بود آماده هستید كه بیاید و داستان تون رو بخونید
گبهار هم با اعتماد به نفس گفت بله حاضرم
بهار رفت به سمت صندلی كه كنار خانوم اسدی بود و رو اون نشست
بهار شروع به خوندن داستانش كرد داستانش با این كه تخیلی بود ولی واقعا قشنگ بود

كه بعد از توم شد ن داستان خانوم اسدی رو كرد به جمع و گفت حالا نوبت نقد داستانه
دوستان هركسی هر نظری داره بیان كنه البته جانب احترام رو هم داشته باشه تو دلم كلی حال كردم وگفت دستت درد نكنه شاید بعضی ها هم كه بیعد میدونم یاد بگیره

كه تك تك بچه ها شروع به نظر دادن كردن بیشتر نظرات مثبت بود
وهمه از داستان خوششون اومده بود
كه تنوبت به این جوججه خروس رسید
كه برگشت گفت
من به نظر دو ستان احترام میزارم (تو دلم گفتم چه عجب )
ولی خانم اكبری داستان شما خیلی اغراق آمیزه وبعضی از قسمت های اون
تقریبا غیر قابل باوره

دركل داستان تون بعد نیست
وای دیگه دلم میخواست پاشم لهش كنم
كه بهار گفت ببخشی آقایی شریفی اگه توجه میكردین داستان من یه داستنا تخیلی بود پس طبیعی كه یه سری قسمت های اون غیر قابل باور باشه
میخواستم همخون جا از خوشحالی دادبزنم
ولی دركمال خونسردی گفت موضوع داستان رو كه متوجه شدم منظور من

این بود یه از قسمت های داستان تون به داستان های تخیلی نمیخوره بیشتر اغراقه
بهار كه معلوم بود عصبیه دیگه چیزی نگفت
كه خانوم اسدی گفت دوستان جلسه بعدی داستان با آقای شریفیه
وبعد ختم جلسه رو اعلام كرد
رفتم سمت بهار گفتم بهارام اكشال نداره این عقده اییه فك میكنه كیه ولش كن
جاسه بعد دارم براش
با بار به سمت در خرو جی رفتیم یه هو رو كردم به بهار گفتم بهار نكنه لج كنه اطلاعات غلط بهمون بده بهار گفت اولا اینكه ما از اون درخواست كمك نكرده بودیم بعدش هم اینكه با این كار بیه جور هایی خودشو زیر سوال میبره
با شنیدن حرف های بهار خیالم راحت شد
(ولی چه فكر مسخره ا ی بود )


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آن روی دیگر عشق؛رمان آن روی دیگر عشق فصل دو , رمان آن روی دیگر عشق فصل سوم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic