سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

اهههههه بازم خواب موندم!خیر سرم واسه 6 ساعت گذاشته بودم که هفت کتابخونه باشم!آآآآ...نگو باز این بنیامین اومده با گوشیم ور رفته! خدا خفه ش نکنه! اه اه...بچه هم اینقدر شر! من که نمیدونم مامان سرش چی خورده این جوری شده..به کی رفته...اه...ساعت هشت ِ خوب شد پاشدم! پاشم،پاشم کم تر غر بزنم به جون ِ خود ِ خل وضعم...با گیجی پاشدم رفتم سمت حال که برم دست ورومو گربه شور کنم که یهو چشمم افتاد به بنیامین که دیدم چند تا برگه تو دستاشه وداره اون ها رو تفی میکنه...در واقع مسابقه پرتاب تف رو برگه ها گذاشته! مسیر تفا رو گرفتم و رفتم جلوتر که ببینم برگه های کدوم بنده خدایی رو داره به گند می کشه دیدم جزوه های منه چشمام چهار تا شد !!!!!!! یهو داد زدم گفتم بنیامــــــــــــین چیـــــیکارررررمیکنییییــ ــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟ مامانم با آرامش همیشگیش اومد گفت :چیزی نیست چند تا برگه ست گفتم: مامان فقط چند تا برگه ست؟ همین؟جزوه های منه هااااا مامانم هم شانه ای بالا انداخت و گفت از دوستت دوباره بگیر! به همین راحتی!
پوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم اگرم می گفتم فایده ای نداشت!..اعصابم خورد شده بود نمیتونستم بزنمش چون تو مرام ما ضعیف زنی نیس که! بگیریم یه بچه 4 ساله رو بزنم! مجبور شدم خودم روبه فحش بکشم .... بیخیال جزوه ام شدم گفتم میرم کتابخونه از جزوه بهار کپی میکنم

***

بهاز:میگم بونا؟؟؟!
_ها چیه؟!
بهار:میگن قراره مسابقه کتابخوانی بزارن منو تو هم که خوره کتاب بیا بریم شرکت کنیم
_بهار بیا بیخیال شو ما خیرسر مون داریم برای کنکور میخونیم هنر کنیم به درس های خود مون برسیم
بهار : راست میگی ها بونا من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم
بونا : تو به چه موضوع هایی فکر میکنی ؟
یهار : داشتیم
برو حالا درس هاتو بخون بیشتر ازاین مزاحم نشو ...
داشتم درس میخوندم و اینقدر مشغول درس خوندن بودم که یه هو بایه صدایی از جام پریدم...
سر مو بلند کردم دیدم مسول کتابخونه ست حالا انگار نمی تونست آروم تر هوار بکشه برگشت بهم گفت : خانوم دانش دیگه وقت تموم شد از اون جایی که مردها نمیتونن بیان داخل سالن مطاله خواهران خانوم زمانی مسول سالن خواهران و مسول سالن برادران که طبقه پایینه آقای کرمی است وهر کدوم زمانی که ساعت کاری کتابخونه تموم میشه میان به سالن ها سر کشی میکنن واگر هم کسی تو سالن باشه میان تذکر میدن منم همین جور که وسایلم رو جمع میکردم دیدم بهار ایستاده طبق معمول در خال غر زدن بود امدم پیشش گفتم خیله خوب امدم داشتیم از سالن خارج میشدیم گفتم بهار اونجا رو عمو جغد شاخ دار ببینش ( لقب یکی از پسرهای های کتابخونه ) گفتم آره خودشه داره با دوستایی جلف تر از خودش چرت وپرت میگن بیا زود بریم بیرون همیم طور که داشتیم راه میرفتیم یه هو
بهار گفت بونا یه چیز راستی داستان فردا رو چیکار میکنی
خوب شد بهم گفتی بهار اصلا حواسم نبود بهار :چیکار میکنیش
نمیدونم .یه کاریش میکنم حالا بیا فعلا بریم
رسیدم نزدیک خونه که از بهار خداخافظی کردیم و رفتیم
رسیدم خونه مامانم رو دیدم تو آشپزخونه ست
رفتم پشتش وبعد با صدای بلند سلام کردم
مادرم که از ایم کارم شوکه شده بود فقط یا اخم نگا هم کرد منم قیافه ی آدم های مظلوم رو به خودم گرفتم با تغییری که تو صدام ایجاد کرده مثل این بچه ها گفتم مامانییییییییییی دیدن داره بهم میخنده منم از فر صت استفاده کردم و پریدم بغلش کردم فتم ببشید مامامی خودم .مامانم همین طور که میخندید گفت از دست تو !
رفتم اتاقم بعداز تعویض لباس هام توفکر داستان فردام بودم آخه تو فرهنگ سرا من عضو بخش داستان نویسی بودم نمیخواستم که کارم بد بشه همین طور که داشتم فکر میکردم یه هو یه داستانی امد ه ذهنم که اولش ....

تو ذهنم داشتم بررسی میكردم برای شروع مقدمه داستان مونده بودم كه باید از كجا شروع كنم
كه یه داستان خوبی از آب در بیاد رفتم سراغ كتاب هایی رفتم كه میتونست توی این زمینه بهم كمك كنه بعد از كلی گشتن
شروع به نوشتن كردم داستانم رو نوشتم حدود یه چند ساعتی وقتم رو گرفت وبعد از تموم شدنش نگاهی به ساعت اتاقم كردم و دیدم آخر وقته رفتم به سمت تختم ودیگه چیزی یادم نمیاد و.....

*** بیدارم شدم شروع به آماد ه شدن ورفتن كردم
یه چشمم اقتاد به داستانم كه داشت یادم میرفت برش دارم به خودم گفتم خوب شد دیدمش و اگرنه امروز آبروم میرفت برداشتمش وبعد از خوردن صبحونه اونم چه صبحونه ای چون اصلا من با صبحونه خوردن زیاد موافق نیستم
داشتم از آشپز خونه میامدم بیرون كه بنیامین چهار دست وپا امد پیشم وبا زبون بچگیش گفت آجییی كییی میای ؟ من رفتم سمت شو بغلش كردم یه بوسش كردم گفتم آجیی زود زود میاد باچه اونم سر شو تكون دادوتایید كرد


رسیدم كتابخونه دیدم بهار ام داره همزمان با من میاد بعد سلام واحوال پرسی رفتیم به سمت سالن تو كتابخونه مشغول درس خوندن بودم كه یه هو چششمم خورد به ساعت دیدم دیگه باید برم انجمن داستان نویسی میرفتم
رفتم پیش بهار گفتم زود باش بدو كه دیر شد بهر هم زود از جاش پاشد و باهم رفتیم
انجمن تو خود كتا بخونه طبقه سوم بود وقتی رسیدیم دیدم تقریبا همه اعضا اومدن
ونگاه كردم به بهار گفتم یه ذره میترسم نكنه مورد نقد شدید قرار بگیرم بهار رو كرد و بهم گفت نگران نباش همه چیز خوب پیش میره
اما چه خوب پیش رفتنی ؟؟؟؟؟؟؟
مسول انجمن كه خانوم اسدی بود بعد از سلام كردن به اعضا جلسه رو رسمی اعلام كرد
وبعد نگاه كرد به من گفت : امروز نوبت خانمو دانش كه بیاد داستانشو بخونه
همین جور كه دلم مثل سیر و سركه میجوشید سمت میزی كه جلوی اعضا قرار داشت رفتم روی صندلی كه كنار میز قرارداشت نشستم وبایه نفس عمیق شروع به خوندن داستانم كردم داستانم درباره یه دختری بود كه میخواست با بیماری كه دار ه مقابله كنه واونو از پا در بیاره كه ....
خانوم اسدی اومد پیشم روی صندلی كنار من نشست واز اعضا خواست كه داستان منو نقد كنن
آقای زمانی كه تو این كار تقریبا از همه اعضا وارد تر بود شروع به صحبت كرد وخیلی مودبانه گفت با این كه كار اولت بوده بد نیست فقط یه كم تو شرح وقایع دقت كن دیگه داشتم از خجالت میمردم به بهار نگاه كردم كه دیدم داره میخنده با یه نگاهی كه بهش كردم لبخند ش رو جمع كرد راستش من تو صحبت كردن با آقاییون زیاد راحت نیستم
و اكثر مواقع كه با هاشون میخوام صحبت كنم سر رو می اندازم پایین واصلا به هشون نگاه نمیكنم وهمین موضوع عذابم میدا د فقط به خاطر این كه تو ارتباط برقرار كردن باهاشون راحت نبودم وبرای پرسیدن یه سوال كوچیك كلی با خودم كلنجار میرفتم ..... در واقع روم نمیشد با هاشون حرف بزنم وفقط من تو خانواده این جوری بودم
نوبت قای شریفی رسید كه تقریبا داستان نویسیش بد نبود
شروع به صحبت كردن كرد وگفت خانوم دانش داستانتون مثل كسایی كه تا به حال هیچ كتابی راجع به ادبیات نخوندن و همین جور از سر سرگرمی میان شروع به داستان نویسی میكنن البته باید بگم شما فعلا آماتور هستید و این موضوع هم باعث شده كه شما این طوری داستانتون رو بنویسید وباید بیشتر تمرین كنید
خلاصه فقط كم مونده بود دادو بیداد كنه
اونقدر عصبانی شده بودم كه نمیتونستم نگاهش كنم و جواب نقدش رو بدم با خودم میگفتم من این همه زحمت كشیدم حقش نبود كه با هام این طوری بر خورد بشه
همین جور كه در حال حرص خوردن بودن بودم خانم اسدی از اعضا تشكری كرد وختم جلسه رو اعلام كرد
اصلا حواسم به خودم نبود دیدم یكی داره منو تكون میده سرم رو آوردم بالا دیدم بهار بود او مد پیشم مو شروع به دلداری دادنم كرد فقط به چشماش نگاه كردم وگفتم بهارفقط كمك كن كه رفتارش رو ...........

رسیدم خونه برای اینكه كسی متوجه نارحتی ام نشه سریع خودم رو به اتاقم رسوندم
كلی فكر كرم وبه خودم گفتم باید یه سری از رفتار هامو عوض كنم نباید در برابر مردها كم بیارم انگار یه حسی بهم میگفت كه این رفتار رو عوض كن بعد كلی كلنجار رفتن تصمیم گرفتم كه این رفتارم رو عوض كنم اینكه راحت با آقایون برخورد كنم یعنی اینكه خجالتی بودنم رو بزارم كنار و از روبه رو شدن باهاشون نترسم.....



******
هنوز خواب بودم كه احساس كردم كه یكی داره آروم دست به صورتم میكشه چشمامو نیمه باز كردم دیدم بنیامینه چشمامو باز كردم بهم گفت آجی جونم بیدال سو دیه بتسه دیه باچو ( دوستان به زبان بچگی بود )
پاشدم گفتم باچه دادشی بنیامین رو بوسش كردم و بغلش كردم
همین جور كه بغلم بود از پله ها اومدم پایین
دیدم مامانم داره صبحونه رو حاضر میكنه رفتم بهش سلام دادم و بهش گفتم پسر دسته گلتون رو كه برای بیدار كردن من فرستادینش تحویل بگیرید كه من باید برم دست وصورتم رو بشورم
مامان با آرامش همیشگیش بهم خیره شد وكفت این حرف ها چیه خودش اود بیدارت كرد ... من كه باورم ام شد
بنیامین رو بوسش كردم ومحكم بغلش كردم بهش گفتم دادشی داشتیم ! اوم یه لبخند زد از روی شرارت بس كه این بچه شره

واز بغلم امد پایین
اون روز حس رفتن به كتابخونه رو نداشتم رفتم سمت تلفن به بهار زنگ زدم بعد از چند تا بوق تلفن رو برداشت سریع گفتم معلمومه كجای دختر ؟
دیدم یه صدای مردونه داره از پشت تلفن میاد (یكی نیست بكه اول ببین پشت تلفن كیه بعد بتوب بهش ) گفت اولا سلام من بهار نیستم برادرشم حال شما خوبه من كه به ته ته پته افتاده بودم گفتم ممنون مرسی
كفتم ببخشید فك كردم بهاره شرمنده سریع گفت نه خواهش میكنم
گفت یه چند لظه گوشی رو نگه دارید تا بهار رو صدا كنم
بعد از چند لحظه صدای بهار سلام كردم گفتم بهار میشه امروز كتابخونه نری میخوام با هات حرف بزنم
بهار گفت باشه كجا بیام
منم گفتم بیا خونمون منتظرتم اونم قبول كرد گفت باشه یه رفیق بیشتر نداریم گفتم بابا چاكریم آبجی جوفتمون زدیم زیر خنده گفتم دیه قطع كن زودبیا اینجا گفت باشه فعلا ....
همین جور كه منتظر بهار بودم رفتم یه مقدار اتاقم كه صد رحمت به بازار مسگر ها كه شتر با بارش گم میشه رو تمیز كنم
كارم كه تموم شد دیدم زنگ میزنن سریع رفتم در باز كردم دیدم بهاره رفتم
پریدم بغلش گفتم كجای دختر ؟ گفت ببشید دیه گفتم كار دیگه ای كه از دستم برنمیاد زد یه شونه ام كفتم برو بچه پرو .. گفتم بیا بریم تو كه كلی برات برنامه دارم ؟
رفتیم توبهار رو به سمت اتاقم راهنمایی مردم رفتیم اتاق
اومد كنارم نشست وگفت خوب چی میخواستی بگی !
گفتم بهار میخوام یه درس درست وحسابی به این جوجه خروس بدم ! دیدم داره با تعجب نگا ه ام میكنه !
جوجه خروس كیه !!!!!!!!!!
زدم زیر خنده گفتم بابا( جناب شریفی ) رو میگم
بهار گفت دیونه ای بونا ولی اسم قشنگی روش گذاشتی !!!!!!!!گفتم بهار به نظرت چیكار كنیم رو كرد وبهم گفت : باید اول آمار طرف رو در بیاریم كه چه وقتایی كتابخونه میاد چون ما جای دیگه ای كه نمیبینیمش خوب دیگه گفتم حالا چطوری باید آمارشو در بیاریم گفت بزار حالا ببینیم چی میشه
بهار :باید از بچه ها كمك بگیریم گفتم بهار نمیخوام همه بفهمن
بهار گفت نگران نباش تو الهه رو با آرام مگه نمیشناسی گفتم چرا به فكر خودم نرسید
الهه و آرام از دوستای كتابخونه ای من و بهار بودن واقعا بچه های قابل اعتماد وخوب بودند میشد روشون حساب كرد ...


*****


با الهه و آرام بیرون قرارگذاشتیم من كه درحال حاضر میشدم مانتو قهو ای مو و باشلوار جین و شال مشكی ام رو سر كردم و با بهار رفتیم سر قراركه دیدم الهه و آرامم دارن میان
هم دیگه رو دیدم و بعد سلام و احوال پرسی
رفتیم تویه كافی شاپ كه جای همیشگیه من وبهار بود چون اكثر اوقات اونجا باهم می امدیم خوب بچه ها چی میخورید من یه كیك و بهار قهوه والهه و آرامم هم باهم آبمیوه سفارش دادن ..
براشون قضیه رو تعریف كردیم دیدم جف تشون دهنشون از تعجب باز مونده !!!!!!!!!!
بعد به من وبهار گفتن شما دیكه كی هستید ؟
گفتم خوب دیگه
جفتشون قبول كردن كه كمكمون كنن و طبق برنامه قرار شد قبل از انجام هر كاری اول آمار طرف رو كامل در بیاریم

چند روز بیشتر تا اعلام نتایج كنكور نمونده بود همین طور كه با بهار تو لابی كتابخونه نشسته بودیم
دیدیدم كه الهه و آرام خنده كنان آمدن كنار ما
پرسیدم چه خبر : گفتن بونا بیا كه خبر داریم برات در حد تیم ملی
دیگه داشتم ازكنجكاوی میمیردم رو كردم و بهشون گفتم بچه ها یه پیشنهاد بیاید بریم جای همیشگیون آرام همین طور كه با تعجب نگاه ام میكرد پرسید ؟ كجاست این جای همیشگیتون كه ما بی خبریم گفتم بیاید متوجه میشی به بهار هم گفتم كه چیزی بهشون نگه .....
از كتابخونه امدیم بیرون به سمت جای كه همیشه من وبهار زمانی كه دلمون میگرفت میرفتیم اونجا رسیدیم
تو راه هیچ كس حرفی نمیزد تا اینكه رسیدیم به جای همیشگیون كه دیدم آرام و الهه دارن با تعجب نگاه میكنن یه هو بلند گفتتن بابا عجب جای دنجیه خیلی با حاله
رو كردم وگفتم حال بیاید بریم بشینیم یه جای دنج پیدا كردیم كه از اونجا میشد تمام تهران رو دید انگار زیر پات قرار دارن
****
گفتم حالا بگید چه چیزی را جع به این جوجه خروس كشف كردین ؟
الهه رو كرد و بهم گفت
اسمش : علی
دانشجوی كار شناسی ارشد ادبیات
ادامه خبر رو همكارم به سمع ونظرت میرسونه
دیگه دهنم از تعجب باز مونده بود ...
آرام همین طور كه با ژسه خبرنگار هارو به خود ش گرفته بود
حالا بریم ادامه خبر :
این جناب شریفی متصدی كتابخونه است
ساعت 2تا 6 میاد سر كار
با تعجب بهشون گفتم بابا شوما این همه اطلاعات رو از كجا آوردین
با خنده گفتن آبجی تو دست كم نگیر ما واس خودمون خانو مارپلی هستیم
گفتم :بابا این كاره ...
یه چند دقیقه ای رو تو سكوت سپری كردیم كه یه هو بهار گفت بونا حالا میخوای چی كار كنی
گفتم كه بزار الان میگم دور هم حلقه زدیم و من شروع به گفتن نقشه ام كردمگفتم بچه ها هركدومتون باید یه كاری انجام بده .....
به آرام والهه گفتم شما هم باید بیان تو انجمن داستان نویسی فرهنگ سرا عضو بشید من وبهار باید اطلاعات مون رو در زمینه ادبیات بالا ببریم
وشما دو تا هم از این قاعده مستثنی نیستید
همین كه با دقت به حرف های من گوش میدادن
الهه گفت باید یه كاری كنیم كه حرص بخوره باید لج شو در بیاریم بهار و آرام هم حرف الهه رو تایید كردن ...
گفتم بچه هابرای اون هم یه نقشه دارم گفتم چون تو كتابخونه متصدی ست باید از این طریق اقدام كنیم
مثلا زما نی كه اون تو كتابخونه است بریم كتاب بگیریم
وقتی به بین قفسه ها دنبال كتاب میگردیم ترتیب كتاب هارو عوض كنیم
بهار گفت اگه بفهمه گفتم .. چیكاركنیم گفتم قرار نسیت بفهمه باید دونفر دو نفر بریم یعنی اینكه یك نفر كه میره كتاب بگیره اسم و شماره كتابی رو كه میخواد جاش رو تغییر بده رو تو ذهنش بسپره وبعدبیاد و اونو به نفر بعدی بده كه بره همون كتاب رو ازاون بخواد خلاصه باید كاری كنیم كه فرد ناشایستی بشه كه صلاحیت انجام كارو در كتابخونه نداره تا اونجای كه میشه باید این طوری اقدام كنیم ...... كه حسابی حالش گرفته بشه

ا بچه ها رفتیم كافی نت فرهنگ سرا كه نتایج آزمون رو ببینیم دل تو دلم نبود همش تو دلم میگفتم خدا كنه این سری رشته مورد علاقه ام قبول شده باشم چون سالهای پیش قبول میشدم ولی رشته مورد علاقه ام نبود یا اینكه شهرستان بود و خانواده نمیزاشتن من برم
همین جور كه منتظر بودیم تا صفحه باز بشه بعد از چند ثانیه نتایج رو نشون داد همین جور كه به صفحه مانیتور زل زده بودم اصلا باورم نمیشد خدای من رشته مورد علاقه ام تهران قبول شده بودمخدای من ممنون ..
بقیه ای بچه هاهم هر كدوم رشته ای رو كه میخواستن قبول شده بودن من وبهار باستان شناسی دانشگاه تهران قبول شده بودیم الهه و آرامم هم هردو روانشناسی دانشگاه تهران قبول شده بودن
دیگه از خوشحالی رو پا بند نبودیم همیدگررو بغل میكردیم و بهم تبریك میگفتیم همون لحظه به مامانم زنگ زدم و خبر قبول شدنم رو تو رشته مورد علاقه ام رو بهش دادم و مامنم ككلی ذوق كرد و بهم گفت تبزیك میگم دختر عیزم گوشی رو قطع كردم . رفتیم كه پول كافی نتی رو حساب كنیم كه دیدم ایییییییییییییییییییی این عمو جغد شاخ دار این جا چیكار میكنه رفتیم تارحساب كنیم هر كاری كردیم گفت نه اینمهدیه ای از طرف من تبریك میگم كه قبول شدید ازش تشكر كردیم و به سمت كتابخونه را ه افتادیم تو راه همش را جع به دانشگاه صحبت میكردبم كه من رو كردم به بچه ها گفتم بچه ها یه پیشنهاد موافقید كه امروز به افتخار این همه خوشحالی یه كاری كنیم بیشتر خوشحال شیم 3تایی شون باتعجب منو نگاه میكردن گفتم بابا پروژه رو كم كنی این ج.جه خروس رو میگم پاییه اییییییییید 3تایی شون یه هو گفتن پاییییییییییییییییییییههه هههههههه ایییییییییم
بزنید كه بریم
تا ساعت دو كه جناب شریفی بیاد وقت داشتیم كه نقشه رو بكشیم
رو كرد م بهشون بچه ها من میرم پایین كه كتاب بگیرم یه كتاب راجع به ادبیات بعد از اینكه رفتم قسمت مورد نظر تا كتابرو بردارم در همون لحظه یه كتاب روانشناسی برمیدارم و یه جای دیگه میزارمش یه جای پرت كه نتونه پیداش كنه بعد من میام بالا و عنوان وشماره كتاب رو به اله میدم تا اون بره كتاب رو بگیره
وبعداز اینكه رفتی كتاب رو پیذل نكردی میری بهش میگی كه كتاب رو پیدا نكردی وبعد تومیای و بهش میگی كه كتاب رو پیدا نكردی واین چه وضعیی
طبق نقشه ساعت 2 شد و دیدم كه جناب جوجه خروس یا آقای ادعا تشریف آوردن
بعد از یه چند دقیقه رفتم پایین دیدم كه مشغول خوندنه رفتم تو سیستم وكتاب شعر و زندگی نامه فریدون مشیری رو پیدا كردم عنئان و شماره كتاب رو نوشتم و رفتم بهش گفتم ببخشی آقای شریفی من این كتاب رو میخوام میشه برام تو سیستم ثبت كنید كارت كتابخونه ام رو رفت تا برام ثبتش كنه
ورو كرد بهم گفت خانوم دانش برید سمت كتاب های شعرا اونجا كتاب رو بدارید
همین جور كه داشتم بین قفسه ها رو میگشتم به قفسه مورذ نظز رسیدم وكتابم رو پیدا كردم وبعد رفتم سراغ اجرای نقشه بیچاره نمیدنه چه آشی براش پختیم كتاب رو كه مربوط به روانشناسی بود از روی قفسه كتاب های روانشناسی برداشتم و همینئئ جور بین قفسه ها داشتم میگشتم كه یه هو چشمم افتاد به قفسه كتاب های تازرخی دیدیم موضوع ازاین بی ربط تر هم پیدا نمیشه كتاب رو گذاشتم تو اون قفسه وبعد شماره وعنوان كتاب رو به ذهنم سپردم حافظه خوبی تو سپردن مطالب یه ذهنم داشتم سریع از اون قسمت اومدم بیرون تابیشتر از این بهم شك نكنه
و كتاب رو بهش دادم تا برام توسیستم بزنه كارش رو انجام دادوكارت ام رو برداشتم و رفتم پیش بچه ها
شماره وعنوان كتاب رو به الهه دادم تا بره پایین الهه رفت تااولین نقشه رو اجرا كنن اول یه كمی توسیستم گشت وبعد رفت شمار ه وعنوان كتاب رو بهش نمشون دادو بهش گفت تو قسمت كتاب های روانشناسی قفسه 2 برو بردار
الهه خیلی خونسرد رفت وبیین قفسه ها رو گشت بعد از گذشت نیم ساعت با حالت عصبی كه به خودش گرفته بود بهش گفت ببخشید آقای شریفی من نیم ساعت دارم میگردم ولی اثری از كتاب نیست حال من چیكار كنم
با تعجب بهش نگاه كرد وگفت مگه میشه اصلا امكان نداره !!!!!!!!!!
الهه گفت حالا امكان داره میخواهید خودتون برید بگردید با كالفگی در حالی كه پوفی كشید رفت ولی چیزی پیدا نكرد

به لهه گفت ببخشید خانوم رحمتی اگه میشه یه چند روزی صبركنید شاید كتاب رو امانت بردن الهه كه دیگه
كارد میزدی خونش در میامد گفت اگه امانت برده بودن كه توسیستم نشون میداد
دیگه كم آورده بود برای اینكه الهه رو قانع منه من كتاب رو براتون پیداش میكنم شما فردا بیاید كتاب رو ببیرید الهه هم بهش گفت باشه فقط تا فردا ....
الهه اومد بالا پیش ما سریع رفتم پیشش بهش گفتم چی شد داشت از خنده میتركید بهش گفتن خیله خوب بگو دیگه
با خنده شرو ع به تعریف كردن كرد ما هم مثل اون از خوژنده رو در بر شده بودیم به بچه ها رو
كردم وگفتم قسمت اول با موفقیعت آمیز سپری شد به الهه گفتم احتمالا كتاب رو تا فردا پیدا میكنه اگه پیدا نكرد تو هم با اعصبانیت بهش بگو واقعا كه ما زمانی كه خانوم محمدی هستن مشكلی پیش نمیاد....
اگه پیدا كرد كه نقشه بعدی میمونه تو انجمن داستان نویسی از اونجای كه اله و آرام هر دو عضو انجمن داستان نویسی شده بودن دیگه مشكلی نداشتیم ولی تو انجمن طبق نقشه من و بهار باید اطلاعات مون رو بالا میبردیم
كه قرا شد من وبهار هردو باهم بریم كتاب های مربوط به داستان نویسی رو از كتابخونه بگیریم ولی برای لو نرفتن نقشه مون باید كتاب رو از خانوم محممدی كه تو شیفت صبح میاد میگرفتیم
قرار شد صبح بریم كه كتاب رو بگیریم .....
وقتی رسیدم خونه كلید رو انداختم دیدم چراغ ها خاموش ان ..

همین جور كه داشتم وارداتاق میشدم با تعجب این ور اون ور رو نگاه میكردم كه یه هودیدم صدای یداره از اتاق پذیرایی میاد ذیگه نزدیك بود سكته كنم كه یه هو تمام برق ها روشن شد و صدای تشویق كردن مامان و خاله زهرا ام و پسرش مسعود و دخترخاله زهرا ام رو دیدم كه همچنان دارن تشویق میكنن دیگه از تعجب مونده بودم چی كار كنم تا اینكه مامانم امد بهم گفت برو اتاقت لباس ها تو عوض كن همون هایی رو كه روی تختت هست روبپوش مونده بودم اینا این همه كار رو با این همه سرعت چه طوری انجام دادن
رفتم بالا دیدم بلههههه یه سارافون سفید با یه لباس زیر سارافونی قرمز و یه شال سفید ویه شلوار مشكی سریع شروع به پوشیدن لباس هام كردم وموهای فرام رو ریختم كا تا كمرم میرسید رو ریختم دورام و یه آرایش ساده كردم رفتم پایین همین طور كه داشتم میامدم پایین دیدم خاله ام ومامانم دارن با تعجب بهم نگاه میكنن
بهشون گفتم چیه چرا اینجوری نگاه ام میكنید ؟؟؟ دوتاشون رو كردن و بهم گفتن خودتو تو آیینه دیدی !!!!!
كفتم دیدم ولی مشكلی نداشتم مگه بد شدم گفتن نه عزیزم مثل یه عروسك شدی خیلی خوشگل شدی چقدر بهت میاد سر خاله ام كه همین طور داشت منو نگاه میكرد گفت واقعا قیافت عوض شده بهت میاد
رو كردم به مامان گفتم بابا كجاست گفت تا بهش گفتم تو رشته مورد علاقه ات قبول شدی سریع بلند شد كه بره كیك بگیره ....
همین طور كه تو سركله هم میزدیم از بچگی من ومسعود خیلی با هم كل مینداختیم ولی برام مثل یه برادر بود ..
خیلی باهاش راحت بودم شاید اولین پسری بومد كه من باهاش خیالی راحت بودم یادم میاد هر وقت مشكلی برام پیش میومد اون تنها كسی بود كه میتمونست منو آروم كنه و بهم كمك كنه ...تو همین حال وهوا بودیم كه دیدم بابام با كیك وارد شد تا كجیك گذاشت پریدم بغلش محكم بغلش كردم و صورتش رو بوسیدم وكلی ازش تشكر كردم بابامم منو كحكم بغل كرد و منوبویسد و بهم تبریك گفت
همین جور كه داشتیم با هم حرف میزدیم یه دیدیم كه بنیامین رفته سراغ كیك و داره دلی از عزا در میاره واقعا قیافه اش دیدنی بود كل صورتش رو خامه گرفته بود كه فقط دو تا چش سیاه معلوم بود
مامان بلند شد وبغلش كرد كه بره دست وصورتش رو بشوره حالا خدا رو شكر بابا دو تا كیك گرفته بود سریع با خاله ام رفتیم اون یكی كیك رو آوردیم و سریع شروع به تقسیم كردنش شدیم ...
همینئجور كه همه داشتن با هم حرف میزدن منم از موقیعت استفاده كرد مو رفتم بالكن همیشه عادت داشتم میرفتم تو بالكن و به ستاره ها نگاه میكردم ...
كه دیدم پسر خاله ام مسعود اومد پیشم اصلا حواسم بهش نبود كه یه هو دیدم كار ام ایستاده جا خوردم و بهش گفتم كی اومدی اینجا !!! گفت اینقدر تو فكر بودی كه متوجه من نشدی به چی فكر میكردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم به چیز خاصی فكر نمیكنم كه بهم گفت حالا بگو به چی داشتی فكر میكردی گفتم به دانشگاه ام فكر میكردم گفت بابا این كه غصه نداره تو باید خوشحال باشی ..
حالا بگو به چی داشتی فكر میكردی ؟
نه مثل اینكه نمیشه این یكی رو بپیچونم
گفتم بهت بگم بین خودمون میمونه دیگه با چشای گرد شده منونگاه میكرد نگاه هش مثل آدم هایی میموند كه انگار منتظر شنیدن همین كلمه بودن ...
قضیه رو براش از اول تعریف كردم بهش گفتم كه چه طوری منو سكه یه پولم كرد و باعث شد كه شخصیتم جلوی دیگران خورد بشه همین طور كه با دقت به حرف های من گوش میداد بهش گفتن منم با چند تا از دوستام تصمیم گرفتیم كه حالشو بگیریم قضیه امروز رو براش تعریف كردم این قدر خندیده بود كه اشك از چشماش امد
گفت خیلی شری دختر
بعد بهم میشه یه قولی بهم بدی آبجی جونم گفتم بگو دادشی میشنوم
میشه ازاین به بعد هركاری كردی یا خواستی انجام بدی منو تو جریان بزاری گفتم باچه دادچی حتما
امد و صورتم رو بوسید بهم گفت آفرین آجی جونم... و
اقعا مثل یه برادر دوستش داستم و تصمیم گرفتم هر چی شد بهش بگم دادش بز گتر از خودم نداشتم ولی اون و مثل یه بردار بزگتر دوستش داشتم .....









:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان جدید , رمان ایرانی , رمان آن روی دیگر عشق , رمان آن روی دیگر عشق فصل اول ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات